بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

این عکس مربوط به اردیبهشت 76 در یک منطقه کویری و خشک و بی آب و علفه. در خونه سازمانی که وسط یک روستا بود مشغول صرف غذا بودیم.

اگه اشتباه نکنم زمان دقیق تر این عکس مال یکی دو روز قبـل از زلزلۀ وحشتناک 7.3 ریشتری خراسان بود که البته به دلیل اینکه زمان وقوعش طرف ظهر بود و همچنین کویری بودن منطقه، تلفات جانی زیادی (به نسبت قدرت بالاش) نداشت.

بیشترین تلفات مربوط به منطقه زیرکوه قائن بود.

.

بریم سراغ عکس:

۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۵
سعید یگانه

دیروز صبح پرواز داشتم به یکی از شهرهای زیبای شمالی و امروز هم برگشتم. مهمون نوازی، محبّت و میزبانی مدیران محترم شرکت دعوت کننده، واقعاً جای تقدیر و تشکر داره و از همه این عزیزان سپاسگزارم.

.

داخل اتوبوس باند فرودگاه افتخار حضور در کنار روحانی جوانی رو داشتم که در تمام این مدت با گوشی موبایلش مشغول صحبت بود و خدا خیرش بده که تمامی اطرافیان رو از الطاف بیکران و صحبتهای گُهربار خودش بی نصیب نذاشت!

شاید هم اصرار داشت به اینکه زکات علم و دانش خودش رو به زور لگد در حلق اطرافیان بچپونه. نمیدونم.

۲۹ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۰
سعید یگانه

قبل از هر چیز این حکایت خیلی معروف رو که تبدیل به یک لطیفه فراگیر شده بازگو میکنم تا به اصل موضوع برسیم.

اینطور معروفه که استاد شفیعی کدکنی (از زبان هوشنگ ابتهاج) این خاطره رو تعریف کردن:

«...ابتهاج تعریف میکرد که در مراسم کفن ودفن بنده خدایی شرکت کردم، دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تازه و خیس (به عبارت عامیانه پِهِن تر) گوسفند، توی کف قبر ریختن!
از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که: این چه رسمیه که شما دارین؟

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۱
سعید یگانه

یاسر عزیز! به عنوان یک شهروند عادی و کسی که نه تو رو میشناسه و نه عاشق سینه چاک مرحوم پدرت بوده، میخوام چند خطی برات بنویسم. امیدوارم ناراحت نشی.

کاری به این ندارم که آیا شایستگی دست یافتن به پست و مقام هایی که بهشون رسیدی رو داشتی یا نه.

به هرحال با هر دیدگاه و جناحی که نگاه کنیم به وضوح می بینم که در یک جامعه ایده آل که بر اساس صلاحیت افراد اداره بشه زندگی نمی کنیم.

اما صرفاً به حرمت اینکه برچسب مدیر بهت الصاق شده و دانش آموخته MBA هم هستی (که البته این مورد نه چیزی به ارزشهات اضافه میکنه و نه کم)  این چند خط رو برات می نویسم:

۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۵
سعید یگانه

در دوران خدمت سربازی، یکی از عزیزانی که خیلی دوستش داشتیم، جناب سروان فرهاد ... بود.

پسر بسیار لوطی و با معرفت، با لهجه تهرونی غلیظ و خیلی هم مومن خالص بود.

عقاید خاص خودش رو هم داشت مخصوصاً در حوزه ماوراءالطبیعه.

بهرحال هرجا که هست خدا حفظش کنه.

۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۰۴
سعید یگانه