بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

یکی از وبلاگ نویسان خوبی که میشناسم، سینا شهبازی عزیزه که بهش میگم سینای همیشه کنجکاو!

نوشته هاش، هم دوست داشتنیه و هم نشون دهندۀ روحیه پرسشگر و تیزبین و قابل تحسینشه.

امشب پستی ازش خوندم که خواستم نظرمو طی کامنتی زیرش بنویسم ولی احساس کردم ممکنه طولانی بشه بنابراین اینجا نوشتم.

.

سینای عزیز. اجازه بده قبل از ورود به بحثِ استاد خوب و بد، یه مقدمه کوچیک بگم:

.

نمیدونم این از خصلت بازی روزگاره یا خصلت ما آدما که بعضی اتفاقاتی که امروز باعث سرشکستگی و حقارته، فردا به نوعی افتخار محسوب میشه!

منظورم انصراف از دانشگاهه

که زمانی نوعی رسوایی و آبروریزی و به قول مرحوم فنی زاده "بی ناموسی!"  بود

و امروز به نوعی تقلید از افکار و آندیشه های بزرگان و موفق ترین افراد دنیاست!

به قول معین: عجب بالا و پایین داره دنیا...

.

اجازه بده از دو مقطع زمانی با اختلاف 15 ساله برات بگم:

.

حوالی سال 75 بعد از دوسال تحصیل در دانشکدۀ مدیریت تهران، احساس کردم "این کودکستانی که لباس گشاد به تن کرده و اسم خودشو گذاشته دانشگاه" پاسخی برای پرسش هام نیست

.

متاسفانه همانند بسیاری از همسن و سالانم، شخصیت ایده آل گرا و کمال طلبی داشتم که همین ایده آل بودن اثرات مخربش از شیشه و کریستال و هروئین هم بالاتره فقط بدنامی اونا رو نداره! همین

.

بنابراین تصمیم گرفتم انصراف بدم تا برم خدمت سربازی و بتونم گذرنامه بگیرم و برای همیشه از این کشور برم و اونطرف ادامه تحصیل بدم و ادامه خواب و خیالات! (آرزو بر جوانان عیب نیست)

.

کلمۀ انصراف در اون زمان (که ورود به دانشگاه و الصاق برچسب دانشجو هزینه های زیادی داشت) نوعی دیوانگی و حماقت محسوب میشد. علیرغم نصیحت های تمامی اطرافیان روی هدفم ثابت قدم بودم.

.

پروسۀ انصرافم حدود 3 هفته طول کشید. کارهای اداری و عجله برای اینکه زودتر برم خدمت سربازی اونقدر برای مسئولین دانشگاه عجیب بود که به عنوان مثال مسئول آموزشمون یه بار منو احضار کرد و گفت:

.

نمیدونم چرا اینقدر عجله داری. فقط می تونم یک حالت رو متصور باشم. اینکه رفتی خواستگاری دختر یکی از تجار معروف بازار و اونم گفته پسرجان نمیخواد درس بخونی. برو سربازی و بعدش بیا حجره کنار خودم!! وگرنه هیچ حالت دیگه ای نمی تونه وجود داشته باشه که اینقدر عجله داری برای انصراف

.

البته بنده خدا حق هم داشت. اون مقطع نمیشد به وضوح عنوان کنی میخوام برای همیشه از این خراب شده(!) برم. نگاه به وضعیت نسبتاً باز امروز کشور نکن. در اون زمان حتی رئیس جمهور و وزرا خط قرمز حساب میشدن و بالای چشمشون اصلا و ابدا ابرو وجود نداشت.

.

حالا بماند که اتفاقات دوران خدمت و یکسری مسائل دیگه باعث شد که کارهام جور نشه و بتمرگم سرجام!

و ایضاً خدا به کشورمون رحم کرد که یکی ازمصداق های عینی فرار مغزها اتفاق نیفتاد!!!

:-))))

.

البته بعدها مسیر ناتمام رو کامل کرده و آخرشم رسیدم به یک تکه کاغذ پاره به نام MBA که بیخ ریشم آویزون کردن و الانم مدام اصرار میکنن که بیا دکترات(!!!) رو بگیر.

امان از دست این بازیهای کودکانه

.

سال 90 حال و هوای دانشگاه به سرم زد و وارد دانشکده حقوق شدم! جریانش مفصله. خلاصه اش این بود که اشتباهاً فکر میکردم برای اینکه چیزی رو بدونی باید حتماً از فیلتری به نام دانشگاه رد بشی. (بهرحال جوون بودم و جاهل. هرچند الان هم جهالت سرجای خودش قرار داره اما نشونی از جوونی نیست)

خوشحالم که امروز این تفکر احمقانه تا حد زیادی از بین رفته. 

.

اصل موضوع اینجاست سینا جان:

تفاوت بین کیفیت تحصیل در دانشگاه (در همین بازه زمانی 15 ساله) به طرز وحشتناکی متفاوت بود. خیلی راحت تر از اونی که تصورشو بکنی نمرات تخصصیم 20 میشد!

دو ترم خوندم و دیدم نه. اینجا هم خبری نیست.

. 

نکته مهم:

نه تنها کیفیت تحصیل، بلکه کیفیت انصراف هم بین سال 75 تا 91 با هم کلی متفاوت بود!

سال 75 با احترام رفتم و تا آخر کارهای اداری مربوط به انصراف رو انجام دادم

اما سال 91 ناگهان دانشگاهو رها کردم. چون دیدم اصلا ارزش نداره که بخوام اعلام انصراف کنم!

یک بار زنگ زدن بهشون گفتم نمیام. گفتن پس شهریه ثابت این ترمو بریز!! ریختم

ولی فیش بانکی رو با پیک فرستادم دانشگاه (چون ارزش نداشت حضوراً برم!)

چند بار دیگه هم زنگ زدن که گفتم اون چک ضمانت 500 هزار تومن رو بردارین نقد کنین به عنوان خسارت! (هنوز هم برنداشتن)

.

سینا جان منظورم این بود که دانشگاه های دهه 70 حداقل اینقدر احترام داشتن تا بریم انصراف بدیم. اما دانشگاههای دهه 90 همینقدر هم ارزش و اعتبار ندارن.

.

خلاصه از من میشنوی همین فردا دانشگاهتو ول کن بیا بیرون و به کارهای مفیدتر برس!

:-)

.

و اما استاد خوب:

منظور از استاد خوب رو متوجه نمیشم.

استاد خوب در دانشگاههای 40 سال پیش؟ (اگه بخوام از رشته حقوق مثال بزنم، بزرگانی مثل مرحوم دکتر کاتوزیان، مرحوم دکتر شهیدی و مرحوم دکتر امامی؟!)

یا استاد خوب در دانشگاههای دهه 70 مون؟ (بازهم خوب و قابل احترام بودن)

یا اساتید دانشگاههای دهه 90؟!!!!! (اجازه بده چیزی نگم!)

.

یادمه دوران دبیرستان (اگر اشتباه نکنم) از زبان دکتر گلشنی خاطره ای خوندم از نحوه تدریس مرحوم دکتر حسابی. فرمودن دکتر حسابی وقتی میومد سرکلاس به طور مبهم و غیر قابل فهم، کلیات درس رو میگفت و نهایتاً یک مثال بسیار ساده حل میکرد و هیچکس هیچ چیز نمی فهمید.

و بعدش هم آدرس چند کتاب حجیم زبون اصلی میداد و میگفت خودتون برین بخونین.

و جلسه بعد سوالاتمون رو جواب میداد. پدرمون دراومد تا درس خوندیم!

.

سینای عزیز. فارغ از حاشیه هایی که در مورد روش تدریس مرحوم دکتر حسابی وجود داره، فکر میکنم همین روش تدریس بود که بزرگانی مثل دکتر منصوری، دکتر گلشنی و دکتر موحد رو تحویل جامعه داد.

به نظر خودت اگه این عزیزان در دهه 90 میرفتن دانشگاه به این موقعیت میرسیدن؟

بعید میدونم

.

حالا کاری ندارم که فرزند دکتر حسابی (که تنها شغلش فرزند دکتر حسابی بودنه!!) ناخواسته و از روی جهل چقدر وجهه و اعتبار پدر رو خراب کرد و بسیاری از همین دانشجویان قدیم، امروز برعلیه اون خدابیامرز حرف های ناجوری میزنن (دقت کن گفتم ناجور؛ نگفتم نادرست)

بهرحال این خصلت ریشه دار و ایرانیزۀ خراب کردن بزرگان همیشه بوده و هست.

از امیرکبیر بگیر تا اصغر فرهادی

بگذریم

.

در دانشکده حقوق، استادی داشتیم که مثلا قرار بود مدنی 2 درس بده.

یک جزوه 35 صفحه ای بهمون داد که اگه قرار بود فاصله بین خطوط رو استاندارد کنیم و فونت 18 رو هم 14 کنیم، بیشتر از 20 صفحه نمیشد.

چند خطش رو هم بولد کرده بود که سوالات امتحانمون بود!

یعنی برای گرفتن نمره 20 از مدنی 2 کافی بود نهایتاً 2 ساعت در شب امتحان وقت بذاری!

(من که همینطوری 20 گرفتم)

.

اما از اون طرف، در دانشکدۀ حقوق یک شهر دیگه، دانشجویان کلاس دکتر ص که از شاگردان مستقیم مرحوم دکتر کاتوزیان بود، همین مدنی 2 رو به کیفیت دیگری پاس میکردن.

باید 4 کتاب قطور میخوندن و در آخر هم یکی از سوالات امحانیشون این بود:

تعریف حق از دیدگاه چهار استاد بزرگ حقوق رو به تفکیک بنویسین و مقایسه کنین و نظر و برداشت نهایی خودتون رو اعلام کنین (فقط پنج صفحه A4 جواب به همین سوال بود!)

.

منم می تونم ادعا کنم مدنی2 رو پاس کردم. اون بیچاره هم مدنی2 رو پاس کرده!

اما با چه کیفیتی؟

اما بطور کلی و خلاصه، شخصاً فکر میکنم استاد خوب، استادیست که مطالب رو به صورت جزوه نده دست دانشجوها و به جای جزوه بهت کتاب معرفی کنه و بتونه (و سواد اینو داشته باشه) که پاسخ به پرسش های تو رو بعد از مطالعه کتاب ها بده.

نمره دادن و ندادنش هم مهم نیست. چرا که ذات نمره اهمیتی نداره.

همونطور که نمره 20 من در مدنی 2 هیچ ارزش بالاتری نسبت به نمره 11 و 12 همین درس توسط دوستم در دانشگاه دیگه نداشت.

.

.

دوست ندارم وارد حوزه پزشکی و داروسازی بشم که خیلی در موردش حرف دارم و کلی خاطره (طوریکه می تونم چند پست طولانی بهش اختصاص بدم)

از اشتباهات خنده داری که پزشکان تازه کار در تشخیصشون و داروسازان گرامی تازه کار در تحویل دارو مرتکب میشن که این موارد رو قدیما کمتر میدیدیم.

.

تنها امیدم برای آینده، معدود دانشجویانی هستن که خودشون مطالعه می کنن و میرن دنبال مطالب و استاد براشون نقش راهنما و روشن کننده راه و پاسخگویی به سوالات رو داره نه ماشین ناطقی که جزوه میگه (یا ماشین متحرکی که قبلا جزوه نوشته و تایپ کرده)

چنین دانشجویانی سرمایه های واقعی آینده محسوب میشن.

حتی اگه در هر دانشگاهی نهایتاً یکی دوتا بیشتر نبینیم.

یکیشونو احتمالاً خودت میشناسی: امیرمحمد

.

سیناجان. اینهایی که نوشتم صرفاً اعتقادات شخصیم بود و مثل همیشه اعلام میکنم این اجازه رو داره که از پایه و اساس هم اشتباه باشه. ولی از کنارش به راحتی نگذر. چون فکر میکنم الفبایی از تدریس رو میدونم که اینها رو نوشتم

.

از یک طرف خودم با تدریس بیگانه نیستم. حتی در محیط دانشگاه 

از طرف دیگه پدرم بیش از سه دهه در دانشگاههای این مملکت تدریس کردن. اما دورانی که با امروز بسیار متفاوت بود.

(اشتباه نکن. منظورم دوران خیلی قدیم نیست. همین 10 سال پیش هم با الان خیلی فرق میکرد)

.

تصحیح اوراق امتحانی توسط پدرم دیدنی بود. اتفاق میفتاد برای یک اشتباه دانشجو، ایشون تا نصف صفحه با خودکار قرمز براش توضیح مینوشتن.

(اون زمان بعد از تصحیح اوراق، ورقه ها به دانشجو تحویل میشد)

.

منزل ما همیشه پذیرای دانشجویان پدرم بود.

همیشه یکی دو نفرشون خونه مون بودن. طبقه زیرزمین و در کتابخونه شخصی پدر. کتابخونه ای بالغ بر 2700 (دو هزار و هفتصد) جلد کتاب و یک اتاق که اتاق شخصی خودم بود (من از دوران کودکی در همین کتابخونه بزرگ شدم)

.

دانشجویان کنجکاو دیروز که میومدن منزل ما و ساعتها با پدر صحبت میکردن (و معمولاً در آخر، با یک جلد کتاب میرفتن)  امروز تبدیل به موفق ترین وکلا و حقوقدانان شدن.

اما از دانشجوی امروز که دغدغه تموم شدن ساعت کلاس و عبارت تهوع آور "خسته نباشید استاد" از زبونش نمیفته هیچ انتظاری نیست.

شاید بهتر باشه همزمان با تعریف استاد خوب، به تعریف دانشجوی خوب هم کمی فکر کنیم.

نه تنها اساتید، که دانشجویان قدیم هم با امروز متفاوت بودن.

.

موفق باشی سینای عزیز

۹۶/۱۰/۱۴
سعید یگانه