به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

بار گران

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۶ ق.ظ

.

تصوّر بفرمایید صحبتهای زیر در یک جمع چند نفره بیان میشه.

.

گوینده:

آقا دیروز داشتم یا حسن آقا میرفتم باغ که ناگهان...

.

نفر اول: حسن X رو میگی؟؟؟ همونی که بچه ش معتاد شد؟!

نفر دوم: نه بابا معتاد نشد که. به جرم خرید و فروش مواد گرفتنش!

.

.

.

گوینده:

حالا بی خیال اینا. داشتم میگفتم که با حسن میرفتیم باغ حاجی اصغری که یهو...

.

نفر سوم: حاجی اصغری؟؟؟ همونی که زنشو طلاق داد؟

نفر چهارم: مگه نمیدونین؟ زنش بهش خیانت کرد و با یه مرد دیگه گرفتنش! و ...

.

.

.

گوینده:

حالا میذارین من حرف بزنم یا نه؟ داشتم با حسن میرفتم باغ حاجی اصغری که یهو احمد با ماشین قرمزش پیچید جلومون و ...

.

نفر سوم: احمد؟؟؟ مرتیکۀ دزد! ماشینشو از راه دزدی خریده!

نفر چهارم: نه بابا دزدی کجا بود؟ با یه پیرزن بیوه روهم ریخته و داره پولاشو میکشه بالا!

.

.

.

این نوع مکالمات، پای ثابت بسیاری از محیط های کوچه و محلّه و اجتماع ماست. از بقالی گرفته تا میوه فروشی و بنگاه. از حموم های زنونه گرفته تا جلسات کاری (ظاهراً) محترمانۀ مردونه.

توضیح مهم:

اصطلاح حموم زنونه رو به خاطر معروفیتش به کار بردم نه بر اساس تجربه! به خدای احد و واحد سوگند تابحال پام به هیچ حموم زنونه ای نرسیده!

.

اینکه حریم زندگی دیگران چقدر حرمت داره موضوع بحث ما نیست.

اینکه حسن زنشو طلاق داد نه به من ربطی داره نه به شما

اینکه زن حسن بهش خیانت(!) کرد هم به هیچ احدی ارتباط نداره

اینکه احمد ماشین لوکسش رو از راه دزدی خرید یا پولای حاج خانوم هم همینطور

معتاد شدن یا نشدن پسر فلانی هم مشکل خودشه

تا زمانی که جامعه به این درک برسه که مسائل زندگی خصوصی دیگران به هیچ احدالنّاسی ارتباط نداره قطعاً بنده و شما هفت کفن پوسوندیم.

.

بلکه میخواستم در مورد یک بار سنگین با شما حرف بزنم.

فرض کنین قراره یه بار سنگین بلند کنیم. مثلا یک کوله پشتی پر از قلوه سنگ

اگه 10 کیلو باشه، سنگینه اما قابل تحمل

اگه 30 کیلو باشه سنگینه و سخت

اگه 50 کیلو باشه خیلی سنگینه و غیر قابل تحمل

اگه 80 کیلو باشه که به احتمال زیاد بلافاصله بعد از بلند کردن، بخشی از پرده دیافراگممون به F میره و راهی اتاق عمل میشیم! (همونی که بهش میگن فتق)

.

اما یک بار هم هست که خیلی سنگینه. سنگین تر از همه موارد بالا

بار اطلاعات و دانسته های ما از دیگران

.

ذاتاً دوست داریم هرچه زودتر این بار رو زمین بذاریم. توسط به اشتراک گذاشتنش با دیگران

دوست داریم خودمونو راحت کنیم اما به قیمت شکستن حریم خصوصی دیگران. مثل حکایت بانوی بارداری که خسته شده از چند ماه حمل بار سنگین.

البته این خصلت اکثر ما انسانهاست که هر زمان اسم یکی میاد، سعی میکنیم با نشون دادن اینکه ما بیشتر از شما میدونیم هرچه زودتر این بارسنگین رو زمین بذاریم.

.

مشکلی نیست.

اگه توانشو نداریم، خب این بار رو برنداریم.

یعنی از همون ابتدا به دیگران اصرار نکنیم که ما رو محرم و سنگ صبور خودشون بدونن.

.

اگر من و شما قصد استخدام و همکاری در بالاترین نهادهای امنیتی هر کشور رو داشته باشیم (فرقی نمیکنه چه سیا باشه چه موساد، چه کا گ ب باشه و چه ام آی سیکس و چه ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت خودمون)

مهم نیست من و شما چقدر بدونیم

مهم اینه که چقدر توان نگه داشتن این بار گران (یعنی اطلاعات دیگران که البته واژه دیگران در اینجا تعریف گسترده ای داره که موضوع بحث ما نیست) و حفظ اونها رو داریم.

.

توضیح بسیار مهم: مجدداً به خدای احد و واحد سوگند که بنده هیچ ارتباطی با هیچکدوم از سازمانهایی که ذکر شد ندارم.

.

.

.

چندسال قبل به زور پس گردنی بنده رو بردن مراسم خواستگاری یکی از اقوام.

آقای خواستگار دقیقاً تمام مشخصات شاهزادۀ سوار بر اسب سفیدی که رویای حداقل چند ده میلیون نفر در این مملکته رو داشت.

خوش تیپ، پولدار، استاد دانشگاه، دانشجوی دکترا و ...

.

صحبت به دانشگاهی رسید که اونجا تدریس میکرد. چندتن از اساتید اونجا رو میشناختم.

طبیعتاً بهش گفتم استاد فلانی رو میشناسین؟

.

نه گذاشت و نه برداشت و بلافاصله پتۀ اون بدبختو ریخت رو آب! از ارتباطی که با فلان دانشجوی دختر داره تا مشکلات زندگی زناشوییش و ...

و بعد هم با غروری اسب وار، غبغبشو باد کرد بابت اینکه تونست این بار گران رو به این زیبایی زمین بذاره

مراسم تموم شد.

اکثریت جمع حاضر، صرفاً بنا بر پارامترهای احمقانۀ جامعه پسند ما موافق این وصلت بودن. بجز بنده

به عروس خانوم آینده در حضور دیگران گفتم: ظاهراً پسر خوبی بود. اما به اندازۀ گاو شعور نداشت(!) که اینطور زندگی خصوصی دیگرانو ریخت رو دایره. دیگه خودت میدونی

(البته اون وصلت انجام نشد)

اعتقاد شخصی خودم این بود که آقای خواستگار، بیشتر مناسب نقش اسب سفید شاهزاده بودتا شاهزاده سوار بر اسب سفید.

.

.

سالها پیش در یک پروژه راهسازی کار میکردم. بنده خدایی بود به اسم قهرمان (اسم کوچیکش قهرمان بود)

رانندۀ تانکر آب بود. نمیدونم الان هست یا نه.

چندباری همکلام شدیم. حرفهای جالبی میزد:

دو تا جمله ش همیشه آویزۀ گوشمه:

.

ارزش یک مرد به اینه که وقتی باهاش حرف میزنی انگار داری با دیوار حرف میزنی

.

مرد واقعی اونیه که وقتی میره زیر خاک تمام اسرارش رو هم با خودش ببره

.

شعور این رانندۀ کم سواد تانکر آب، خیلی بالاتر از بسیاری از عزیزانیست که با عناوین دهن پر کن امروزی، دوروبر خودم دارم و می بینم.

(البته از حق نگذریم بسیاری از این بزرگواران هم از فرهیختگانی هستن که ازشون درس یاد میگیرم)

.

.

خیلی خلاصه نتیجه گیری میکنم:

دکتر و مهندس و وکیل شدن زیاد سخت نیست

یه خورده باید درس بخونیم (و نیاز نیست کار دیگه ای انجام بدیم)

.

استاد دانشگاه شدن در رشته خودمون هم چندان سخت نیست (مخصوصاتو این دوره و زمونه)

باید یه خورده بیشتر از مورد بالا درس بخونیم و مطالعه کنیم

.

اما رسیدن به مرحلۀ دیوار بودن فقط با درس خوندن و مطالعه کردن به دست نمیاد.

نه فقط دیوار بودن، که بسیاری از ارزش های واقعی انسانی رو نه میشه در مدرسه پیدا کرد و نه در دانشگاه و نه در کلاسهای خصوصی!

(قابل توجه والدین گرامی)

۹۷/۰۱/۲۹
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.