بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

سفرنامه ای از سرزمین زباله ها

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۰۳ ق.ظ

اگه از راه زمینی و جادۀ جنوب وارد شهر ما شده باشین احتمالاً در نزدیکی ورودی شهر و برای دقایقی بوی معروف و ناخوشایند کارخونه کود کمپوست و محل دفن زباله های این شهر به مشامتون خورده که به زیبایی هرچه تمام تر، فضای پرواز ملائکه رو به گند کشیده.

.

دقیق یادم نیست سال 86 بود یا 87 که برای چند ماه در کارخونه ای کار میکردم که در نزدیکی محل دپوی زباله ها بود. یعنی افتخار همجواری با این سرزمین معطّر!

البته چند روز اول سردرد گرفته بودم ولی بعد از مدتی بوی محیطی اونجا کاملاً عادی شد.

.

یادمه یه بنده خدایی از شرکت بیمه ایران اومد برای بیمه های مسوولیت و آتش سوزی و این چیزا. بیشتر از اینکه نگران درست نوشتن مشخصات شرکت و بیمه گذار باشه، نگران موهای ژل زده اش بود! با یک شمارش مختصر ذهنی، بیشتر از 139 بار دستش رفت تو موهاش و درستشون کرد. طفلک بعد از نیم ساعت که از اونجا رفت یک هفته ای دراز به دراز تو خونه، چهارچرخش رفته بود آسمون.

دفعه دوم با ماسک اومد!

ازم پرسید شما تو این آشغال دونی چیکار میکنین؟! مگه چقدر بهتون میدن که حاضرین هر روز اینجا کار کنین؟

نمیدونم منظورش متلک بود یا اینکه بلد نبود حق مطلب رو به درستی ادا کنه.

بهش گفتم من که اینجا کارگرم. ولی به نظرت مدیرعاملمون که پول توی جیبیش به اندازه دیۀ کامل من و تو اونهم در ماههای حرامه چرا روزی حداقل 10 ساعت اینجاست؟

بنده خدا رفت تحقیق کرد و دید نه بابا. طرف ـ مدیرعامل ـ مثل اینکه خیلی خره!

(منظور از واژه خر در این قسمت، به معنای واقعی آن یعنی بزرگ است)

.

کارخونۀ ما 24 ساعته و بدون تعطیلی کار میکرد. ساعت کاری مشخصی نداشتم. هنوز هم اگه جایی ازم ساعت کاری مشخص بخواد باهاشون همکاری نمی کنم (اگه اینطور بود میرفتم کارمند پشت میز نشین میشدم)

اکثراً نزدیک ظهر میرفتم و تا هر زمان که توان داشتم (شده بود تا 48 ساعت یکسره) کار میکردم و برمیگشتم.

.

یه شب (یا بهتر بگم نیمه شب) تو کارخونه نشسته بودم و داشتم امورات حساس و حیاتی و سرنوشت سازی از قبیل کُشتن مگس با مگس کُش انجام میدادم که حسن اومد اتاقم.

حسن، رئیس بخش نگهبانی بود که مسوولیت 14 نگهبان کارخونه در 3 شیفت کاری رو برعهده داشت. پسری روستایی و صاف و بی آلایش و در عین حال بسیار دوست داشتنی.

خیلی وقت ها شیفت فلان نگهبان در بهمان قسمت رو خودش برعهده میگرفت و بهشون مرخصی می داد.

ما هم معمولاً دخالتی در سیستم مدیریتیش نداشتیم. الحق و الانصاف هم علیرغم نداشتن سواد دندون گیر و رزومۀ افسانه ای (حداقل در حیطۀ کاری خودش) اما یکی از بهترین و کم اشتباه ترین همکاران ما بود.

گفت سعیدآقا (این سعیدآقا رو با لهجه ای دلنشین تلفظ میکرد) میاین بریم سایت بازیافت؟

گفتم: آره چرا که نه (قبلاً چندباری ازش خواسته بودم اگه فرصت کرد و طلبیده شدم(!) منو یه سر ببره سایت بازیافت زباله ها)

.

پیاده رفتیم به سمت کارخونه بازیافت زباله (راه زیادی نبود)

البته همین که از درِ کارخونه بیرون رفتیم مثل همیشه با اجتماع دهها سگ آروم و لاغر مردنی نر و ماده ای مواجه شدم که همیشه بیرون کارخونه ما حضور داشتن و هیچوقت نفهمیدم حسن چرا اینقدر این موجودات رو دوست داره. با اینکه هر روز می دیدمشون، اما هیچوقت سوال نکردم که اینا اینجا چیکار می کنن. شاید به این دلیل که هر موضوع مرتبط با بیرون کارخونه به بخش نگهبانی و اختصاصاً شخص حسن ارتباط داشت.

.

رسیدیم به سایت بازیافت زباله. چند نفر از نگهبانان اونجا منتظرمون بودن و خوشامد گفتن. معلوم بود که حسن سنگ تموم گذاشته.

حسن نشست ترک موتور یکیشون و منم ترک موتور یکی دیگه و راه افتادیم به سمت محل دفن زباله ها.

فکر میکنم دفعه سوم یا چهارم در کل زندگیم بود که سوار موتور میشدم. بین خودمون بمونه، هنوزم با این سن و سال و هیکل بلد نیستم موتور روشن کنم چه برسه به روندنش.

علتش هم فقط یک چیزه: مثل سگ از موتور میترسم.

(منظور از واژه سگ در این بخش، صرفاً تاکید مضاعف بر میزان ترس زیادم داشت. ترسی که ناشی از دیدن یک صحنه دلخراش تصادف موتورسوار از دوران کودکیم بود)

.

در یکی از سفرهام به بلاد کفر، قرار شد با تنی چند از دوستان، از جایی به جای دیگه بریم و بهمون گفتن این مسیر رو بهتره با موتور برین. اولش کمی دودل بودم که درنهایت قبول کردم. اما وقتی موتور سوار اومد سیستم مغزیم دچار هنگ کامل شد. چون بانوی موقر و صالحه و ماجده و باتقوا و بافضیلتی در مقام راننده موتورسیکلت تشریف آورد که صد البته هرکاری کرد سوار موتور نشدم.

مونده بودم چه بهونه ای بیارم که نه بهش بربخوره و نه رگ فمینیستیش بزنه بالا! همین مونده بود با این ترس وحشتناکم از موتور، پشت سر یک خانوم هم بشینم.

خلاصه اینکه بهشون حالی کردم که « أنا أشهَدُ و أومَنُ و مُتأکّدُ بالمَحرَم و النّامَحرَم!» که درنهایت یه سیبیل کلفتی پیدا شد و ما رو انداخت ترک موتورش و رفتیم.

.

دنیای زباله ها (البته از نمای نزدیک و در یک مکان) دنیای جالبیه. بخش زیادی از زباله ها در زیر زمین دفن شده بود که چندین لوله مثل دودکش از زمین بیرون اومده و درحال سوختن بود.

مثل پالایشگاه نفت (البته پالایشگاه نفت از نزدیک ندیدم. حدس میزنم اینطوری باشه)

یکی از پرسنل محترم اونجا، کلّی در مورد فرایند دفن زباله و اینکه باید گازهای خطرناک متصاعد شده از زباله ها حتماً بسوزه، حرف زد که هیچی نفهمیدم! (اصولاً از بچگی علاقه چندانی به شنیدن مسائل فنی نداشتم)

ولی یک چیزی یادم موند.

میگفت اگه این گازهای زباله زیرزمین محبوس بشه انفجاری اتفاق میفته که نصف شهر میره رو هوا

(راست و دروغ داستان گردن خودش)

.

دوباره سوار ترک موتور شدیم تا به منطقه بعدی بریم. یعنی محل دپوی زباله های عفونی و بیمارستانی که مسیری نسبتاً طولانی رو طی کردیم.

.

چه صحنه وحشتناک و فاجعه باری بود. در کنار انواع و اقسام زباله های بیمارستان، با بوی وحشتناک و مشمئز کنندۀ مردار هم روبرو شدیم. انگار هزاران موجود مُرده و متعفن در کنار هم باشن.

میگفتن این بو ناشی از اعضای داخلی بدن انسان هاست (مثل کلیه و کبد و طحال و این چیزا)

البته تا جایی که میدونم اعضای خارجی بدن (مثل دست و پا و این چیزا) پس از قطع در اتاق عمل، برای انجام تشریفات دفن، تحویل خانواده بیمار میشن.

یک مورد تجربه این موضوع دردناک رو داشتم. دست راست یکی از پرسنلمون رفت داخل چرخ دنده های دستگاه و 4 انگشتش همزمان قطع شد. در بخش اورژانس، انگشتاشو گذاشتن تو یه پلاستیک و دادن به من! (به عنوان همراه رفته بودم و خونواده ش هنوز نیومده بودن)

.

ضمن اینکه نزدیک شدن به اون کوه متعفن از نقطه ای به بعد ممنوع بود. هرچند اگه ممنوع هم نبود جذبه و کششی برای رفتن ایجاد نمیکرد!

بهرحال شانس که نداریم. ممکن بود سرنگی سوزنی چیزی افتاده باشه روی زمین و بره تو پامون و یه عمر آش نخورده و دهن سوخته و انواع و اقسام انگ های خاک بر سری!

چند تا سگ اونجا در حال تغذیه بودن. فکر میکنم یکی از پر پروتئین ترین تغذیه سگ ها (حداقل در کشورمون) در این قسمته.

یکی از نگهبانان گفت که اگه سگ های این منطقه گازمون بگیرن مشکل چند برابر میشه. راست هم میگفت.

غیر از مشکلات معمول گازگرفتگی حیوانات (مثل داستان های واکسن یا سرم هاری و کزار و این چیزا) در این مورد خاص باید منتظر انواع و اقسام بیماری های عفونی هم باشیم.

و در ادامه میگفت سگ های این قسمت کاملاً تحت نظر و شناخته شده هستن! اگه مورد خاصی ببینیم سریعاً معدومش می کنیم.

ولی سگ هایی که من اونجا دیدم سگ های خوبی بودن!

کاری بهمون نداشتن

.

برگشتیم به یک جای مسطح و نسبتاً تمیز که دوستان از قبل تدارک چای هیزمی رو داده و مقداری هم میوه از باغشون چیده بودن. هرچند بوی وحشتناک زباله های عفونی که هنوز در مشامم باقی بود باعث شد برای کسری از ثانیه در مورد خوردن چای و میوه مردد بشم اما سریعاً به خودم اومدم و دیدم بهتره مثل همیشه به اسید معده اعتماد کنم!

قبلا موارد بدتری از این هم داشتم که اعتماد به اسید معده خوب جواب داد. مثلا از شدت تشنگی، وسط کویر بی آب و علف، آبی خوردم که یک سوم پایین لیوان، گل و لای بود. البته برای کمک به اسید معده، بعدش هم کمی آبلیمو خوردم و بدون مشکل از اون بحران عبور کردیم. (عجب دورانی بود زندگی در کویر. خالص، زیبا و تکرارنشدنی)

نتیجه اخلاقی: یکی از بهترین تکیه گاه هایی که میشه بهش اعتماد کرد "اسید معده" است. اگه بخوام خودمونی تر عرض کنم یعنی: سوسول بازی رو کنار بذاریم!

.

محبت عزیزان از یادم نخواهد رفت. وسط انبوه زباله های این کلان شهر، مهمون نوازیشون عالی بود.

در زمان کمتر از دو ساعتی که اونجا بودم، رایحه محبت و صمیمیتشون باعث شد که بوی نامطبوع محیطی از یادم بره. (عجب شاعرانه!)

.

مهمون بازی تموم شد. برگشتیم کارخونه. ساعت نزدیک 3 صبح بود.

میخواستم آماده بشم برم خونه که حسن گفت:

ــ سعیدآقا. میخوام برم گشت زنی اطراف کارخونه. میاین با هم بریم؟

احساس کردم دوست داره با هم باشیم. گفتم باشه بریم.

.

گشت زنی اطراف کارخونه (یعنی یک بیابون برهوت به وسعت چند کیلومتر با تپه های اطراف) جزء وظایف هر شب نگهبانان بود. تابحال نرفته بودم. تجربه خوبی میشد. (منم که خراب کسب تجربه)

کفش و لباسم مناسب پیاده روی در اون بیابون ناهموار نبود. بنابراین سریع پاچه های شلوارمو کردم تو جوراب و گفتم بزن بریم.

رفت لوازمشو برداره. چند دقیقه بعد برگشت. البته با همراهانش. یعنی چیزی بیشتر از 20 سگ! از بزرگ و کوچیک تا نر و ماده!!

سگ هایی که عرض میکنم از نوع دوبرمن و ژرمن و هاسکی و این چیزا نبود. بلکه همونایی بودن که قبلا هم عرض کردم همیشه بیرون کارخونه اجتماع داشتن و زندگی و تولید مثل میکردن. همون هایی که به عنوان سگ ولگرد ایرانی در اطرافمون می بینیم و می شناسیم.

.

راه افتادیم به سمت تپۀ اول. سگ ها هم مهربانانه همراهیمون میکردن.

از حسن پرسیدم: این سگ ها رو برای چی میاری؟ اگه مشکلی بوجود بیاد مگه اینا می تونن کاری بکنن؟

گفت: شما سگ ها رو نمی شناسین. از صدتا رفیق، رفیق ترن!

.

چیزی نگفتم و ادامه مسیر دادیم. بین راه، حسن از خاطراتش میگفت که از همین جایی که داریم میریم چند تا مار و بچه روباه و  عقرب و بُزُنقَرَه (در اصل بوزونقوره اسم محلی تشی یا همون خارپشت های بزرگه) گرفته و حتی یک جوجه عقاب هم از بالای کوه بلندی که از کنارش رد میشدیم گرفته بود (هرچند شخصاً فکر میکنم گرفتن جوجه عقاب به این کشکی ها هم نباشه. احتمالاً جوجه قرقی بوده)

حدود یکساعت بعد و در حال پایین اومدن از تپه دوم، ناگهان با یک گلّه بزرگ گوسفند مواجه شدیم که در خواب ناز بودن. یکی از وحشتناک ترین صحنه هایی که میشه در بیابون دید.

همیشه از گله گوسفند می ترسم. البته نه به خاطر وجود گوسفند! بلکه موجود زبون نفهمی به نام سگ گلّه

در واقع سگ ها به خودی خود، موجودات ترسناکی نیستن. اما سگ گلّه داستانش فرق میکنه. هیچ زبونی (بجز زبون صاحبشون) رو نمی فهمن و به هیچ طریقی نمیشه باهاشون مذاکره کرد.

.

با نگرانی به حسن گفتم اینجا گله گوسفنده. چیکار کنیم؟

حسن گفت: عیب نداره از اونطرفشون رد میشیم.

با اینکه هوا تاریک بود و چهره های همدیگه رو نمیدیدیم اما از لحن صدای حسن کاملاً محسوس بود که خودشم نگرانه. داشتم با خودم فکر میکردم اگه سگ های گله حمله کنن باید چه خاکی به سرمون بریزیم که ناگهان اتفاقی که نباید بیفته افتاد!

صدای پارس سگ های گله بلند شد و همزمان سگ های همراه ما (همون سگ های لاغر و استخونی و بی اصل و نسب که نصفشون هم ماده بودن) ناگهان مثل گلوله حمله کردن به سمتشون.

.

کمی جلوتر از ما غوغایی شد. صحنه ای که شاید هرگز در زندگیم تکرار نشه.

سگ های همراه ما اجازه ندادن که سگ های گله (یعنی 4 سگ گردن کلفت زبون نفم) حتی نزدیک ما بشن.

کل بدنم قفل شده بود.

بخش باورنکردنی داستان اینکه حسن هم پرید وسط اون دعوا ! 

تصور اینکه نصفه های شب وسط برّ بیابون، بین دعوا و بزن بزن حدود بیست و چند عدد سگ قرار بگیری و هیچ کاری هم ازت ساخته نباشه و تنها همراه و راه بلدت (یعنی حسن) هم رفته باشه وسط اون بیغوله و خرتوخر چندان خوشایند نیست.

داشتم کورمال کورمال دنبال چوبی چیزی می گشتم که خوشبختانه صاحبان گله (یا بهتر بگم چوپان های عزیز. صاحب گلّه با اون همه ثروتش نصفه شبی وسط بیابون چیکار میکنه؟) از راه رسیدن و غائله خوابید و نهایتاً با روبوسی و گرفتن حلالیت از سگ های گله خداحافظی کردیم و همراه با همراهان چهارپامون خوشحال و خرم برگشتیم کارخونه.

البته برخورد با سگ های گلّه رو بعد از اون شب، دوباره و در جایی دیگر هم تجربه کردم که در اولین پست این وبلاگ بهش اشاره شده.

.

تفاوت یک جوان روستایی(حسن) با یک شهرنشین از زمین تا آسمونه.

یک شهرنشین، عمراً اگه 30 سال هم رزمی کار کنه بازهم بعید میدونم بره تو دل سگ های گلّه.

ولی حسن با اون قامت نحیفش رفت. واقعاً باورش برام سخت بود

شاید این هم از خاصیت های زندگی نزدیک با طبیعت باشه.

نمیدونم

.

نزدیک صبح بود. با حسن خداحافظی کردم و راه افتادم سمت شهر

وقتی از در نگهبانی رد میشدم، برای اولین بار با دیدن سگ ها، ناخودآگاه ماشینو متوقف کردم.

هر روز می دیدمشون و بی تفاوت از کنارشون رد میشدم.

موجوداتی که همه شون به یک شکل بودن. چیزی مثل تصویر پایین

اما این بار نگاهم با گذشته فرق میکرد.

احتمالاً نگاهم چیزی بود از جنس قدردانی و تشکر

و جمله حسن در ذهنم تداعی شد که گفت:

اینا از صدتا رفیق، رفیق‌ترن

.

پ.ن) تصاویر از اینترنت کش برداری شده.

۹۶/۱۲/۱۸
سعید یگانه