به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

خرخونِ غیر پاستوریزه!

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۳ ق.ظ

زنگ زد و گفت حالم از این پسرۀ احمق بهم میخوره. گفتم کی؟

گفت آرش (با آرشِ معروفِ هم اتاقی بنده که قبلا در موردش نوشته بودم فرق میکنه)

پرسیدم چرا؟

گفت: مرتیکۀ نره خر با این هیکلش خجالت نمیکشه تو دانشگاه معدلش 20 شده!

گفتم حق داری!!

این، مکالمۀ چند سال قبل بنده بود با مالک هتلی که آرش در اونجا کار میکرد. (اون زمان آرش مدیر فرانت آفیس بود یا چیزی تو این مایه ها)

.

آرش پسر دوست داشتنی و محبوبی بود و البته هنوزم هست. بسیار باهوش اما کمی ساده دل. متاهل و دارای یک فرزند.

سرِ پیری هوس دانشگاه به سرش زد. مدیریت جهانگردی

و از همون ترم اول، زرت و زرت معدل 20 میگرفت!

.

چند روز بعد از مکالمۀ فوق، رفتم هتلی که توش کار میکرد. نشستیم تو رستوران و کمی گپ زدیم.

بهش گفتم:

آرش جان. برادر من. عزیزمن. خدای نکرده سن و سالی ازت گذشته. آخه آدم عاقل میره دانشگاه معدل 20 میگیره؟! زشته. تو بچه داری! فردا جواب همین بچه تو چی میخوای بدی؟!

.

گفت: خب درس ها خیلی ساده و راحتن. حالا باید چیکار کنم؟

.

گفتم: ببین. وقتی امتحان میدی در بعضی درسها یکی دوتا سوال رو جواب نده. بذار به جای 20 مثلاً 18 بگیری. برای یکی مثل تو (با این قد و هیکل و سن و سال) خیلی برازنده تره که بگی معدلم مثلا 19.37 شده تا اینکه مثل بچه های دبستانی بگی 20

.

یه خورده فکر کرد و گفت راست میگی!

(خدا حفظش کنه. هنوز این معصومیت چهره رو در زمان مکالمه و سربه سر گذاشتنش در خاطر دارم)

.

پ.ن : هرنوع مشاوره در زمینه تحصیلی و در مقاطع مختلف پذیرفته می شود! البته با وقت قبلی

.

.

فارغ از قضاوت های رایج جامعه (و احتمالاً بعضی از شما بزرگواران) اصولاً با افراد (مخصوصاً آقایون) پاستوریزۀ 100 درصد نمیتونم کنار بیام. همونایی که در دوران تحصیل فقط 20 میگیرن و هیچ چیز بارشون نیست بجز اطلاعات زنگ زده و فسیل شده کتب درسی.

حتی به هر دو پسر خودم (که خواننده این وبلاگ هم هستن) گفتم و همچنان از همین تریبون اعلام میکنم که ارزش نمره 18 و 17 از بیستی که قرار باشه باعث رشد تک بُعدی ذهن شما بشه بسیار بالاتره.

فرزندان من هرگز برای کسب نمره 20 از کتاب درسیشون تشویق نشدن.

تشویق پدرانه مربوط به زمانی بود که در کنار یک کتاب پوچ و بی ارزش درسی، حداقل 2 کتاب متفرقه هم میخوندن.

.

به گذشته که نگاه میکنم، می بینم چندان تمایلی به دوستی با افراد پاستوریزه و خرخون(!) نداشتم. یعنی به جای دوستی با این افراد، کشش ذاتیم بیشتر به سمت افراد متوسط ولی خوش فکر بود و ترجیح میدادم به جای همنشینی با این آدم آهنی های متحرک، با خلافکار و دزد و قاچاقچی و انتحاری و برانداز!!! در ارتباط باشم!

:-)

.

اما یک بار هم موضوع فرق کرد.

برای مدتی کوتاه با عزیزی رفاقت داشتم به نام علیرضا (با این علیرضا فرق میکنه ها)

موجودی بود فوق العاده خرخون اما نه چندان پاستوریزه که لای پرِ قو رشد کرده باشن.

البته در زمان دوستی ما، علیرضا دانشجو بود و من کلاس چهارم دبیرستان.

ولی معروف بود که در زمان دبیرستانش، روزی 18 ساعت درس میخونده! و نهایتاً هم رتبه اول المپیاد فیزیک استان رو کسب کرده بود و مصاحبه ای هم با رادیو محلّی داشت که نوار کاستش رو همه مون تو خونه داشتیم و هرکی میومد براش میذاشتیم که آره ما همچین دوستایی داریم!

.

یه بار دعوامون شد و بهش گفتم ببین بچه خرخون! اگه مخمل رو از باغ وحش وکیل آباد بیاری روزی 18 ساعت درس بخونه مطمئن باش مقام المپیاد کشوری رو کسب میکنه! نه مثل توی الاغ که رتبه استانی آوردی!

(مخمل نام یک میمون بزرگ در باغ وحش مشهد بود. اون زمان اگه نصف بیشتر مردم مشهد اسم شهردارشونو نمیدونستن، اما اسم این میمون رو همه میدونستیم!)

.

داشتم عرض میکردم که علیرضا از نوع خرخون های متفاوت بود و هیچوقت تک بعدی رشد نکرد.

.

در یک شب سرد اواخر پاییز (سال 72) اومد خونۀ ما و گفت برای یک ماموریت محرمانه(!) آماده باشم.

باید فردا صبح به جای رفتن مدرسه بدون اینکه دیگران بفهمن، میرفتم جای دیگه.

(خودتون زحمت گذاشتن یک آهنگ متن هیجانی رو اینجا تقبل بفرمایید. ممنون)

.

اصل ماجرا:

گویا رفته بوده کمیته امداد تا به یکی از اقوامش سر بزنه. دیده پیرزنی اونجا التماس میکنه که هوا سرده و سرپناه ندارم و شوهرم داره میمیره و اونا هم حواله داده بودن به کتف راستشون!

علیرضا پیرزن رو تعقیب کرده و در بیغوله های شهر دیده بود که با وضعیت فاجعه باری در یک خرابه زندگی میکنن.

رفت با پیرزن حرف زد که من برات سرپناه میسازم!

بعدشم رفته اولین مسجد نزدیک اونجا و یقه هیات امنا رو گرفته که باید برای این زن و شوهر پیر یه اتاق بسازیم و هرچقدر اونا سنگ اندازی کردن که کار یکی دو روز نیست پاشو تو یه کفش کرده که شما هرچی بخواین من فراهم میکنم (بجز پول!)

البته یکی از خصوصیات خوب علیرضا این بود که زبون بسیار چرب و نرمی داشت و مار رو از لونه میکشید بیرون.

نهایتاً قانعشون کرده و اوستا بنایی آوردن سر اون خرابه که گفته فلان قدر مصالح لازم داره و اجرت هم فلان مقدار میشه.

علیرضا هم پریده از چندتا کاسب محل و با هماهنگی رئیس امنای مسجد پول رو جور کرده و ادامه داستان

(خلاصه ای که خودم میدونستم این بود. ولی مدیریت همین کارهای اولیه هم از عهده هرکسی ساخته نیست)

نقطه عطف قضیه اینجا بود که اوستا بنّای محترم گفته آقا من 4 تا کارگر هم میخوام که آجر بندازن و سیمان برسونن و اینا که علیرضا گفته من و دوستام هستیم.

ماموریت محرمانه ما همین بود.

.

صبح زود در هوای بسیار سرد، لباس های کهنه و داغون رو توی ساک گذاشتم و طبق قرار قبلی، سوار ترک موتور یکی از دوستان علیرضا شدم که نمیشناختمش.

(چون اتاقم در زیرزمین خونه بود، خانواده از شنیدن صدای در، فکر کردن که رفتم مدرسه!)

.

رسیدیم به اطراف شهر. جایی که قبلا ندیده بودم. البته محله چندان داغونی نبود. اما خرابه ای اونجا قرار داشت.

زمینی که خانه کلنگی اونو خراب کرده بودن و احتمالا منتظر این بود که مالکش بیاد و از نو بسازه.

دیدیم بخشی از یک اتاق خراب شده، توسط کارتن و مقوا و حصیر تبدیل شده به سرپناه یک پیزرن فرتوت و پیرمردی زمینگیر. 

فجیع بودن صحنه طوریه که ترجیح میدم بگذرم...

.

مقدمات کار از روز قبل انجام شده بود. علیرضا و دو نفر دیگه هم قبل از ما اونجا بودن. اوستا بنّا هم اومده بود.

قرار بود یک اتاق حدود 20 متری وسط اون خرابه درست کنن تا فقط نقش سرپناه رو براشون ایفا کنه.

.

روزی که من رفتم، روز دوم کار بود و دیوارها چند ردیف بالا اومده بودن

یک وانت هم چند تا آهن زنگ زدۀ دست دوم آورد برای سقف.

.

مخلوط کردن شن و سیمان و ریختنشون توی سطل، برعهده بنده واگذار شد. کار دیگه ای بلد نبودم

خلاصه با تیپ و لباسهایی داغون که همون دقایق اول، بر اثر خم شدن، خشتک شلوار هم به فنا رفت(!) مشغول همزدن شن و ماسه و ریختن در سطل و بردن داخل اتاق در حال ساخت شدم.

.

و اما دیگر کارگران:

هرسه از دوستان علیرضا بودن که نمیشناختم.

یکیشون دانشجوی سال آخر پزشکی فردوسی بود!

یکیش از بچه های سابق المپیاد و دانشجوی (اگه اشتباه نکن برق) امیرکبیر که میگفت به خاطر همین موضوع اومده مشهد تا در ثوابش شریک بشه.

یکی دیگه هم از فردوسی بود و مهندسی میخوند (یادم نیست چه رشته ای)

بیسوادترین و کوچکترینشون هم من بودم که کلاس چهارم دبیرستان بودم و از مدرسه فرار کرده بودم برای کمک!

.

موقع ناهار، اوستا بنّای محترم که گویا از روز قبل، سوالی بیخ گلوشو گرفته بود یواش یواش شروع کرد به نصیحت کردن که باباجان. خوب نیست از الان اومدین کارگری چرا نرفتین درس بخونین و ...!

.

و بچه ها هم کم نذاشته بودن و با یک هماهنگی زیبا، کلّی سر به سر اوستا گذاشتن

ــ آره اوستا دست رو دلم نذار. بابام نذاشت درس بخونم...!

ــ چیکار کنیم اوستا. آخر و عاقبت ما همینه دیگه...!

و ادامه خزعبلات

.

اوستا هم که دید نصایح خردمندانه اش جواب داده، راهنمایشون کرده و آدرس کلاس های نهضت سوادآموزی محله شون رو داده بود!

(بنده خدا احتمالا هنوز هم نفهمیده که یک پزشک و دو مهندس که از ممتازان دانشگاه هم بودن در اون روز براش کارگری کردن)

.

راستی یه صحنه دردناک هم بگم:

داشتم بیرون خرابه، تلّ کوچک شن و ماسه رو هم میزدم و آب میرختم تا ملات حاضر بشه که یه دبیرستان دخترونه تعطیل شد و تا به خودم اومدم دیدم یه گلّه دختر از کنارم رد شدن و منم یادم نبود که خشتک شلوارم از زانو تا زیر گردن جر خورده و خلاصه چیزهایی دیدم و شنیدم که شخصیتم کلاً به نابودی کشیده شد!

اینو عرض کردم برای کسانی که میگن جدیداً دخترا خیلی بد شدن.

نخیر همون موقع هم بد بودن! متلک مینداختن!!

اصلاً همه بد بودیم. دختر و پسر نداشت

:-)

.

من فقط همون یک روز اونجا کار کردم.

3 روز بعدی نوبت بچه های دیگه رسید.

بچه ها سر و دست میشکستن و علیرضا هم به هرکدوم فقط یک روز افتخار کار کردن داد.

(بماند که وقتی اومدم خونه تا چند روز از شدت کمردرد و بدن درد، کجکی راه میرفتم. خونواده هم چیزی نپرسیدن و منم چیزی نگفتم. فکر میکنم از همون اول بچه سرراهی بودم!)

باری

اتاق ساخته شد و علیرضا مجدداً پول جمع کرد و یک بخاری و زیرانداز و کمی خرت و پرت خرید و براشون گذاشت و بعدها شنیدم که با پیگیری هایی که انجام داد دفترچه بیمه هم براشون تهیه کرد.

.

روزی که اونجا کار کردم، پیرزن بارها و بارها اومد و قربون صدقه مون رفت. زبونشو نمیفهمیدیم. ولی خب قربون صدقه رفتن نیاز به فهمیدن زبون نداره.

چقدر علیرضا رو بغل میکرد و می بوسید. (فکر میکنم محرم و نامحرم یادش رفته بود از شدت خوشحالی!)

دوسه بار هم کلۀ منو بوسید و دعام کرد.

.

دیگه پیرزن رو ندیدم. ولی شنیدم که کمتر از یکسال بعد از این جریان به رحمت خدا رفت.

اما در اتاق گرم و راحت خودش.

.

بیشتر از 20 ساله که از علیرضا خبر ندارم. چندسال قبل یکی از دوستان مشترک رو دیدم. آمارشو گرفتم.

اونم خبر نداشت ولی گفت میدونه که ایران نیست.

.

رتبه المپیاد و اینکه الان در چه درجۀ علمی و در کدوم کشور دنیا مشغول تدریسه برام مهم نیست.

خیلی ها در همین مرتبه قرار دارن.

ارزش واقعی علیرضا برای من، جاییست که در وسط سرما آستین ها رو بالا زد و یک سرپناه گرم و راحت برای 2 انسان بی پناه ساخت.

خرخونِ غیر پاستوریزۀ عزیز! هرکجا هستی خدا حفظت کنه.

.

.

پ.ن) قویّــاً تاکید میکنم که منظورم از واژۀ "خرخون" صرفاً کسانی هستند که فعل خوندن رو فقط در کتاب های بی ارزش درسی صرف می کنند و لاغیر.

۹۶/۱۰/۳۰
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.