بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

.

.

کمتر از 20 سال سن داشتم. دانشجو بودم و دنیایی داشتم مانند دیگر همقطارانم که امثال خودمون رو بدبخت‌ترین افراد مملکت می‌دونستیم!

دامپروری ما (بهش می‌گفتیم دانشگاه) کافۀ بزرگی داشت که بهترین مکان برای چنین بحث‌های صدمن یه غاز بود.

دور هم می‌نشستیم و از بدبختی‌هامون می‌گفتیم:

.

چرا ما اینقدر بدبختیم؟!

.

چرا باید دانشگاهی بریم که توسط یه مشت یابو اداره میشه؟!

.

چرا باید استاد اقتصاد ما (با مدرک دکترا) بعد از اتمام کلاس بره مسافرکشی؟ (ونک به شهرک‌غرب مسافر میزد)

گند بزنن به این مملکت. اینه آخر و عاقبت ما

۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۷
سعید یگانه

پریروز با یکی از دوستان در حال عبور از کوچه‌ای بودیم که دیدیم یک فروند خودروی BMW وسط کوچه ایستاده. اجباراً توقف کردم. پیرمردی پشت فرمون بود و دخترخانمی که به نظر می‌رسید دخترشه، خم شده بود داخل ماشین و در حال آموختن اصول رانندگی با این خودرو به پدرش بود.

تا اینجای کار مشکلی نداشت. اینکه چند ثانیه یا نهایتاً یک دقیقه از عمر گرانبها و وقت ارزشمند(!) خودمو در راستای انتظار برای آموزش دختری به پدرش صرف کنم چیزی از ارزشهای وجودیم کم نمی‌کنه!

اما به نظر می‌رسید یا خانوم‌معلم قصۀ ما (یعنی دخترخانوم) درس دادن بلد نیست یا اینکه میزان آی‌کیوی شاگرد (یعنی پدر) از حداقل استاندارد هم کمتره.

۲۹ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۲
سعید یگانه

قدیمیا بهتر یادشونه. زمانی بود که تلویزیون‌ها اکثراً 14 اینچ سیاه‌وسفید توشیبا بود یا از این مُبله‌ها.

کم‌کم تلویزیون‌های رنگی اومد که البته تکنولوژی عجیب و محیِرالعقولی با خودش به همراه داشت:

کنترل تلویزیون !

.

مرحوم مادربزرگم که رفته بود زیارت خونه خدا از مکه یه دونه تلویزیون رنگی آورد.

(اون زمان طوری بود که اگه یک دستگاه TV از مکّه نمیاوردی، انگاری که حج مورد قبول خدا واقع نمی‌شد)

خلاصه. تلویزیون اومد داخل خونه‌ای که تنها مشتریش مرحوم پدربزرگم بود.

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۶
سعید یگانه

.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون کسی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو صدایی بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون شهرهای محل سکونتمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم. 

۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۶
سعید یگانه