به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

۱۵۶ مطلب توسط «سعید یگانه » ثبت شده است

.

.

پیشنهاد: مطالعۀ این متن به خانم های محترم توصیه نمیشه.

.

.

هرچند گفته شده تظاهر و ریا به هر نوعی، منفور و مذموم و ناپسنده، اما واقعیتی که به چشم می بینیم و با تمام وجود لمس می کنیم اینه که همۀ ما کم و بیش (کمابیش هم درسته) دچار این وضعیت هستیم.

.

اینکه بهترین لباس ها رو در مهمونی و مجالس عروسی و امثالهم می پوشیم تا خودِ جذاب تری نسبت به خودِ روزمرّه به نمایش بذاریم می تونه کمترین و بی ضررترین مصداق این موضوع باشه.

.

اینکه در زمان شروع یک رابطه جدی (استخدام یا ازدواج) خواسته یا ناخواسته سعی می کنیم (در زمان مصاحبه یا جلسۀ خواستگاری) خودِ باسوادتر، حرفه ای تر و در مجموع: خودِ بهتری نسبت به خودِ واقعیمون نمایش بدیم هم می تونه نمونۀ جدی تر ــ و البته دارای عواقبی دنباله دار ــ باشه.

.

(علیرغم اینکه مثال خوبیه اما ترجیح میدم وارد حوزه حیاتی و سرنوشت ساز آرایش خانم ها ــ و جدیداً بعضی از آقایون! ــ نشم)

.

و احتمالاً نمونۀ خطرناک تر از موارد فوق هم آن کارِ دیگر واعظانیست که از محراب و منبر تا خلوتشون رو جناب حافظ شیرازی در قرن هشتم به خوبی مثال زده و همه می دونیم.

.

.

شاید هم از یک دید عامیانه و سرسری بشه گفت ذات انسان نه تنها با ریا و تظاهر مشکلی نداره بلکه خودبخود جذب اون هم میشه. به این علت که دنیای ما دنیاییست که محبوب ترین چهره ها در اون، استادان تظاهر و ریاکاری هستن! کسانی که بخش اعظم شغل و حرفه شون اینه که تظاهر به گریه یا خنده، شادی یا غم، عصبانیت یا ریلکس بودن و قس علیهذا می کنن که هرچه ریاکارانه تر، محبوب تر و دلنشین تر! (منظورم بازیگران سینماست)

باری

.

علیرغم اینکه هیچکس علاقه ای به اعتراف در مورد تظاهر و ریاکاری نداره و همۀ ما حاضریم در برابر تذکر دیگران به اینکه فلان کار ما نمونۀ بارز تظاهر و ریاکاریست، ساعتها بحث کنیم تا طرف رو به اشتباهش متوجه (و شاید هم معترف!) کنیم اما شخصاً در یک مورد خاص، تاکید فراوانی بر انجام تظاهر و ریا دارم.

یعنی تظاهر میکنم. ریاکاری انجام میدم و در عین حال، با افتخار و گردنی افراشته در موردش اعتراف هم می کنم.

.

بعد از مقدمۀ فوق و قبل از شروع اصل موضوع، ذکر این نکته رو لازم میدونم که شاید این نوشته، چندان برای خانم های محترم هموطنم خوشایند نباشه و اگر در بخش مدیریت وبلاگ، امکان جداسازی مخاطب خانم و آقا بود، احتمالاْ برای اولین بار از این آپشن استفاده میکردم.

بنابراین مجدداً و قبل از شروع متن اصلی، پیشنهادم در خط اول رو تکرار میکنم.

.

.

.

.

.

در خط ساحلی خیابان اصلی بیچرود پاتایا، صدها خانم به ردیف ایستاده و در انتظار مشتری هستن. افرادی که ازدیدگاه بسیاری از جوامع به عنوان زن خیابانی و به نوعی پست ترین افراد جامعه شناخته میشن.

زمانی که از این خیابون (و در امتداد خط ساحلی) رد میشیم چهرۀ زشت فقر را با تمام وجود لمس خواهیم کرد که به طرز ناجوانمردانه ای با فحشا گره خورده.

نه فقط در اینجا که در هرکجای این کره خاکی، دو واژۀ ناراحت کنندۀ فقر و فحشا رو هیچگاه به تنهایی نخواهیم دید.

.

شدیداً معتقدم (و بعید میدونم اشتباه کنم) که در تمامی جوامع و فرهنگ ها، هیچ بانویی حاضر نیست در حالت استاندارد و شرایط نرمال روانی و زیستی (که البته پرداختن و بازکردن این موضوع، زمان زیادی می طلبه) قداست ارتباط و حریم خصوصی خودشو با چند نفر تقسیم کنه.

.

.

البته تعریف فقر از نظر اونها با دیدگاه ما متفاوته.

نداشتن خودروی شخصی، مبلمان، ماشین ظرفشویی، پرده های گرونقیمت، فرش های نفیس، جواهرات و بسیاری از تجملات زندگی ایرانی از دید اونها فقر نیست.

بلکه فقر رو از منظر سه نیاز اصلی بشر (خوراک. پوشاک. مسکن) میشناسن.

(البته شاید بهتر باشد پوشاک رو از این سه نیاز فاکتور بگیریم که در این مورد بسیار قانع هستن!)

.

خیلی از اونها اگه روزی مشتری نداشته باشن، شاید همون شب، کودکشون سرِ گرسنه به بالین بذاره و چه بسا اجارۀ هفتگی اتاق کوچکشون (که به قصد کار از شهر خود به بانکوک یا پاتایا مهاجرت کردن) رو نداشته باشن.

.

تعجبمون از ورجه ورجه ها و جیغ های شادمانه و قهقهه های مستانه شون در خیابون واکینگ استریت بابت دعوت مشتری به کلاب های شبانه رو هم کافیست با یک نگاه عمیق به چشمان سنگین و غم بارشون خنثی کنیم.

چرا که چشم انسان هرگز دروغ نمی گه.

هرگز

خیابان بیچ رود در اولین ساعات روز. سمت راست این خیابون (خط ساحلی) در شب ها غوغای عجیبی داره!

.

شب ها و در حین عبور از این خیابون، انبوه زنانی رو می بینیم که با عبور یک مرد میان جلو و میگن:

Hi !

(برخلاف قانون طبیعت، اینجا جنس ماده شروع کننده ارتباط و پیشنهاد دهندۀ اوله)

و بعد از ردوبدل شدن چند جمله و احساس شناخت طرف و ایجاد اعتمادی سست و حداقلی بر اساس همون چند جمله، میرن سر اصل موضوع یعنی پیشنهاد یک همآغوشی مادی در قبال مطالبۀ وجه.

(که بر خلاف قداست همآغوشی معنوی، اونو یکی از پست ترین ارتباطات بین انسانها میدونم)

این رابطه س.ک.س به زبون اونها (یا بهتر بگم زبان بین المللی که تمامی توریست های تایلند معنیشو میدونن) میشه:

بوم بوم!

.

و مردان (و شاید بهتر باشه بگم موجودات نر) هم با برانداز کردن و نگاهی خریدارانه به اونها (انگار قراره گوسفند بخرن) دستِ یکی (و شاید هم چند تا!) رو میگیرن و عازم خونۀ بخت میشن!

روالی که در همه جای دنیا هست.

فقط در تایلند کمی پررنگ تر.

.

یه شفاف سازی کوچولو:

قرار نیست خاطرات سفر و داستان پورن براتون تعریف کنم! منظورم از این حرف ها نتیجه گیری دیگریست.

.

البته بماند که رفتن بنده به سفر فرنگ، جزئی از شغل و کارمه و هزینه ها توسط شرکت داده میشه. وگرنه بنده غلط میکنم و ایضاً به ریش نداشتۀ مرحوم پدربزرگم میخندم که با این چندرغاز حقوق بخور و نمیر و با این وضعیت ارز حتی فکر نزدیک شدن به مرزهای کشور رو داشته باشم.

.

.

گشت و گذار شبانه در این خیابون یکی از علایق منه! (امیدوارم قضاوت سریع نفرمایید)

اینجا تنها جاییست که می تونم تا حد زیادی به هدفم نزدیک بشم.

هدفی که خودم برای خودم تعریف کردم.

بدون هیچ اجباری

و بدون هیچ شعاری

.

.

در منطقه پاتایا، به دلیل اینکه اکثر جمعیت، توریست هستن همیشه با این سوال آشنا مواجه هستیم:

ور آر یو فرام؟ (اهل کجایی)

اهل کجا بودن وزنۀ سنگینیست. خیلی سنگین.

مخصوصاً برای ما ایرانی ها

.

.

در حالت کلّی برخورد با یک زن خیابانی، می تونه ابعاد مختلفی داشته باشه:

.

می تونه نگاهی خریدارانه به اندامش باشه.

.

می تونه نگاهی غیر خریدارانه از روی بی حوصلگی و "مزاحمم نشو" باشه  که از نظر بنده بی احترامی شدیدی به یک انسان محسوب میشه.

.

اما از طرف دیگه، این برخورد می تونه با نگاهی محبت آمیز به چشمان اون زن (و نه اندامش) آغاز بشه.

می تونه صحبت هایی از جنس احترام باشه.

شاید احترام به قداست شغلش (یعنی کمرم شکست از سنگینی این واژه ای که نوشتم!)

..

.

به کرّات با این افراد صحبت کردم. طوری که حسابش از دستم خارج شده.

حتی بعضاً تا نزدیک یک ساعت هم طول کشیده که کنار خیابون ایستادیم و حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم و حتی در چند مورد، من شنیدم و اون اشک ریخته (هرچند درصد کمی از حرفاشو متوجه میشدم!)

.

این قشر سراسر درد و اندوه، زمانی که به من و توی مسافر اعتماد کنن خیلی زود صمیمی میشن و بلافاصله سفره دلشونو باز میکنن.

.

عکس بچه شونو تو گوشی نشون میدن و من و تو ذوق میکنیم از دیدن عکس کودک بسیار زشتی(!) که برای مادرش زیباترین تصویر دنیاست و چقدر برای یک مادر مهمه که من و تو از زیبایی بچه اش تعریف کنیم انگار که برای اولین باره چنین موجود زیبایی دیدیم. 

.

از خواهری میگن که دانشگاه میره و برای مخارج تحصیل خواهرش مجبوره تن به این کار بده تا خواهرش درس بخونه. و من و تو کلی تعریف می کنیم از اینکه تو چقدر خواهر خوب و قوی ای هستی.

.

از مادری میگه که مریضه و من و تو طوری با افتخار و چشمانی گشاد از این فداکاری تعریف می کنیم که نگاه قدرشناسانه اونو به همراه داره.

.

یه بار گیر یه بنده خدایی افتادم از اهالی مانیل (که نمیدونم کجا هست اصلاً) و با مشخصاتی که کمتر مردی جذبش میشد. کلاً اعتماد به نفس نداشت. وقتی پیشنهاد بوم بوم(!) داد و با نهایت احترام رد کردم مشخص بود که بازهم بهش برخورده گویا این صحنه رو زیاد دیده بود. بنابراین به حرمت انسان بودنش نشستم کنارش و مشغول صحبت شدیم.

خداروشکر همونقدر که من انگلیسی بلد نبودم اونم بلد نبود! و درحالیکه عاجزانه و یواشکی مشغول دید زدن گوشیم بودم تا معنای واژه جذاب رو از روی گوگل ترنسلیت پیدا کنم و بهش بگم تو چقدر خوب و جذابی(!!!) دیدم نیم ساعت گذشته و کلی گپ زدیم.

چقدر خوشحال بود از این مصاحبت و همین خوشحالی اون برام دنیا ارزش داشت.

.

نکته بسیار مهم:

چه مرز باریکیست بین انجام این عمل برای زنان کشور خودم و کشورهای دیگه. چرا که انجام این کارها و گفتن این عبارات زیبا و اغواکننده برای (خدای نکرده) دختران و زنان سرزمین خودم می تونه جزء کثیف ترین و حیوانی ترین اعمال تعریف بشه.

.

در تمام موارد فوق و دهها مورد مشابه، بعد از نشون دادن یک چهره ملکوتی و آسمانی(!) همراه با تظاهر و ریا از خودم، منتظر اصل موضوع هستم:

یعنی شنیدن جملۀ:

ور آر بو فرام؟

تا این بار با افتخار به مخاطبی که از مصاحبت با من خوشحاله بگم:

IRAN

.

.

به تجربه دیدم، بالاترین درجه لذت اونها از معاشرت با من و تو زمانیست که ازشون تعریف کنیم و بگیم تو چقدر زیبایی (هرچند واقعاً نباشن) و ازشون بخوایم که در صورت امکان شماره تلفنشونو بهمون بدن. به حد مرگ خوشحال میشن.

مخصوصاً زمانی که گوشیمونو بدیم به دست خودشون و بگیم خودت شماره و اسمتو وارد کن.

فکر میکنم دهها شماره تلفن از این عزیزان در پاتایا رو در گوشیم دارم. (اگه خواستین میفروشم!)

.

هرچند اون سیمکارتو موقع خروج از کشورشون میندازیم در سطل زباله. اما خوشحالی اونها بابت این احترام حد و اندازه نداره و اینکه بدونن ملیّت من و تویی که تا این حد با احترام و انسان وار باهاشون برخورد کردیم ایرانیه.

.

.

بانویی که رد سوختگی دستش با سیگار رو بهم نشون داد که یک ایرانی (احتمالاً دارای انحراف جنسی از نوع سادیسم) در هتل و در حین یک همآغوشی حیوان وار سرش آورده رو تا جایی که تونستم و با اندک سوادی انگلیسی و یواشکی دید زدن گوشی و تمسّک به برنامه ناقص گوگل ترنسلیت (که جای جای مذاکرات، منو تنها میذاشت و با اون ترجمه های احمقانه اش آبروی نداشته مو میریخت تو جوب آب!) از دلش درآوردم که همه جا خوب و بد داره.

آخرش بهم گفت:

تو یک ایرانی خوب هستی!

هرچند این نظرش (از دید شخصی) اصلاً اهمیتی نداشت چون قرار نبود دوباره همدیگه رو ببینیم اما مهم این بود که نظرش راجع به ایرانی ها (هرچند تا حد کمی) عوض بشه.

.

..

.

خب فکر میکنم مثال های 18+ بس باشه و بریم سراغ یکسری مثال های آدمیزادی!

.

شخصاً ضمن اینکه علاقه بیمارگونه و غیرقابل درمانی به بازارگردی (اکثراً بازارهای سنتی) کشورهای دیگه دارم، تا جایی که بتونم دعوت یک فروشنده به مغازه اش رو بی پاسخ نمیذارم. در صورتیکه در موقعیت مشابه و در کشور خودم خیلی راحت میگم ممنون و رد میشم (چون نیازی به اون کالا ندارم)

اما در اونجا وضعیت تفاوت داره.

وارد مغازه میشم و خریدی هرچند کوچک و بی ارزش انجام میدم و نه تنها تخفیف نمیگیرم و چانه زنی انجام نمیدم، بلکه بقیه پول (چند سکه بی ارزش) رو هم پس نمیگیرم و چه معجزه ای میکنه این چند سکه

شاید با این کار بتونم بخش کوچکی از آبروریزی هموطن میلیاردرم که برای عشق و حال به پاتایا رفته و برای 20 بات (حدود 4000 هزار تومن) فروشنده رو به مرز جنون رسونده التیام بدم.

.

وارد یک فروشگاه صنایع دستی شدم. کل خریدم به 100 هزار تومن نرسید. اما حدود سه ساعت از زمانم رو اونجا صرف کردم. با زبان الکن و سواد ناقص انگلیسی و صدالبته با چشمانی گرد و قلمبه (البته تعجب و شعف مصنوعی که اسم دیگه اش میشه ریاکاری و تظاهر) از زحمات دست سازندگانشون تقدیر کردم.

چقدر ذوق کردم (یا بهتر عرض کنم با نهایت ریاکاری، تظاهر کردم به ذوق کردن) از دیدن یک کاسه زشت و بی ریخت که از نارگیل درست شده بود و صد البته در همین مدت، هنرمندی 2 هموطنم در فروشگاه رو هم شاهد بودم.

اما خوشحالم که در زمان خروج و در پاسخ به سوال همیشگی فروشنده ای که عاشقانه(!) بهم نگاه میکرد گفتم:

ایرانی هستم

.

یکی از رفتارهای ثابتم در فروشگاههای عرضه پوشاک و بازارهای محلی اونجا اینه که قبل از خرید، حتماً به فروشنده تاکید میکنم که این مثلاً پیراهن باید ساخت تایلند باشه. اگه مثلاً چینی باشه نمیخوام.

(قطعاً اگه به چین برم موضعم عوض خواهد شد!)

برق چشمان فروشنده از این تعصب (ظاهری و ریاکارانه من) به تولیدات اون کشور که از تولیدات مملکت خودم بسیار بی کیفیت تره، براشون بی نهایت ارزشمنده و بعد از اینکه چهره ای خوب و آسمانی و ملکوتی(!) از خودم نشون دادم اونقدر دست دست و معطل میکنم تا ازم بپرسه:

ور آر یو فرام؟

و اگه نپرسه (بعضی وقت ها یادشون میره) خودم ازش سوال میکنم اهل کجایی؟ تا اون هم متقابلاً یادش بیاد و ازم سوال کنه تا به خواسته ام برسم.

اعتراف میکنم همیشه و در همه حال تشنۀ شنیدن همین عبارت "اهل کجایی؟" هستم.

.

.

.

شب آخر با یکی از همسفران رفتیم بازار محلی. ذوق و خوشحالی تعدادی از فروشنده ها با دیدن دوبارۀ من برای دوستم عجیب بود.

ضمن اینکه موقع برگشت به هتل و موقع عبور از خیابون ساحلی، برخورد گرم و ذوق کودکانۀ تعدادی از زنان خیابانی نسبت به بنده (چشم همسر گرامیم روشن!) برای دوستم عجیب تر بود.

به شوخی بهم گفت:

"سعید! به نظرم یه مدت دیگه اینجا بمون. مطمئن باش با اینهمه طرفدار، در انتخابات آیندۀ شورای اسلامی(!) شهر پاتایا رای اول رو میاری!"

.

.

نتیجۀ اخلاقی:

.

چندسال قبل، خانم همکاری داشتم (رئیس بخش انبارهای کارخونه ها بود) که به طرز بیمارگونه ای به ظاهرش اهمیت میداد. یه روز صبح وارد اتاق شد و دیدم بازهم موهاشو رنگ کرده! (فکر بد نکنین. بخشی از موهاش که از لای مقنعه بیرون بود رو عرض کردم)

رنگ عجیبی داشت. رنگی که به نظر خودم از ترکیب هنرمندانۀ 2 پیمونه زردچوبه یا یک پیمونه دوغ شتر همراه با 300 گرم پشکل مرغابی استرالیایی مخلوط با نصف پیمونه روغن موتور سوخته میشد بهش رسید.

ازم پرسید رنگ موهام چطوره؟! (کلاً بانوی شوخ و سرزنده ای بود و با هیچکس تعارف نداشت)

مثل همیشه همون نگاه سرد رو از بالای عینک بهش انداختم و خیلی خشک و رسمی گفتم:

چقدر شبیه میمون شدی!

(طفلک تا بعد از ظهر گریه میکرد!)

.

کسی که به این شدت یک هموطن رو با زبون گزنده و عقرب وار! (اصطلاحی که زیاد در موردم بکار میره) از خودش میرونه (که دلایل خودمو بابت این کار دارم و اینجا هم جای گفتنش نیست) چرا باید در برابر زنان خیابانی کشور دیگه با این همه محبت و احترام همراه با تظاهر و ریاکاری فراوان، تعریف و تمجید کنه تا حدی که اونها خودشونو در حد الهه ونوس، زیبا بدونن؟

.

من که تمام عمرم رو کارگری کردم و زندگیم در تولید خلاصه شد و عِرق وحشتناکی به مصرف کالای ایرانی دارم (بدون نیاز به دعوت یا دستور از فلان شخص و بهمان مقام) چرا از تولیدات یک کشور دیگه علیرغم بی کیفیت تر بودنشون، کلّی تعریف ریاکارنه انجام میدم تا فروشنده خوشحال بشه؟

.

اگه وارد کوچه ما بشین و سراغ بنده رو بگیرین، مطمئن باشین 90 درصد همسایه ها حتی منو به اسم نمیشناسن. چرا که ذاتاً گوشه گیرم و علاقه ای به حضور در جمع و نشون دادن خودم ندارم. پس چرا در یک کشور دیگه اینهمه طرفدار دارم؟! اونم به تعدادی که نصفشون رو در شهر سکونت خودم ندارم!

.

آیا من بیمارم؟ (البته شک ندارم که هستم!)

آیا این از مهرطلبی منه؟ (شاید)

آیا کمبودی از نظر محبت و دیده شدن دارم؟ (بعید میدونم. چون در اینصورت در کشور خودم بهتر میشد نتیجه گرفت)

به نظر شما چرا این کار رو انجام میدم؟

چه اجباری به صرف این هزینه از نظر زمان (و حتی بعضاً مالی) دارم؟

بخدا قرار نیست برم خواستگاریشون!

قرار هم نیست منو استخدام کنن

هیچکدومشون رو هم قرار نیست دوباره ببینم

پس چرا؟

.

اینجاست که میرسیم به همون داستان وظیفه ای که برای خود تعریف می کنیم.

واقعیت اینه که یک عمر عادت کردیم دیگران برامون وظیفه تعریف و تعیین کنن.

اما بد نیست به خودمون بیایم و در بعضی موارد حساس، خودمون برای خودمون وظیفه تعریف کنیم.

.

شاید بیشعوری هموطنی که با اندام لخت و یک متر و نیم خالکوبی و هیکل نخراشیده و با حالتی وحشیانه، قصد داره تا تمام عقده ها و حقارت های ناشی از محدودیت های مملکتش رو بر سر اندام نحیف یک زن دردمند که برای یک لقمه نون تن به این کار میده خالی کنه رو من و تو وظیفه داریم تا حدی جمع کنیم.

.

من و تویی که کمی نگران هستیم و در هر سفری، خودمون رو سفیر شهر و کشور خودمون می دونیم

ای کاش همه ما به این باور برسیم و حتی به تظاهر و ریا، در یک مملکت خارجی، خودمونو خوب تر از اونی که هستیم نشون بدیم.

شخصاً به این تظاهر و ریایی که در کشورهای دیگه انجام میدم افتخار میکنم

.

در تمام سفرهام، نهایت سعی و تلاشم اینه که موقع برگشت، چشم ها رو ببندم و تعداد دفعات تظاهر و ریاکاری ارزشمندم رو بشمارم!

.

دوست عزیز

من و تو نماینده کشورمون هستیم.

.

با نشستن روی مبل خونه و حرکت انگشتان دست (بدون دخالت مغز) روی صفحۀ موبایل و فحش دادن به این و اون کاری از پیش نخواهد رفت.

.

اینکه دوست داریم مرکز ثقل دنیا باشیم (دکتر سریع القلم) ، فقط روز به روز ما رو بیمارتر و متوهّم تر میکنه و شاید بهتر باشه هرچه زودتر از این بیماری توهّم گونه ای که از نسل های قبلی بهمون به ارث رسیده با کمی خودشناسی و قبول واقعیت بیرون بیایم.

.

پرتاب عنوان احمقانۀ ملخ خور به کشورهای همسایه فقط نشون دهندۀ حماقت خودمونه (غافل از اینکه در همین چند سال همون ملخ خورها به جایی رسیدن که شاید مدتی بعد باید در حسرت گرفتن ویزای یکی از اون کشورها باشیم)

.

و در آخر هم با ذکر عنوان "ایرانی نیستی اگه برای دیگران نفرستی" یا "آریایی! نیستی اگه فوروارد نکنی" یا "بچۀ بابات نیستی اگه کپی نکنی" و امثالهم فقط داریم آب رو جایی میریزیم که میسوزه!

.

اینها نه تنها هیچ کار مفیدی نیست بلکه فاجعه بار هم هست.

.

با این تفکرات توهّم آمیز و حرکات احمقانه انتظار انداختن پشکل توسط کلاغ روی گذرنامه مون رو هم نباید داشته باشیم چه برسه به بازگشت اعتبار به پاسپورتمون!

.

لذا در این حالت، وظیفه من و تویی (که کمی نگران تر هستیم) پررنگ تر خواهد شد و باید وارد عمل بشیم.

برای بازگشت بخشی از آبروی از دست رفتۀ پاسپورت ایرانی

.

برای برگرداندن حیثیت به پاسپورتمون نمیشه نشست و منتظر معجزات آقای دکتر روحانی بود!

باید خودمون دست به کار بشیم

با همین کارهای کوچک

که اگه به عنوان یک وظیفه شخصی (حتی یکی دو مورد کوچک در هر سفر) تعریف بشه، در تعداد نفرات زیاد قطعاً اثرات معجزه آسایی در سطح کلان خواهد داشت.

.

.

پ.ن 1) الهی العفو بابت این همه تظاهر!!

پ.ن 2) گویا پست هایی که چند روز در پیش نویس مونده رو بعد از انتشار باید مجدداً در صفحه جدید منتشر کرد. علت تکرار پست همینه

پ.ن 3) نیازمند یک روش خوب برای ارتقای مکالمه انگلیسی هستم. خواهشاً روشی رو پیشنهاد بدین که نتیجه گرفته باشین. ممنون

۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۹
سعید یگانه

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۳
سعید یگانه

.

.

بدون شک برای هر مشکلی، راه حلی وجود دارد که به دست متخصص و کاربلد اون حوزه قابل حل خواهد بود.

.

طبیعتاً اگر گیربکس ماشینم خراب بشه برای رفع این مشکل به دبیر تاریخ مدرسۀ فرزندم مراجعه نمیکنم.

.

یا اگه خدای نکرده نیاز به جراحی قلب باز داشته باشم، آویزون هندوانه فروش سر کوچه نخواهم شد.

(بماند که بعضی ها برای استناد به موفقیت های چشمگیر اقتصادی مملکت دست به دامن گوجه فروش سر کوچه شون هم میشدن)

.

همانطور که برای طراحی نقشه واحد مسکونی (یا تجاری) از یک پزشک متخصص کمک نخواهم خواست.

.

مابه افراد کاربلد و متخصص هر حوزه احتیاج داریم و باید بر اساس چندین پارامتر (که موضوع بحث ما نیست) بهشون اعتماد کنیم.

.

اما در بعضی موارد هم متاسفانه علیرغم مهم و حیاتی بودن یک موضوع، نه تنها از متخصص حوزۀ مربوطه کمک نمی خواهیم بلکه حتی دیده شده به کسانی مراجعه می کنیم که با عقل سلیم جور درنمیاد.

۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۴
سعید یگانه

.

پردۀ اول

.

گروه بازرگانی یکی از معروف ترین برندهای کشورمون اومده بودن برای مذاکره. یک خانوم به همراه سه آقا. (خانومه سرپرست سه آقای همراهش بود)

مدیرعامل ما خیلی از اون خانوم خوشش اومد

(استغفرالله. خجالت داره بخدا. فکرتونو اصلاح کنین. از نظر همکاری عرض کردم)

بنابراین به زیردست خودش یعنی آقا رضا (اینجا در موردش نوشتم) گفت:

.

هرطور شده بخرش! من اینو(!) میخوام.

.

البته بنده در اون مقطع مثل تمام عمرم هیچ کاره و فقط نظاره گر جریان بودم. آقای مدیرعامل (مالک مجموعه) با اینکه ذاتاً انسان خوب و درستکاری بود، اما بهرحال (خواسته یا ناخواسته) به مدد سالها مدیر بودن، دچار توهّم همیشگی مدیران این مرزو بوم بود:

۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۰۸
سعید یگانه

.

تصوّر بفرمایید صحبتهای زیر در یک جمع چند نفره بیان میشه.

.

گوینده:

آقا دیروز داشتم یا حسن آقا میرفتم باغ که ناگهان...

.

نفر اول: حسن X رو میگی؟؟؟ همونی که بچه ش معتاد شد؟!

نفر دوم: نه بابا معتاد نشد که. به جرم خرید و فروش مواد گرفتنش!

.

.

.

گوینده:

حالا بی خیال اینا. داشتم میگفتم که با حسن میرفتیم باغ حاجی اصغری که یهو...

.

نفر سوم: حاجی اصغری؟؟؟ همونی که زنشو طلاق داد؟

نفر چهارم: مگه نمیدونین؟ زنش بهش خیانت کرد و با یه مرد دیگه گرفتنش! و ...

۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۶
سعید یگانه

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت و خوشمزه در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۸
سعید یگانه

چند روز قبل به طور اتفاقی مشخصات یک هتل لوکس 5 ستاره در پوکت تایلند به اسم هتل کیمالا (Keemala) رو در اینترنت دیدم. فوق رویایی بود. طوری که جامه دران، سر به کوه و بیابون گذاشتم.

امروز که با لباس های پاره و پوره از بالای کوه برگشتم، تصمیم گرفتم تا این حال خوب رو با شما عزیزان هم به اشتراک بذارم.

همیشه که نباید تو وبلاگ هامون نتیجه گیری کنیم و پند و اندرز بدیم! حالا یه بارم بیایم و حال دیگران رو خوب کنیم (بخدا راه دوری نمیره)

بهرحال از قدیم گفتن:

وصف العیش نصف العیش

(این ضرب المثل جزء گروه ضرب المثل های پست قبلی نیست. اتفاقاً از اوناییه که قبولشون دارم)

۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۱
سعید یگانه

امروز یک خرید ساده و پیش پا افتاده و البته بسیار حیاتی و ضروری باعث شد این مطلبو بنویسم. (منظورم از ضروری س.ی.گ.ا.ره که برای امثال ما بدبخت بیچاره ها حکم آب حیات داره ولی برای جلوگیری از بدآموزی! شما هرچی دوست دارین به جاش تصور کنین. مثلا قرص زیرزبونی!)

وارد یک سوپر قدیمی شدم. از اونایی که هنوز هم با لفظ بقالی می شناسیم. پیرمردی پشت پیشخان بود (پیشخوان اشتباهه. پیشخان درسته)

.

خریدامو کردم. شد 9500 . یه اسکناس ده تومنی بهش دادم. دنبال 500 تومن پول خرد میگشت که برگردونه.

از طرفی چون توقف دوبله کرده بودم، باید زودتر برمیگشتم (علیرغم خلوتی خیابون)

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۷
سعید یگانه

مقدمه

مثل همیشه اول سال شد و نُخاله های دفتر مرکزی (تهران) دور هم نشستن و خروجی جلسات صد من یه غازشون هم مثل همیشه فشار به نمایندگان استان ها بود.

البته این پدیده رو هر سال می بینیم. یعنی اول سال میشینن دور هم و مغزهای ناقصشون رو مثلا کار میندازن و احساس میکنن که باید تغییری انجام بدن و در نتیجه کلی هارت و پورت میکنن، اما یکی دو ماه بعد همون مسیر و اشتباهات همیشگی رو ادامه میدن.

بر همین اساس، از روز چهارشنبه، مثل سوهان روح و خوره به جون ما افتاده بودن بابت تسویه حساب پایان سال.

طبیعتاً مشکل خاصی وجود نداشت و مثل همیشه چک های تسویه حساب توسط مشتریان برامون پست میشد و ما هم میفرستادیم تهران که این پروسه نهایتاً تا آخر فروردین ماه انجام میشد.

اما این بار اونقدر زر زدن و روی اعصابمون راه رفتن که عصبانی شدم و گفتم خودم اول هفته میرم چک ها رو میگیرم و میفرستم براتون (فقط خفه شین!)

البته حجم اصلی مطالبات ما صرفاً بر روی 3 یا 4 مشتری بود که دو نفرشون در منطقه خراسان جنوبی بودن و بقیه رو تسویه کرده بودیم.

آقای مدیرعامل پیشنهاد کرد با هم بریم که بهش گفتم نیازی نیست. خودم بدون توقف میرم و سریع برمیگردم. 

۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۹
سعید یگانه

بخش اول

(اندر باب اعتیاد)

.

ایام تعطیلات عید موقعیت خوبی بود برای رهایی از استخون درد ناشی از خماری!

البته معنای این استخون درد و خماری رو دست اندرکاران و معتادان محترم به خوبی درک می کنن.

راستی سلام. عیدتون مبارک

من سعید هستم. یک مسافر. یک معتاد!

(البته معتاد به ماهیگیری)

.

زمان: 6 فروردین

مکان: میعادگاه همیشگی: منطقه گلورد. رود تجن

۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۲
سعید یگانه

این نوشته به احتمال قریب به یقین آخرین پست وبلاگ در سال 96 خواهد بود که در میان ترق و توروق و دنگ و دونگ و خشم شب های جوانان همیشه در صحنه (به اسم چهارشنبه سوری) که تمرکزی برای آدمیزاد باقی نمیذارن چند مطلب رو به صورت پراکنده عرض میکنم.

(بماند اون زمان هایی هم که تمرکز داشتم خروجی دندون گیر و به دردبخوری از این وبلاگ بیرون نیومد)

.

مورد اول

.

خدای بزرگ را شاکرم که فرصتی دیگر دست داد تا مثل سنوات قبل، به فریضه و سنّت حسنۀ خاموش کردن موبایل و همچنین دوری کامل از هرآنچه به عنوان شبکه های اجتماعی می شناسیم، دست پیدا کنم

(حضور بنده صرفاً در تلگرام و به صورت غیرفعال می باشد که همین مقدار هم آزاردهنده شده)

۲۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۸
سعید یگانه

اگه از راه زمینی و جادۀ جنوب وارد شهر ما شده باشین احتمالاً در نزدیکی ورودی شهر و برای دقایقی بوی معروف و ناخوشایند کارخونه کود کمپوست و محل دفن زباله های این شهر به مشامتون خورده که به زیبایی هرچه تمام تر، فضای پرواز ملائکه رو به گند کشیده.

.

دقیق یادم نیست سال 86 بود یا 87 که برای چند ماه در کارخونه ای کار میکردم که در نزدیکی محل دپوی زباله ها بود. یعنی افتخار همجواری با این سرزمین معطّر!

البته چند روز اول سردرد گرفته بودم ولی بعد از مدتی بوی محیطی اونجا کاملاً عادی شد.

۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۰۳
سعید یگانه

برای رسیدن به محل کارم باید از 3 خیابون یکطرفه رد بشم که اگه قرار بود بی خیال مقررات شده و سریعترین راهو انتخاب کنم، روزانه حداقل یک کیلومتر در مسیرم صرفه جویی میشد. موضوع وقتی جدی تر میشه که اعتراف کنم خونه ما هم در کوچه ای یک طرفه قرار داره!

۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۱
سعید یگانه

سال گذشته مطلبی نوشتم برای درج در سایت وزین و تخصصی کافه مارکتینگ که به مناسبت فرا رسیدن آخر سال و هجوم دوباره شرکتهای توزیع و پخش به روش فروش چلوماهیچه ای(!) بود.

.

اعتقاد دارم اگه سال آینده این داستان احمقانه تموم نشه، اما در سالهای بعد خودبخود این حرکات مذموم و سیاست های مذبوحانه فروش از بین خواهد رفت.

.

متن اصلی:

.

سیاست های فروش چلوماهیچه ای همراه با یک پیشنهاد بی شرمانه!

۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۶
سعید یگانه

نمیدونم تا چه حد با طبقه بندی نژادهای مختلف اسب آشنا هستین. البته اگه آشنایی ندارین مشکلی نیست. چون منم بلد نیستم. اما امشب قصد دارم به صورت اجمالی نوعی تقسیم بندی (مثل همیشه غیرعلمی) رو خدمتتون ارائه بدم.

باشد تا همه با هم متفقاً و جمیعاً رستگار شویم.

.

گروه اول) اسب هایی که به صورت وحشی و آزاد در طبیعت زندگی میکنن و دست هیچ انسانی بهشون نرسیده و امیدواریم هیچوقت هم نرسه.

.

گروه دوم) اسب هایی که به لطف نژاد خوبشون (عرب یا ترکمن) در بهترین اصطبل های 5 ستاره با امکانات VIP ازشون پذیرایی میشه و چه بسا بر اساس نگاه دیگر همنوعانشون، جزء مرفهین بی درد جامعۀ اسب ها طبقه بندی بشن.

۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سعید یگانه

23 سال ازچهارشنبۀ سیاه مهرماه 1373 گذشت. حادثه دردناک سقوط فوکر 28 شرکت آسمان در کوه های کرکس استان اصفهان با 66 سرنشین.

.

البته این سانحه از جهاتی با دیگر سوانح هوایی اون دوران متفاوت بود:

هیچ نقص فنی در هواپیمای فوق به اثبات نرسید.

کادر پروازی مجربی داشت و هرگز عامل خطای انسانی ثابت نشد.

و از همه مهمتر: هواپیما هم روسی نبود!

۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۴۳
سعید یگانه

امیدوارم بیماری از همه شما عزیزان دور باشه (خودم میدونم دعای مسخره ای بود) اما در صورت بروز یک مشکل نه چندان جدی مثل سردرد، سرماخوردگی ساده، اندکی درد معده و ترش کردن و امثال اونها، آیا به پزشک متخصص مراجعه می کنید یا طبیب سنّتی؟

از نظر ذهنی، دریافت خدمات از داروخانه برای شما امنیت بالاتری داره یا مغازۀ گیاهان دارویی؟

آیا از گروه افرادی هستین که درمان تمامی بیماری های بشر رو در گیاهان دارویی میبینن یا اینکه اینها رو خز و بی کلاسی میدونین و دست به دامن پزشکی نوین میشین؟

و خلاصه در یک کلام: پزشک یا عطار؟

۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۶
سعید یگانه

دیشب از بیرجند برگشتیم. مرکز استان خراسان جنوبی. شهر مورد علاقه ام که قبلاً هم در موردش نوشتم.

بر حسب نوع کارم به دهها شهرستان مختلف سفر میکنم.

اما همه شون یک طرف و بیرجند هم طرف دیگه. عجیب آرامشی دارم در این منطقه خاص.

شهری تمیز و کویری و از همه مهمتر، بدون ترافیک! و با بالاترین درجه امنیت در کشور

و مردمانی بسیار آرام و بافرهنگ.

.

سمینار، برخلاف دفعات قبل که در هتل کوهستان بود، این بار در هتل سپهر بیرجند برگزار شد.

قبل از شروع مراسم رفتم پارکینگ هتل تا از داخل ماشین، موبایلم (که همیشه و همه جا ، جا میذارمش) رو بردارم که یکی از مهمانان با ماشینش (تویوتا لندکروز) وارد پارکینگ شد.

۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۱۹
سعید یگانه

فکر میکنم همونقدر که از افراد "زرنگ" و "حواس جمع" و به قول عامیانه، "آدمای تیز" خوشمون میاد، به همون اندازه هم از افرادی که "احساس زرنگ بودن" میکنن بیزار باشیم.

.

امروز، پشت فرمون بودم که سرطانِ همراه (موبایل) زنگ زد. شماره ناشناس بود. جواب دادم:

.

ـ آقای یگانه؟

ـ بفرمایید

.

ـ شماره شما رو از دفتر مرکزی تهران گرفتم (خب تا اینجا دفتر مرکزی غلط کرد که شماره موبایل منو به تو داد)

ـ درخدمتم

۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سعید یگانه

زنگ زد و گفت حالم از این پسرۀ احمق بهم میخوره. گفتم کی؟

گفت آرش (با آرشِ معروفِ هم اتاقی بنده که قبلا در موردش نوشته بودم فرق میکنه)

پرسیدم چرا؟

گفت: مرتیکۀ نره خر با این هیکلش خجالت نمیکشه تو دانشگاه معدلش 20 شده!

گفتم حق داری!!

این، مکالمۀ چند سال قبل بنده بود با مالک هتلی که آرش در اونجا کار میکرد.

۳۰ دی ۹۶ ، ۰۱:۱۳
سعید یگانه

امشب نقبی زدم به دل خاطرات و عکس ها. این عکس از دوست داشتنی ترین تصاویریست که در لپ تاپ دارم. اضافاتشو برش زدم و گذاشتم اینجا تا شاید کمی با هم "هم احساس" بشیم.

دیدن سه چهرۀ ماندگار و سه استادِ دوست داشتنی در دورۀ فراوانی استاد، اما قحطی اساتیدِ دوست داشتنی می تونه کمی "حال خوب کن" باشه.

احتمال قریب به یقین هر سه بزرگوار رو می شناسین.

اما به رسم ادب و برای عزیزانی که احتمالاً نمی شناسن یک معرفی اجمالی میکنم:

۲۵ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سعید یگانه

« پرده اول »

.

ازش بی خبرم.

اسمش رضا بود. فوق لیسانس الکترونیک از یک دانشگاه معروف.

مدیر کارخونه بود. حدود 90 نفر کارگر.

زمانی با هم کار میکردیم که خداروشکر زیاد طول نکشید.

آدم خاصی بود. یک صفر و یک به تمام معنا. متاسفانه خودشم به این موضوع معترف بود و آنچنان به صفر و یک بودنش افتخار میکرد که مرحوم ناپلئون بابت فتوحاتش اینقدر سرشو بالا نمیگرفت.

۲۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۵
سعید یگانه

یکی از وبلاگ نویسان خوبی که میشناسم، سینا شهبازی عزیزه که بهش میگم سینای همیشه کنجکاو!

نوشته هاش، هم دوست داشتنیه و هم نشون دهندۀ روحیه پرسشگر و تیزبین و قابل تحسینشه.

امشب پستی ازش خوندم که خواستم نظرمو طی کامنتی زیرش بنویسم ولی احساس کردم ممکنه طولانی بشه بنابراین اینجا نوشتم.

.

سینای عزیز. اجازه بده قبل از ورود به بحثِ استاد خوب و بد، یه مقدمه کوچیک بگم:

.

نمیدونم این از خصلت بازی روزگاره یا خصلت ما آدما که بعضی اتفاقاتی که امروز باعث سرشکستگی و حقارته، فردا به نوعی افتخار محسوب میشه!

۱۴ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۸
سعید یگانه

یکی از حساسیت های پدرم که به ما هم منتقل شد، تعصّب بر روی املای صحیح کلمات بود. دوران دبستان اگه اجازه داشتیم اوراق امتحانی درس های ریاضی و علوم و اجتماعی رو تا 18 (و با کمی اغماض تا 17) به ایشون نشون بدیم. اما نمره 19.75 درس دیکته بهیچوجه قابل قبول نبود و اگه خانوم معلممون میگفت

۰۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۵
سعید یگانه

دیشب با یکی از دوستان هموبلاگی صحبت از کسب و کارهای آینده بود. جالب اینکه امروز هم با یکی از دوستان (البته به صورت حضوری) همین صحبت رو داشتیم. به نظر میرسه این داستان قرار نیست یقۀ ملت رو رها کنه و همه ما به طریقی با این دغدغه دست به گریبان هستیم (و البته حق هم داریم) 

.

درگیری های ذهنی دوست من همونایی بود که امروز در وجود بسیاری از هموطنانمون

۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۴
سعید یگانه

اخطار:

نـگارنـدۀ این متـن بـا علـم و آگاهـیِ همـراه بـا احـتـرام بـه سلیــقۀ قشــر عظیـمی از جامعـۀ امروز کـه در آن، مطالعـۀ متـن های طـولانـی نـوعـی زجـر کشنـده و بـه تعبیـری زهـر هـلاهـل محسـوب مـی گـردد، بـا صـراحت اذعـان می دارد که بـا چشـم پـوشـی از مطالعـۀ این متـن کـه دارای بیـش از 5000 کلـمه و سـراسـر خزعبـلات بـوده و حاصلـی بـجز اتـلاف وقـت نخواهـد داشـت، هماننـد دیگـر پسـت هـای ایـن وبـلاگ، هیـچ چیـز را از دسـت نخواهیـد داد.

لازم بـه ذکـر اسـت کـه احتـمالاً مصـرف داروهـای مرتبـط بـا کسـالت روزهـای اخیـر توســط نگارنده، امکـان اثـرگذاری (مثبـت یا منـفی) بر روی محتـوای این متن را داشـته است!

۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۴
سعید یگانه

شکی نیست که پشتِ سر بسیاری از حرکات و رفتارهای ما عاملی به نام تـجـربـه نقش اصلی رو ایفا میکنه. حالا یا خودمون مستقیماً این تجربه رو لمس کردیم یا تاوانی بوده که دیگران پس دادن و ماحصلش به ما منتقل شده و بسیاری از اونها هم به مرور زمان تبدیل به علم و دانش شدن.

مثلا همین جناب نیوتون رو در نظر بگیرین. تجربه خوردن سیب تو سرش باعث این همه داستانهای مختلف و دنباله دار شد. هرچند بعضی وقتا فکر میکنم که قبل از افتادن سیب، هر وقت که ج.ی.ش میکرده با

۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
سعید یگانه

در پست پیشین از ثروت های عجیب و اختلاف طبقاتی هایی نوشتم که مهمترین بخش اون لمس کردن این پدیده از نزدیک بود که با شنیدن های معمول در جامعه کاملاً متفاوته.

البته بر اساس چند کامنت رسیده با موضوعی یکسان، جهت شفاف سازی باید عرض کنم که خواهشاً انگ کمونیستی و این چیزا رو به حقیر نچسبونین که نه سواد این چیزا رو دارم و نه اعتقادی به

۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۹
سعید یگانه

حمید از پرسنل یکی از آژانسهای املاک معروف تهران بود. اختصاصاً برای منطقه نیاوران و فرمانیه و کامرانیه.  یعنی اون بالا بالاها. به قول خودش منطقه مسکونی ازمابهترون!

موضوع مربوط به سال نود و یکه و من تهران زندگی می کردم.

چند باری که وقتم آزادتر بودم با هم رفتیم برای سرکشی آپارتمان های مسکونی (به قول خودش کارشناسی ملک و چیزایی که ازش سردرنمیارم)

واضح تر بخوام عرض کنم یک بار به صورت اتفاقی رفتیم و بعد از اون، من اصرار میکردم که

۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۵
سعید یگانه

علیرغم احترام شدیدی که برای استاد اصغر فرهادی قائلم و افتخار دیدن تمام فیلم هاشون رو داشتم، اما یک نکته در مورد کارهای این بزرگوار برایم مشترک بوده. اینکه هیچگاه حاضر نیستم فیلمهایی که از ایشون دیدم رو برای بار دوم ببینم.

شاید این هم یکی از هنرهای ناشناخته در فیلمسازی باشه (که در مورد آثار استاد حسن فتحی طور دیگه ای خودشو نشون میده و احتمالاً بعدا در موردش خواهم نوشت) ولی بیشتر احتمال میدم به دلیل

۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۳:۰۱
سعید یگانه

کــلاس چـهــارم ابـتـــدایی بـــودم. حـوالــی ســـالهــای 64 یــا 65 بــود. یـادمــه زنـــگ آخـــر ورزش داشـتـیـــم و بـچـــه ها در دو گـروه، تیـــم تشـکیــــل داده و فوتبــال بـازی کـردن. البتـه زبونـم لال، روم بـه دیـوار از نـوع شـرطـی! خدا از ســر تقصیـراتمـون بـگذره.

.

خلاصه اینـکه شرطـو باختیـم و هرچی تـو جیبـمون داشتیـم ریختیـم وسـط و بعد از

۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۸
سعید یگانه

یکسری مناسبت ها در تقویم ما ثبت شده و یکسری هم نشده.

کاری به علّتش ندارم و معتقدم که 3 سال بعد در چنین روزی اتفاقی خواهد افتاد که احتمالاً از اون به بعد در تقویم ما به عنوان "روز ملّی باکلاسی ملّت ایران" و یا چیزی در این مایه ها نامگذاری بشه.

البته بعید هم نیست که از دید اونوری ها (همونایی که قراره آخرش برن جهنم) به عنوان "روز حماقت مردم ایران" شناخته بشه. نمیدونم

رجوع شود به این پست:    بحران جدی کشور در 99/9/9

۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۰
سعید یگانه
مرد ایرانی این توانایی را دارد که در همان لحظه ای که گُلی به دیگری می هد، در ذهن خود طناب داری هم برای وی مهیا سازد!
...
نماز شب می خواند اما اختلاس سه هزار میلیاردی هم می کند!
...
مرد ایرانی به قول حافظ چون به خلوت می شود آن کار دیگر می کند.
...
در روز مومن است و در شب
۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۱
سعید یگانه

آورده اند که خشکسالی کریه المنظری در این سرزمین وسعت بگرفت. به نحوی که مردمان، آیندۀ مطلوبی متصوّر نبوده و با خود همی گفتند این درد را چگونه مرهمی باشد؟

.

تا اینکه بزرگی ندا داد:

ای کسانی که ایمان آورده اید و ایضاً نیاورده اید. بدانید و آگاه باشید که من

۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
سعید یگانه

قبل از شروع باید یادآوری کنم که از نظر اخلاقی، نگاه کردن به بشقاب غذای دیگران کار جالبی نیست. مخصوصاً اگه مهمونمون باشه که خیلی کار زشتیه.

ولی خب اگه چشم ها رو درویش کنیم و قرار باشه در راستای آگاهی بیشتر و پیشرفت علم(!) نیم نگاهی به بشقاب غذای یک امریکایی یا اروپایی بندازیم

۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سعید یگانه

تابحال دقت کردین به اسم رقابت چه کثافت کاری های عظیمی در جامعه و دنیای ما در حال انجامه؟

عزیزانی که علاقه مند و در جریان رقابتهای ورزشی هستن به سادگی می تونن از بسیاری حرکات ناجوانمردانه و زیر آبی رفتن ها برای کسب عنوان های بهتر توسط ورزشکاران یا دست اندرکاران رشته های ورزشی مثال بزنن.

.

در سازمان های پخش و حوزه فروش هم وضعیت تفاوت چندانی نمیکنه.

دستور به مزاحمت و آویزان شدن از مشتری و ملّت، آخرین (و احتمالاً بهترین) استراتژی عملیاتی است که توسط مدیران مربوطه به پرسنل دیکته میشه و هر بار که میگی باباجان! بذار اون مشتری بدبخت نفس بکشه این پاسخ رو می شنوی:

۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سعید یگانه

.

این متن دقایقی پیش توسط یک دوست به دستم رسید:

.

زنی نزد نادر شاه رفت و روسری خود را بر سر نادر انداخت.

نادر پرسید این چه کاریست؟

زن پاسخ داد لچکم بر سرت باد! تو ولیعهد این سرزمین باشی و عربها به من تجاوز

۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۷
سعید یگانه

.

به احترام بیش از دوسال و چند ماه که از ترک کامل و بدون بازگشت اینجانب از شبکه های اجتماعی گذشته احساس میکنم می تونم این اجازه رو به خودم بدم که چند خطی در موردش بنویسم.

مثل همیشه قرار نیست شعار بدم و جملات زیبا و انگیزشی بکار ببرم و از عبارت نخ نمای چاقوی دو لبه برای شبکه های اجتماعی استفاده کنم و در مورد بد بودن یا خوب بودنش نظر بدم (فکر میکنم هنوز به اون درجه از پیری و جمود مغزی نرسیده باشم) و خدای نکرده روم به دیوار زبونم لال چیزی از جنس راهکار برای مخاطبینم (که همگی از خود بنده داناتر و عاقل تر و فهمیده تر هستن) داشته باشم.

بلکه این پست هم مثل اکثر نوشته های وبلاگ بر پایه تجربه شخصی بوده و به حکم تجربه بودنش این امکان رو داره که برای یک نفر دیگه هم به درد نخوره و حتی از نظر علمی کاملاً غلط باشه.

۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۶
سعید یگانه

 

امروز ظهر با کامنتی مواجه شدم که فکر کردم شاید سوال بعضی از دوستان دیگه هم باشه.

ابتدا اصل سوال به صورت خلاصه (به جای تعارفات محبت آمیز این دوست عزیز و نام خانوادگی و حوزه کاری ایشون نقطه چین گذاشتم)

.

سلام آقای یگانه ، هادی ... ام و از دنبال کننده های ...

۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۳
سعید یگانه

فکر می کنم یکی از بهترین قسمت های فیلم بادیگارد که خیلی به دلم نشست جایی بود که امیر آقایی از پرویز پرستویی پرسید:

.

ــ حیدر! تو که به همه چیز شَک نکردی؟

۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
سعید یگانه

چند شب قبل در حال مطالعه روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی عزیز بودم که رسیدم به پست آنتروپومورفیسم و با دیدن عکس جونوری به نام لمور (Lemur) احساس کردم خیلی برام آشناست.

انگار یه جایی همدیگه رو دیده بودیم!

البته در اون موقع کاری پیش اومد و از پای لپ تاپ بلند شدم و فرصت نشد تا بهش فکر کنم.

امشب دوباره به پست مذکور رجوع کردم و بر اساس تاکید محمدرضا بر نوع نشستن این جونور، ذهنم ناگهان جرقه زد که ای بابا. این بزرگوار رو کمتر از شش ماه قبل در باغ وحش بانکوک زیارت کردم و یادم نبوده.

۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۲
سعید یگانه

.

قبلاً در یکی از پست ها اشاره داشتم به اینکه ترجیح میدم به جای دیدن 2 یا چند فیلم، یک فیلمو 2 یا چند بار ببینم.

دیدن یک فیلم جدید برای اولین بار، درصورتی حس بهتری بهم میده که احساس کنم می تونم بعد از دیدنش، اونو وارد آرشیو کم تعداد فیلم های خاصم کرده و هرازگاهی دوباره ببینمش که صد البته حتی اگه هرروز یک فیلم جدید ببینم (که نمی بینم) بازهم این اتفاق احتمالاً سالی چندبار بیشتر پیش نخواهد اومد.

اصلاً اهمیتی نداره که فیلم پدرخوانده باشه یا کلاه قرمزی و سروناز!

و ایضاً رتبه فیلم موردنظر در IMDB هم محلی از اعراب نداشته و نخواهد داشت.

ایرانی و خارجی بودنش هم همچنین

به عبارت دیگه کاری به دیدگاه و قضاوت دیگران ندارم. مهم همون حس خوبیه که عرض شد و لاغیر.

۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۷
سعید یگانه

.

معمولاً یکی هست که با بقیه فرق میکنه

یعنی چی؟ مثال میزنم:

.

حوزه فوتبال:

همه دیدیم که عشاق این رشتۀ ورزشی، علیرغم اینکه لیست بلندبالایی از حرفه ای های این حوزه رو در آستین دارن اما براشون یک نفر با بقیه متفاوته و هر زمان که اسم فوتبال میاد، بی اختیار نام این یک نفر در ذهنشون تداعی میشه. (حالا می تونه مسی باشه یا رونالدو یا هرکس دیگه ای که اسمشو نمیدونم)

.

زندگی خصوصی:

در انتخاب شریک عاطفی هم قطعاً شخص مورد نظر از دو گروه (مرد یا زن) جدا نیست که از هرکدوم بیش از سه و نیم میلیارد مشابه در کره خاکی زندگی می کنن! اما فقط همون آقا یا خانوم خاص رو انتخاب می کنیم. علیرغم اینکه می دونیم حداقل هزاران نفر با پارامترهای جامعه پسندتری در اطراف خودمون موجوده. اما هرگز حاضر نمیشیم این فرد رو به بقیه ترجیح بدیم.

۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۶
سعید یگانه

آورده اند که روزی یک گوسفند و یک گاو و یک شتر از صحرایی خشک و سوزان و بی آب و علف در حال عبور بوده و هرسه هم بسیار گرسنه بودند.

تا اینکه از دور، بوتۀ علفی دیده شد و هرسه، خوشحال به طرف اون وعده غذایی حمله کردن.

ولی خوشحالیشون مدت زیادی طول نکشید.

چون با اولین نگاه می شد فهمید که اون بوته علف خیلی کمتر از اونیه که بتونه هر 3 تاشونو سیر کنه.

پس از مشورت، قرار شد که فقط یکیشون اون بوته رو بخوره تا سیر بشه

اما چه کسی؟

۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۰
سعید یگانه

از زمان تاسیس این دکّه (بخونین وبلاگ) تا الان به هر چیزی فکر میکردم جز اینکه مجبور بشم نصفه شبی چندتا عکس از اینترنت کش برم و به سرعت، یک پست اورژانسی بنویسم در راستای آموزش شناخت تفاوت منقار پرندگان!

(خدایا این حال خوشو از ما نگیر!)

.

امشب یکی از دوستان زنگ زد و گفت یک جوجه کبوتر پیدا کرده و هر کاری میکنه نمی تونه نوکشو باز کنه بهش غذا بده! راستش علت نوشتن این پست همین بود.

.

فکر می کنم بد نباشه توی وبلاگ هامون، در کنار شعر و ناله و حرفهای قلمبه سلمبه و خاطرات روزانه و اکتشافات شگفت انگیزی که نه به درد دنیای دیگران میخوره و نه آخرت، هرازگاهی بیایم و یک مطلب به دردبخور بنویسیم بر اساس تجربیاتمون.

۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۹
سعید یگانه

یکی از راه های میان بُر زدن برای شناسایی دنیای اطراف (از اشیاء تا انسانها) طبقه بندی کردن اونهاست که بسیاری از این طبقه بندی ها پایه علمی داشته و مورد پذیرش دنیا قرار گرفته و خیلی ها هم خیر.

بعضی طبقه بندی ها هم توسط جادوگران واژه ها ساخته شده که نسلها سینه به سینه منتقل شده و هرچند اعتبار علمی قابل اعتنایی نداره اما جذابیت و زیبایی خاص خودش رو همچنان حفظ کرده.

.

مثلا همزمان با بزرگواری که در شهر شیراز، مدام درگیر کمر باریک و لعل لب و شراب ناب و خال هندوی فلانی و اندام سکسی بهمانی بود(البته همه میدونیم که منظورش آسمانی و عرفانی و الهی بوده!) بنده خدایی هم معروف به ابن یمین در این طرف ایران (نزدیکی های سبزوار خودمون) هوس کرد طبقه بندی متفاوتی از انسانها ارائه بده که البته تقسیم بندی قشنگی بود و همه شنیدیم:

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۸
سعید یگانه

امروز در محضر دوست بزرگوار شصت و چند ساله ای بودم که از خاطرات سفرهای مختلفش به گوشه و کنار دنیا تعریف می کرد و دل ما فقیر فقرا رو می سوزند. واقعاً خوش به حال اینجور افراد که هر زمان دلشون میگیره، سواحل زیبا و دلفریب بلاد کفر به زیبایی هرچه تمامتر در نقش اسید چاه بازکن برای دل نازک و حساسشون ایفای نقش میکنه.

  :-)

 دو تا از خاطراتش جالب بود که عرض میکنم. البته به زبون خودش (ضمیر اول شخص)

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۴
سعید یگانه

اینجا قصد ندارم در مورد حقوق پایمال شده و احقاق حق و امثالهم چیزی بگم، همه میدونیم و گوشامون پُره و قبل از من و شما، دیگران قرنهاست که خودشونو جر دادن و  گفتن و هنوزم میگن و آخرش هم هیچ. ضمن اینکه اگر بخواهیم در این مورد مطلبی بخونیم، دهها هزار صفحه کتاب و هزاران سایت و وبلاگ هست که از حقوق پایمال شده برامون بگن. 

اما قصد دارم در مورد چیز دیگه ای بنویسم که فکر میکنم به وضعیت نگران کننده ای رسیده:

۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۸
سعید یگانه

.

صبـر بسیار ببایـد پدر پیــر فلـک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

.

3 سال از وداع استاد گذشت...

 

(دکتر امیرناصر کاتوزیان، پدر علم حقوق)

  

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۸
سعید یگانه

این یکی از فلان شهر تماس گرفته و اصرار داره که با فرستادن عکس پسره به تلگرامم، بهش بگم پسر خوبیه یا بدیه! 

اون یکی آخرین نوشته های بین خودش و شریک عاطفیشو فوروارد کرده و میخواد شازده رو آنالیزش کنم.

غافل از اینکه این نوشته ها نهایتاً می تونه اثر بخشی یک ورق قرص بیزاکودیل رو برای خوانندۀ از نوع غیر شریک عاطفی ایفا کنه! (خداوکیلی از لاو ترکوندنشون حالم بهم خورد)

البته موارد فوق منحصر به اقوام خودمه. سوءتفاهم برای دوستان وبلاگی و غیروبلاگی بوجود نیاد.

.

خب آخه قوم و خویش عزیز و فامیل گرامی:

۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۶
سعید یگانه