بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۹
سعید یگانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۴
سعید یگانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۳
سعید یگانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۲:۱۳
سعید یگانه

سه تایی عازم زیرزمین مخوف و تاریکی شدیم که جون میداد برای ساخت فیلم ترسناک. حاجی یه سطل خالی ماست کاله بهم داد و گفت برو از خاک باغچه حیاط توش بریز و بیار. به عبارت دیگه یه سطل خالی ماست با کمی خاک باغچه و مقداری آب از شیر حیاط، مثلاً قرار بود که مشکل رفیق ما رو حل کنه!

علاقه ای به تعریف جزئیات ندارم، اینکه مثل احمقها مجبور شدم (مثلا به خاطر رفاقت) چه کارهایی انجام بدم.

اما کلیاتش اینه که همون اول دوستم خودشو کشید کنار و از من خواست که آب توی سطل رو بهم بزنم! مشخص بود بدجور ترسیده. البته قبول کردن این کار خطیر توسط من هم به خاطر شجاعت نبود. بلکه نوعی لجبازی در وجودم رخنه کرده بود که میخواستم یه سوتی از حاجی بگیرم و خرابش کنم.

۰۱ آذر ۹۵ ، ۰۰:۴۱
سعید یگانه

گیر سه پیچ داده بود که حتماً باید بره پیش یکی از دعانویس های معروف شهر. چندبار به بهانه های مختلف اومدم منصرفش کنم نشد که نشد. علیرغم اینکه ظاهراً تحصیلکرده انگلستان بود و در تمام دورانی که میشناختمش هرگز اعتقادی به مسائل ماورایی از خودش بروز نمیداد، اما از طرف دیگه، حاصل تمام عمرش در شُرُف فنا بود. ورشکستگی کارخونه و اقساط معوقه بانک و ضرر و زیانی نزدیک به 8 میلیارد تومن. مگه شوخیه؟!

نمیدونم. شاید اگه منم در این موقعیت بودم در مقام غریق، به هر خس و خاشاکی که روی آب میدیدم چنگ مینداختم و حرکاتی از خودم بروز میدادم که در حالت عادی و نرمال کاملاً بعید و دورازذهنه.

۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۲:۲۸
سعید یگانه

به نظر میرسه بر اساس واقعیتی که در اطراف و جامعه امروز خودمون می بینم، مواردی ازجمله افسردگی و  بیش فعالی کودکان، علیرغم اینکه واقعاً مباحث جدی و پیچیده ای در علم روانشناسی و روانپزشکی محسوب میشن، ولی از آسیب مُدهای بیمارشناسی امروزی در امان نبوده و بر اساس ادبیات متممی بیشتر تبدیل به برچسبی رفتاری شدن

۲۷ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۹
سعید یگانه

همکاری داشتیم به اسم آقای "چ" که در زمان همکاریمون نزدیک 70 سال سن داشت.

چندماهی با هم توی یک اتاق بودیم. تمام پرسنل کارخونه ایشون رو مثل پدر دوست داشتن.

بسیار مهربون و با شخصیت بود.

.

یه روز وارد اتاق شدم. دیدم پای تلفن مثل یه بچه داره گریه میکنه.

گفتم چی شده؟

۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۴
سعید یگانه

قبلاً فکر میکردم که علامت اصلی پیری آدما، فقط موی سفید و چروک صورت و ضعف جسمانی و اینجور چیزاست.

اما امروز میفهمم که نه. چیزای دیگه ای هم هستن که به اندازه اونها اهمیت دارن.

از معروفترین خاطرات بابابزرگ مرحومم این بود که زمان رضاشاه یک گوسفند خرید به دوزار! (یعنی دو ریال)

هر زمان که خدابیامرز مثل خیلی از همسن و سالاش میخواست به وضعیت اقتصادی مملکت و زمین و زمان فحش بده این مثالو میزد. 

و منم همیشه با چشمای گشاد نگاهش میکردم و با خودم می گفتم که چطور ممکنه قیمت یک گوسفند دو قرون باشه؟!

۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۵
سعید یگانه

به نظر میرسه دوران خدمت مقدس(!) سربازی برای همه مردان ایرانی یک وجه مشترک داره. اینکه قبل از اعزام، به زمین و زمان و عالم و آدم فحش میدن و احساس میکنن وقت گرانبهاشون تلف میشه و هرطور شده تا آخرین روزنه های امید به دنبال معافی دوندگی میکنن، اما بعد از اینکه مجبور شدن و رفتن، اونوقت تا آخر عمر همیشه حسرت اون روزا رو میخورن! بنده هم از این قاعده مستثنی نبودم البته.

.

دوران 45 روزۀ آموزشی در یک پادگان وسط بیابون بودیم. اونجا تپه ای داشت که معدن عقرب بود. البته عقربها در طول روز (چون از لونه شون بیرون نمیان) خطرناک نیستن. اما شبها باید خیلی مراقب می بودیم.

یک روز که گُردان درحال استراحت بود رفتم روی تپه. دیدم چندتا از اون خلافهای منطقۀ(...) کشور عزیزمون نشستن دورهم و کاغذی گذاشتن روی زمین که روی کاغذ چیزهای عجیبی بود.

۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۹
سعید یگانه

حدود 3 سال قبل به اتفاق چند نفر از اقوام رفتیم شمال (جای همگی خالی) هرچند بطورکلی مسافرتهای دسته جمعی رو دوست ندارم ولی خب این یکی بدک نبود. چند روزی در شهر زیبای فریدونکنار اقامت داشتیم.

یه شب گیر سه پیچ دادن که فردا صبح باید بریم تله کابین نمک آبرود. گفتم:

شرمنده تمامی دوستان و همراهان عزیز. چون شدیداً ترس ارتفاع دارم ترجیح میدم پاهام روی زمین سفت خدا باشه! شماها برین تله کابین. منم میرم ماهیگیری.

صبح همه شون دسته جمعی رفتن به سمت نمک آبرود و منم بساطمو برداشتم و رفتم سمت رودخونۀ کنار شهر سرخرود. قلاب انداختم و توی عالم خودم بودم که یک فروند هیوندای سانتافه کنارم توقف کرد.

۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۲
سعید یگانه

رفته بودم حوالی میدون توحید مشهد تا برای ماهیهام غذا بخرم. اونجا کوچه ای هست که چند تا پرنده فروشی داره و معروفیتش هم به سر بریدن مرغ و خروس زنده جلوی ماشینهاست.

دیدم یه زن و شوهر با 2 تا بچه کوچیک که یه ماشین رانا ی صفر خریده بودن (مبارکشون باشه ایشالله) اونجا واستادن تا آقای قصاب جلوی ماشینشون یه خروس سر ببره. ناخودآگاه چند ثانیه ای توقف کردم و سربریدن خروس و مالیدن خونش به پلاک ماشین رو نگاه کردم.

اینکه این پدر و مادر با چه عقلی جلوی 2 تا بچه کوچیک (زیر سن مدرسه رفتن) این کارو انجام میدن خودش نیاز به مثنوی هفتادمن کاغذ داره که جای بحث روانشناسیش اینجا نیست. اما:

۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۴
سعید یگانه

دوست عزیزی داریم که به شهادت تمامی دست اندرکاران حوزه بازاریابی و فروش در منطقه، دارای بالاترین درجه روابط عمومی و خوش برخوردیه طوریکه همه دوستش داریم.

و مهمترین تخصص این بزرگوار هم اینه که توی هر شرکتی که پاشو گذاشت، در کمترین زمان ممکن فاتحۀ اون برند و سازمان و مجموعه رو خوند و رفت!

بر همین اساس این موجود نازنین رو به نام داوود تیرخلاص می شناسیم!

خداوکیلی هیچکس مثل اون نمیتونه اینطوری تیر خلاص رو به سازمان بزنه و مدیران و صاحبان سرمایه رو راحت کنه که برن تو خونه هاشون بشینن و استراحت کنن!

۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۶
سعید یگانه

به نظر میرسه میل شدید به دیده شدن و جلب توجه دیگران یکی از نیازهای فرزندان حضرت آدمه. نیازی به قدمت طول تاریخ بشریت.

شاید حوزه personal Branding (برندسازی شخصی) هم ریشه در همین موضوع داشته باشه که البته مثل همیشه قرار نیست در اینجا بحث تخصصی داشته باشیم.

.

شکی نیست که در دوران گذشته (دور یا نزدیک) برای دستیابی به دیده یا شنیده شدن و درنهایت، جلب توجّه دیگران نیاز به زحمت زیادی نبود.

۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۱
سعید یگانه

میگن یه هواپیما ربا رفت تو کابین خلبان و خیلی محترمانه گفت:

سلام جناب خلبان. من یک هواپیماربا هستم. تمنّا میکنم لطف بفرمایین هواپیما رو به این مقصد ببرین. با سپاس بیکران از همکاری شما!

.

خلبان هم یه نگاهی به سرتا پای بنده خدا انداخت و دید که اسلحه نداره و قیافه ش هم به این چیزا نمیخوره. بنابراین در جوابش گفت:

۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۷
سعید یگانه

چندسال قبل رفته بودم به یکی از دوستانم سر بزنم که مغازۀ عکاسی داشت. دیدم آقایی اومده برای دریافت سفارشی که قبلاً داده بود.

عکس 6 در 4 برادرش رو برای اینکه در ابعاد بزرگتری چاپ بشه داده بود به عکاسی دوستم، چون مراسم ختمش بود. چهرۀ مرحوم در لباس خلبانی اونقدر زیبا و جذاب بود که از برادرش پرسیدم ایشون چرا مرحوم شدن؟

۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۵
سعید یگانه

دوران دبیرستان، بنا به فرمودۀ دوست عزیزی که بهم گفت گروه خونی تو کمیاب ترینه (AB) و کلّی هندوانه زیر بغلم گذاشت دچار اندکی توهّـم گردیـده و با ایـن تصورخام که من خیـلی کمیاب و ارزشمند هستم(!) پام به سازمان انتقال خون باز شد و این پروسۀ ایثار و فداکاری تا سالها ادامه داشت.

۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۲:۰۷
سعید یگانه

پردۀ اول

چندسال قبل در یک واحد تولیدی خصوصی

توی کارخونه نشسته بودیم و بقول معروف داشتیم زندگیمونو میکردیم که ناگهان آژیر به صدا دراومد!

آتش سوزی از انبار شروع شده و در حال گسترش بود.

اونم کجا؟ توی یک کارخونۀ تولید کاغذ!

۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۷
سعید یگانه

در زندگی روزمره، واژه هایی می شنویم که به خودی خود، احساس مثبت و خوبی رو بهمون القاء نمیکنه. واژه هایی مثل فقر، جنگ، جهل و امثالهم.

ولی شاید بد نباشه از کنار این کلمات به راحتی عبور نکنیم. اشتباه نشه! قصد ندارم از مذمّت و بدی اینها بگم.  همه می دونیم که بد و ناراحت کننده هستن. بلکه اینجا قصد دارم به یکی از همین واژه ها کمی گیر بدم و در موردش روده درازی کنم. 

واژه ای به نام "جهل"  یا کامل تر عنوان کنم :

"جهل مردم"

۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۳
سعید یگانه

چندسال قبل پذیرای تعدادی مهمان عزیز بودم که بعد از چند روز افتخار میزبانی، زمان بازگشتشان فرا رسید. رفتیم به سمت فرودگاه. البته هوای خراب و مه آلود، نوید لغو پرواز را می داد و بعد از ورود به سالن فرودگاه همانطورکه حدس زده بودیم به علت خرابی هوا و مه شدید، همۀ پروازها از تمامی ایرلاینها ازجمله پرواز مهمانانم لغو شده و مسئول محترم مربوطه به ما فرمود که فردا صبح مراجعه کنیم.

۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
سعید یگانه

پرده اول

فروردین امسال به دعوت مدیرعامل محترم یک سازمان بزرگ و معروف، جناب آقای دکتر(!) ... رفتم برای مشاوره درحوزه منابع انسانی. درخلال گفتگوها مثل همیشه ذات کنجکاو (مترادف امروزی و مودبانۀ فضول) کودک درونم دنبال پاسخ به این پرسش بود که او دکترا درچه حوزه ای دارد؟

البته از صحبتهایش کاملاً مشخص بود که دکترای چه چیزی ندارد!!

۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۴
سعید یگانه

در ادامه پست قبلی در رابطه با رفتارهای جاهلانۀ نیاکان و گذشتگان نه چندان دورمان در راستای اثبات دوستی و محبت خاندان اهل بیت و اظهار دشمنی با خلیفه دوم از خلفای راشدین که این ماراتون نفس گیر با شروع ماه ربیع الاول به حد اعلای خود میرسید، به یکی از مهمترین نذرهای آن زمان به قلم مرحوم جعفر شهری می پردازیم:

.

نذر صیغه

.

این نذر بخصوص، از آن دسته نذرهایی بود که در این ایّام (ماه ربیع الاول) برای زنان بی همسر

۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۸
سعید یگانه

قبلاً از نوشته های مرحوم استاد جعفر شهری نویسنده مجموعه پنج جلدی و ارزشمند طهران قدیم در باب شب زفاف مطلبی آورده بودم.

در اینجا بخش کوتاهی از نوشته های این استاد فقید دربارۀ جشن معروف ربیع الاول که نزد شیعیان به جشن ...کشون معروف است خدمتتون عرض میکنم.

(به جای نقطه چین نام خلیفه دوم از خلفای راشدین بگذارید)

۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۴
سعید یگانه

از سالن فرودگاه مبدا (مشهد) رفتم بیرون یه سیگار روشن کردم. داشتم میکشیدم که عین فضلۀ کلاغ، تِلِپ کنارم سبز شد!

هم اسم خودم بود (سعید)

با حالتی پیروزمندانه و با نگاهی از بالا به پایین گفت:

۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۴
سعید یگانه

دوران طفولیت (هرچند الان هم کودک هستم) یک بار که پدرم ما رو به مسافرت برد، از دریاچۀ ارومیه (اون موقع بهش میگفتن دریاچه رضاییه) رد شدیم. منم مثل همیشه با دیدن اون حجم عظیم آب، دین و ایمون نداشته ام رو از کف داده و سریع قلابمو از صندوق عقب آوردم که مثلاً برم ماهیگیری! که ابوی محترم ندا داد:

ــ الا یا ایها الفرزند ابله! اینجا ماهی نداره

۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۲
سعید یگانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۲
سعید یگانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۹
سعید یگانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۷
سعید یگانه

اسم مرحوم داوود رشیدی همیشه برام یادآور یک صحنه ماندگار در سریال هزاردستانه.

لحظۀ مرگ مفتش:

.

رضا: اسلحه ت کجاست؟

مفتش: تو جیب بغلم

.

رضا: چرا استفاده نکردی؟

۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۰
سعید یگانه

2 سال از اون افتضاح گذشت. از افتضاح وحشتناکی که مثل همیشه، تحمل بخش دردناک قضیه هم به گردن افراد بیگناه افتاد. افتضاحی که شاید به دلیل توهّم بعضی‌ها و در راستای عبارت منحوس "ما می‌توانیم" بود.

 جناب آقای دکتر "ما می‌توانیم‌نژاد" :

آیا می‌دونی سوختگی با بنزین یعنی‌چی استاد؟ فکر می‌کنم چیزی باشه در حد سوختن با آتش جهنّم! البته

۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۹
سعید یگانه

حدود نیمه شب یکشنبه رسیدم بیرجند. شهر مورد علاقه ام با مردمانی سبز

مثل همیشه رفتم خونۀ دوست عزیزی که هر زمان میرم بیرجند فقط اونجا اقامت دارم.

تازه فهمیدم که دوستم جدیداً عاشق خانوم دکتری شده که داستانش مفصله و از حوصله بحث خارج. امیدوارم خدا بهش رحم کنه.

۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۷
سعید یگانه

نمیدونم تا چه حد با این موجود آشنا هستین. بلبل اهوازی

که البته بر اساس مکان های مختلف کشورمون، بهش بلبل خرما و بلبل عراقی هم میگن.

اندازه ش کمی از گنجشک بزرگتره. لکه سفید روی گونه ها و قسمت زرد زیر دُم (شورت زرد) مهمترین مشخصات ظاهری این پرنده نازنین و باهوش رو تشکیل میده.

پراکندگی خیلی زیادی داره. همه جای ایران هست و لابلای درختا مشغول آواز خوندنه.

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۰
سعید یگانه

ذاتاً با جماعت خبرنگار و گزارشگر و این قبیل افراد مشکل دارم. جماعتی که به مدد در اختیار داشتن تریبون های مختلف نه تنها خودشونو ارزشمند میدونن بلکه از نظر وقاحت و پررویی دست هر موجودی رو هم از پشت بستن.

بماند که اگه قرار باشه از زیانها و صدمات وحشتناک حرفه شون برای جامعۀ بشریت حرف بزنیم، مثنوی هفتاد من کاغذ طلب میکنه.

۰۹ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۷
سعید یگانه

تابستون دوسال قبل با خونواده عزم شمال کشور نمودیم (جای همه دوستان خالی). در راه برگشت از یک جادۀ فرعی و نه چندان پر رفت و آمد و بعد از گذر از یک پیچ طولانی، ناگهان جاده کمی متفاوت و زردرنگ شد.

فکر کردم احتمالا کامیونی چپ کرده و بارش توی جاده ریخته زمین. اما محمولۀ پخش شده روی جاده ثابت نبود و تکون می خورد! 

نزدیکتر که شدیم با کمال تعجب دیدیم که سطح جاده پُره از جوجه ماشینی یک روزه!

شاید بالای هزار تا.

۰۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۹
سعید یگانه
.
.
گفتار و رفتار مردم ایران باید برای مردم جهان الگو باشد [!]
.
(هاشمی رفسنجانی)
.

درود بر سردار سازندگی سالهای نه چندان دور.
جمله نغز و زیبایی فرمودین. مخصوصاً واژۀ  "باید" توی جمله تون خیلی به دلم نشست!
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۱
سعید یگانه

دوران کودکی که مثل تمام همسن و سالان خود، بزرگترین دغدغه ام کیفیت بازی ها و صبح را به شب رساندن بود، بعضی از جمعه ها یا روزهای تعطیل، پدرم مرا همراه خود به خانه ای قدیمی در حومه شهر نیشابور می برد.

در آن ایام و در ذهن کوچک خود همین را می دانستم که صاحبخانه، یکی از دوستان پدر است و باید به او سلام کرد و احترام گذاشت و صد البته نمی دانستم که او کیست.

همانگونه که امروز هم اکثراً  نمی دانند او چه گوهری بود.

۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۵۵
سعید یگانه

یکی از مشکلاتی که همیشه در کمین طبیعتگردان عزیز (مثل ماهیگیران، کوهنوردان، شکارچیان و امثالهم) قرار دارد حمله ناگهانی از طرف حیوانات وحشی است. بطور مثال، اینکه موقع صرف چای در دل طبیعت، ناگهان با یک خرس مهربون(!) مواجه بشیم چندان تصوّر خوشایندی نیست.

.

قبل از هر چیز یادمون باشه که در این مواقع حفظ خونسردی مهمترین پارامتر مورد نیاز بوده و در بسیاری از مواقع، شاید اون حیوون بدبخت کاری به کار ما نداره ولی از رفلکس احمقانه ما (مثل جیغ زدن و فرار کردن همراه با حرکات موزون و غیرارادی) مجبور میشه عکس العمل بدی نشون بده.

۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۱۵
سعید یگانه