به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

چطوری سوار تویوتا لندکروز بشیم؟!

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۱۹ ق.ظ

دیشب از بیرجند برگشتیم. مرکز استان خراسان جنوبی. شهر مورد علاقه ام که قبلاً هم در موردش نوشتم.

بر حسب نوع کارم به دهها شهرستان مختلف سفر میکنم.

اما همه شون یک طرف و بیرجند هم طرف دیگه. عجیب آرامشی دارم در این منطقه خاص.

شهری تمیز و کویری و از همه مهمتر، بدون ترافیک! و با بالاترین درجه امنیت در کشور

و مردمانی بسیار آرام و بافرهنگ.

.

سمینار، برخلاف دفعات قبل که در هتل کوهستان بود، این بار در هتل سپهر بیرجند برگزار شد.

قبل از شروع مراسم رفتم پارکینگ هتل تا از داخل ماشین، موبایلم (که همیشه و همه جا ، جا میذارمش) رو بردارم که یکی از مهمانان با ماشینش (تویوتا لندکروز) وارد پارکینگ شد.

راستی یک موضوع بین تمام مهمانان ما مشترک بود:

همه شون برخلاف بنده و آقای مدیرعامل، بسیار ثروتمند بودن.

.

مدتهاست قصد دارم در مورد تفاوت کیفیت زندگی بین شهرهای بزرگ و کوچک مطلبی بنویسم که متاسفانه فرصت نشده. وضعیت مشتریان در شهرهای کوچک (حداقل در صنف ما) نسبت به تهران و مشهد و شهرهای بزرگ، به طرز آشکاری متفاوته و خیلی از ماها ثروتمندتر (و صد البته با معرفت تر!) هستن. خدا روز به روز بیشتر بهشون بده. آمین

.

شیشه ماشینشو  داد پایین و گفت بیا بالا. میخواست در مورد موضوعی حرف بزنیم.

در رو باز کردم و کمی جا خوردم. ارتفاع این ماشین خیلی زیاد بود! تابحال دقت نکرده بودم.

راستش از شما چه پنهون، تا اون موقع سوار لندکروز نشده بودم.

.

بنابراین با حرکتی ناشیانه پای چپم (همونی که موقع رفتن به بیت الخلاء باید اول بذاریم داخل) رو بیش از حد بالا بردم و با شنیدن صدای خااااارت فهمیدم که خشتک شلوار به فنا رفت!

طبیعی کردم و چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم و بعد هم رفتیم به طبقه ششم هتل و محل برگزاری مهمونی.

البته سعیم بر این بود که در تمام مدت، پشتم به در آسانسور باشه و وقتی که رسیدم سریع نشستم روی صندلی!

.

 مشابه این داستان رو سالها قبل در یک روستا تجربه کردم. قصد داشتم سوار خر بشم که اونجا هم بالاجبار پامو 180 درجه باز کردم و البته چون شلوار جین داشتم این اتفاق نیفتاد ولی یک چیزی در کمرم گفت تق! و مدتی دراز به دراز، خونه نشین شدم.

باری

.

بزرگان استان تشریف آوردن. از شهرهای مختلف

و حتی شهرهای مرزی.

از اهل تشیع تا اهل تسنن

حدود 40 دقیقه حرف زدم براشون.

(عکس رو عمداً به این روز انداختم تا چهره ها شناسایی نشه!)

.

اما اعتراف میکنم در تمام این مدت، فکرم فقط درگیر یک موضوع بود:

چطور میشه بدون آسیب به خشتک، سوار لندکروز شد؟!

.

سمینارمون بیش از حد تصور، موفق بود. خداروشکر

شب خیلی خوبی بود.

در 10 روز گذشته، 3 سمینار داشتیم در شهرهای مختلف که هیچکدوم اینقدر موفق و به یادموندنی نبود.

.

فردای اون شب (یعنی دیروز) نماینده فروش ما در استان مربوطه سنگ تموم گذاشت و ما رو دعوت کرد به یک مکان تاریخی و دلنشین.

باغ رحیم آباد (درست نوشتم؟)

یک فضای عالی با رستورانی سنتی یا بهتر بگم: سنّتی واقعی

.

هم مکانش، واقعاً سنتی محسوب میشد (از دوران قاجاره) و هم ظروف غذاشون.

(لیوان های مسی دوغ خوری در عکس کاملا مشهوده)

جای همه دوستان خالی.

سفارش غذا کشک و بامجون محلی بیرجند بود.

(مگه میشه بری بیرجند و چیز دیگه ای بخوری؟)

همون غذایی که وقتی می بینمش، دل و دین و عقل و هوشم و خلاصه تمام چیزهایی که به صورت استاندارد در وجودم ندارم بر باد فنا میره.

.

مهمان نوازی عزیزان فوق العاده بود. هنوز هم شرمنده ایم (هم من و هم آقای مدیرعامل)

و صد البته هنوز هم فکرم درگیر این موضوعه:

چطور میشه سوار لندکروز شد بدون اینکه ...

۹۶/۱۱/۱۷
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.