بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

میگن طرف نشسته بود و از فرط بیکاری به خودش سوزن میزد و از شدت درد، نعره می کشید!

یکی اومد بهش گفت:

داداش. سوزن نزن. داد هم نزن!

(به همین سادگی)

.

معتقدم این حکایت قدیمی (که البته اصلش چندان مودبانه نیست) در عین سادگی ظاهری، حرفهای زیادی داره. مخصوصاً مصداق های فراوانش رو هم در جامعه امروز می بینیم.

۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۰
سعید یگانه

این خاطرۀ جالب و صد البته دردناک، مربوط به سالهای اوایل دهه هفتاده که حقیر در سال آخر دبیرستان عمرمو هدر می دادم و  آقای دکتر قصۀ ما هم (که اعتقادات مذهبی بسیار خشکی داشت) دانشجوی پزشکی بود و متاهل و دارای 3 فرزند(!) که منزلی کوچک متناسب با بودجۀ محدود دوران دانشجویی اجاره و به همراه خانواده ش گذران زندگی می کرد. 

این بزرگوار در اولین و آخرین باری که زیارتش کردم با افتخار و غرور و سربلندی، پرده از شاهکار هنرمندانه ای برداشت که بنده رو دچار هنگ مغزی مزمن نمود که عوارضش تا امروز هم پابرجاست.

شرح ماوقع دکتر آینده از زبون خودش:

۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۳۲
سعید یگانه

امروز مثل بچۀ آدم نشسته بودم و داشتم با تلفن حرف میزدم که وسطای صحبت، احتمالاً کمی بیش از حد به پشتی صندلی تکیه دادم که ناگهان تررررررررررررررق!

پایه صندلی شکست و صندلی هم برگشت و حقیر در پوزیشن 90 درجه درحالیکه هر دوتا پام از پشت میز بالا بود آرام گرفتم!

۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۴
سعید یگانه

آورده اند که جناب کریمخان زند (معروف به وکیل الرّعایا) در باغ، مشغول عشق و حال شاهانه بود (مثلاً فرض کنیم قلیون میکشید!) که صدای داد و قال شنید.

پرسید چه خبر شده؟

گفتن یه بابایی داره خودشو میزنه و تیکه پاره میکنه و میخواد شما رو ببینه.

گفت بیارینش ببینم چی میخواد.

یارو رو آوردن. افتاد به دست و پای کریم خان و گفت:

۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۴
سعید یگانه

.

 عکس زیر مربوط به  آخرین یافتۀ حفّاریهای اینجانب از خرت و پرت های قدیمی منزل پدری است که می توان آنرا نوعی زیرخاکی عهد بوق هم دانست که البته آنرا به نام دیگرش (یعنی دفترچه خاطرات) نیز می شناسیم و مربوط به سال 1374 و متعلق به دو احمق به نامهای سعید (یعنی بنده حقیر) و علیرضا (دوست و همکلاسی بنده) می باشد که امروز با مطالعه آن، به واقعیت دردناکی پی بردم:

اینکه پت و متی هم در دنیای واقعی وجود داشته (و احتمالاً هنوز هم دارد)

شک ندارم اگر خدای ناکرده، این دفترچه به دست همسر گرامی اینجانب یا همسر محترمۀ آقای علیرضا بیفتد، بدون هیچ درنگی، فردا راس ساعت 8 صبح، متفقاً در دادگاه خانواده تقاضای طلاق خواهند نمود!

پس بصورتی کاملاً مخفیانه چند خط از مودبانه ترین قسمتهایش را در این محفل نورانی بازنویسی کرده و آن را سرجای خود قرار می دهم. 

۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۳
سعید یگانه