دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوران دبیرستان، بنا به فرمودۀ دوست عزیزی که بهم گفت گروه خونی تو کمیاب ترینه (AB) و کلّی هندوانه زیر بغلم گذاشت دچار اندکی توهّم گردیده و با این تصور که من خیلی کمیاب و ارزشمند هستم(!) پام به سازمان انتقال خون باز شد و این پروسۀ ایثار و فداکاری تا سالها ادامه داشت.

.

یادمه اولین باری که رفتم سازمان انتقال خون، از سوالات و توضیحات آقای پزشک مربوطه در مورد رفتارهای پرخطر و افعال خاک برسری(!) اونقدر خجالت کشیدم و سرخ و سفید

۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۲:۰۷
سعید یگانه

پردۀ اول

چندسال قبل در یک واحد تولیدی خصوصی

توی کارخونه نشسته بودیم و بقول معروف داشتیم زندگیمونو میکردیم که ناگهان آژیر به صدا دراومد!

آتش سوزی از انبار شروع شده و در حال گسترش بود.

اونم کجا؟ توی یک کارخونۀ تولید کاغذ!

۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۷
سعید یگانه

در زندگی روزمره، واژه هایی شنیده می شود که به خودی خود، احساس خوبی را به مخاطب القاء نکرده و اغلب با واکنش های ذهنی مثبتی روبرو نمی گردد.

واژه هایی مثل "فقر" ، "جنگ" ، "جهل" و ... .

در اینجا قصد دارم در مورد یکی از همین واژه ها کمی روده درازی کنم. واژه ای به نام "جهل" و یا کامل تر عنوان کنم : "جهل مردم"

بدیهی است زمانی که آمار مشتریان یک بازار هدف، رقمی قابل توجه

۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۳
سعید یگانه

زمانی که مرحوم دکتر مصدّق والی فارس بود، یکی از بزرگان و معتمدین شیراز به نام ادیب (یا ادیب الدّوله) نامه ای دریافت کرد بدون هیچ نام و نشونی که در اون فقط یک جمله نوشته شده بود:

جناب ادیب. ای مرتیکۀ قرمساق! به ریش توپی تو   ری د م !!!

(با عرض پوزش از مخاطب گرامی بابت بی ادبی. اما بهرحال واقعیت تاریخیه و باید درست نقل قول بشه)

.

جناب ادیب بسیار از این جریان شاکی شد و سریع رفت سراغ مرحوم مصدّق که باید

۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۷
سعید یگانه

اوایل سال 87 برای انجام کاری فوری، سریعاً پریدم فرودگاه و تونستم یک بلیت توپولوف ایران ایرتور به مقصد تهران بگیرم. من ردیف اول (کنار راهرو) نشستم و یک آقای محترم ردیف وسط و پسربچه ای هم که خونواده ش اونطرف نشسته بودن، کنار پنجره جا خوش کرد. منتظر بودیم مسافرگیری به پایان برسه و درها رو ببندن و حرکت

۱۳ مهر ۹۵ ، ۰۳:۳۲
سعید یگانه

چندسال قبل پذیرای تعدادی مهمان عزیز بودم که بعد از چند روز افتخار میزبانی، زمان بازگشتشان فرا رسید. رفتیم به سمت فرودگاه. البته هوای خراب و مه آلود، نوید لغو پرواز را می داد و بعد از ورود به سالن فرودگاه همانطورکه حدس زده بودیم به علت خرابی هوا و مه شدید، همۀ پروازها از تمامی ایرلاینها ازجمله پرواز مهمانانم لغو شده و مسئول محترم مربوطه به ما فرمود که فردا صبح

۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
سعید یگانه

دیروز ظهر میخواستم برگردم مشهد که دوستم گفت بیا بریم انبار. رفتیم. یک خونه قدیمی بزرگ رو تبدیل به انبار کرده و توش پر از وسایل و کالاهای فروشگاهش بود. یک پاسیو هم داخل اون خونه قرار داشت که پر از فنچ بود. اولین بار بود که اونجا رو می دیدم.

میگفت چندماه قبل دو جفت فنچ واسه خواهرزاده هاش خریده که اونا هم بعد از چند روز

۱۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۵
سعید یگانه

پرده اول

فروردین امسال به دعوت مدیرعامل محترم یک سازمان بزرگ و معروف، جناب آقای دکتر(!) ... رفتم برای مشاوره درحوزه منابع انسانی. درخلال گفتگوها مثل همیشه ذات کنجکاو (مترادف امروزی و مودبانۀ فضول) کودک درونم دنبال پاسخ به این پرسش بود که او دکترا درچه حوزه ای دارد؟

البته از صحبتهایش کاملاً مشخص بود که دکترای چه چیزی

۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۴
سعید یگانه

سالها قبل (دوران مجردی) یکی از دوستان، یک واحد بزرگ دامداری صنعتی و مکانیزه داشت شامل چند هکتار زمین و استخر و خونه ویلایی و تاسیسات و حدود 300 راس گاو شیری نژاد هولشتاین.

بعضی وقتا میرفتم اونجا سر میزدم. معمولاً پنجشنبه ها و روزهای تعطیل بیشتر. حس خوبی بهم

۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۹
سعید یگانه