دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

۱۵۱ مطلب توسط «سعید یگانه » ثبت شده است

اخطار:

نگارنده این متن با علم و آگاهی و احترام به سلیقۀ اکثریت جامعه امروز که در آن، مطالعۀ متن های طولانی نوعی زجر کشنده و به تعبیری زهر هلاهل محسوب می گردد، با صراحت اذعان می دارد که با چشم پوشی از مطالعه این متن که دارای بیش از 5000 کلمۀ سراسر خزعبلات می باشد، همانند دیگر پست های این وبلاگ، هیچ چیز را از دست نخواهید داد.

این مطلب از ساعت 20 تا 23.50 مورخ پنجشنبه 23 آذر 1396 با سرعت زیادی نوشته و بصورت خام در اینجا قرار داده می شود تا بشرط باقی بودن عمر، در آینده ای (نزدیک یادور) بازبینی و ویرایش گردد.

لازم به ذکر است که احتمالاً مصرف داروهای مرتبط با کسالت روزهای اخیر توسط نگارنده امکان اثرگذاری بر روی محتوای این متن را داشته است!

***************

.

علیرغم اینکه مثل هر انسان دیگری، درگیر انواع استرس ها و گرفتاری های مرتبط با خودم هستم، اما هیچگاه در زندگیم دغدغه ای به نام گوشی موبایل نداشتم.

.

از حوالی سال 76 که این انگل و تکنولوژی مزاحم وارد زندگیم شد، برای اولین و آخرین بار افتخار همراهی با چیزی را پیدا کردم که همقد یک عدد خربزه بود و نیم کیلویی هم وزن داشت و ملقب بود به نام بلند آوازۀ صا ایران (هرروز بهتر از دیروز)

البته باید عرض کنم که گوشی های صا ایران در اون زمان، دارای چنان فناوری های اعجاب انگیزی بود که عمراً گوشی های امروزی بتونن اونها رو لحاظ کنن.

بطورمثال:

یکیش قرار گرفتن در نقش گوشت کوب هنگام دیزی خوردن.

و دوم اینکه مشکلی به نام آنتن دهی رو اصلاً احساس نمی کردیم.

چون هنگام مکالمه باید آنچنان نعره های جگرخراش و کرگدن واری میزدیم که طرف مقابل، از هر مکان دور یا نزدیک، بدون هیچ واسطه و ابزاری صدای ما رو به صورت کاملاً زنده و پویا می شنید! و صد البته هم باعث تقویت تارهای صوتی و عضلات حنجره می شد.

شاید خبر داشته باشین که ورود اولین نسل خوانندگان موزیک عرصه پاپ بعد از انقلاب در سالهای میانی 70 به عرصه هنری کشورمون، در اصل به مدد همین موضوع (تقویت عضلات حنجره به واسطۀ مکالمات با گوشیهای صا ایران) بوده است! از جمله نسل خشایار اعتمادی ها

(توضیح: شخصاً خشایار رو دوست دارم و خیلی هم بهش احترام میذارم)

 .

از اون زمان تا به امروز 3 گوشی موبایل، نقش آفرینان اصلی همراهی بنده در مکالمات بودن.

یکی نوکیا  6300

و دیگری سونی اریکسون ویواز

که هردو توسط برادرم (که برخلاف حقیر، از گوشی بازهای حرفه ای هستن) خریداری شد.

.

نوکیا 6300 که بعد از سالها کار مداوم فرسوده شد.

از طرفی هم یک مرحله حادثه آتش سوزی انبارهای کارخونه که بالاجبار با کپسول CO2 پریدم وسط آتش و باعث شد که تمام متعلقات طبیعی و غیر طبیعی حقیر از داخل ریه ها تا فیهاخالدون همراه با ساعت مچی و همچنین گوشی ای که ذکر خیرش شد، همه با هم مملو از پودر CO2 شدن در اصل تیر خلاص رو برای خداحافظی بنده با نوکیا 6300 شلیک کرد و چنین شد که گوشی مذکور در روزهای واپسین به اذن خدا به سخن اومد و گفت:

« سعید من سعی کردم تا آخر زندگی باهات باشم ولی دیگه نمی تونم. به فکر من نباش. خودتو نجات بده و برو یکی دیگه برای خودت پیدا کن»

و منم رفتم یکی دیگه پیدا کردم (سونی اریکسون ویواز)

 .

ویواز گوشی خوبی بود و تا سال 91 داشتمش که به دلایلی (از نوع اینکه یکی خوشش میاد و برمیداره واسه خودش!) مجبور به خرید گوشی جدید شدم.

بنابراین شبی رفتم منزل برادرم محسن (با محسن یگانه ای که می شناسین هیچ نسبتی نداره. البته خواننده هست ولی فقط توی حموم خونه شون میخونه!) و گفتم گوشی جدید می خوام.

بر اساس این واقعیت که خرید گوشی جدید توسط اینجانب ارتباط مستقیمی با رویت ستاره دنباله دار هالی دارد، جماعت حاضر در اونجا همه باهم یکّه خورده و مشغول تعجب کردن شدن! و چیزی نگذشت که این خبر گوش به گوش پیچید و در و همسایه جمع شدن و گوسفندی جلوی پام قربانی کردن و جشن کوچکی به  مناسبت فرخنده و میمون و مبارک (سعید میخواد گوشی بخره) برگزار شد!

.

قرار شد فرداش بریم بازار موبایل و منم مثل دفعات قبل از زیر این کار شونه خالی کرده و به اخوی عرض کردم خودت برو یک گوشی خوب بخر. من نمیام.

ولی ایشون فرمودند که این بار نمیشه. تنوع مدل ها اونقدر بالاست که نمی تونم مثل سابق برم برات یک گوشی بردارم و بیام. باید خودت هم باشی.

و در ادامه گفت: حالا که فردا تعطیله و برای اینکه تا شنبه بی گوشی نباشی بیا یک گوشی نیمه خراب اضافه دارم. رفت سراغ کمدش (کمدی که بنام کمد آقای ووپی می شناختیم و از شیر مرغ تا نعش آدمیزاد توش پیدا میشد) و بعد از کلی بهم ریختن و گشتن، با یک گوشی اومد.

یک عدد آیفون 3GS چندین سال کارکرده که جزء حذفیات زندگیش بود.

گفت بذار ببینم اصلاً کار میکنه یا نه. کمی باهاش ور رفت و گفت نه مثل اینکه هنوز کار میکنه و ادامه داد:

راستش گذاشته بودم که بندازمش دور! حتی هیچ موبایل فروشی حاضر نیست 50 تومن برش داره. چون داغووووووون شده و به هیچ دردی نمیخوره. ولی تا شنبه که گوشی بخریم برات کار میکنه.

پشت گوشی ترک بزرگی داشت و علامت سیب گاز زده هم تا نصفه محو شده بود. کاملاً مشخص بود که اخوی گرامی در کنار کارهای روزمره، از این گوشی بدبخت به عنوان حریف کُشتی هم استفاده می کرده!

  .

اما نقطه عطف داستان از جایی آغاز شد که فردای اون روز که با این گوشی کار کردم نمیدونم چه اتفاقی افتاد که بهش زنگ زدم و گفتم چند روز دست نگه دار. عجب گوشی خوش دستیه!

و فکر نمیکردم که این چند روز به 5 سال افزایش پیدا کنه! یعنی تا نیمه های سال 96 (همین یکی دوماه پیش)

 .

این گوشی بدون هیچ مشکلی برام کار می کرد. علاقه عجیبی بهش پیدا کردم. کارامو به خوبی راه مینداخت. حافظه اش اگه اشتباه نکنم 8 یا 16 بود. همون اول نصف برنامه هاشو به اضافه تمام بازیها حذف کردم و فقط تماس و پیامک و اینترنت و شبکه های اجتماعی (که اون زمان اوج ولگردیهام در این شبکه ها بود) با همین انجام می دادم.

اما یک مشکل اساسی هم وجود داشت. یک عیب بزرگ:

اینکه این گوشی یه جورایی باعث آبروریزی هم بود! (البته از دید دیگران)

چند باری اهل منزل و اطرافیان دست به دست هم داده بودن که با سیاست های اخلاقی و غیر اخلاقی شر این گوشی رو از سرم کم کنن که البته موفق نشدن.

چند باری هم رئیس گیر داد که باباجان. جمعش کن این دسته خر رو! آبرومونو بردی!

حتی اوایل سال 95 روزی جناب رئیس منو به دفترش احضار کرد و یک عدد آیفون جدید (نمیدونم 6 یا 7. هنوز هم نفهمیدم) جلوم گذاشت و گفت اینو واسه خودم خریدم. ببین اگه خوشت میاد برو یکی از فروشگاه بردار. تا آخر سال قسطی از حقوقت کم میکنم. (ایشون بجز شرکتی که توش کار میکنیم، یک فروشگاه بزرگ تعاونی هم دارن)

نیم ساعتی دستم گرفتم ولی نتونستم باهاش ارتباط عاطفی(!) برقرار کنم.

گفتم مرسی. باهاش راحت نیستم. همون قبلیه کارمو راه میندازه!

خلاصه اینکه هرجایی که میرفتم باید جواب این و اونو میدادم که این چیه دستم گرفتم!

البته از اون طرف هم بعضی افراد بودن که وقتی میدیدنش با ذوق و شوق فراوونی میگفتن:

واااااای! این تری جی اسه؟ هنوز داری؟ (یک نمونه ش همین چند ماه قبل بود)

فکر میکنم اگه یک توله ماموت ماقبل تاریخ رو به عنوان حیوون خونگی نگهداری میکردم، کمتر تعجب میکردن که در سال 96 یک تری جی اس داغون رو دستت می دیدن.

.

یادمه حدود دوسال پیش به دلایلی مجبور شدم عشقمو(!) ببرم پیش تعمیرکار که مشکلشو رفع کنه. دکمه کم و زیاد کردن صداش کنده شده بود.

بنده خدا موبایل فروشه تا اینو دید 7 بار سرشو کوبید به دیوار و هرکاری کرد بهش بدم، ندادم. گفت ازت میخرم! (تا بندازم تو سطل آشغال!) ولی جون مادرت بذارش کنار. بیا هر گوشی ای که خواستی بهت میدم و چند ماهه باهات حساب میکنم!

و بنده هم با صدا و جدیت و احساس آمیتاب پاچان در فیلم های هندی گفتم:

نه. من دوستش دارم!

خلاصه اینکه دکمه کناری هم قابل درست شدن نبود و همونجوری آوردمش و دو سال دیگه هم باهاش کار کردم.

.

ضمن اینکه شکستگی پشت قابش باعث شده بود که به مرور زمان، گرد و خاک هم واردش بشه و کار به جایی رسید که وقتی میخواستم عکس بگیرم، انگار از پشت شیشۀ مشجر حموم پر از بخار عکاسی کنی، سوژه مورد نظر به اذن خدا پا درمیاورد و برای حفظ آبروش فرار میکرد!

ولی بازهم چیزی از ارزشهای این گوشی رو کم نکرد.

 .

تا اینکه در شهریور 96 بعد از یک روز خسته کننده اومدم خونه و شب آماده خواب شدم. گوشیمو برداشتم و چند خط کتابی که توش دانلود کرده بودم رو خوندم و خوابم برد...

.

« شب اول »

 .

در خواب دیدم شخص سفید پوشی بهم نزدیک شد. چهره ش خیلی آشنا بود. انگار قبلاً دیده بودمش.

احساس می کردم کسیه که مُرده و الان اومده به خوابم.

اومد نزدیک و گفت: سعید سلام

گفتم سلام. ببخشید شما؟؟

گفت: یعنی منو نشناختی؟

ناگهان به یاد دوست مرحومم فریدون افتادم و با ذوق و شعف گفتم: فری تویی؟!

گفت: فری جد و آبادته! استیوَم

گفتم استیو؟ آره دارم یادم میاد. جناب آقای استیو جابز. درسته؟ استیو جابز معروف؟

گفت: ابله! مگه استیو جابز غیر معروف هم داریم؟

گفتم خب حالا فرمایش؟

گفت: امشب اومدم توی خوابت تا ازت خواهشی بکنم. جون هر عزیزی که دوست داری تو رو به هر مقدساتی که قبول داری قَسَمِت میدم برو یک گوشی بخر که آبرو اعتبار و حیثیت منو بردی!

گفتم آخه برای چی؟ اتفاقا دارم با این کارم اثبات میکنم که محصول تو چقدر باکیفیته.

گفت آخه مرد حسابی. سال 2017 کسی تری جی اس دستش میگیره؟ زشته عزیز من. برو یک نوکیا ساده بخر اما اینو دستت نگیر.

 

چهره معصومی داشت. دلم براش سوخت. گفتم باشه استیو جون. از فردا میفتم دنبال خرید گوشی.

حالا به نظرت چی بخرم؟

گفت اصلاً مهم نیست. فقط اینو بذار کنار. باور کن روزی صدبار جنازه م توی گور میلرزه!

 

در بین همین گفتگو بودیم که ناگهان سر و کله یک بانوی باوقار و صالحه و ماجده پیدا شد.

استیو معرفی کرد: ایشون خانوم حورالعین بهشتی هستن!

 

سلام کردم. جواب نداد

گفتم: استیو جون ببخشید ها ولی آیا ایشون لال تشریف دارن؟

گفت: اولا زبون تو رو نمیفهمه ثانیا نمی تونه با تو ارتباط بگیره. باید حتماً مُرده باشی!

گفتم پس تو چطور تونستی با من ارتباط بگیری؟

گفت: مرد حسابی. اونقدر رفتم پیش حضرت حق عجز و لابه و ناله کردم و گفتم که یه نامردی در سال2017 با در دست گرفتن تری جی اس داره آبرو و اعتبار و شرف و حیثیت منو در بین مردم جهان خاکی می بره که شخصاً دستور داد بیام به خوابت!

گفتم OK و مشغول برانداز کردن حوری خانوم شدم. از بالا تا پایین و از پایین تا بالا!

ناگهان استیو گفت: هوووو! به چی نیگا میکنی؟

گفتم: استیو مطمئنی این حوری بهشتیه؟! آخه اینجوری نیستن اینا

گفت مگه تو دیدی؟

گفتم: ندیدم. ولی شنیدم قدشون خییییییییییلی بلنده. اما الان دارم می بینم که قد و قواره این حوری اندازه من و توئه.

و یواش در گوشش گفتم: باورکن بهت انداختن استیو!

استیو کمی فکر کرد و گفت از کی شنیدی؟

گفتم: عرضم به حضور آقای خودم که شما باشی، راستش ما بزرگی داشتیم به نام سعدی شیرازی که در جایی نوشته:

 

    شخصی بالای منبر گفت ایهالناس. من به شما دعایی یاد میدم که اگه اونو بخونین، خداوند متعال در اون دنیا به شما حوری ای خواهد داد که سرش در مشرق زمین و پایش در مغرب زمین باشد. یکی بلند شد و گفت حاجی دعاتو واسه خودت نگه دار که من اصلا از این حوری ها نمیخوام. گفت چرا؟ گفت آن حوری که سرش پیش من باشه ولی در شیراز و بغداد ترتیبشو بدن به چه دردم میخوره؟!!

 .

رنگ استیو پرید! کمی مکث کرد و گفت: خیلی بی ادبی سعید!

گفتم: بی ادب چیه؟ من فقط نقل قول کردم. تازه با ادبانه هم ترجمه کردم. خود سعدی که خیلی بدتر از این نوشته!

گفت: حالا این آقای سعدی کی هست؟

گفتم: شاعر و بزرگ ادب ایران

با چشمانی گشاد گفت: بزرگ ادبتون این بوده؟!! پس بگو به خاطر همینه که نسل شما اینقدر با ادب تشریف دارن! وقتی بزرگِ ادبتون سعدی باشه بهتر از این درنمیاین دیگه. همه دنیا می شناستون از هنرمندیهایی که در پیج این و اون انجام دادین.

گفتم: ببین به کشورم توهین نکن که بهم برمیخوره ها! منم به امریکا فحش میدم

گفت: بده ببینم

گفتم: آمریکای پدرسگ!

گفت این چه فحشی بود؟

گفتم: راستش به قول ابراهیم رها 40 ساله داریم به امریکا فحش میدیم و خواستم تنوعی بشه و فحش تکراری ندم. همین

استیو گفت: این حرفا رو بذار کنار. داره صبح میشه. بابای اینم (یعنی حوری خانوم) ممکنه نگران بشه که دخترش شب کجا بوده!! من برم اینو برسونم خونه شون فردا دوباره میام. یادت باشه تا فردا باید گوشی رو خریده باشی ها.

 .

***************

از خواب پریدم.  احساس کردم این خواب، خیلی واقعیه و بهتره بهش عمل کنم! بنابراین در کمال شگفتی و ناباوری به اطرافیان اعلام کردم که قصد دارم گوشیمو عوض کنم.

دوباره گوسفندی بود که به قربانگاه فرستاده شد و پرچم و بنرهایی بود که اعلام میکرد فلانی قصد خرید گوشی داره. حتی چند تا از همسایه ها شربت توزیع کردن و یک خواننده محلی هم اومد چند شب در کوچه مون برنامه های شاد و آموزنده اجرا کرد!

 .

به برادرم گفتم یک گوشی ایرانی بخر برام. چون کار سنگینی با گوشیم انجام نمیدم. یه GLX هم کارمو راه میندازه. اما ایشون به اتفاق همسرم این بار گفتن که دیگه به حرفای احمقانه ت گوش نمی کنیم! بعد یک عمر روزه داری نمیذاریم با .... افطار کنی! یا یک گوشی آدمیزادی(!) انتخاب میکنی یا خودمون میریم می خریم.

حتی یکی دو ساعت هم دراین مورد بحث کردیم ولی درنهایت برنده میدون اونها بودن و تصمیم نهایی بر این قرار گرفت که بنده ظرف یکی دو روز برم تحقیق کنم و گوشی های مختلف رو ببینم و یک مدل غیر ایرانی (به قول خودشون آدمیزادی) انتخاب کنم.

 .

و چنین شد که بالاجبار و ناخواسته وارد بازی انتخاب گوشی شده و دغدغه جدیدی به دغدغه های روزمره م اضافه شد.

 .

برای اولین بار در عمرم به بازارچه موبایل رفتم! داشتم ویترین ها رو نگاه میکردم که بعضی فروشنده ها میومدن بیرون و با چرب زبونی میگفت: جناب در خدمتیم! و مثل همیشه همین کار باعث میشد که اون مغازه رو کلاً بی خیال بشم!

.

با یکسری حرکت های احمقانه در فروش (از جمله همین نحوه کشوندن مشتری به داخل فروشگاه) اساساً مشکل دارم. فروشنده ای که این کارو بکنه کلًا از چشمم میفته و حتی میرم چند خیابون اونورتر تا به فروشگاههای دیگه سرکشی کنم.

مورد بعد دیگه اینکه درسته از قیمت پایین و تخفیف و حراج بدم نمیاد و استقبال میکنم. ولی به طرز وحشتناکی با پدیدۀ منحوس شُل فروشی و زیرفروشی مشکل دارم. فرض کنین چند فروشگاه در کنار هم (مثل بازارچه یا پاساژ) کالای مشابهی رو عرضه میکنن که قیمتش 200 تومنه و هرکدوم به فراخور وضعیت مشتری تخفیفی رو هم درنظر میگیرن. اما یکیشون همون اول میاد قیمت رو 150 اعلام میکنه. این شخص از نظر من اونقدر منحوسه که جواب سلامش رو هم نمیدم. چون نه تنها دودوتاچارتای کاسبی رو بلد نیست بلکه این ناتوانی خودش رو با شُل فروشی و زیر کردن قیمت (و در مجموع با نامردی) پوشش میده و در دراز مدت صدمات زیادی به وضعیت بازار خواهد زد.

 .

توی بازار چرخ می زدم. تنوع گوشی ها به طرز عجیبی بالا بود که همین موضوع، انتخاب رو سخت میکرد.

یاد صحبت های معروف دکتر بری شوارتز در کتاب "دشواری انتخاب" افتادم (با ترجمه و کوشش ارزشمند محمدرضا شعبانعلی عزیز)

مخصوصاً قسمت اولش که گفته بود یک روز رفتم بازار شلوار جین بخرم اما هنگ کرده برگشتم. درواقع دکتر شوارتز قصد داشت فقط یک شلوار جین معمولی بخره. همین

هرچند شخصاً فکر میکنم آخرش هم نتونست بخره. چون همه دیدیم که در یکی از سخنرانی هاش با شورت (ببخشید شلوارک!)  واسه خلق الله سخنرانی میکنه.

 

منم فقط می خواستم یک گوشی بخرم که کارمو راه بندازه. همین.

ولی به عنوان یک فرد بی اطلاع، مدام پاسکاری میشدم بین فروشندگانی که بر اساس پروموشن های شرکت های مختلف، مدلهای خودشونو تجویز می کردن.

آخه عزیزان من. ناسلامتی خودمون پیر این بازی ها هستیم. اگه مردین بیاین تو بازار لوازم خونگی اونوقت ببینم چند مرده حلاجین!

 بگذریم

 ..

بنابراین اینجا نیاز به فیلتری داشتم که بتونم سریعاً گزینه های مختلف رو بذارم کنار و روی چند انتخاب محدود کار کنم.

.

اجازه میخوام کمی به گذشته برگردم. به دوران کودکی و عارضه ای که شدیداً در ذهنم پررنگ بود و اسمشو نمیدونستم (که البته امروز همه اون اصطلاح رو بلدیم)

از بچگی، با دیدن ماشین های مختلف توی کوچه و خیابون، تجسم انسان های زنده ای در قالب شخصیت های گوناگون میکردم و یادمه که پژوهای 504 قدیمی یکی از معروفترینشون بود.

 .

پژو 504 تناقض عجیبی داشت. نمای جلو و طراحی چراغ های جلو طوری بود که انگار با یک آدم عصبانی و خشن روبرو هستم که اخم شدیدی کرده ولی در نمای پشت، مظلومیت عجیبی رو حس میکردم که دلم براش کباب میشد. 

 

تویوتا کارینا با دو چراغ دایره ای معروفش برام تداعی کنندۀ یک بچه خوب و درس خون مدرسه ای بود که همیشه 20 می گیره و خیلی هم پاستوریزه ست.

 

BMW همیشه برام آقای جوانی بود که خیلی باهوشه (و نه الزاماً درسخون) ولی خب چندان پاستوریزه نیست و شیطنت هایی انجام میده.

بنز های اون زمان (مخصوصاً با اون چراغ های خربزه ای شکل) برام تداعی کننده حاج آقاهایی بودن با یک متر شکم که داشتن میرفتن حجره شون تو بازار (یا در حال برگشتن بودن)

 

کادیلاک رو به نوعی سالار ماشینهای دیگه می دیدم که انگار مواظب بقیه است و راهنماییشون میکنه!

.

 امروز همه می دونیم که اینها نمایانگر پدیده ای به نام آنتروپومورفیسم در ذهن افراد بوده و یکی از موفقیت برندهای مطرح جهانی هم پررنگ کردن همین پارامتر در ذهن مصرف کننده است.

 .

کجا بودم؟

آهان

داشتم عرض می کردم که برای راحتی در انتخاب باید به فیلتر کردن تعدد گزینه ها فکر میکردم. اما فیلتر کردن بر اساس چه چیزی؟

.

همه برندهای موجود در بازار گوشی های همراه از دیدگاه خودم شناخته شده، دارای اعتبار بالا، با کیفیت و قابل احترام بودن. به عبارت دیگه دو عامل برندآگاهی و احترام برند رو در مورد همه شون داشتم و باید اصل موضوع رو در چیز دیگه ای تعریف میکردم. چیزی که بتونه مشکل منو حل کنه و ارتباطم رو با اون برند به خوبی برقرار کنه.

یه جورایی مثل ازدواج! ممکنه 10 گزینه برای انتخاب شریک زندگی داشته باشیم که همگی دارای بالاترین پارامترهای جامعه پسند امروز باشن اما فقط می تونیم با یکیشون ارتباط بگیریم.

یعنی در اینجا عنصر ارتباط (Relevance) برند برام پررنگ تر میشه و به صورت غیرمستقیم باید به دنبال تمایز خاصی بین این همه برند با کیفیت و دارای احترام باشم.

خب در اینجا بحث آنتروپومورفیسم هم به کمک میاد. اگه فرض رو بر این موضوع قرار بدم که من به دنبال گوشی ای باشم با این مشخصات:

جنسیت مرد

سن و سال تقریبا بالا و جا افتاده

کمی موی جوگندمی

متین و باوقار

نه چندان فراگیر که دست همه کس باشه

و امثالهم...

پس کمی کارم راحت میشه و در همون وهله اول دو برند الجی (که همیشه خانم می بینمش!) و سامسونگ (به علت فراگیر بودنش) از دور انتخابم حذف شد. به همین سادگی

.

 با توجه به اینکه اکثر عزیزان و مخاطبین این وبلاگ، از همکاران و دست اندرکاران مرتبط با حوزه های بازار و مارکتینگ و برندینگ و این چیزها نیستند باید عرض کنم که همچنان به عهد خودم از ابتدای تاسیس وبلاگ متعهدم و اینجا هیچ بحث تخصصی نداریم و اضافه می کنم که شخصاً در حوزه لوازم خانگی برای دو برند ال جی و سامسونگ احترام بسیار بالایی قائل هستم.

.

رسیدم به تازه وارد جمع. تازه واردی که باید برای مدیران این برند کلاه از سر برداشت که اینچنین زیبا بازار رو تسخیر کردن: هواوی

علیرغم طرح های زیبا و فوق العاده ای که داشت و اینکه ایمان دارم در آینده نزدیک بازیگر اصلی عرصه گوشی های همراه دنیا خواهد شد (الانشم خیلی به این جایگاه نزدیکه) اما به نوعی در ذهنم یادآوری خانم جوانی را میکرد با کلی آرایش، که بعد از خروج از حموم، داستانش بکلی عوض میشه!

 .

درنهایت جستجو برای پیدا کردن یک موجود خاص و نسبتاً کمیاب، منو رسوند به آقای جنتلمن!

بلک بری

 .

فروشنده هم کلی در مورد اینکه این گوشی های بلک بری عالی هستن و اطلاعاتتون محفوظ می مونه و همون شایعات همیشگی که از رئیس جمهور امریکا تا رانندۀ پیشنماز مسجد محلۀ ما (یعنی افراد مهم و تعیین کننده سرنوشت سیاسی!) همه بلک بری دستشون می گیرن سخن ها گفت. به عبارت دیگه بر اساس عامل "امینت ذهنی خریدار نسبت به محفوظ بودن اطلاعات شخصی" سعی بر فروش جنسش داشت.

 .

در جوابش گفتم: ولی من رئیس جمهور نیستم! اصلاً آدم مهمی نیستم و اتفاقاً هیچگاه چیز خاصی هم در گوشیم ندارم و هر لحظه ای که گوشیم دزدیده بشه، دزد گرامی به تنها چیزی که دست پیدا میکنه فقط لیست مخاطبین بنده هست و نه بیشتر. نه عکس توی گوشیم نگه میدارم. نه با گوشیم میرم تلگرام و نه حتی سیستم ایمیل گوشیمو فعال کردم. حالا بذار بدزدن. اصلا بیا نگاه کن. من برای گوشیم حتی قفل هم نذاشتم!

و البته نیازی نبود که بخوام براش تشریح کنم که برای چه منظوری به سمت بلک بری (مدل پرایو) اومدم.

 .

خلاصه اینکه تصمیممو گرفته بودم و همون شب در مورد بلک بری با علمای فن (شامل اخوی و دوستش) مشورت کردم که همگی یکصدا رای منو زدن که بابا جان این گوشی اگه خراب بشه گارانتی نداره و از این حرفا

بهشون گفتم حالا مگه اونایی که گارانتی دارن چه شاخ غولی میشکنن؟

نظر این دو بزرگوار روی یکی دو مدل سامسونگ بود که بهشون گفتم اصلا حرف سامسونگ رو نزنین.

ضمن اینکه همون روز متوجه شده بودم که از نظر طراحی ظاهری، گوشی های مستطیلی بدون انحنای لبه ها رو بیشتر از بقیه دوست دارم.

شب آرام آرام از راه رسید و با ذهنیت بلک بری پرایو به خواب رفتم...

 .

 « شب دوم »

 .

 

استیو این بار تنها اومد.

پرسیدم حوری خانوم کجاست؟ گفت با هم قهر کردیم!

گفتم چرا؟

گفت: امروز چند ساعتی گم شده بود. وقتی اومد کلّی سوال پیچش کردم که هیچی بروز نداد که کجا بوده ولی من فکر میکنم رفته طرفای شیراز و بغداد!

 گفتم استیو جون بی خیال! گیر دادیا. اصلا من غلط کردم یک داستان برات گفتم. شیراز و بغداد کجا بود باباجان؟ این یک اصطلاحی بود که قدیما به جای شرق و غرب عالم استفاده می کردن. حال ول کن و غیرتی نشو. اصلاً میخوای بیام وساطت کنم آشتی تون بدم؟ بگم اصلا اشتباه از من بوده که به تو اطلاعات غلط دادم؟

گفت نه ولش کن. راستی برای گوشی چیکار کردی؟

گفتم: نظرم روی بلک بریه.

یهو داغ کرد!

گفت تو آیفون رو میذاری کنار، بلک بری میخری الاغ؟ نبینم این کارو بکنی که خودم بیچاره ت میکنم!

اونجا بود که فهمیدم به تنها برندی که حساسه بلک بریه.

گفتم آخه بقیه برندها نظرمو جلب نکرد. فقط از طراحی خاص این آقای جنتلمن خوشم اومد.

با حرص و کمی تمسخر پرسید: اسمم که گذاشتی براش! حالا میشه بفرمایید واسه آیفون چه اسمی گذاشتی؟

گفتم: راستش استیو جون. ببخشیدها روم به دیوار. ولی اونقدر این سیب گاز زده رو در دست این و اون دیدم که کلا ر...ده شده به کلاس و ابهتش(!) و ترجیح میدم اسمی براش نذارم.

فکر میکردم الان دوباره داغ میکنه و آماده بودم که گارد بگیرم ولی در کمال تعجب گفت:

اینو که قبول دارم. راست میگی. از این بالا دارم می بینم که دختربچه و پسربچه های 10 ساله هم کمتر از آیفون نمیخوان! حیف اونهمه خون دل. راستی سعید. تو دنبال چی هستی؟

گفتم خب معلومه. دنبال گوشی! تازه اونم تو گیر دادی. وگرنه من که داشتم زندگیمو میکردم و شب ها به جای همنشینی با توی نرّه خر، داشتم خواب جزایر قناری و سواحل هاوایی رو میدیدم!

گفت: نه. منظورم اینه که چه پارامترهایی در انتخاب گوشی برات مهمه؟

گفتم: راستش تازه متوجه شدم که طراحی گوشی برام خیلی مهمه. من نه بازی می کنم نه شبکه اجتماعی میرم و نه کارهای تخصصی خاصی انجام میدم و نه با گوشی فیلم نگاه میکنم که قرار باشه دنبال سخت افزار و مشخصات فنی بالا باشم. کارهای روزمره ام با یک میان رده هم انجام میشه و مطمئنم این بار گوشی ای که میخرم از خودم بیشتر عمر میکنه!

گفت: متوجه شدم. به نظرم از فردا برو دنبال آقای خاص بگرد!

گفتم: آقای خاص دیگه کیه؟

گفت: احتمال میدم همونی باشه که تو دنبالشی. طراحی خاص که از دور امضای خودشو داره. مستطیلی بدون انحناء و به قول خودت ریشه دار و متین:سونی!

ضمناً من دیگه باید برم. معلوم نیست این جونورکجاست. شیرازه یا بغداد؟!

(فکر می کنم خیلی غیرتی شده بود)

.

***************

از خواب بیدار شدم. کمی فکر کردم.دیدم مثل اینکه خدابیامرز راست میگفت. سونی همه مشخصاتی که در بالا گفتم رو یکجا داره. یک آقای موقر و میانسال و جا افتاده با موهای جوگندمی که دست هرکسی(!) هم نیست.

البته یک مشکل اساسی وجود داشت:

در شهر ما نمایندگی رسمی سونی وجود نداره و اکثر فروشندگان هم تمایلی به فروش این کالا ندارن. احتمالاً به دلیل حاشیه سود پایینش.

به چند فروشگاه سرکشی کردم. حتی فروشندگانی که سونی پشت ویترین داشتن بازهم تمایل به فروختن هواوی و سامسونگ داشتن!

احساس کردم باید برم اطلاعات درست رو از جای دیگه بگیرم

برای اولین بار رفتم سراغ علامه گوگل و هدایت شدم به یک سایت عجیب و غریب.

به قول سهراب که میگفت: چیزها دیدم روی زمین...

چیزهایی دیدم که ...

به بخشی از اونها توجه فرمایید:

 

اولی نوشته بود سونی گوشی خوبیه. اصلا خداست!

بعد، یکی دیگه اومد و کلّی حرفای تخصصی نوشت و مثلا ثابت کرد که سامسونگ بهتره

یهو یگی دیگه پرید وسط و نوشت: شما تابحال آیفون دستتون نگرفتین بدبختای دهاتی!

قبلیه هم نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت : داداچ اونی که دستت گرفت (بووووووووق) من بوده نه آیفون!

خلاصه خر تو خر شد و کل کافه بهم ریخت

یکی گفت مودب باشین...

یکی دیگه هم نوشت: مگه اینجا چاله میدونه؟ اگه خونواده تو توی چاله میدون بزرگ شدن ولی ما احترام داریم...

قبلیه دوباره برگشت و گفت: خفه شو مادربووووووووووووووق (این یکی بوق تریلی بود البته!)

.

درنهایت اطلاعات بدردبحوری دستگیرم نشد ولی در نهایت تونستم از یکی دو سایت دیگه مثل دیجی کالا و زومیت و اینها اطلاعات خوبی به دست بیارم و درنهایت مدل گوشی رو انتخاب کردم و به عزیزانی که بی صبرانه منتظر تموم شدن گل چینی من بوده و گوش ها رو آماده شنیدن "با اجازه پدر و مادرم بعله" معروف کرده بودن اعلام کردم که فلان مدل سونی اکسپریا...

دوباره جشن و پایکوبی و ادامه داستان...

.

« شب سوم »

 

منظر استیو بودم. نیومد. مجبور شدم توی اون فضا برم جلو تا اینکه رودخونه زیبایی دیدم که استیو و حوری اونجا بودن و استیو داشت یه گل میکند میداد به حوری.

خوشحال شدم که باهم آشتی کردن.

یک اهن و یالله گفتم و رفتم جلو. خودشونو جمع و جور کردن.

گفتم مبارکه استیو مثل اینکه سوءتفاهم برطرف شد!

با خوشحالی گفت: آره دیگه. دیروز بعد رفتن تو، کلّی باهم حرف زدیم و قسم خورد که نه شیراز رو میشناسه و نه حتی اسم بغداد به گوشش رسیده.

ازش پرسیدم: راستی این بانوی صالحه و عفیفه که نه شیراز رفته و نه بغداد، چند سالشونه؟

گفت: دوازده هزار و هفتصد سال.

گفتم ولی خیلی خوب مونده ها. خداوکیلی بهش نمیخوره بیشتر از هشت هزار و پونصد و هشتاد و پنج سال داشته باشه!

یهو پرید یقه مو گرفت(!) و گفت: منظورت از این حرف چی بود؟!

ــ کدوم حرف استیو جون؟ ول کن یقه رو

ــ نه تو منظوری داشتی که عمدا گفتی 8585 سال!! من ذات خراب شما ایرانی ها رو می شناسم!  این عدد رو شماها برای مسائل خاک بر سری استفاده می کنین!

یقه مو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ببین احترام خودتو نگه دار. من بی منظور گفتم. ضمناً آخرین بارت باشه به ایرانی فحش میدی. یادت هم باشه هیچوقت یک ایرانی رو تهدید نکن!

گفت: اگه بکنم مثلا میخوای چیکار کنی؟

سریع گفتم: آمریکای پدرسگ!

خلاصه چند تا فحش دیگه هم بینمون رد و بدل شد و در آخر، حوری خانوم اومد جدامون کرد و خدا رو شکر کردم که قد و قواره حوری اندازه خودمونه. اگه قرار بود اندازه ش اونی باشه که سعدی گفت، چطور میخواست جدامون کنه؟!

باری

بعد از آشتی به استیو گفتم: با آقای خاص به توافق رسیدم و فردا یه مدل برمیدارم.

پرسید: سونی؟

گفتم آره دیگه. راستش تنها برندی بود که باهاش حال کردم. هرچند هنوز هم یه خورده بلک بری روی دلم مونده!

ترجیح داد بخش دوم حرفمو نشنیده بگیره و گفت: سونی از برندهای مورد علاقه منم بوده خیلی دوستش داشتم. هرچند رتبه جهانیش دیگه مثل سابق نیست. اما برای امثال ما قدیمیها همچنان اعتبار و وجهه خاصی داره.

گفتم: راستی شنیدم یک برند دیگه هم بوده که خیلی بهش علاقمندبودی: MIELE

گفت: آره. میله آلمان واقعاً خاص بود. یادش بخیر. من که مُردم ولی لباسشوییش هنوز توی خونه مون داره کار میکنه.

و ادامه داد: راستی تونستی راحت و بدون مشکل به این نتیجه برسی که سونی آخرین انتخابته؟

جریان دعواهای محیط های مجازی رو براش شرح دادم.

سری تکون داد و به افق خیره شد.

پرسیدم چی شد؟ چرا رفتی تو فکر؟

گفت: یاد حرفای شهریار افتادم.

گفتم: منظورت شاعر معروف تبریزه؟

گفت: نه بابا. دکتر شهریار شفیعی، مرد اول برندینگ کشور خودتون.

گفتم: عه! مگه تو هم می شناسیش؟

گفت: هم می شناسم و هم بسیار براش احترام قائلم. راستش دارم فکر میکنم به اینکه دکتر شفیعی در جایی گفت که:

.

ببینین اونوری ها چیکار کردن که کالاشون (گوشی آیفون) با اینکه به صورت قاچاق میاد ایران و هیچ گارانتی جوابگویی هم در ایران نداره و حتی نمیدونیم از کجا اومده، اما طوری برندسازی کردن که وقتی اسم آیفون میاد و بهش میگن بالای چشمت نوعی ابرو وجود داره، رگ گردن مردم میزنه بالا و حاضرن به پاش دعوای ناموسی بکنن.

 .

گفتم: خب تو که باید حداقل خوشحال باشی که از اونور دنیا اینطوری گند زدی به فرهنگ انتقاد و گفتگو در کشور ما!

گفت: هعی بابا. الان دیگه چه فایده ای داره. این چیزا وقتی زنده بودم به دردم میخورد نه الان.

یهو به خودش اومد دید حوری خانوم نیست. دنبالش گشتیم دیدیم اونطرف تر کنار رودخونه نشسته و داره ماهیگیری میکنه.

ترجیح دادم تنهاشون بذارم. از استیو خداحافظی کردم و بیدار شدم.

.

***************

 

گوشیمو قبل از ظهر آوردن. هنوز هم نفهمیدم کی پولشو داد! هربار پرسیدم گفتن کادوئه.

چند ماهی هست که دارمش

یک همراه با وقار، یک یار شیک و جذاب!

روز به روز بیشتر به این پیرمرد سالخورده که مدتهاست از مقام های نزدیک قهرمانی به میانه های جدول برترین برندهای دنیا سقوط کرده علاقمند میشم.

نصف برنامه هاشو پاک کردم. همچنین بازی ها رو

همکارم چند تا اپلیکیشن مختلف روش گذاشت از جمله اینستاگرام که سریع حذفش کردم.

ترجیح دادم همونطور که از اول اینستا نداشتم بعد از این هم نداشته باشم.

اما:

3GS همچنان روی میز کارم حضور داره و یادگاریست از دوران عشق پاکی که با هم داشتیم!

یادگاری از استیو عزیز

مردی که نامش تا ابد جاودانه خواهد ماند

.

« شب آخر »

 

استیو اومد و گفت: سعید خیلی خوشحال شدم ازآشناییت. احتمالا دیگه نمی بینمت اما منتظرم اگه اومدی اینجا(!) با همدیگه یه کسب و کاری راه بندازیم.

گفتم: منم خوشحالم از اینکه دیدمت. جالبه بدونی در بین تمامی بزرگان معاصر یکی از افرادی که شخصاً براش احترام قائل بودم و هستم، تو بودی استیو.

همدیگه رو بوسیدیم و گفتم: راستی حوری کجاست؟

استیو گفت: نمیدونم. همین دورووراست.

گفتم: از شک کردن بی مورد دست برداشتی یا نه؟

گفت: آره. مشکلمون کلاً حل شد و با هم حرف زدیم. حتی پیش یه روانشناس حرفه ای هم رفتیم که اون دنیا رفته بود زیر تریلی و اینجا کسب و کاری راه انداخته و مشکل انسانها و حوری ها رو حل میکنه! بهرحال نمیشه زندگی رو با شک و تردید ادامه داد.

گفتم آفرین. بهش سلام برسون. خودتم منتظر باش یه روز میام.

اشک توی چشماش حلقه زد و گفت: منتظرتم سعید!!

 خداحافظی کردم و خواستم بیدار شم که ناگهان گفت:

سعید!

 ــ جانم استیو

کمی فکر کرد و گفت: هیچی. برو

گفتم: نه مثل اینکه یه چیزی میخواستی بگی

گفت: ولش کن مهم نیست.

گفتم: این آخرین دیدارمونه. نذار چیزی تو دلت بمونه. بگو عزیزم

سرشو انداخت پایین و گفت:

فاصله شیراز تا بغداد چقدره؟!

 

۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۴
سعید یگانه

شکی نیست که پشتِ سر بسیاری از حرکات و رفتارهای ما عاملی به نام تـجـربـه نقش اصلی رو ایفا میکنه. حالا یا خودمون مستقیماً این تجربه رو لمس کردیم یا تاوانی بوده که دیگران پس دادن و ماحصلش به ما منتقل شده و بسیاری از اونها هم به مرور زمان تبدیل به علم و دانش شدن.

مثلا همین جناب نیوتون رو در نظر بگیرین. تجربه خوردن سیب تو سرش باعث این همه داستانهای مختلف و دنباله دار شد. هرچند بعضی وقتا فکر میکنم که قبل از افتادن سیب، هر وقت که ج.ی.ش میکرده با خودش نمیگفته چرا این فواره رو به بالا نمیره؟!!

(از اتاق فرمان اشاره میکنن مودب باش! ببخشید چشم)

.

البته الزاماً هر تجربه ای مفید و به دردبخور نیست. اینکه امروز فرضاً سنگ نوشته ای پیدا کنیم که حاصل تجربیات مکرر انسان های دوران ماقبل تاریخ در برخورد با موجود 60 متری به نام آمفیکوئلیاس رو برامون شرح بده و حتی اینکه هزاران نفر هم در راه این آزمون و خطا و تجربه کشته شدن، قطعاً هیچ ارزشی برای انسان امروز نخواهد داشت.

یا اینکه مثلا من میام امروز اعلام می کنم که ایهاالناس بعد از 30 سال کار مداوم و شبانه روزی و آزمون و خطا، به تجربه نایاب و منحصربفردی دست پیدا کردم. اگر شیر خفاش رو 3 بار بجوشونیم و سرد کنیم و سپس یک سوم وزنش نمک قاطی کنیم می تونیم به سوخت جدیدی برای موتورهای جت برسیم!

قطعاً تجربه جالبیه و حتی ممکنه در جاهای مختلف برام بابت این موضوع بزرگداشت هم بگیرن که آره ما تونستیم به این تکنولوژی محیرالعقول دست پیدا کنیم و استعمارگرا نتونستن و برن بمیرن و این اختراع برای اولین بار در دنیا معرفی شده و ما همیشه می تونیم و ادامه شعارها، اما فردا موضوع فراموش میشه. باید هم بشه.

چون به هیچ دردی نمیخوره و قرار نیست هر چیزی به نام تجربه، ارزشمند و ارزش آفرین هم باشه.

.

در این راستا حتماً داستان معروف اون خانم محترم رو شنیدین که هر بار برای سرخ کردن ماهی، سر و دم اونو میزد. یک بار همسرش پرسید چرا این کارو میکنی؟ گفت نمیدونم بذار از مامانم بپرسم. زنگ زد و مادرش در پاسخ گفت نمیدونم منم از مادرم یاد گرفتم و هیچوقت دلیلش رو نپرسیدم.

خلاصه اینکه آخر کار، مادربزرگ خاندان رو گیر آوردن و این سوال مهم و حیاتی رو پرسیدن. پیرزن گفت: والا ما یه ماهیتابه توی خونه داشتیم که کوچیک بود و هر وقت میخواستم ماهی سرخ کنم سر و دمش رو باید میزدم تا اندازه ماهیتابه بشه.  و چنین شد که این تجربه بی ارزش بدون هیچ تفکری نسل به نسل ادامه پیدا کرد.

اما از طرفی، تجربه های زیادی هم دارای ارزشه و همونطور که عرض شد همین تجربه ها و آزمون و خطاها بوده که پایه های بعضی از علوم رو بنا گذاشته.

.

در تاریخ اومده که گویا مرحوم مغفور "امام فخر رازی" علاقه شدیدی به استدلال و بحث و اثبات از راه برهان خلف و این جور چیزها داشت و مدام در حال مباحثه بود طوریکه به امام المشککین هم معروف شده بود.

مخصوصاً در راستای وحدانیت و یکی بودن خداوند، که بحث های زیادی با شاگردانش میکرد تا در نهایت به این موضوع برسن که خدا یکیست!

روزی در حالیکه از کنار مزرعه ای رد میشد و مثل همیشه با شاگردانش مشغول سرو کله زدن بود که ثابت کنه خدا یکیه، چشمش به کشاورزی افتاد که داشت زمینشو بیل میزد. گفت: بچه ها بذارین از این دهقان بپرسیم شاید بتونه یک دلیل جدید بهمون نشون بده. رفت سراغ دهقان و گفت:

پدر جان سلام.

ــ علیک سلام

ــ پدرجان یه سوال داشتم. خدا چندتاست؟

کشاورز نگاهی عاقل اندر سفیه به فخر رازی انداخت و زیر لب گفت:

ــ خب معلومه. یکی

فخر رازی پرسید:

دلیلی هم براش داری؟

ناگهان رگ های گردن دهقان زد بیرون و بیلشو برداشت و سر به دنبال فخر گذاشت و فریاد میزد فلان فلان شده ی کافرِ بی دینِ لامذهبِ (بووووووووووق) دلیل هم میخوای؟!

خلاصه اینکه استاد از دست دهقان در رفت و برگشت پیش شاگردانش و اعلام کرد :

عزیزان. تا این لحظه هزار دلیل برای اثبات احدیت خداوند داشتیم از این لحظه دلیل هزار و یکم رو اعلام میکنم که از همه محکمتره. و گفته شده که از اونجا پدیده "برهان بیل" که به جای تئوری و فرضیه، این بار بر پایه تجربه بنا شده بود،  آغاز به کار کرد!

 

******************

 

پارسال و در یکی از ماموریت ها با چند تن از همکاران دفتر مرکزی (تهران) در هتلی اقامت داشتیم. متاسفانه همه شون افراد خلافکاری بوده و سیگار می کشیدن و فکر نمیکردن که منِ بدبختِ چشم و گوش بستۀ پاستوریزه ممکنه وسط اینهمه دوست ناباب از راه راست منحرف بشم! 

خدا به راه راست هدایتشون کنه.

روز سوم یا چهارم بود که یکیشون به کشف مهمی دست یافت:

بارها پیش میومد که اون عزیزان قصد استعمال دخانیات داشته اما اصطلاحاً آتیش همراهشون نداشتن و درخواست فندک میکردن. منم فندک میدادم دستشون ولی هیچوقت براشون آتیش نمیزدم.

کاری برخلاف عرف رایج جماعت سیگاری.

.

تا اینکه روزی یکیشون این موضوع رو به روم آورد و گفت:

سعید چرا آتیش نمیزنی؟

گفتم: من هرگز برای کسی فندک نمیزنم تا سیگارشو روشن کنه.

همگی دوستان یکدل و همراه با هم، این موضوع رو گذاشتن به حساب خوب بودن و فرهیختگی و انسان بودن و دلسوز بودن بنده و هزار و یک برچسب دیگه که بر اساس قضاوت های زودهنگام انجام میشه و منم درحالیکه غبغبم رو مثل قورباغه باد کرده بودم در راستای تایید خزعبلات فکریشون گفتم آره دیگه من خیلی انسان دلسوز و خوبی هستم!

اما واقعیت اینه که اونها نمیدونستن که پشت این حرکت من، چیزی به نام تجربه خوابیده.

تجربه ای خطرناک و به یادموندنی.

 .

.

اواسط دهه هفتاد هجری خورشیدی:

زمستون سختی بود. از اون سرماهایی که اگه تُف میکردی بین راه یخ میزد و می تونستی باهاش تیله بازی کنی. وسط بیابون برهوت بودیم و در راستای پیشرفت صنعت کشور عزیزمون، تلاش میکردیم تا کارخونه ای ساخته بشه. (حیف اونهمه زحمت)

اوستا بنّای جدی و خشنی داشتیم که اوس عبدالله خطابش میکردیم. کلاً آدم بی اعصابی بود طوریکه با خودش هم دعوا داشت.

این بزرگوار مجهز به سبیلی بود که صد رحمت به جاروی حیاط خونه مادرم. پرپشت و بلند.

راستش خاصیت و عملکرد و نقش سبیل رو هنوز هم نفهمیدم ولی همینقدر می دونم که برای اوس عبدالله این سبیل، هر خاصیتی که داشت، با حفظ سِمَت، نقش مکمل ناموس رو هم ایفا میکرد!

.

یه بار موقع استراحت اومد توی اتاقک. سیگاری گذاشت گوشه لبش و گفت: کبریت داری؟

منم سریع فندکمو از جیب درآوردم و بدون هیچ مکثی براش فندک زدم.

اما زمانی یادم اومد نیم ساعت قبل برای روشن کردن بخاری، شعله فندک رو تا آخر زیاد کرده بودم که متاسفانه نصف سبیلش به F رفت! (البته منظور بنده از این حرف، صریحاً واژه فنا بود هرچند عقیده شما دوستان هم کاملاً محترمه)

.

چنان نعره ای زد که مطمئنم تا شعاع 5 کیلومتر، تمام گونه های جانوری که به خواب زمستونی رفته بودن از خواب پریدن. تنها چیزی هم که دم دستش قرار داشت یک عدد بیل بود که برداشت و سر گذاشت به دنبالم.

هرگز فرار اونجا از یادم نمیره. مثل شغالی که مرغ از روستا دزدیده و از دست سگ نگهبان فرار میکنه با تمام قدرت میدویدم و فقط به حفظ جونم فکر میکردم.

اونم حالیش نبود که مثلا من مسئول پروژه هستم و داره از من حقوق میگیره!

نمیدونم شاید اگه منم به جای اون بودم و در کسری از ثانیه حاصل چندین سال زحمتم به باد فنا (تاکید میکنم فنا!) میرفت همین عکس العمل رو نشون میدادم.

.

یکی از بزرگترین رحم های خداوند در زندگیم این بود که ضربه شدید بیل، با فاصله میلیمتری از پشتم رد شد و مطمئنم اگه میخورد الان باید روی صندلی چرخ دار و احتمالا در کنار استیفن هاوکینگ براتون خاطره می نوشتم.

و ایضاً مطمئنم که اگه اون ضربه بیل به پشتم وارد میشد، ماحصلش، برش طولی نخاع به دو قسمت کاملاً مساوی بود که عمراً یک جراح مغز و اعصاب بتونه با این دقت نخاع رو برش طولی بزنه!

.

در نهایت، با وساطت کارگران موضوع ختم بخیر شد و اوس عبدالله همونجا قهر کرد و رفت و تا یک هفته هم نیومد. هرچند بعدا آشتی مون دادن و مشکل ظاهراً حل شد و مدتها با سبیل کوتاه میومد سر کار.

ولی احساس میکردم (و هنوز هم احساس میکنم) که خشمش همچنان برقرار و حاضر بود دیه منو نقداً بده ولی زمین رو از وجود نحسم پاک کنه!

.

این تجربه بیل (به سبک امام فخر رازی) اونقدر برام دارای اهمیت بود که هنوز هم بعد از گذشت بیست و اندی سال، هرگز برای کسی سیگار روشن نمیکنم (چه با سبیل چه بی سبیل)

حالا هرچقدر هم که دیگران اشتباهاً فکر کنن این حرکت نشان از فرهیختگی و دلسوزی من داره!

(فرهیختگی کجا بود بابا؟)

.

خلاصه اینکه به قول قدیمیا:

بسوزه پدر تجربه

.

پ.ن 1) عزیزانی که افتخار دیدن فیلم سن پطرزبورگ رو داشتن جمله آخر متن رو در فضای اون فیلم تصور کنن. یعنی نگاه پوکرفیس پیمان قاسم خانی به دوربین و سیاه و سفید شدن فیلم همراه با صدای جادویی و سحرانگیز(!) جناب کیانوش گرامی که می فرمود:

من آن مرغ سیه بالم ...!

.

پ.ن 2) یکی از بزرگترین دردهای صاحبان تجربه اینه که همیشه قادر نیستن تمام آن چیزی که به بهای عمر و جوونی به دست آوردن رو در قالب کلمات بیان کنن. اصلا قرار هم نیست که انسان بتونه هر چیزی رو به کلمه تبدیل کنه. مخصوصاً زمانی که ازش می پرسن تو چطور می تونی در خشت خام فلان تصویر رو ببینی.

خب نمی تونه بگه چطوری

ولی بهرحال می بینه.

۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
سعید یگانه

در پست پیشین از ثروت های عجیب و اختلاف طبقاتی هایی نوشتم که مهمترین بخش اون لمس کردن این پدیده از نزدیک بود که با شنیدن های معمول در جامعه کاملاً متفاوته.

البته بر اساس چند کامنت رسیده با موضوعی یکسان، جهت شفاف سازی باید عرض کنم که خواهشاً انگ کمونیستی و این چیزا رو به حقیر نچسبونین که نه سواد این چیزا رو دارم و نه اعتقادی به

۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۹
سعید یگانه

حمید از پرسنل یک آژانس املاک معروف تهران بود. اختصاصاً برای منطقه نیاوران و فرمانیه و کامرانیه.

موضوع مربوط به سال نود و یکه و من تهران زندگی می کردم. چند باری که وقتم آزادتر بودم با هم رفتیم برای سرکشی آپارتمان های مسکونی (به قول خودش کارشناسی ملک و چیزایی که ازش سردرنمیارم)

واضح تر بخوام عرض کنم یک بار به صورت اتفاقی رفتیم و بعد از اون، من اصرار میکردم که

۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۵
سعید یگانه

علیرغم احترام شدیدی که برای استاد اصغر فرهادی قائلم و افتخار دیدن تمام فیلم هاشون رو داشتم، اما یک نکته در مورد کارهای این بزرگوار برایم مشترک بوده. اینکه هیچگاه حاضر نیستم فیلمهایی که از ایشون دیدم رو برای بار دوم ببینم. شاید این هم یکی از هنرهای ناشناخته در فیلمسازی باشه (که در مورد آثار استاد حسن فتحی طور دیگه ای خودشو نشون میده و احتمالاً بعدا در موردش خواهم نوشت) ولی بیشتر احتمال میدم به دلیل

۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۳:۰۱
سعید یگانه

کــلاس چـهــارم ابـتـــدایی بـــودم. حـوالــی ســـالهــای 64 یــا 65 بــود. یـادمــه زنـــگ آخـــر ورزش داشـتـیـــم و بـچـــه ها در دو گـروه، تیـــم تشـکیــــل داده و فوتبــال بـازی کـردن. البتـه زبونـم لال، روم بـه دیـوار از نـوع شـرطـی! خدا از ســر تقصیـراتمـون بـگذره.

.

خلاصه اینـکه شرطـو باختیـم و هرچی تـو جیبـمون داشتیـم ریختیـم وسـط و بعد از

۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۸
سعید یگانه

یکسری مناسبت ها در تقویم ما ثبت شده و یکسری هم نشده.

کاری به علّتش ندارم و معتقدم که 3 سال بعد در چنین روزی اتفاقی خواهد افتاد که احتمالاً از اون به بعد در تقویم ما به عنوان "روز ملّی باکلاسی ملّت ایران" و یا چیزی در این مایه ها نامگذاری بشه.

البته بعید هم نیست که از دید اونوری ها (همونایی که قراره آخرش برن جهنم) به عنوان "روز حماقت مردم ایران" شناخته بشه. نمیدونم

.

رجوع شود به این پست:

بحران جدی کشور در 99/9/9

۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۰
سعید یگانه
مرد ایرانی این توانایی را دارد که در همان لحظه ای که گُلی به دیگری می هد، در ذهن خود طناب داری هم برای وی مهیا سازد!
...
نماز شب می خواند اما اختلاس سه هزار میلیاردی هم می کند!
...
مرد ایرانی به قول حافظ چون به خلوت می شود آن کار دیگر می کند.
...
در روز مومن است و در شب
۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۱
سعید یگانه

آورده اند که خشکسالی کریه المنظری در این سرزمین وسعت بگرفت. به نحوی که مردمان، آیندۀ مطلوبی متصوّر نبوده و با خود همی گفتند این درد را چگونه مرهمی باشد؟

.

تا اینکه بزرگی ندا داد:

ای کسانی که ایمان آورده اید و ایضاً نیاورده اید. بدانید و آگاه باشید که من

۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
سعید یگانه

قبل از شروع باید یادآوری کنم که از نظر اخلاقی، نگاه کردن به بشقاب غذای دیگران کار جالبی نیست. مخصوصاً اگه مهمونمون باشه که خیلی کار زشتیه.

ولی خب اگه چشم ها رو درویش کنیم و قرار باشه در راستای آگاهی بیشتر و پیشرفت علم(!) نیم نگاهی به بشقاب غذای یک امریکایی یا اروپایی بندازیم

۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سعید یگانه

تابحال دقت کردین به اسم رقابت چه کثافت کاری های عظیمی در جامعه و دنیای ما در حال انجامه؟

عزیزانی که علاقمند و در جریان رقابتهای ورزشی هستن به سادگی می تونن از بسیاری حرکات ناجوانمردانه و زیر آبی رفتن ها برای کسب عنوان های بهتر توسط ورزشکاران یا دست اندرکاران رشته های ورزشی مثال بزنن.

در سازمان های پخش و حوزه فروش هم وضعیت تفاوت چندانی نمیکنه.

دستور به مزاحمت و آویزان شدن از مشتری و ملّت

۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سعید یگانه

.

این متن رو یکی از دوستان چند دقیقه قبل برام فرستاد:

.

زنی نزد نادر شاه رفت و روسری خود را بر سر نادر انداخت.

نادر پرسید این چه کاریست؟

زن پاسخ داد لچکم بر سرت باد! تو ولیعهد این سرزمین باشی و عربها به من تجاوز

۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۷
سعید یگانه

پ.ن) این پست نزدیک به سه هزار و پانصد کلمه بوده و اطمینان کامل میدم که با نخوندنش هیچ چیز از دست نخواهید داد (مثل بقیه پست های این وبلاگ)

.

به احترام بیش از دوسال و چند ماه که از ترک کامل و بدون بازگشت اینجانب از شبکه های اجتماعی گذشته احساس میکنم می تونم این اجازه رو به خودم بدم که

۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۶
سعید یگانه

 

امروز ظهر با کامنتی مواجه شدم که فکر کردم شاید سوال بعضی از دوستان دیگه هم باشه.

ابتدا اصل سوال به صورت خلاصه (به جای تعارفات محبت آمیز این دوست عزیز و نام خانوادگی و حوزه کاری ایشون نقطه چین گذاشتم)

.

سلام آقای یگانه ، هادی ... ام و از دنبال کننده های ...

۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۳
سعید یگانه

فکر می کنم یکی از بهترین قسمت های فیلم بادیگارد که خیلی به دلم نشست جایی بود که امیر آقایی از پرویز پرستویی پرسید:

.

ــ حیدر! تو که به همه چیز

۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
سعید یگانه

چند شب قبل در حال مطالعه روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی عزیز بودم که رسیدم به پست آنتروپومورفیسم و با دیدن عکس جونوری به نام لمور (Lemur) احساس کردم خیلی برام آشناست.

انگار یه جایی همدیگه رو دیده بودیم!

البته در اون موقع کاری پیش اومد و از پای لپ تاپ بلند شدم و فرصت نشد تا

۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۲
سعید یگانه

.

قبلاً در یکی از پست ها اشاره داشتم به اینکه ترجیح میدم به جای دیدن 2 یا چند فیلم، یک فیلمو 2 یا چند بار ببینم.

.

در حقیقت، دیدن یک فیلم جدید برای اولین بار، درصورتی حس خوبی بهم میده که احساس کنم می تونم بعد از دیدنش، اونو وارد

۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۷
سعید یگانه

.

معمولاً یکی هست که با بقیه فرق میکنه

یعنی چی؟ مثال میزنم:

.

حوزه فوتبال:

همه دیدیم که عشاق این رشتۀ ورزشی، علیرغم اینکه لیست بلندبالایی از حرفه ای های این حوزه رو در آستین دارن اما براشون یک نفر با بقیه متفاوته و هر زمان که اسم فوتبال میاد، بی اختیار

۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۶
سعید یگانه

آورده اند که روزی یک گوسفند و یک گاو و یک شتر از صحرایی خشک و سوزان و بی آب و علف در حال عبور بوده و هرسه هم بسیار گرسنه بودند.

تا اینکه از دور، بوتۀ علفی دیده شد و هرسه، خوشحال به طرف اون وعده غذایی حمله کردن.

ولی خوشحالیشون مدت زیادی طول نکشید.

چون با اولین نگاه می شد فهمید که

۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۰
سعید یگانه

از زمان تاسیس این دکّه (بخونین وبلاگ) تا الان به هر چیزی فکر میکردم جز اینکه مجبور بشم نصفه شبی چندتا عکس از اینترنت کش برم و به سرعت، یک پست اورژانسی بنویسم برای شناختن تفاوت منقار پرنده ها. (خدایا این حال خوشو از ما نگیر!)

امشب یکی از دوستان زنگ زد و گفت یک جوجه کبوتر پیدا کرده و

۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۹
سعید یگانه

یکی از راههای میان بُر زدن برای شناسایی دنیای اطراف (از اشیاء تا انسانها) طبقه بندی کردن اونهاست که بسیاری از این طبقه بندی ها پایه علمی داره و مورد پذیرش دنیا قرار گرفته و خیلی ها هم خیر.

بعضی طبقه بندی ها هم توسط جادوگران کلمات انجام گرفته که نسلها سینه به سینه منتقل شده و هرچند اعتبار علمی قابل اعتنایی نداره اما جذابیت و زیبایی خاص خودش رو همچنان

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۸
سعید یگانه

امروز در محضر دوست بزرگوار شصت و چند ساله ای بودم که از خاطرات سفرهای مختلفش به گوشه و کنار دنیا تعریف می کرد و دل ما فقیر فقرا رو می سوزند. واقعاً خوش به حال اینجور افراد که هر زمان دلشون میگیره، سواحل زیبا و دلفریب بلاد کفر به زیبایی هرچه تمامتر در نقش اسید چاه بازکن برای

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۴
سعید یگانه

اینجا قصد ندارم در مورد حقوق پایمال شده و احقاق حق و امثالهم چیزی بگم، همه میدونیم و گوشامون پُره و قبل از من و شما، دیگران قرنهاست که خودشونو جر دادن و  گفتن و هنوزم میگن و آخرش هم هیچ. ضمن اینکه اگر بخواهیم در این مورد مطلبی بخونیم، دهها هزار صفحه کتاب و هزاران سایت و وبلاگ هست که از حقوق پایمال شده

۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۸
سعید یگانه

.

صبـر بسیار ببایـد پدر پیــر فلـک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

.

3 سال از وداع استاد گذشت...

 

(دکتر امیرناصر کاتوزیان، پدر علم حقوق)

  

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۸
سعید یگانه

این یکی از فلان شهر تماس گرفته و اصرار داره که با فرستادن عکس پسره به تلگرامم، بهش بگم پسر خوبیه یا بدیه! 

اون یکی آخرین نوشته های بین خودش و شریک عاطفیشو فوروارد کرده و میخواد

۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۶
سعید یگانه

خدمت رسیدم برای اطلاع رسانی 2 خبر که یکیش مهمه و دیگری بی اهمیت

اول خبر بی اهمیت:

متاسفانه امروز خبردار شدم که علیرغم تلاش های مکرر دوستان و همکاران، آرش عزیز رو از دست دادیم!

۰۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۰
سعید یگانه

بعضی وقت ها با دوستان و همکارانم صحبت از متمم میشه و همیشه میگم که شخصاً امید زیادی به دانش آموختگان این دانشگاه یا محیط مجازی یا آموزشگاه غیر مجازی (یا اصلاً هر اسم دیگه ای) برای آینده کشورم دارم و ناب ترین تفکرات رو در اونها دیدم.

هرچند خودم حضور فعالی در متمم ندارم و بهیچوجه خودم رو یک

۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۶
سعید یگانه

هنوز جوهر تاسیس شرکت خشک نشده بود که رئیس تعمیرگاه استعفا داد. کل شرکت بهم ریخت.

شکی نیست که نقش واحد خدمات پس از فروش در یک شرکت تازه کار مخصوصاً خودروهای سنگین، بسیار تعیین کننده و حیاتیه.

بنابراین استعفای رئیس تعمیرگاه چیزی از جنس بحران

۰۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۱
سعید یگانه

سالها قبل مطلبی خوندم در مورد تصادفات جاده ای با حیوانات، که طی محاسبات دقیقی میگفت برخورد خودرویی با سرعت 100 کیلومتر به یک سگ 40 کیلویی، ضربه ای معادل چند تُن به ماشین وارد میکنه.

راستش دو روزه از کار و زندگی افتادم و مشغول ولگردی اینترنتی هستم تا

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۴
سعید یگانه

امشب قصد دارم نخستین درسهای زندگی که در سالهای اولیۀ عمرم کسب کردم و اتفاقاً نقش حیوانات هم در اونها بسیار پررنگ بود رو خدمتتون عرض کنم:

۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۱
سعید یگانه

خدا از سر تقصیراتم بگذره که در پست قبل چه تهمت های ناروایی به ننه قمر بیچاره وارد کردم.

العفو.... العفو.... العفو...

دیشب بعد از محکم کاری و قفل و زنجیر کردن مودم، بازهم روند کم شدن وحشتناک حجم اینترنت ادامه داشت. بطوریکه در کمتر از 5 ساعت چیزی نزدیک به

۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۳
سعید یگانه

فکر میکنم با این میزان مصرف اینترنتم چشم دنیا رو کور کرده باشم.

مثلاً یک طرح سه ماهه می گیرم با 10 گیگ حجم. سه ماه که تموم میشه بازم حجم اینترنت اضافه میاد!

علیرغم اینکه طرح شبانه رایگان یا نیم بها رو هم استفاده نمی کنم و همچنین تمامی

۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۴
سعید یگانه

قصد دارم از 2 اشتباه مرگباری که در حوزۀ کاری و طی این سالها انجام دادم بنویسم. اشتباهاتی که مقصرش تماماً خودم بودم اما خدا رو شکر هردوشون بخیر گذشت.

هرچند نوشتن در مورد اشتباهات کاری، شاید برای امثال بنده و همکارانم حرکتی غیر حرفه ای محسوب بشه و در رزومه مون تاثیر نامطلوبی

۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۳
سعید یگانه

شکی نیست که برای رسیدن به هر هدفی، دو عنصر تلاش و کوشش مهمترین اصول مورد نیاز بوده و هست (و احتمالاً هم خواهد بود).

ولی به نظر میرسه با گذشت زمان و در دوران حاضر، پارامتر دیگری هم در کنار دو مورد فوق از الزاماته.

مثلاً تا دیروز، اگه به مدد شاگردی نزد فلان استاد تراشکار، تبدیل به یک تراشکار

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۶
سعید یگانه

چند روز قبل مطلع شدم که همکاری صمیمانه بین دو هنرمند ارزشمند جناب آقای امین زندگانی و همسر محترمشون سرکار خانم الیکا عبدالرزاقی با برند آلتون به پایان

۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۸
سعید یگانه

 مرد در شلوغی خیابون دوبله توقف کرده و منتظر خودرویی بود که می خواست از پارک بیرون بیاد تا به جاش پارک کنه و بره داخل بانک.

ولی به نظر میرسید راننده خودرو، نیاز به جای پارک مرد رو احساس کرده و احتمالاً اونو فرصتی دیده بود برای اعمال قدرت! چرا که با خونسردی مشغول صحبت با موبایلش بود.

مرد هم داشت توی دلش به میزان بیشعوری هموطنانش نمره می داد که صدای یک زن اونو از عالم

۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۷
سعید یگانه

قبل از شروع باید اعلام کنم که برای خوانندگان حساس به حفظ شخصیت و کرامت انسانها خوندن این مطالب ناراحت کننده بهیچوجه توصیه نمیشه. همچنین لازم به ذکره که این نوشته در گروه سنی 18+ در نسلهای قبل و 8+ در نسل جدید قرار

۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۳:۵۰
سعید یگانه

پیرو پست قبلی اینجانب و اظهار لطف دوستان عزیز که به رسم ادب از تک تک اونها در صفحات شخصیشون تشکر شد (و در اینجا هم بصورت عمومی یکبار دیگه تشکر میکنم) یکی از هموبلاگی های عزیز

۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۷
سعید یگانه

دقایقی قبل، چهل و دومین برگ دفتر زندگیم بسته شد و وارد چهل و سومین سال زندگی خود شدم.

به قول معروف پیر شدیم رفت هرچند جوونیمون هم چندان ...ی نبودیم

۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۲
سعید یگانه

پیش نوشت: این مطلب از دی ماه 94 در این وبلاگ درحال خاک خوردن بود و بر اساس بعضی اتفاقات ترجیح دادم امشب از زیر خاک درآورده و با چند تا پوف بازنشرش کنم. لازم به ذکره که نگارش این مطلب مربوط به زمانی بوده که زندگی رو کمی سخت تر و جدی تر می گرفتم و با اسم مستعار

۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۲:۳۲
سعید یگانه

این مطلب در پاسخ به دوست عزیزیه که در مورد مشکل ایجاد شده در محیط کارش (بابت حس عدم اعتماد از سمت کارفرما و همچنین وجود دوربین مداربسته و دستگاه شنود که حس خوبی رو منتقل نمیکنه) از بنده مشورت خواسته بود و بر این اساس که احساس کردم شاید ممکنه به درد دیگران هم بخوره بصورت عمومی

۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۱
سعید یگانه

اوایل ازدواج بین چند خونه ای که برای سکونت دیده بودیم، یک انتخاب بین من و همسر گرامی مشترک بود. طبقۀ همکف منزلی قدیمی با حیاطی بزرگ و اختصاصی و صاحبخونه ای که از دوستان و همکاران قدیمی پدرم بود.

درحقیقت اهل آپارتمان نشینی و لوکس گرایی و تجملات نیستیم و با زندگی سنتی

۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۸
سعید یگانه

اگر از بحث باورهای ادیان و مذاهب مختلف در مورد کیفیت زمان وقوع مرگ چشم پوشی کنیم و صحبت بزرگان طریقت و عرفا رو هم فاکتور بگیریم، در حالت بسیار ساده شده، معتقدم که در لحظه وقوع مرگ، پرده ها از جلوی چشم کنار رفته و بسیاری از واقعیت ها آشکار میشن و احتمالاً

۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۳
سعید یگانه

دوران دبیرستان، دبیر ریاضی فرهیخته ای داشتیم که نه تنها در جبر و مثلثات و هندسه، بلکه یه جورایی استاد اخلاقمون هم محسوب میشد. نمیدونم الان هم از این معلم ها پیدا میشه یا نه. طوری که هرازگاهی با یکی دونفر از همکلاسی ها میرفتیم

۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۰
سعید یگانه

چالش ششم

«هم اتاقی عزیز»

قبل از برنامه ریزی مقدمات حرکت، از تمام عزیزان همسفر تقاضا کردم که بر اساس بدنامی(!) کشور تایلند، تعارف رو کنار گذاشته و اگه به هردلیلی (مخصوصاً ترس از اهل منزل!) قصد همراهی جمع

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۷
سعید یگانه

چالش چهارم

« دود و  کُنده »

زمان جمع آوری گذرنامه ها و مدارک، یکی از همسفرها در دقیقه 90 اعلام فرمود که به این سفر نمیاد و به جای خودش، باباشو میفرسته! بهش گفتم آخه مرد حسابی. پیرمرد 75 ساله رو می فرستی سفر تایلند که چی

۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۵
سعید یگانه

چالش سوم

« حاجی حسینی سلام! »

یکی از دوستان که از دست اندرکاران حوزه گردشگری و مالک هتل و همچنین عاشق سفر به کشورهای مختلفه اعتقاد جالبی داره. میگه اگه وارد هر کشوری شدی و از رستوران های ایرانی و مک دونالد و کی اف سی آویزون نشدی و تونستی غذاهای اونجا رو

۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۱
سعید یگانه

چالش اول

« اجتماعات مردم شهر برای انتخابات »

علیرغم اینکه پروازمون از مشهد ساعت 5 صبح بود اما به دلیل شلوغی شهر و ازدحام مردم برای تبلیغات انتخاباتی، به همه همسفران اعلام کردم که ساعت 1 در فرودگاه باشن (که اومدنشون تا سه و نیم صبح طول کشید) قرار شد

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۲
سعید یگانه

یکی از اساتید و سپیدمویان بزرگوار حوزه حقوق که مورد وثوق و اعتماد تمام اطرافیانه در خاطراتش از پرونده های مختلف با افتخار از این موضوع یاد می فرماید:

.

« در طی 30 سال وکالت دادگستری، تعداد (نمیدونم 100 یا 200 یا هر عددی) زوج جوان رو که برای طلاق مراجعه کرده بودن

۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سعید یگانه

اهل کاشانم ...

همیشه به این جمله سهراب سپهری حسادت کردم. چقدر خوبه که یه نفر بتونه با خیال راحت بگه اهل کجاست.

راستش از شما چه پنهون، یکی از سخت ترین سوالاتی که

۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۵
سعید یگانه