بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

گیر سه پیچ داده بود که حتماً باید بره پیش یکی از دعانویس های معروف شهر. چندبار به بهانه های مختلف اومدم منصرفش کنم نشد که نشد. علیرغم اینکه ظاهراً تحصیلکرده انگلستان بود و در تمام دورانی که میشناختمش هرگز اعتقادی به مسائل ماورایی از خودش بروز نمیداد، اما از طرف دیگه، حاصل تمام عمرش در شُرُف فنا بود. ورشکستگی کارخونه و اقساط معوقه بانک و ضرر و زیانی نزدیک به 8 میلیارد تومن. مگه شوخیه؟!

نمیدونم. شاید اگه منم در این موقعیت بودم در مقام غریق، به هر خس و خاشاکی که روی آب میدیدم چنگ مینداختم و حرکاتی از خودم بروز میدادم که در حالت عادی و نرمال کاملاً بعید و دورازذهنه.

۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۲:۲۸
سعید یگانه

به نظر میرسه بر اساس واقعیتی که در اطراف و جامعه امروز خودمون می بینم، مواردی ازجمله افسردگی و  بیش فعالی کودکان، علیرغم اینکه واقعاً مباحث جدی و پیچیده ای در علم روانشناسی و روانپزشکی محسوب میشن، ولی از آسیب مُدهای بیمارشناسی امروزی در امان نبوده و بر اساس ادبیات متممی بیشتر تبدیل به برچسبی رفتاری شدن

۲۷ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۹
سعید یگانه

همکاری داشتیم به اسم آقای "چ" که در زمان همکاریمون نزدیک 70 سال سن داشت.

چندماهی با هم توی یک اتاق بودیم. تمام پرسنل کارخونه ایشون رو مثل پدر دوست داشتن.

بسیار مهربون و با شخصیت بود.

.

یه روز وارد اتاق شدم. دیدم پای تلفن مثل یه بچه داره گریه میکنه.

گفتم چی شده؟

۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۴
سعید یگانه

قبلاً فکر میکردم که علامت اصلی پیری آدما، فقط موی سفید و چروک صورت و ضعف جسمانی و اینجور چیزاست.

اما امروز میفهمم که نه. چیزای دیگه ای هم هستن که به اندازه اونها اهمیت دارن.

از معروفترین خاطرات بابابزرگ مرحومم این بود که زمان رضاشاه یک گوسفند خرید به دوزار! (یعنی دو ریال)

هر زمان که خدابیامرز مثل خیلی از همسن و سالاش میخواست به وضعیت اقتصادی مملکت و زمین و زمان فحش بده این مثالو میزد. 

و منم همیشه با چشمای گشاد نگاهش میکردم و با خودم می گفتم که چطور ممکنه قیمت یک گوسفند دو قرون باشه؟!

۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۵
سعید یگانه

به نظر میرسه دوران خدمت مقدس(!) سربازی برای همه مردان ایرانی یک وجه مشترک داره. اینکه قبل از اعزام، به زمین و زمان و عالم و آدم فحش میدن و احساس میکنن وقت گرانبهاشون تلف میشه و هرطور شده تا آخرین روزنه های امید به دنبال معافی دوندگی میکنن، اما بعد از اینکه مجبور شدن و رفتن، اونوقت تا آخر عمر همیشه حسرت اون روزا رو میخورن! بنده هم از این قاعده مستثنی نبودم البته.

.

دوران 45 روزۀ آموزشی در یک پادگان وسط بیابون بودیم. اونجا تپه ای داشت که معدن عقرب بود. البته عقربها در طول روز (چون از لونه شون بیرون نمیان) خطرناک نیستن. اما شبها باید خیلی مراقب می بودیم.

یک روز که گُردان درحال استراحت بود رفتم روی تپه. دیدم چندتا از اون خلافهای منطقۀ(...) کشور عزیزمون نشستن دورهم و کاغذی گذاشتن روی زمین که روی کاغذ چیزهای عجیبی بود.

۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۹
سعید یگانه

حدود 3 سال قبل به اتفاق چند نفر از اقوام رفتیم شمال (جای همگی خالی) هرچند بطورکلی مسافرتهای دسته جمعی رو دوست ندارم ولی خب این یکی بدک نبود. چند روزی در شهر زیبای فریدونکنار اقامت داشتیم.

یه شب گیر سه پیچ دادن که فردا صبح باید بریم تله کابین نمک آبرود. گفتم:

شرمنده تمامی دوستان و همراهان عزیز. چون شدیداً ترس ارتفاع دارم ترجیح میدم پاهام روی زمین سفت خدا باشه! شماها برین تله کابین. منم میرم ماهیگیری.

صبح همه شون دسته جمعی رفتن به سمت نمک آبرود و منم بساطمو برداشتم و رفتم سمت رودخونۀ کنار شهر سرخرود. قلاب انداختم و توی عالم خودم بودم که یک فروند هیوندای سانتافه کنارم توقف کرد.

۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۲
سعید یگانه

رفته بودم حوالی میدون توحید مشهد تا برای ماهیهام غذا بخرم. اونجا کوچه ای هست که چند تا پرنده فروشی داره و معروفیتش هم به سر بریدن مرغ و خروس زنده جلوی ماشینهاست.

دیدم یه زن و شوهر با 2 تا بچه کوچیک که یه ماشین رانا ی صفر خریده بودن (مبارکشون باشه ایشالله) اونجا واستادن تا آقای قصاب جلوی ماشینشون یه خروس سر ببره. ناخودآگاه چند ثانیه ای توقف کردم و سربریدن خروس و مالیدن خونش به پلاک ماشین رو نگاه کردم.

اینکه این پدر و مادر با چه عقلی جلوی 2 تا بچه کوچیک (زیر سن مدرسه رفتن) این کارو انجام میدن خودش نیاز به مثنوی هفتادمن کاغذ داره که جای بحث روانشناسیش اینجا نیست. اما:

۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۴
سعید یگانه

دوست عزیزی داریم که به شهادت تمامی دست اندرکاران حوزه بازاریابی و فروش در منطقه، دارای بالاترین درجه روابط عمومی و خوش برخوردیه طوریکه همه دوستش داریم.

و مهمترین تخصص این بزرگوار هم اینه که توی هر شرکتی که پاشو گذاشت، در کمترین زمان ممکن فاتحۀ اون برند و سازمان و مجموعه رو خوند و رفت!

بر همین اساس این موجود نازنین رو به نام داوود تیرخلاص می شناسیم!

خداوکیلی هیچکس مثل اون نمیتونه اینطوری تیر خلاص رو به سازمان بزنه و مدیران و صاحبان سرمایه رو راحت کنه که برن تو خونه هاشون بشینن و استراحت کنن!

۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۶
سعید یگانه

به نظر میرسه میل شدید به دیده شدن و جلب توجه دیگران یکی از نیازهای فرزندان حضرت آدمه. نیازی به قدمت طول تاریخ بشریت.

شاید حوزه personal Branding (برندسازی شخصی) هم ریشه در همین موضوع داشته باشه که البته مثل همیشه قرار نیست در اینجا بحث تخصصی داشته باشیم.

.

شکی نیست که در دوران گذشته (دور یا نزدیک) برای دستیابی به دیده یا شنیده شدن و درنهایت، جلب توجّه دیگران نیاز به زحمت زیادی نبود.

۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۱
سعید یگانه

میگن یه هواپیما ربا رفت تو کابین خلبان و خیلی محترمانه گفت:

سلام جناب خلبان. من یک هواپیماربا هستم. تمنّا میکنم لطف بفرمایین هواپیما رو به این مقصد ببرین. با سپاس بیکران از همکاری شما!

.

خلبان هم یه نگاهی به سرتا پای بنده خدا انداخت و دید که اسلحه نداره و قیافه ش هم به این چیزا نمیخوره. بنابراین در جوابش گفت:

۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۷
سعید یگانه

چندسال قبل رفته بودم به یکی از دوستانم سر بزنم که مغازۀ عکاسی داشت. دیدم آقایی اومده برای دریافت سفارشی که قبلاً داده بود.

عکس 6 در 4 برادرش رو برای اینکه در ابعاد بزرگتری چاپ بشه داده بود به عکاسی دوستم، چون مراسم ختمش بود. چهرۀ مرحوم در لباس خلبانی اونقدر زیبا و جذاب بود که از برادرش پرسیدم ایشون چرا مرحوم شدن؟

۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۵
سعید یگانه