بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

احمق ها به بهشت نمی روند (2)

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۳ ق.ظ

 .

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو  ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

.

ــ ببین منو سعید صدا کن. باشه؟

ــ به روی چشم ای تازه وارد!

.

 

جهنم مثل شهرهای خودمون بود. اما خیلی آروم تر. جالب اینکه علیرغم شلوغی، اما با نظم عجیبی اداره میشد.

هرکسی مشغول کار خودش بود. بدون توجه به دنیای اطراف، بدون توجه به نگاه دیگران و حرف مردم

.ماما

معمر قذافی با یه خروس زیر بغل، درحالیکه سوار بزغالۀ سفیدی شده بود داشت دنبال دوتا مارمولک میکرد.

.یادم 

ارنست همینگوی در حالیکه کف پیاده رو دراز کشیده و پاهاشو روی دیوار گذاشته بود مشغول نوشتن کتابی بود با عنوان "رفع گرسنگی با خوردن گلوله"

.

وینستون چرچیل دکۀ فروش سیگار زده بود ولی همه سیگارا رو خودش میکشید.

.

بخشی از سبیل نیچه لای درِ ماشین گیر کرده بود و جیغ و داد میکرد. ویکتور هوگو رفته بود کمکش. یه خورده با هم بحث داشتن. نیچه حاضر نبود بخشی از سبیلش قیچی بشه که سرانجام ویکتور بهش قول داد قسمتی از ریشش رو به جای سبیل بریده شدۀ نیچه براش می چسبونه. اما بازهم مشکل حل نشد. چون نیچه اصرار داشت که فقط جنس و رنگ ریش داستایوفسکی با سبیلهاش تناسب داره.

.

داروین با جدیت عجیبی مشغول کندن زمین بود. گویا به دنبال گمشده ای میگشت.

.

جروبحث سختی بین راسل و استالین درگرفته بود سر یه پیپ. هرکدوم ادعا داشت که پیپ مال اونه.

.

چارلی چاپلین هم با هیتلر بحث میکرد سرِ اینکه سبیل کدومشون قشنگتره.

.

پرنسس دایانا و همسرش مغازه خرید و فروش اتوموبیل های اسقاطی و تصادفی زده بودن.

.

مرلین مونرو مشغول نوشتن کتابی بود با عنوان "روش قطعی درمان بیخوابی"

.

لاوازیه و ماری آنتوانت هم در گوشه ای مشغول اجرای نمایش "عشق زیر تیغ گیوتین" بودن.

.

آلفرد هیچکاک یه ملافه انداخته بود رو سرش و بچه ها رو می ترسوند

.

جرج اورول یه مزرعه کوچولو زده بود و در عالم خودش عشق و حال میکرد و سرش با چندتا حیوون گرم بود.

.

اگزوپری همچنان درگیر تعمیرات طیاره قراضه اش بود و به دنیای آدم بزرگا فحش میداد. البته شنیدم که زیر لب به شازده کوچولو هم فحش داد. گویا رفته بود براش آچار بُکس بیاره ولی گویا سرش با روباه و مار گرم شده.

.

کمی جلوتر رفتم و چهرۀ آشنایی دیدم. هرژه بود که فارغ از تمام شلوغی های اطراف، داشت نقاشی میکشید. بدون شک خاطرات کودکی میلیونها نفر از جمله خودم با آثار تکرارنشدنی این مرد نازنین گره خورده. دوست داشتم بپرم و ماچش کنم که از اونطرف صدای زمزمه مشکوکی شنیدم

.

دیدم صدام حسین و عزت ابراهیم درحالیکه سیگار برگ میکشیدن، مشغول طراحی نقشۀ حمله به بخش ایرانی نشین جهنم بودن. صدام هم مدام جمله معروفشو تکرار میکرد: من از ایرانیها متنفرم!

.

از راهنما پرسیدم:

مگه اینجا بخش ایرانی نشین داره؟

ــ آری ای تازه وارد.

.

ــ میشه منو ببری اونجا؟

ــ امر، امر شماست ای تازه وارد

ــ ببین قرار شد منو سعید صدا بزنی

ــ ببخشید. یادم رفته بود ای تازه وارد!

.

.

راه زیادی نبود. از سراشیبی تپه ای گذشتیم و وارد منطقۀ دیگری شدیم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودیم که ناگهان یه چیزی مثل جت از بیخ گوشم رد شد. راهنما منو کشید عقب طوریکه هردو پخش زمین شدیم.

.

دیدم یه ماشینه که نزدیک بود بهمون بزنه. ترمز شدیدی کشید و ایستاد و راننده سرشو آورد بیرون و نعره زد:

هووووووووووووووش الاغ! مگه کوری فلان فلان شدۀ بوووووووووووووووووق

.

راهنما از جا بلند شد و در حالیکه با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک لباسش بود گفت:

.

به بخش ایرانی نشین جهنم خوش آمدید !

.

ادامه دارد

۹۷/۰۴/۱۶
سعید یگانه