بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

احمق ها به بهشت نمی روند (3)

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۲ ب.ظ

.

.

ورودی منطقۀ ایرانی نشین جهنم، بسیار کثیف و بهم ریخته بود. کمی جلوتر، به صحنۀ عجیبی برخوردم.

هندوانه های بسیار بزرگی کنار دیوار چیده بودن. ابعادشون چیزی بود در حد گوسفند.

در دلم احسنت گفتم بر شیر پاک خورده ای که تونسته چنین محصولات کشاورزی خوبی عمل بیاره.

.

با خوشحالی به راهنما گفتم:

چه خوب! مثل اینکه از میوه های بهشتی، اینجا هم میارن.

.

راهنما سر کچلشو تکون داد و با لحن یکنواخت و سرد همیشگیش گفت:

اینها میوه های بهشتی نیستند ای تازه وارد. بلکه میوه های جهنّمی هستند که برای انجام فعل تپاندن(!) در بدو ورود تدارک دیده شده که نوعی خوشامدگویی به دوزخیان است.

.

.

لرزۀ وحشتناکی بر اندامم افتاد و همین لرزش باعث اتفاقی شد که از بیانش معذورم

(به خودم لعنت فرستادم از اینکه قبل خروج از خونه WC نرفتم).

.

عاجزانه ازش پرسیدم:

ببین راهنماجان. میشه این فعل تپاندن رو کمی بیشتر برام توضیح بدی؟

.

راهنما سرشو آورد نزدیک گوشم و  گفت:

....

[این بخش به دستور کارگروه تعیین مصادیق خاک بر سری حذف شد. خودتون عکس گل و شکوفه تصور کنین به جاش]

.

.

.

از شدت استیصال و درموندگی ضعف کردم و نشستم رو زمین. دیدم راهنما مثل مجسمۀ بلاهت واستاده و منو نگاه میکنه.

بهش گفتم:

چرا مثل بُز منو نیگا میکنی؟

ــ منتظر امر تو هستم ای تازه وارد. من فقط وظیفه خدمت به تو را برعهده دارم.

.

کمی فکر کردم و گفتم:

ببین می تونی یه چاقوی تیز برام بیاری؟

ــ امر، امر شماست. اما جسارتاً چاقو برای چه کاری می خواهی؟

.

نگاهی به اطراف انداختم و آهسته گفتم:

ببین اگه به کسی نمیگی، میخوام یکی از این هندونه ها رو قبل از تپانیدن، قاچ قاچ کنم. اصلاً میخوام خلالی  کنم. به جان عزیز خودت راهنماجان، هرطور فکر میکنم جور در نمیاد!

.

لبخند احمقانه ای زد و گفت:

ــ جای نگرانی نیست ای تازه وارد. تو پرسیدی اینها برای چه کاریست. من هم کاربرد قانونیشون رو عرض کردم. اما در واقع این میوه ها که باید به صورت مساوی بین دوزخیان توزیع میشد، فقط به صورت هدفمند در بخش ایرانی نشین توزیع میشه و به مصرف خوراک میرسه.

.

.

نفس راحتی کشیدم و ادامۀ مسیر دادیم که مجدداً با صحنه عجیب دیگری مواجه شدم. صحنه هایی که با شنیده ها و تصوراتم بسیار متفاوت بود.

.

کوره های سرد و خاموش

بشکه های قیر منجمد

شمش های سرب

و مارهای غاشیه و عقرب های جراره ای که با ایرانیانِ اهل جهنم مشغول بازی گرگم به هوا بودن.

.

پرسیدم چرا کوره ها خاموشه؟ مگه قرار نیست قیر و سرب مذاب به فیهاخالدون دوزخیان بریزن؟

.

راهنما آهی کشید و گفت:

.خبر نداری ای تازه وارد. مدتی قبل حدود 3 هزار تن از سوخت گرانقیمت کوره های اینجا ناپدید شد و آخرش هم فهمیدیم آقایی به اسم باختری همه رو بالا کشیده و الان در بهترین منطقۀ جهنم ساکنه.

حتی یک ماه قبل یکی از کوره ها از بیخ و بن ناپدید شد و هنوز هم پیدا نشده

قیرهای اینجا که قرار بود ذوب بشه و در حلق امثال تو ریخته بشه، بارها و بارها از بازار آزاد و پیمانکاری ساخت بزرگراههای بهشت سردرآورده

شمش های سربی که طبق قانون، باید ذوب میشد و در فیهاخالدون امثال تو ریخته میشد هم به دلیل نبود سوخت یک گوشه افتاده

 

.

پرسیدم:

این چه وضعیتیه آخه؟ مگه اینجا حساب و کتاب نداره؟

.

راهنما مجدداً آهی کشید و گفت:

حساب و کتاب داشت ای تازه وارد. اما سالها قبل گروهی آمدند و گفتند که ما در دوران زندگی و حیات دنیای فانی، از مدیران بخش دولتی ایرانی بودیم و اصلاً از شکم مادرمون مدیر زاییده شدیم و سیستم اینجا رو متحول می کنیم و خلاصه طی زدوبندهایی، مدیریت بخش ایرانی نشین جهنم رو برعهده گرفتند و از اون موقع به این فلاکت و مصیبت و بدبختی و بیچارگی و دربدری و آوارگی افتادیم و ...

.

ــ آهان فهمیدم! دیگه نمیخواد ادامه بدی.

ــ به روی چشم ای تازه وارد

.

ــ ببین قرار بود منو سعید صدا بزنی.

ــ شرمنده. فراموش کرده بودم ای تازه وارد!

.

.

وارد منطقۀ مرکزی بخش ایرانی نشین جهنّم شدیم. بازهم صحنه ای عجیب و البته آشنا

از در و دیوار و ستون و درخت، پوستر و بنرهای انواع سمینار، سخنرانی و دوره های آموزشی کوتاه مدت و بلند مدتی بود که به چشم میخورد.

چیزی وحشتناک تر از دنیای خاکی

.

به راهنما گفتم:

این فلاکت و مصیبت، اینجا هم دست از سرِ ما برنمیداره؟

ــ به جان مادرم، این هم جزء قوانین اینجا نبود ای تازه وارد. بلکه چند سالی هست که این پدیده در اینجا به وجود آمده.

.

رفتم سراغ یکی از پوسترها.

روش نوشته بود:

سمینار یک روزۀ "چگونه فرزندی بزاییم که تا سن 70 سالگی جوان بماند"

سخنران: "ننۀ شهرام صولتی"

زمان: ...

مکان: ...

.

.

به راهنما گفتم:

آخه این چه جور سمینار آموزشیه؟ به چه دردی میخوره؟

ــ مهم نیست که به درد میخوره یا نه. مهم اینه که برای "ننۀ شهرام صولتی" درآمدزایی داره.

ــ اوکی

.

.

پوستر دیگه ای دیدم که روش نوشته بود:

"سمینار آموزشی 3 روزۀ "روش تربیت فرزندی که تا 7 نسل بعدتان را بیمه نماید

سخنران: "بابای محمودرضا خاوری"

.

ترجیح دادم سوالی نپرسم. به نظر میرسید یک ایرانی هرکجای دنیا (چه باقی و چه فانی) هم که باشه علاقۀ عجیبی به آموزش دانسته هاش داره و صد البته اینکه آموزش هاش به درد دیگران بخوره یا خیر اصلاً مهم نیست. بلکه مهم، درآمدزایی خودشه.

[بلاد ماهیگیران قلّاب به دست]

.

.

ناگهان یاد استیو جابر افتادم. از راهنما پرسیدم ازش خبری داره یا نه؟

گفت ما چندان از اهل بهشت خبر نداریم. ولی شنیدم که در خط بین منطقۀ شیرازنشین و منطقۀ بغداد نشین بهشت مسافرکشی میکنه.

[با استیوجابز از شیراز تا بغداد]

.

خواستم سوال دیگه ای بپرسم که موزیک بسیار بلند و آشنایی به گوش رسید. راهنما گفت این سرود ملّی جهنمه و باید خبردار باشیم و باهاش زمزمه کنیم.

منم خبردار ایستادم و همراه با دیگر اهالی دوزخ، مشغول همراهی شدم که دستی از پشت سر منو تکون داد

برگشتم و به پشت سری گفتم:

ــ نکن. تکون نده. مگه نمی بینی دارم سرود ملی رو زمزمه میکنم؟

.

اما تکان ها شدیدتر شد و از خواب پریدم.

همسر گرامی رو دیدم که بهم گفت: سرود ملی رو بعداً بخون! ساعت 8 صبحه.

(سرود آشنای ملّی جهنم، صدای زنگ ساعت خودم بود)

.

.

موقع صبحانه، همسرم گفت:

این خواب ها هنوزم اذیتت میکنه؟

ــ آره. دیگه خسته شدم.

ــ اینقدر با خودت لجبازی نکن. الان بیشتر از 2 ماهه که خواب و خوراک نداری. با دکترت تماس بگیر.

ــ راست میگی عیال جان. الان زنگ میزنم.

.

شمارۀ روانپزشکی رو گرفتم که از بچگی همکلاس و دوست بودیم. البته دوستیمون کیفیتی داشت بر پایۀ ارتباط سگ و گربه.

ــ الو. بفرمایید

ــ سلام دکتر.

ــ سلام. شما؟

ــ منم سعید

ــ کدوم سعید؟

ــ یگانه

ــ آهان همون دیوونه! گفته بودم که باید بستری بشی! تازه اونم با زنجیر! حالا چی میگی این وقت صبح؟

.

خیلی بهم برخورد. داد زدم:

دیوونه ایل و تبارته. دیوونه جد و آبادته مردک. زنجیر میارم باباتو می بندم به درِ طویله!

و گوشی رو قطع کردم

.

همسرم با دلخوری گفت این چه طرز حرف زدن بود؟

ــ بهم میگه دیوونه

ــ حالا عیب نداره. بهرحال تو هم چندان موجود عاقلی نیستی! شاید ناراحت شده از اینکه اول صبحی بهش زنگ زدی. شاید...

(ناگهان تلفنم زنگ خورد. دکتر بود)

.

من: دکتره. چی میخواد به نظرت؟

همسر: شاید میخواد معذرت خواهی کنه. تو هم ازش عذرخواهی کن. خیلی بد صحبت کردی

ــ باشه

.

گوشی رو برداشتم

من: الو

دکتر: ببین. یادم رفت بگم حتماً زنجیری که میخری ضد برش و ضد اسید باشه. واسه تو 3 متر کافیه

و پشت سرش صدایی مشابه شیهه قاطر سر داد و سریع قطع کرد.

.

همسر: چی شد؟ چی گفت؟

من: هیچی. مثل اینکه اون بیشتر از من به درمان نیاز داره.

.

.

خواستم لباس بپوشم و برم سر کار که یادم اومد سرِکاری وجود نداره. شرکت تعطیل شده

ترجیح دادم برم بخوابم.

.

رفتم تو اتاق و دراز کشیدم. خوابم نمیومد.

تشنه ام شده بود. لیوان آب رو برداشتم تا کمی رفع تشنگی کنم که ناگهان:

دیدم یه چوب کبریت سوخته تو لیوانه!

از جا پریدم.

کاغذ کوچکی کنار لیوان بود و چند خط نوشته:

.

.

سعید عزیز! امروز و فرداش مهم نیست. یه روزی سراغ همه تون خواهم اومد.

فقط خواستم بگم چه خوب، چه بد این هم میگذره.

اینقدر خودتو نباز

قوی باش

.

.

به زودی می بینمت[!]

دوستدار تو

عزی جون

۹۷/۰۴/۱۷
سعید یگانه