بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

۱۴۷ مطلب توسط «سعید یگانه » ثبت شده است

دیروز برای خریدهای روزمرّه رفتم سوپر که چشمم خورد به یک DVD. البته مسوولیت خرید این نوع آثار هنری معمولاً برعهده همسر گرامیست و بنده به این دلیل که به سلیقۀ ایشون اعتماد کامل دارم، چندان دخل و تصرفی در انتخاب آثار سینمای ایران ندارم.

اما پوستر فیلم باعث شد که برش دارم و با دقت نگاهش کنم. تصویر بازیگرانی مثل خانم فاطمه معتمدآریا و هنگامه قاضیانی به همراه آقای امیر آقایی و شهاب حسینی عزیز و نام یک کارگردان فرانسوی (خانم سابین ژمایل) کفایت می‌کرد تا بدون هیچ تردیدی، وجه رو پرداخت کنم و فیلم نیلوفر رو بخرم.

۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۹
سعید یگانه

.

حوالی سالهای اگر اشتباه نکنم 73 یا 74 شمسی بود که در یکی از وزارتخونه‌ها مشغول گذراندن خدمت مقدس(!) سربازی بودم. اونجا در مقام رئیس‌دفتر یکی از گُنده‌ها انجام وظیفه می‌کردم (از آوردن نام اصلی آقای گنده معذورم)

یعنی اگه کسی قرار ملاقاتی با آقای گنده داشت، یـا تماسی گرفته میشد و با آقای گنده کار داشتن، منشی به من وصل می‌کرد تا بعد از هماهنگی های حفاظتی، خط به ایشون وصل بشه یا مراجعه کننده تشریف بیارن داخل اتاق. به زبون امروزی میشه گفت مدیربرنامه‌های آقای گنده بودم!

۱۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
سعید یگانه

زیر لب مشغول مذاکره با خودم بودم: 

گندت بزنن ادارۀ هواشناسی که بازم آمار اشتباه دادی. قرار بود هوا نیمه ابری باشه ولی این رگبار و توفان شدیدو کجای دلم بذارم؟

البته چندان نگران کت شلوار و پیراهن نویی که به خاطر جلسه امروز تنم بود نبودم بلکه بیشتر نگرانیم از کلاه‌گیسم بود! علیرغم اینکه فروشنده گفته بود که این کلاه‌گیس ضد آبه و حتی می‌تونی باهاش بری استخر، اما باد اونقدر شدید بود که بازم می‌ترسیدم.

صحبت با خودم رو ادامه دادم:

۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۵
سعید یگانه

همیشه از بانک ملی بدم میومد. الانم همینطور. چراش زیاد مهم نیست. ولی به تازگی مجبور شدم برم بانک ملی حساب باز کنم. در مورد علتش هم کنجکاوی نکنین که نمیگم.

ولی اگه خیلی کنجکاو هستین باید عرض کنم که از بانک سوئیس باهام تماس گرفتن و گفتن به دلیل تحریم‌ها امکان نگهداری از این حجم بالای چرک کف دست شما رو نداریم. منم مجبور شدم واسه انتقالشون برم بانک ملی.

(انشاالله که ریا نمیشه!)

باری

خانم محترم کارمند بانک ازم پرسید شما تابحال در بانک ملی حساب داشتین؟

۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵
سعید یگانه

.

خوشبختانه یا متاسفانه چیزی از اصول مذاکره (به معنا و مفهومی که امروز می‌شنویم) بارم نیست.

اما به یک نکتۀ حیاتی اعتقاد دارم:

.

یکی از مهمترین ارکان اصول مذاکره، احتمالاً اینه که بتونی اونقدر خویشتن‌دار باشی که وسط برنامه زنده پا نشی طرف مقابل رو زیر مشت و لگد بگیری!

.

امروز بارها این فیلمو دیدم.

۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۶
سعید یگانه

.

.

کمتر از 20 سال سن داشتم. دانشجو بودم و دنیایی داشتم مانند دیگر همقطارانم که امثال خودمون رو بدبخت‌ترین افراد مملکت می‌دونستیم!

دامپروری ما (بهش می‌گفتیم دانشگاه) کافۀ بزرگی داشت که بهترین مکان برای چنین بحث‌های صدمن یه غاز بود.

دور هم می‌نشستیم و از بدبختی‌هامون می‌گفتیم:

.

چرا ما اینقدر بدبختیم؟!

.

چرا باید دانشگاهی بریم که توسط یه مشت یابو اداره میشه؟!

.

چرا باید استاد اقتصاد ما (با مدرک دکترا) بعد از اتمام کلاس بره مسافرکشی؟ (ونک به شهرک‌غرب مسافر میزد)

گند بزنن به این مملکت. اینه آخر و عاقبت ما

۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۷
سعید یگانه

پریروز با یکی از دوستان در حال عبور از کوچه‌ای بودیم که دیدیم یک فروند خودروی BMW وسط کوچه ایستاده. اجباراً توقف کردم. پیرمردی پشت فرمون بود و دخترخانمی که به نظر می‌رسید دخترشه، خم شده بود داخل ماشین و در حال آموختن اصول رانندگی با این خودرو به پدرش بود.

تا اینجای کار مشکلی نداشت. اینکه چند ثانیه یا نهایتاً یک دقیقه از عمر گرانبها و وقت ارزشمند(!) خودمو در راستای انتظار برای آموزش دختری به پدرش صرف کنم چیزی از ارزشهای وجودیم کم نمی‌کنه!

اما به نظر می‌رسید یا خانوم‌معلم قصۀ ما (یعنی دخترخانوم) درس دادن بلد نیست یا اینکه میزان آی‌کیوی شاگرد (یعنی پدر) از حداقل استاندارد هم کمتره.

۲۹ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۲
سعید یگانه

قدیمیا بهتر یادشونه. زمانی بود که تلویزیون‌ها اکثراً 14 اینچ سیاه‌وسفید توشیبا بود یا از این مُبله‌ها.

کم‌کم تلویزیون‌های رنگی اومد که البته تکنولوژی عجیب و محیِرالعقولی با خودش به همراه داشت:

کنترل تلویزیون !

.

مرحوم مادربزرگم که رفته بود زیارت خونه خدا از مکه یه دونه تلویزیون رنگی آورد.

(اون زمان طوری بود که اگه یک دستگاه TV از مکّه نمیاوردی، انگاری که حج مورد قبول خدا واقع نمی‌شد)

خلاصه. تلویزیون اومد داخل خونه‌ای که تنها مشتریش مرحوم پدربزرگم بود.

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۶
سعید یگانه

.

.

ورودی منطقۀ ایرانی نشین جهنم، بسیار کثیف و بهم ریخته بود. کمی جلوتر، به صحنۀ عجیبی برخوردم.

هندوانه های بسیار بزرگی کنار دیوار چیده بودن. ابعادشون چیزی بود در حد گوسفند.

در دلم احسنت گفتم بر شیر پاک خورده ای که تونسته چنین محصولات کشاورزی خوبی عمل بیاره.

.

با خوشحالی به راهنما گفتم:

۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۲
سعید یگانه

 .

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو  ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۱۳
سعید یگانه

.

.

نیمه های شب بود یا بهتر بگم نزدیک صبح.

زمان جنگ تاریکی و نور و به عبارتی: لذت بخش ترین موقع خواب.

(طوری که سهراب هم اونو به بیشۀ نور تشبیه کرده)

.

احساس سـنگینی خاصی کردم. از اون حالتایی که پلکا رو یه لحظه باز میکنی و بعد از اینـکه مطمئن شـدی خبری نیست دوباره می بندی.

چشـمامو باز کردم و غلتـی زدم تا ادامۀ خوابم رو از پهلوی دیگه آغاز کنم که ناگهان با یک صورت وحشتناک دارای نیم متر ریش همراه با یک جفت چشم غضبناک فیس تو فیس شدم!

۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۴:۳۱
سعید یگانه

.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون کسی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو صدایی بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون شهرهای محل سکونتمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم. 

۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۶
سعید یگانه

.

.

.

پردۀ اول

.

زمان: بیست و اندی سال قبل

مکان: همین خراب شده! (مملکت خودمون)

.

امید چندانی برای راهیابی به جام جهانی نبود. مثل بچۀ آدم بازی میکردیم. یکی می بُردیم و دوتا می باختیم. ادعامون هم فراتر از آسیا نمیرفت. به عبارت دیگه جایگاه و حدّ خودمونو می شناختیم.

.

باخت های تیم ملّی کمی آزاردهنده و پشت سرش فشار افکار عمومی زیاد شد.

البته اون زمان افکار عمومی مثل امروز تا این حد فشار وارد نمیکرد. شاید به این دلیل که هر ننه قمری (اول از همه خودمو عرض کردم) تریبونی در اختیار نداشت تا در هر مورد بیربط و باربطی اظهار نظر کنه (مجدداً نوک این پیکان، اول از همه به سمت خودمه)

.

وضعیت به جایی رسید که " مایلی کهن" باید میرفت و رفت.

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۱
سعید یگانه

.

.

فیلم های ایرانی زیادی دیده ام که طبیعتاً تعدادی از اونها به عنوان فیلم هایی قوی (به نسبت توانایی سینمای ایران) در خاطرم ثبت شده و برعکس، خیلی ها هم خیر.

اگه قرار باشه بلافاصله و سریع اسم 3 فیلم تاثیرگذار ایرانی بر روی خودم رو نام ببرم (بدون اینکه قرار باشه به آثار معروفی مثل هامون، ناخدا خورشید، آژانس شیشه ای و آثار جناب اصغر فرهادی و امثالهم فکر کنم) قطعاً فیلم "تنهایی" یکی از اونهاست.

البته این اثر به دلیل "تله فیلم" بودن، قطعاً از تلویزیون پخش شده (که ندیدم) ولی نسخه ای از اونو در لپ تاپ دارم و هرازگاه نگاهی بهش میندازم. مثل امشب.

.

به نظرم "شهاب حسینی" پدیدۀ جالبی در سینمای ماست. هیچ کجا نمی بینیم که از این بازیگر به عنوان یک بازیگر قدرتمند و حرفه ای یاد بشه. در تمام بازیهاش هم رگه هایی از تصنّعی بودن حرکات رو می بینیم.

اما علت اینکه از اون با وازه "پدیده" یاد کردم این بود که این پسر بیش از حد دوست داشتنی و دلنشینه.

۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۳
سعید یگانه

.

.

پیشنهاد: مطالعۀ این متن به خانم های محترم توصیه نمیشه.

.

.

هرچند گفته شده تظاهر و ریا به هر نوعی، منفور و مذموم و ناپسنده، اما واقعیتی که به چشم می بینیم و با تمام وجود لمس می کنیم اینه که همۀ ما کم و بیش (کمابیش هم درسته) دچار این وضعیت هستیم.

.

اینکه بهترین لباس ها رو در مهمونی و مجالس عروسی و امثالهم می پوشیم تا چهرۀ جذاب تری نسبت به چهرۀ روزمرّه به نمایش بذاریم می تونه کمترین و بی ضررترین مصداق این موضوع باشه.

.

اینکه در زمان شروع یک رابطه جدی (استخدام یا ازدواج) خواسته یا ناخواسته سعی می کنیم (در زمان مصاحبه یا جلسۀ خواستگاری) خودِ باسوادتر، داناتر، مهربان تر، حرفه ای تر و در مجموع: خودِ بهتری نسبت به خودِ واقعیمون نمایش بدیم هم می تونه نمونۀ جدی تر ــ و البته دارای عواقبی دنباله دار ــ باشه.

۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۹
سعید یگانه

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۳
سعید یگانه

.

.

بدون شک برای هر مشکلی، راه حلی وجود دارد که به دست متخصص و کاربلد اون حوزه قابل حل خواهد بود.

.

طبیعتاً اگر گیربکس ماشینم خراب بشه برای رفع این مشکل به دبیر تاریخ مدرسۀ فرزندم مراجعه نمیکنم.

.

یا اگه خدای نکرده نیاز به جراحی قلب باز داشته باشم، آویزون هندوانه فروش سر کوچه نخواهم شد.

(بماند که بعضی ها برای استناد به موفقیت های چشمگیر اقتصادی مملکت دست به دامن گوجه فروش سر کوچه شون هم میشدن)

.

همانطور که برای طراحی نقشه واحد مسکونی (یا تجاری) از یک پزشک متخصص کمک نخواهم خواست.

.

مابه افراد کاربلد و متخصص هر حوزه احتیاج داریم و باید بر اساس چندین پارامتر (که موضوع بحث ما نیست) بهشون اعتماد کنیم.

.

اما در بعضی موارد هم متاسفانه علیرغم مهم و حیاتی بودن یک موضوع، نه تنها از متخصص حوزۀ مربوطه کمک نمی خواهیم بلکه حتی دیده شده به کسانی مراجعه می کنیم که با عقل سلیم جور درنمیاد.

۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۴
سعید یگانه

.

پردۀ اول

.

گروه بازرگانی یکی از معروف ترین برندهای کشورمون اومده بودن برای مذاکره. یک خانوم به همراه سه آقا. (خانومه سرپرست سه آقای همراهش بود)

مدیرعامل ما خیلی از اون خانوم خوشش اومد

(استغفرالله. خجالت داره بخدا. فکرتونو اصلاح کنین. از نظر همکاری عرض کردم)

بنابراین به زیردست خودش یعنی آقا رضا (اینجا در موردش نوشتم) گفت:

.

هرطور شده بخرش! من اینو(!) میخوام.

.

البته بنده در اون مقطع مثل تمام عمرم هیچ کاره و فقط نظاره گر جریان بودم. آقای مدیرعامل (مالک مجموعه) با اینکه ذاتاً انسان خوب و درستکاری بود، اما بهرحال (خواسته یا ناخواسته) به مدد سالها مدیر بودن، دچار توهّم همیشگی مدیران این مرزو بوم بود:

۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۰۸
سعید یگانه

.

تصوّر بفرمایید صحبتهای زیر در یک جمع چند نفره بیان میشه.

.

گوینده:

آقا دیروز داشتم یا حسن آقا میرفتم باغ که ناگهان...

.

نفر اول: حسن X رو میگی؟؟؟ همونی که بچه ش معتاد شد؟!

نفر دوم: نه بابا معتاد نشد که. به جرم خرید و فروش مواد گرفتنش!

.

.

.

گوینده:

حالا بی خیال اینا. داشتم میگفتم که با حسن میرفتیم باغ حاجی اصغری که یهو...

.

نفر سوم: حاجی اصغری؟؟؟ همونی که زنشو طلاق داد؟

نفر چهارم: مگه نمیدونین؟ زنش بهش خیانت کرد و با یه مرد دیگه گرفتنش! و ...

۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۶
سعید یگانه

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت و خوشمزه در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۸
سعید یگانه

امروز یک خرید ساده و پیش پا افتاده و البته بسیار حیاتی و ضروری باعث شد این مطلبو بنویسم. (منظورم از ضروری س.ی.گ.ا.ره که برای امثال ما بدبخت بیچاره ها حکم آب حیات داره ولی برای جلوگیری از بدآموزی! شما هرچی دوست دارین به جاش تصور کنین. مثلا قرص زیرزبونی!)

وارد یک سوپر قدیمی شدم. از اونایی که هنوز هم با لفظ بقالی می شناسیم. پیرمردی پشت پیشخان بود (پیشخوان اشتباهه. پیشخان درسته)

.

خریدامو کردم. شد 9500 . یه اسکناس ده تومنی بهش دادم. دنبال 500 تومن پول خرد میگشت که برگردونه.

از طرفی چون توقف دوبله کرده بودم، باید زودتر برمیگشتم (علیرغم خلوتی خیابون)

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۷
سعید یگانه

مقدمه

مثل همیشه اول سال شد و نُخاله های دفتر مرکزی (تهران) دور هم نشستن و خروجی جلسات صد من یه غازشون هم مثل همیشه فشار به نمایندگان استان ها بود.

البته این پدیده رو هر سال می بینیم. یعنی اول سال میشینن دور هم و مغزهای ناقصشون رو مثلا کار میندازن و احساس میکنن که باید تغییری انجام بدن و در نتیجه کلی هارت و پورت میکنن، اما یکی دو ماه بعد همون مسیر و اشتباهات همیشگی رو ادامه میدن.

بر همین اساس، از روز چهارشنبه، مثل سوهان روح و خوره به جون ما افتاده بودن بابت تسویه حساب پایان سال.

طبیعتاً مشکل خاصی وجود نداشت و مثل همیشه چک های تسویه حساب توسط مشتریان برامون پست میشد و ما هم میفرستادیم تهران که این پروسه نهایتاً تا آخر فروردین ماه انجام میشد.

اما این بار اونقدر زر زدن و روی اعصابمون راه رفتن که عصبانی شدم و گفتم خودم اول هفته میرم چک ها رو میگیرم و میفرستم براتون (فقط خفه شین!)

البته حجم اصلی مطالبات ما صرفاً بر روی 3 یا 4 مشتری بود که دو نفرشون در منطقه خراسان جنوبی بودن و بقیه رو تسویه کرده بودیم.

آقای مدیرعامل پیشنهاد کرد با هم بریم که بهش گفتم نیازی نیست. خودم بدون توقف میرم و سریع برمیگردم. 

۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۹
سعید یگانه

بخش اول

(اندر باب اعتیاد)

.

ایام تعطیلات عید موقعیت خوبی بود برای رهایی از استخون درد ناشی از خماری!

البته معنای این استخون درد و خماری رو دست اندرکاران و معتادان محترم به خوبی درک می کنن.

راستی سلام. عیدتون مبارک

من سعید هستم. یک مسافر. یک معتاد!

(البته معتاد به ماهیگیری)

.

زمان: 6 فروردین

مکان: میعادگاه همیشگی: منطقه گلورد. رود تجن

۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۲
سعید یگانه

اگه از راه زمینی و جادۀ جنوب وارد شهر ما شده باشین احتمالاً در نزدیکی ورودی شهر و برای دقایقی بوی معروف و ناخوشایند کارخونه کود کمپوست و محل دفن زباله های این شهر به مشامتون خورده که به زیبایی هرچه تمام تر، فضای پرواز ملائکه رو به گند کشیده.

.

دقیق یادم نیست سال 86 بود یا 87 که برای چند ماه در کارخونه ای کار میکردم که در نزدیکی محل دپوی زباله ها بود. یعنی افتخار همجواری با این سرزمین معطّر!

البته چند روز اول سردرد گرفته بودم ولی بعد از مدتی بوی محیطی اونجا کاملاً عادی شد.

۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۰۳
سعید یگانه

برای رسیدن به محل کارم باید از 3 خیابون یکطرفه رد بشم که اگه قرار بود بی خیال مقررات شده و سریعترین راهو انتخاب کنم، روزانه حداقل یک کیلومتر در مسیرم صرفه جویی میشد. موضوع وقتی جدی تر میشه که اعتراف کنم خونه ما هم در کوچه ای یک طرفه قرار داره!

۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۱
سعید یگانه

سال گذشته مطلبی نوشتم برای درج در سایت وزین و تخصصی کافه مارکتینگ که به مناسبت فرا رسیدن آخر سال و هجوم دوباره شرکتهای توزیع و پخش به روش فروش چلوماهیچه ای(!) بود.

.

اعتقاد دارم اگه سال آینده این داستان احمقانه تموم نشه، اما در سالهای بعد خودبخود این حرکات مذموم و سیاست های مذبوحانه فروش از بین خواهد رفت.

.

متن اصلی:

.

سیاست های فروش چلوماهیچه ای همراه با یک پیشنهاد بی شرمانه!

۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۶
سعید یگانه

نمیدونم تا چه حد با طبقه بندی نژادهای مختلف اسب آشنا هستین. البته اگه آشنایی ندارین مشکلی نیست. چون منم بلد نیستم. اما امشب قصد دارم به صورت اجمالی نوعی تقسیم بندی (مثل همیشه غیرعلمی) رو خدمتتون ارائه بدم.

باشد تا همه با هم متفقاً و جمیعاً رستگار شویم.

.

گروه اول) اسب هایی که به صورت وحشی و آزاد در طبیعت زندگی میکنن و دست هیچ انسانی بهشون نرسیده و امیدواریم هیچوقت هم نرسه.

.

گروه دوم) اسب هایی که به لطف نژاد خوبشون (عرب یا ترکمن) در بهترین اصطبل های 5 ستاره با امکانات VIP ازشون پذیرایی میشه و چه بسا بر اساس نگاه دیگر همنوعانشون، جزء مرفهین بی درد جامعۀ اسب ها طبقه بندی بشن.

۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سعید یگانه

23 سال ازچهارشنبۀ سیاه مهرماه 1373 گذشت. حادثه دردناک سقوط فوکر 28 شرکت آسمان در کوه های کرکس استان اصفهان با 66 سرنشین.

.

البته این سانحه از جهاتی با دیگر سوانح هوایی اون دوران متفاوت بود:

هیچ نقص فنی در هواپیمای فوق به اثبات نرسید.

کادر پروازی مجربی داشت و هرگز عامل خطای انسانی ثابت نشد.

و از همه مهمتر: هواپیما هم روسی نبود!

۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۴۳
سعید یگانه

امیدوارم بیماری از همه شما عزیزان دور باشه (خودم میدونم دعای مسخره ای بود) اما در صورت بروز یک مشکل نه چندان جدی مثل سردرد، سرماخوردگی ساده، اندکی درد معده و ترش کردن و امثال اونها، آیا به پزشک متخصص مراجعه می کنید یا طبیب سنّتی؟

از نظر ذهنی، دریافت خدمات از داروخانه برای شما امنیت بالاتری داره یا مغازۀ گیاهان دارویی؟

آیا از گروه افرادی هستین که درمان تمامی بیماری های بشر رو در گیاهان دارویی میبینن یا اینکه اینها رو خز و بی کلاسی میدونین و دست به دامن پزشکی نوین میشین؟

و خلاصه در یک کلام: پزشک یا عطار؟

۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۶
سعید یگانه

فکر میکنم همونقدر که از افراد "زرنگ" و "حواس جمع" و به قول عامیانه، "آدمای تیز" خوشمون میاد، به همون اندازه هم از افرادی که "احساس زرنگ بودن" میکنن بیزار باشیم.

.

امروز، پشت فرمون بودم که سرطانِ همراه (موبایل) زنگ زد. شماره ناشناس بود. جواب دادم:

.

ـ آقای یگانه؟

ـ بفرمایید

.

ـ شماره شما رو از دفتر مرکزی تهران گرفتم (خب تا اینجا دفتر مرکزی غلط کرد که شماره موبایل منو به تو داد)

ـ درخدمتم

۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سعید یگانه

زنگ زد و گفت حالم از این پسرۀ احمق بهم میخوره. گفتم کی؟

گفت آرش (با آرشِ معروفِ هم اتاقی بنده که قبلا در موردش نوشته بودم فرق میکنه)

پرسیدم چرا؟

گفت: مرتیکۀ نره خر با این هیکلش خجالت نمیکشه تو دانشگاه معدلش 20 شده!

گفتم حق داری!!

این، مکالمۀ چند سال قبل بنده بود با مالک هتلی که آرش در اونجا کار میکرد.

۳۰ دی ۹۶ ، ۰۱:۱۳
سعید یگانه

امشب نقبی زدم به دل خاطرات و عکس ها. این عکس از دوست داشتنی ترین تصاویریست که در لپ تاپ دارم. اضافاتشو برش زدم و گذاشتم اینجا تا شاید کمی با هم "هم احساس" بشیم.

دیدن سه چهرۀ ماندگار و سه استادِ دوست داشتنی در دورۀ فراوانی استاد، اما قحطی اساتیدِ دوست داشتنی می تونه کمی "حال خوب کن" باشه.

احتمال قریب به یقین هر سه بزرگوار رو می شناسین.

اما به رسم ادب و برای عزیزانی که احتمالاً نمی شناسن یک معرفی اجمالی میکنم:

۲۵ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سعید یگانه

« پرده اول »

.

ازش بی خبرم.

اسمش رضا بود. فوق لیسانس الکترونیک از یک دانشگاه معروف.

مدیر کارخونه بود. حدود 90 نفر پرسنل.

زمانی با هم کار میکردیم که خداروشکر زیاد طول نکشید.

آدم خاصی بود. یک صفر و یک به تمام معنا. متاسفانه خودشم به این موضوع معترف بود و آنچنان به صفر و یک بودنش افتخار میکرد که مرحوم ناپلئون بابت فتوحاتش اینقدر سرشو بالا نمیگرفت.

۲۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۵
سعید یگانه

یکی از وبلاگ نویسان خوبی که میشناسم، سینا شهبازی عزیزه که بهش میگم سینای همیشه کنجکاو!

نوشته هاش، هم دوست داشتنیه و هم نشون دهندۀ روحیه پرسشگر و تیزبین و قابل تحسینشه.

امشب پستی ازش خوندم که خواستم نظرمو طی کامنتی زیرش بنویسم ولی احساس کردم ممکنه طولانی بشه بنابراین اینجا نوشتم.

.

سینای عزیز. اجازه بده قبل از ورود به بحثِ استاد خوب و بد، یه مقدمه کوچیک بگم:

.

نمیدونم این از خصلت بازی روزگاره یا خصلت ما آدما که بعضی اتفاقاتی که امروز باعث سرشکستگی و حقارته، فردا به نوعی افتخار محسوب میشه!

۱۴ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۸
سعید یگانه

یکی از حساسیت های پدرم که به ما هم منتقل شد، تعصّب بر روی املای صحیح کلمات بود. به طوریکه دوران دبستان اگر اجازه داشتیم اوراق امتحانیِ دروس ریاضی و علوم و اجتماعی رو تا 18 (و با کمی اغماض تا 17) به ایشون نشون بدیم، اما نمرۀ 19.75 درس دیکته بهیچوجه قابل قبول نبود و اگه خانوم معلممون میگفت 20 بار از روش بنویس، پدر بنده تا 100 بار هم سابقه داشت که دستور این کارو بدن.

.

البته این موضوع منحصر به فارسی نبود و زبان انگلیسی هم در دایره همین قانون قرار میگرفت.

۰۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۵
سعید یگانه

دیشب با یکی از دوستان هموبلاگی صحبت از کسب و کارهای آینده بود. جالب اینکه امروز هم با یکی از دوستان (البته به صورت حضوری) همین صحبت رو داشتیم. به نظر میرسه این داستان قرار نیست یقۀ ملت رو رها کنه و همه ما به طریقی با این دغدغه دست به گریبان هستیم (و البته حق هم داریم) 

.

درگیری های ذهنی دوست من همونایی بود که امروز در وجود بسیاری از هموطنانمون

۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۴
سعید یگانه

اخطار:

نـگارنـدۀ این متـن بـا علـم و آگاهـیِ همـراه بـا احـتـرام بـه سلیــقۀ قشــر عظیـمی از جامعـۀ امروز کـه در آن، مطالعـۀ متـن های طـولانـی نـوعـی زجـر کشنـده و بـه تعبیـری زهـر هـلاهـل محسـوب مـی گـردد، بـا صـراحت اذعـان می دارد که بـا چشـم پـوشـی از مطالعـۀ این متـن کـه دارای بیـش از 5000 کلـمه و سـراسـر خزعبـلات بـوده و حاصلـی بـجز اتـلاف وقـت نخواهـد داشـت، هماننـد دیگـر پسـت هـای ایـن وبـلاگ، هیـچ چیـز را از دسـت نخواهیـد داد.

لازم بـه ذکـر اسـت کـه احتـمالاً مصـرف داروهـای مرتبـط بـا کسـالت روزهـای اخیـر توســط نگارنده، امکـان اثـرگذاری (مثبـت یا منـفی) بر روی محتـوای این متن را داشـته است!

۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۴
سعید یگانه

شکی نیست که پشتِ سر بسیاری از حرکات و رفتارهای ما عاملی به نام تـجـربـه نقش اصلی رو ایفا میکنه. حالا یا خودمون مستقیماً این تجربه رو لمس کردیم یا تاوانی بوده که دیگران پس دادن و ماحصلش به ما منتقل شده و بسیاری از اونها هم به مرور زمان تبدیل به علم و دانش شدن.

مثلا همین جناب نیوتون رو در نظر بگیرین. تجربه خوردن سیب تو سرش باعث این همه داستانهای مختلف و دنباله دار شد. هرچند بعضی وقتا فکر میکنم که قبل از افتادن سیب، هر وقت که ج.ی.ش میکرده با

۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
سعید یگانه

در پست پیشین از ثروت های عجیب و اختلاف طبقاتی هایی نوشتم که مهمترین بخش اون لمس کردن این پدیده از نزدیک بود که با شنیدن های معمول در جامعه کاملاً متفاوته.

البته بر اساس چند کامنت رسیده با موضوعی یکسان، جهت شفاف سازی باید عرض کنم که خواهشاً انگ کمونیستی و این چیزا رو به حقیر نچسبونین که نه سواد این چیزا رو دارم و نه اعتقادی به

۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۹
سعید یگانه

حمید از پرسنل یکی از آژانسهای املاک معروف تهران بود. اختصاصاً برای منطقه نیاوران و فرمانیه و کامرانیه.  یعنی اون بالا بالاها. به قول خودش منطقه مسکونی ازمابهترون!

موضوع مربوط به سال نود و یکه و من تهران زندگی می کردم.

چند باری که وقتم آزادتر بودم با هم رفتیم برای سرکشی آپارتمان های مسکونی (به قول خودش کارشناسی ملک و چیزایی که ازش سردرنمیارم)

واضح تر بخوام عرض کنم یک بار به صورت اتفاقی رفتیم و بعد از اون، من اصرار میکردم که

۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۵
سعید یگانه

علیرغم احترام شدیدی که برای استاد اصغر فرهادی قائلم و افتخار دیدن تمام فیلم هاشون رو داشتم، اما یک نکته در مورد کارهای این بزرگوار برایم مشترک بوده. اینکه هیچگاه حاضر نیستم فیلمهایی که از ایشون دیدم رو برای بار دوم ببینم.

شاید این هم یکی از هنرهای ناشناخته در فیلمسازی باشه (که در مورد آثار استاد حسن فتحی طور دیگه ای خودشو نشون میده و احتمالاً بعدا در موردش خواهم نوشت) ولی بیشتر احتمال میدم به دلیل

۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۳:۰۱
سعید یگانه

کــلاس چـهــارم ابـتـــدایی بـــودم. حـوالــی ســـالهــای 64 یــا 65 بــود. یـادمــه زنـــگ آخـــر ورزش داشـتـیـــم و بـچـــه ها در دو گـروه، تیـــم تشـکیــــل داده و فوتبــال بـازی کـردن. البتـه زبونـم لال، روم بـه دیـوار از نـوع شـرطـی! خدا از ســر تقصیـراتمـون بـگذره.

.

خلاصه اینـکه شرطـو باختیـم و هرچی تـو جیبـمون داشتیـم ریختیـم وسـط و بعد از

۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۸
سعید یگانه

یکسری مناسبت ها در تقویم ما ثبت شده و یکسری هم نشده.

کاری به علّتش ندارم و معتقدم که 3 سال بعد در چنین روزی اتفاقی خواهد افتاد که احتمالاً از اون به بعد در تقویم ما به عنوان "روز ملّی باکلاسی ملّت ایران" و یا چیزی در این مایه ها نامگذاری بشه.

البته بعید هم نیست که از دید اونوری ها (همونایی که قراره آخرش برن جهنم) به عنوان "روز حماقت مردم ایران" شناخته بشه. نمیدونم

رجوع شود به این پست:    بحران جدی کشور در 99/9/9

۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۰
سعید یگانه
مرد ایرانی این توانایی را دارد که در همان لحظه ای که گُلی به دیگری می هد، در ذهن خود طناب داری هم برای وی مهیا سازد!
...
نماز شب می خواند اما اختلاس سه هزار میلیاردی هم می کند!
...
مرد ایرانی به قول حافظ چون به خلوت می شود آن کار دیگر می کند.
...
در روز مومن است و در شب
۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۱
سعید یگانه

آورده اند که خشکسالی کریه المنظری در این سرزمین وسعت بگرفت. به نحوی که مردمان، آیندۀ مطلوبی متصوّر نبوده و با خود همی گفتند این درد را چگونه مرهمی باشد؟

.

تا اینکه بزرگی ندا داد:

ای کسانی که ایمان آورده اید و ایضاً نیاورده اید. بدانید و آگاه باشید که من

۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
سعید یگانه

قبل از شروع باید یادآوری کنم که از نظر اخلاقی، نگاه کردن به بشقاب غذای دیگران کار جالبی نیست. مخصوصاً اگه مهمونمون باشه که خیلی کار زشتیه.

ولی خب اگه چشم ها رو درویش کنیم و قرار باشه در راستای آگاهی بیشتر و پیشرفت علم(!) نیم نگاهی به بشقاب غذای یک امریکایی یا اروپایی بندازیم

۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سعید یگانه

تابحال دقت کردین به اسم رقابت چه کثافت کاری های عظیمی در جامعه و دنیای ما در حال انجامه؟

عزیزانی که علاقه مند و در جریان رقابتهای ورزشی هستن به سادگی می تونن از بسیاری حرکات ناجوانمردانه و زیر آبی رفتن ها برای کسب عنوان های بهتر توسط ورزشکاران یا دست اندرکاران رشته های ورزشی مثال بزنن.

.

در سازمان های پخش و حوزه فروش هم وضعیت تفاوت چندانی نمیکنه.

دستور به مزاحمت و آویزان شدن از مشتری و ملّت، آخرین (و احتمالاً بهترین) استراتژی عملیاتی است که توسط مدیران مربوطه به پرسنل دیکته میشه و هر بار که میگی باباجان! بذار اون مشتری بدبخت نفس بکشه این پاسخ رو می شنوی:

۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سعید یگانه

.

این متن دقایقی پیش توسط یک دوست به دستم رسید:

.

زنی نزد نادر شاه رفت و روسری خود را بر سر نادر انداخت.

نادر پرسید این چه کاریست؟

زن پاسخ داد لچکم بر سرت باد! تو ولیعهد این سرزمین باشی و عربها به من تجاوز

۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۷
سعید یگانه

.

به احترام بیش از دوسال و چند ماه که از ترک کامل و بدون بازگشت اینجانب از شبکه های اجتماعی گذشته احساس میکنم می تونم این اجازه رو به خودم بدم که چند خطی در موردش بنویسم.

مثل همیشه قرار نیست شعار بدم و جملات زیبا و انگیزشی بکار ببرم و از عبارت نخ نمای چاقوی دو لبه برای شبکه های اجتماعی استفاده کنم و در مورد بد بودن یا خوب بودنش نظر بدم (فکر میکنم هنوز به اون درجه از پیری و جمود مغزی نرسیده باشم) و خدای نکرده روم به دیوار زبونم لال چیزی از جنس راهکار برای مخاطبینم (که همگی از خود بنده داناتر و عاقل تر و فهمیده تر هستن) داشته باشم.

بلکه این پست هم مثل اکثر نوشته های وبلاگ بر پایه تجربه شخصی بوده و به حکم تجربه بودنش این امکان رو داره که برای یک نفر دیگه هم به درد نخوره و حتی از نظر علمی کاملاً غلط باشه.

۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۶
سعید یگانه

 

امروز ظهر با کامنتی مواجه شدم که فکر کردم شاید سوال بعضی از دوستان دیگه هم باشه.

ابتدا اصل سوال به صورت خلاصه (به جای تعارفات محبت آمیز این دوست عزیز و نام خانوادگی و حوزه کاری ایشون نقطه چین گذاشتم)

.

سلام آقای یگانه ، هادی ... ام و از دنبال کننده های ...

۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۳
سعید یگانه