بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

یکی از اساتید و سپیدمویان بزرگوار حوزه حقوق که مورد وثوق و اعتماد تمام اطرافیانه در خاطراتش از پرونده های مختلف با افتخار از این موضوع یاد می فرماید:

.

« در طی 30 سال وکالت دادگستری، تعداد (نمیدونم 100 یا 200 یا هر عددی) زوج جوان رو که برای طلاق مراجعه کرده بودن آشتی دادم »

.

عجب کار زیبایی!

اعتراف میکنم تا چند سال قبل به موقعیت این استاد غبطه می خوردم که خوش به حالش عجب مقام و منزلتی در پیشگاه پروردگار داره! حتی خودم چند مورد رو که نزدیک به طلاق بود به ایشون معرفی کردم (ازجمله یک زوج پزشک)

اینو داشته باشین تا مورد بعد رو عرض کنم.

۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سعید یگانه

تا چند سال قبل، یکی از وظایف نانوشته ام این بود که باید به عالم و آدم (از در و همسایه تا دوست و دشمن) توضیح می دادم که چرا اینهمه مهمون میاد خونه مون!

بدون اغراق شاید در یک هفته نهایتاً 2 روز بدون مهمون بودیم. و چه صفایی داشت اون دوران. یادش بخیر

تا اینکه به علت پیشرفت تکنولوژی و تکثیر بی رویۀ موبایل به دستان عزیزی که تفاوت بین دنیای مجازی و حقیقی رو درک نمی کردن و به تبع آن، جوّ صمیمانه دور هم بودن های حقیقی کمرنگ و کمرنگ تر شد، بنده رسماً اعلام نمودم:

ای کسانی که مهمان هستید یا خواهید بود. همانا اگر در بین شما کسی به منزل من فرود آید و مشغول بازی و ولگردی(وبگردی) با موبایل خود شود بدون تعارف با اردنگی میزبان (یعنی بنده) تا دم در مشایعت خواهد گردید !

۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۲
سعید یگانه

یه تقویم رومیزی روی میز کار اتاقم (توی خونه) هست که هدیه یکی از شرکت های چاپ و انتشارات کتابه.

علیرغم اینکه شرکت خودمون هم سررسید و تقویم رومیزی های خیلی شکیل و زیبایی زده و کلی کاغذ حروم کرده و به سهم و اندازۀ خودش در تخریب محیط زیست کوشیده، اما به سبک هرسال، ترجیح میدم از سررسید و تقویم های مربوط به سازمان خودمون استفاده نکنم.

.

چند شب پیش برای لحظاتی چشم از روی لپ تاپ برداشتم و برای اولین بار با دقت به این تقویم رومیزی نگاه کردم. دیدم در قسمت چشم انداز، سوتی خیلی خرابی داده!

۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سعید یگانه

میگن طرف نشسته بود و از فرط بیکاری به خودش سوزن میزد و از شدت درد، نعره می کشید!

یکی اومد بهش گفت:

داداش. سوزن نزن. داد هم نزن!

(به همین سادگی)

.

معتقدم این حکایت قدیمی (که البته اصلش چندان مودبانه نیست) در عین سادگی ظاهری، حرفهای زیادی داره. مخصوصاً مصداق های فراوانش رو هم در جامعه امروز می بینیم.

۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۰
سعید یگانه

این خاطرۀ جالب و صد البته دردناک، مربوط به سالهای اوایل دهه هفتاده که حقیر در سال آخر دبیرستان عمرمو هدر می دادم و  آقای دکتر قصۀ ما هم (که اعتقادات مذهبی بسیار خشکی داشت) دانشجوی پزشکی بود و متاهل و دارای 3 فرزند(!) که منزلی کوچک متناسب با بودجۀ محدود دوران دانشجویی اجاره و به همراه خانواده ش گذران زندگی می کرد. 

این بزرگوار در اولین و آخرین باری که زیارتش کردم با افتخار و غرور و سربلندی، پرده از شاهکار هنرمندانه ای برداشت که بنده رو دچار هنگ مغزی مزمن نمود که عوارضش تا امروز هم پابرجاست.

شرح ماوقع دکتر آینده از زبون خودش:

۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۳۲
سعید یگانه

امروز مثل بچۀ آدم نشسته بودم و داشتم با تلفن حرف میزدم که وسطای صحبت، احتمالاً کمی بیش از حد به پشتی صندلی تکیه دادم که ناگهان تررررررررررررررق!

پایه صندلی شکست و صندلی هم برگشت و حقیر در پوزیشن 90 درجه درحالیکه هر دوتا پام از پشت میز بالا بود آرام گرفتم!

۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۴
سعید یگانه

آورده اند که جناب کریمخان زند (معروف به وکیل الرّعایا) در باغ، مشغول عشق و حال شاهانه بود (مثلاً فرض کنیم قلیون میکشید!) که صدای داد و قال شنید.

پرسید چه خبر شده؟

گفتن یه بابایی داره خودشو میزنه و تیکه پاره میکنه و میخواد شما رو ببینه.

گفت بیارینش ببینم چی میخواد.

یارو رو آوردن. افتاد به دست و پای کریم خان و گفت:

۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۴
سعید یگانه

.

 عکس زیر مربوط به  آخرین یافتۀ حفّاریهای اینجانب از خرت و پرت های قدیمی منزل پدری است که می توان آنرا نوعی زیرخاکی عهد بوق هم دانست که البته آنرا به نام دیگرش (یعنی دفترچه خاطرات) نیز می شناسیم و مربوط به سال 1374 و متعلق به دو احمق به نامهای سعید (یعنی بنده حقیر) و علیرضا (دوست و همکلاسی بنده) می باشد که امروز با مطالعه آن، به واقعیت دردناکی پی بردم:

اینکه پت و متی هم در دنیای واقعی وجود داشته (و احتمالاً هنوز هم دارد)

شک ندارم اگر خدای ناکرده، این دفترچه به دست همسر گرامی اینجانب یا همسر محترمۀ آقای علیرضا بیفتد، بدون هیچ درنگی، فردا راس ساعت 8 صبح، متفقاً در دادگاه خانواده تقاضای طلاق خواهند نمود!

پس بصورتی کاملاً مخفیانه چند خط از مودبانه ترین قسمتهایش را در این محفل نورانی بازنویسی کرده و آن را سرجای خود قرار می دهم. 

۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۳
سعید یگانه

 قبل از برگزاری سمینار 8 بهمن، مجری محترم پیشنهاد کرد که در خلال برنامه ها، یک بخش شعبده بازی هم داشته باشیم. من زیاد موافق نبودم. راستش بعید میدونم در این دوره و زمونه، هنر شعبده بازی، چندان برای مردم، جذاب و سرگرم کننده باشه. برای خودم که اصلاً جذاب نیست.

مجریمون گفت شما برنامه شو ببینین. شعبده بازی نیست. یه چیزی بالاتره.

.

شب مراسم وقتی که مجید جلیلی برنامه شو اجرا کرد، تا حدی هنگیدم.

موجود عجیبیه. از شیر مرغ تا خود آدمیزاد رو میگیره قورت میده و بعد هم یه چیز دیگه در میاره میده بهت!

مردی بسیار ساده و بی آلایش که در زمان اجرای برنامه هاش بارها و بارها تاکید میکنه:

من شعبده باز نیستم.

۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۶
سعید یگانه

چندباری از جلوی روستای کلیدر رد شدم و هر بار با دیدن تابلوی اونجا، با خودم گفتم که در اولین فرصت بشینم این شاهکار استاد محمود دولت آبادی رو بخونم که خب مثل همیشه گویا زمانش هنوز فرا نرسیده.

امروز سری به گوگل زدم برای یک سوال که طبق معمول هدایت شدم به یه چیز دیگه و اون چیزی رو که میخواستم، کلاً از یادم رفت! نمیدونم چی شد که به ترانۀ "ننه گل ممد" رسیدم!

(که گویا قهرمان یا یکی از شخصیتهای رمان کلیدر جناب محمود دولت آبادیه)

۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۱
سعید یگانه

امروز یه کتاب پیدا کردم به اسم: فرهنگ لغات زبان مخفی

تالیف آقای دکتر مهدی سمائی ؛ نشر مرکز؛ 1382

کتاب جالبیه و پره از فحش و بد و بیراه! البته کامل نخوندمش فقط تورّقی کردم و گذاشتم برای بعد که مثلاً سرفرصت بخونم (که معمولاً هیچوقت هم این مهم حاصل نمیشه!)

درحقیقت، این کتاب بیشتر شبیه یک فرهنگ لغته که شامل تمامی واژه های زبان مخفی این مرز و بومه

(چه بی ادبی و چه با ادبی!)

۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۲
سعید یگانه

این عکس مربوط به اردیبهشت 76 در یک منطقه کویری و خشک و بی آب و علفه. در خونه سازمانی که وسط یک روستا بود مشغول صرف غذا بودیم.

اگه اشتباه نکنم زمان دقیق تر این عکس مال یکی دو روز قبـل از زلزلۀ وحشتناک 7.3 ریشتری خراسان بود که البته به دلیل اینکه زمان وقوعش طرف ظهر بود و همچنین کویری بودن منطقه، تلفات جانی زیادی (به نسبت قدرت بالاش) نداشت.

بیشترین تلفات مربوط به منطقه زیرکوه قائن بود.

.

بریم سراغ عکس:

۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۵
سعید یگانه

دیروز صبح پرواز داشتم به یکی از شهرهای زیبای شمالی و امروز هم برگشتم. مهمون نوازی، محبّت و میزبانی مدیران محترم شرکت دعوت کننده، واقعاً جای تقدیر و تشکر داره و از همه این عزیزان سپاسگزارم.

.

داخل اتوبوس باند فرودگاه افتخار حضور در کنار روحانی جوانی رو داشتم که در تمام این مدت با گوشی موبایلش مشغول صحبت بود و خدا خیرش بده که تمامی اطرافیان رو از الطاف بیکران و صحبتهای گُهربار خودش بی نصیب نذاشت!

شاید هم اصرار داشت به اینکه زکات علم و دانش خودش رو به زور لگد در حلق اطرافیان بچپونه. نمیدونم.

۲۹ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۰
سعید یگانه

قبل از هر چیز این حکایت خیلی معروف رو که تبدیل به یک لطیفه فراگیر شده بازگو میکنم تا به اصل موضوع برسیم.

اینطور معروفه که استاد شفیعی کدکنی (از زبان هوشنگ ابتهاج) این خاطره رو تعریف کردن:

«...ابتهاج تعریف میکرد که در مراسم کفن ودفن بنده خدایی شرکت کردم، دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تازه و خیس (به عبارت عامیانه پِهِن تر) گوسفند، توی کف قبر ریختن!
از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که: این چه رسمیه که شما دارین؟

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۱
سعید یگانه

یاسر عزیز! به عنوان یک شهروند عادی و کسی که نه تو رو میشناسه و نه عاشق سینه چاک مرحوم پدرت بوده، میخوام چند خطی برات بنویسم. امیدوارم ناراحت نشی.

کاری به این ندارم که آیا شایستگی دست یافتن به پست و مقام هایی که بهشون رسیدی رو داشتی یا نه.

به هرحال با هر دیدگاه و جناحی که نگاه کنیم به وضوح می بینم که در یک جامعه ایده آل که بر اساس صلاحیت افراد اداره بشه زندگی نمی کنیم.

اما صرفاً به حرمت اینکه برچسب مدیر بهت الصاق شده و دانش آموخته MBA هم هستی (که البته این مورد نه چیزی به ارزشهات اضافه میکنه و نه کم)  این چند خط رو برات می نویسم:

۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۵
سعید یگانه

در دوران خدمت سربازی، یکی از عزیزانی که خیلی دوستش داشتیم، جناب سروان فرهاد ... بود.

پسر بسیار لوطی و با معرفت، با لهجه تهرونی غلیظ و خیلی هم مومن خالص بود.

عقاید خاص خودش رو هم داشت مخصوصاً در حوزه ماوراءالطبیعه.

بهرحال هرجا که هست خدا حفظش کنه.

۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۰۴
سعید یگانه

دو شب از شروع نمایشگاه لوازم خانگی مشهد گذشت که بصورت چراغ خاموش میرم اونجا و وضعیتو رصد میکنم و مثل همیشه دلم میسوزه بابت سرمایه های زبون بسته ای که پرپر میشن بوسیلۀ برندهایی که مثل فضلۀ کلاغ از در و دیوار سبز شدن و هرکدومشون هم با روشهای بازاریابی دوران پارینه سنگی عاجزانه سعی در گرفتن سهم بزرگی از بازار دارن و غافلن از اینکه چه آینده ای در انتظارشونه.

همه اینا یک طرف و دعوت زورکی همکاران سابق و فروشندگان لوازم خونگی که به زور یقه ما رو میگیرن و با پس گردنی و اردنگی میبرن تو غرفه هاشون واسه پذیرایی، و درنتیجه، فشار ناشی از عذاب دنیوی که بر اثر تناول زورکی آبمیوه و چای و نسکافه بهم دست میده هم یک طرف!

۲۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۶
سعید یگانه

دیروز لابلای خرت و پرت هایی که در کمد هر بنی بشری پیدا میشه و هرگز هم علت نگهداریشون مشخص نیست، چشمم خورد به جلد یک دارو. پماد گیاهی کپکس (Capex) که بر پایه فلفل قرمز و با هدف تسکین دردهای مفصلی بصورت انبوه تولید و روانه بازار شده و در همه داروخونه ها هم پیدا میشه که با دیدن جلد دارو، خاطرۀ مربوط به معجزه این پماد مجدداً برام زنده شد.

چندسال پیش مشکل زانوی راستم به مرحلۀ حادی رسیده بود طوریکه برای مقطعی از عصا استفاده میکردم. در اون ایام خدمت یکی از اساتید محترم ارتوپدی رفتم که ایشون تزریق چند آمپول پشت زانوی بنده تجویز فرمودن. غافل از اینکه این خرس گنده با دیدن آمپول، خودبخود زانو درد یادش میره و مثل اسب چهارنعل فرار میکنه!

۲۲ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۰
سعید یگانه

در مورد بعضی اتفاقات نمیشه به راحتی نوشت. حتی اگه حرفای زیادی هم توی دلت داشته باشی.

شاید بهتر باشه که فقط اشاره ای بکنیم و بگذریم.

.

فاجعه 15 آذر 84 تلخ تر و ناراحت کننده تر از این بود که فراموشش کنیم.

۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۶
سعید یگانه

فکر میکنم بسیاری از شما عزیزان با بنده هم عقیده باشید که دیدن دوباره و حتی چندبارۀ یک فیلم ارزشمند، بهتر از دیدن 2 یا چند فیلم نه چندان پر ارزش باشد.

بر همین اساس، چند شب قبل که رفتم سراغ آرشیو، علیرغم تعداد زیاد فیلمهای در نوبت تماشا، ولی هوس دیدن مجدد فیلم زیبای Cast Away (دورافتاده) به سرم زد.

چند سال قبل که برای اولین مرتبه این فیلم را دیدم، شاید چون شغلم چیز دیگری بود و دیدگاههای امروز را نداشتم، طبیعتاً مثل اکثر مردم، فقط از زیبایی فیلم و بازی قدرتمند تام هنکس لذت بردم و تمام.

ولی اکنون که بهرحال توفیق و افتخار شاگردی و تلمّذ نزد اساتید محترم حوزۀ مدیریت، تبلیغات، بازاریابی و دیگر همکارانم را دارم، دیدن این فیلم، بی اختیار از زاویه ای دیگر من را تحت تاثیر قرار داد.

۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۱:۴۸
سعید یگانه

سه تایی عازم زیرزمین مخوف و تاریکی شدیم که جون میداد برای ساخت فیلم ترسناک. حاجی یه سطل خالی ماست کاله بهم داد و گفت برو از خاک باغچه حیاط توش بریز و بیار. به عبارت دیگه یه سطل خالی ماست با کمی خاک باغچه و مقداری آب از شیر حیاط، مثلاً قرار بود که مشکل رفیق ما رو حل کنه!

علاقه ای به تعریف جزئیات ندارم، اینکه مثل احمقها مجبور شدم (مثلا به خاطر رفاقت) چه کارهایی انجام بدم.

اما کلیاتش اینه که همون اول دوستم خودشو کشید کنار و از من خواست که آب توی سطل رو بهم بزنم! مشخص بود بدجور ترسیده. البته قبول کردن این کار خطیر توسط من هم به خاطر شجاعت نبود. بلکه نوعی لجبازی در وجودم رخنه کرده بود که میخواستم یه سوتی از حاجی بگیرم و خرابش کنم.

۰۱ آذر ۹۵ ، ۰۰:۴۱
سعید یگانه

گیر سه پیچ داده بود که حتماً باید بره پیش یکی از دعانویس های معروف شهر. چندبار به بهانه های مختلف اومدم منصرفش کنم نشد که نشد. علیرغم اینکه ظاهراً تحصیلکرده انگلستان بود و در تمام دورانی که میشناختمش هرگز اعتقادی به مسائل ماورایی از خودش بروز نمیداد، اما از طرف دیگه، حاصل تمام عمرش در شُرُف فنا بود. ورشکستگی کارخونه و اقساط معوقه بانک و ضرر و زیانی نزدیک به 8 میلیارد تومن. مگه شوخیه؟!

نمیدونم. شاید اگه منم در این موقعیت بودم در مقام غریق، به هر خس و خاشاکی که روی آب میدیدم چنگ مینداختم و حرکاتی از خودم بروز میدادم که در حالت عادی و نرمال کاملاً بعید و دورازذهنه.

۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۲:۲۸
سعید یگانه

همکاری داشتیم به اسم آقای "چ" که در زمان همکاریمون نزدیک 70 سال سن داشت.

چندماهی با هم توی یک اتاق بودیم. تمام پرسنل کارخونه ایشون رو مثل پدر دوست داشتن.

بسیار مهربون و با شخصیت بود.

.

یه روز وارد اتاق شدم. دیدم پای تلفن مثل یه بچه داره گریه میکنه.

گفتم چی شده؟

۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۴
سعید یگانه

قبلاً فکر میکردم که علامت اصلی پیری آدما، فقط موی سفید و چروک صورت و ضعف جسمانی و اینجور چیزاست.

اما امروز میفهمم که نه. چیزای دیگه ای هم هستن که به اندازه اونها اهمیت دارن.

از معروفترین خاطرات بابابزرگ مرحومم این بود که زمان رضاشاه یک گوسفند خرید به دوزار! (یعنی دو ریال)

هر زمان که خدابیامرز مثل خیلی از همسن و سالاش میخواست به وضعیت اقتصادی مملکت و زمین و زمان فحش بده این مثالو میزد. 

و منم همیشه با چشمای گشاد نگاهش میکردم و با خودم می گفتم که چطور ممکنه قیمت یک گوسفند دو قرون باشه؟!

۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۵
سعید یگانه

به این آدرس منتقل شد:

بازداشت به جرم حمل افتابه

۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۹
سعید یگانه

حدود 3 سال قبل به اتفاق چند نفر از اقوام رفتیم شمال (جای همگی خالی) هرچند بطورکلی مسافرتهای دسته جمعی رو دوست ندارم ولی خب این یکی بدک نبود. چند روزی در شهر زیبای فریدونکنار اقامت داشتیم.

یه شب گیر سه پیچ دادن که فردا صبح باید بریم تله کابین نمک آبرود. گفتم:

شرمنده تمامی دوستان و همراهان عزیز. چون شدیداً ترس ارتفاع دارم ترجیح میدم پاهام روی زمین سفت خدا باشه! شماها برین تله کابین. منم میرم ماهیگیری.

صبح همه شون دسته جمعی رفتن به سمت نمک آبرود و منم بساطمو برداشتم و رفتم سمت رودخونۀ کنار شهر سرخرود. قلاب انداختم و توی عالم خودم بودم که یک فروند هیوندای سانتافه کنارم توقف کرد.

۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۲
سعید یگانه

رفته بودم حوالی میدون توحید مشهد تا برای ماهیهام غذا بخرم. اونجا کوچه ای هست که چند تا پرنده فروشی داره و معروفیتش هم به سر بریدن مرغ و خروس زنده جلوی ماشینهاست.

دیدم یه زن و شوهر با 2 تا بچه کوچیک که یه ماشین رانا ی صفر خریده بودن (مبارکشون باشه ایشالله) اونجا واستادن تا آقای قصاب جلوی ماشینشون یه خروس سر ببره. ناخودآگاه چند ثانیه ای توقف کردم و سربریدن خروس و مالیدن خونش به پلاک ماشین رو نگاه کردم.

اینکه این پدر و مادر با چه عقلی جلوی 2 تا بچه کوچیک (زیر سن مدرسه رفتن) این کارو انجام میدن خودش نیاز به مثنوی هفتادمن کاغذ داره که جای بحث روانشناسیش اینجا نیست. اما:

۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۴
سعید یگانه

میگن یه هواپیما ربا رفت تو کابین خلبان و خیلی محترمانه گفت:

سلام جناب خلبان. من یک هواپیماربا هستم. تمنّا میکنم لطف بفرمایین هواپیما رو به این مقصد ببرین. با سپاس بیکران از همکاری شما!

.

خلبان هم یه نگاهی به سرتا پای بنده خدا انداخت و دید که اسلحه نداره و قیافه ش هم به این چیزا نمیخوره. بنابراین در جوابش گفت:

۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۷
سعید یگانه

چندسال قبل رفته بودم به یکی از دوستانم سر بزنم که مغازۀ عکاسی داشت. دیدم آقایی اومده برای دریافت سفارشی که قبلاً داده بود.

عکس 6 در 4 برادرش رو برای اینکه در ابعاد بزرگتری چاپ بشه داده بود به عکاسی دوستم، چون مراسم ختمش بود. چهرۀ مرحوم در لباس خلبانی اونقدر زیبا و جذاب بود که از برادرش پرسیدم ایشون چرا مرحوم شدن؟

۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۵
سعید یگانه

در زندگی روزمره، واژه هایی می شنویم که به خودی خود، احساس مثبت و خوبی رو بهمون القاء نمیکنه. واژه هایی مثل فقر، جنگ، جهل و امثالهم.

ولی شاید بد نباشه از کنار این کلمات به راحتی عبور نکنیم. اشتباه نشه! قصد ندارم از مذمّت و بدی اینها بگم.  همه می دونیم که بد و ناراحت کننده هستن. بلکه اینجا قصد دارم به یکی از همین واژه ها کمی گیر بدم و در موردش روده درازی کنم. 

واژه ای به نام "جهل"  یا کامل تر عنوان کنم :

"جهل مردم"

۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۳
سعید یگانه

چندسال قبل پذیرای تعدادی مهمان عزیز بودم که بعد از چند روز افتخار میزبانی، زمان بازگشتشان فرا رسید. رفتیم به سمت فرودگاه. البته هوای خراب و مه آلود، نوید لغو پرواز را می داد و بعد از ورود به سالن فرودگاه همانطورکه حدس زده بودیم به علت خرابی هوا و مه شدید، همۀ پروازها از تمامی ایرلاینها ازجمله پرواز مهمانانم لغو شده و مسئول محترم مربوطه به ما فرمود که فردا صبح مراجعه کنیم.

۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
سعید یگانه

در ادامه پست قبلی در رابطه با رفتارهای جاهلانۀ نیاکان و گذشتگان نه چندان دورمان در راستای اثبات دوستی و محبت خاندان اهل بیت و اظهار دشمنی با خلیفه دوم از خلفای راشدین که این ماراتون نفس گیر با شروع ماه ربیع الاول به حد اعلای خود میرسید، به یکی از مهمترین نذرهای آن زمان به قلم مرحوم جعفر شهری می پردازیم:

.

نذر صیغه

.

این نذر بخصوص، از آن دسته نذرهایی بود که در این ایّام (ماه ربیع الاول) برای زنان بی همسر

۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۸
سعید یگانه

قبلاً از نوشته های مرحوم استاد جعفر شهری نویسنده مجموعه پنج جلدی و ارزشمند طهران قدیم در باب شب زفاف مطلبی آورده بودم.

در اینجا بخش کوتاهی از نوشته های این استاد فقید دربارۀ جشن معروف ربیع الاول که نزد شیعیان به جشن ...کشون معروف است خدمتتون عرض میکنم.

(به جای نقطه چین نام خلیفه دوم از خلفای راشدین بگذارید)

۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۴
سعید یگانه

از سالن فرودگاه مبدا (مشهد) رفتم بیرون یه سیگار روشن کردم. داشتم میکشیدم که عین فضلۀ کلاغ، تِلِپ کنارم سبز شد!

هم اسم خودم بود (سعید)

با حالتی پیروزمندانه و با نگاهی از بالا به پایین گفت:

۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۴
سعید یگانه

اسم مرحوم داوود رشیدی همیشه برام یادآور یک صحنه ماندگار در سریال هزاردستانه.

لحظۀ مرگ مفتش:

.

رضا: اسلحه ت کجاست؟

مفتش: تو جیب بغلم

.

رضا: چرا استفاده نکردی؟

۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۰
سعید یگانه

حدود نیمه شب یکشنبه رسیدم بیرجند. شهر مورد علاقه ام با مردمانی سبز

مثل همیشه رفتم خونۀ دوست عزیزی که هر زمان میرم بیرجند فقط اونجا اقامت دارم.

تازه فهمیدم که دوستم جدیداً عاشق خانوم دکتری شده که داستانش مفصله و از حوصله بحث خارج. امیدوارم خدا بهش رحم کنه.

۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۷
سعید یگانه

نمیدونم تا چه حد با این موجود آشنا هستین. بلبل اهوازی

که البته بر اساس مکان های مختلف کشورمون، بهش بلبل خرما و بلبل عراقی هم میگن.

اندازه ش کمی از گنجشک بزرگتره. لکه سفید روی گونه ها و قسمت زرد زیر دُم (شورت زرد) مهمترین مشخصات ظاهری این پرنده نازنین و باهوش رو تشکیل میده.

پراکندگی خیلی زیادی داره. همه جای ایران هست و لابلای درختا مشغول آواز خوندنه.

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۰
سعید یگانه

ذاتاً با جماعت خبرنگار و گزارشگر و این قبیل افراد مشکل دارم. جماعتی که به مدد در اختیار داشتن تریبون های مختلف نه تنها خودشونو ارزشمند میدونن بلکه از نظر وقاحت و پررویی دست هر موجودی رو هم از پشت بستن.

بماند که اگه قرار باشه از زیانها و صدمات وحشتناک حرفه شون برای جامعۀ بشریت حرف بزنیم، مثنوی هفتاد من کاغذ طلب میکنه.

۰۹ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۷
سعید یگانه

تابستون دوسال قبل با خونواده عزم شمال کشور نمودیم (جای همه دوستان خالی). در راه برگشت از یک جادۀ فرعی و نه چندان پر رفت و آمد و بعد از گذر از یک پیچ طولانی، ناگهان جاده کمی متفاوت و زردرنگ شد.

فکر کردم احتمالا کامیونی چپ کرده و بارش توی جاده ریخته زمین. اما محمولۀ پخش شده روی جاده ثابت نبود و تکون می خورد! 

نزدیکتر که شدیم با کمال تعجب دیدیم که سطح جاده پُره از جوجه ماشینی یک روزه!

شاید بالای هزار تا.

۰۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۹
سعید یگانه
.
.
گفتار و رفتار مردم ایران باید برای مردم جهان الگو باشد [!]
.
(هاشمی رفسنجانی)
.

درود بر سردار سازندگی سالهای نه چندان دور.
جمله نغز و زیبایی فرمودین. مخصوصاً واژۀ  "باید" توی جمله تون خیلی به دلم نشست!
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۱
سعید یگانه

دوران کودکی که مثل تمام همسن و سالان خود، بزرگترین دغدغه ام کیفیت بازی ها و صبح را به شب رساندن بود، بعضی از جمعه ها یا روزهای تعطیل، پدرم مرا همراه خود به خانه ای قدیمی در حومه شهر نیشابور می برد.

در آن ایام و در ذهن کوچک خود همین را می دانستم که صاحبخانه، یکی از دوستان پدر است و باید به او سلام کرد و احترام گذاشت و صد البته نمی دانستم که او کیست.

همانگونه که امروز هم اکثراً  نمی دانند او چه گوهری بود.

۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۵۵
سعید یگانه

یکی از مشکلاتی که همیشه در کمین طبیعتگردان عزیز (مثل ماهیگیران، کوهنوردان، شکارچیان و امثالهم) قرار دارد حمله ناگهانی از طرف حیوانات وحشی است. بطور مثال، اینکه موقع صرف چای در دل طبیعت، ناگهان با یک خرس مهربون(!) مواجه بشیم چندان تصوّر خوشایندی نیست.

.

قبل از هر چیز یادمون باشه که در این مواقع حفظ خونسردی مهمترین پارامتر مورد نیاز بوده و در بسیاری از مواقع، شاید اون حیوون بدبخت کاری به کار ما نداره ولی از رفلکس احمقانه ما (مثل جیغ زدن و فرار کردن همراه با حرکات موزون و غیرارادی) مجبور میشه عکس العمل بدی نشون بده.

۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۱۵
سعید یگانه