دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

با استیو جابز از شیراز تا بغداد

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۴ ق.ظ

اخطار:

نـگارنـدۀ این متـن بـا علـم و آگاهـیِ همـراه بـا احـتـرام بـه سلیــقۀ قشــر عظیـمی از جامعـۀ امروز کـه در آن، مطالعـۀ متـن های طـولانـی نـوعـی زجـر کشنـده و بـه تعبیـری زهـر هـلاهـل محسـوب مـی گـردد، بـا صـراحت اذعـان می دارد که بـا چشـم پـوشـی از مطالعـۀ این متـن کـه دارای بیـش از 5000 کلـمه و سـراسـر خزعبـلات بـوده و حاصلـی بـجز اتـلاف وقـت نخواهـد داشـت، هماننـد دیگـر پسـت هـای ایـن وبـلاگ، هیـچ چیـز را از دسـت نخواهیـد داد.

لازم بـه ذکـر اسـت کـه احتـمالاً مصـرف داروهـای مرتبـط بـا کسـالت روزهـای اخیـر توســط نگارنده، امکـان اثـرگذاری (مثبـت یا منـفی) بر روی محتـوای این متن را داشـته است!

***************

.

علیرغم اینکه مثل هر انسان دیگری، درگیر انواع استرس ها و گرفتاری های شخصی خود هستم، اما هیچگاه در زندگیم دغدغه ای به نام گوشی موبایل نداشتم.

.

از حوالی سال 76 که این انگل و تکنولوژی مزاحم وارد زندگیم شد، برای اولین و آخرین بار افتخار همراهی با چیزی رو پیدا کردم همقد یک خربزه و هم وزن نیم کیلو عسل که اسمش صا ایران بود (هرروز بهتر از دیروز)

البته باید عرض کنم که گوشی های صا ایران در اون زمان، دارای چنان فناوری های اعجاب انگیزی بود که عمراً گوشی های امروزی بتونن اونها رو لحاظ کنن.

بطورمثال:

یکیش قرار گرفتن در نقش گوشت کوب هنگام دیزی خوردن.

و دوم اینکه مشکلی به نام آنتن دهی رو اصلاً احساس نمی کردیم.

چون هنگام مکالمه باید آنچنان نعره های جگرخراش و کرگدن واری می زدیم که طرف مقابل، از هر مکان دور یا نزدیک، بدون هیچ واسطه و ابزاری صدای ما رو به صورت کاملاً زنده و پویا می شنید و صد البته باعث تقویت تارهای صوتی و عضلات حنجره می شد. بطوریکه ورود اولین نسل خوانندگان موزیک پاپ بعد از انقلاب در سالهای میانی دهه 70 به عرصه هنری کشورمون، در اصل به مدد همین موضوع (تقویت عضلات حنجره به واسطۀ مکالمات با گوشیهای صا ایران) بوده است. از جمله نسل خشایار اعتمادی ها

(توضیح: شخصاً خشایار رو دوست دارم و خیلی هم بهش احترام میذارم)

 .

بعد از دوران مرحوم (و شاید هم مرحومه) صاایران، تا به امروز 3 گوشی موبایل، نقش آفرینان اصلی همراهی بنده در مکالمات بودن:

یکی نوکیا  6300

و دیگری سونی اریکسون ویواز

که هردو توسط برادرم (که برخلاف حقیر، از گوشی بازهای حرفه ای هستن) خریداری شد.

.

نوکیا 6300 بعد از سالها کار مداوم فرسوده شد.

از طرفی هم در راستای اطفای حریق ناشی از  آتش سوزی انبارهای کارخونه که باعث شد تمامی متعلقات طبیعی و غیر طبیعی حقیر از داخل ریه ها تا فیهاخالدون همراه با ساعت مچی و همچنین گوشی ای که ذکر خیرش شد، همه با هم مملو از پودر CO2 بشن، تیر خلاص رو برای خداحافظی با نوکیا 6300 شلیک کرد و چنین شد که گوشی مذکور در روزهای واپسین به سخن اومد و گفت:

« سعید من سعی کردم تا آخر زندگی همراهت باشم ولی دیگه نمی تونم. به فکر من نباش (چیزی نیست فقط یک خراشه!) خودتو نجات بده و برو یکی دیگه برای خودت پیدا کن »

و منم رفتم یکی دیگه پیدا کردم (سونی اریکسون ویواز)

البته باید اعتراف کنم که ویواز گوشی خوبی بود و تا سال 91 داشتمش که به دلایلی (از نوع اینکه یکی خوشش میاد و برمیداره واسه خودش!) مجبور به خرید گوشی جدید شدم.

بنابراین مثل همیشه رفتم منزل برادرم محسن (با محسن یگانه معروف هیچ نسبتی نداره. البته خواننده هست ولی فقط توی حموم خونه شون میخونه) و گفتم گوشی جدید می خوام.

.

بر اساس این واقعیت که خرید گوشی جدید توسط اینجانب ارتباط مستقیمی با رویت ستاره دنباله دار هالی دارد، جماعت حاضر در اونجا همه باهم یکّه خورده و مشغول تعجب کردن شدن و چیزی نگذشت که این خبر، گوش به گوش پیچید و در و همسایه جمع شده و گوسفندی قربانی کردن و جشن کوچکی به  مناسبت فرخنده و میمون و مبارک "سعید میخواد گوشی بخره" برگزار شد.

قرار شد فرداش بریم بازار موبایل و منم مثل دفعات قبل از زیر این کار شونه خالی کرده و به اخوی عرض کردم خودت برو یک گوشی خوب بخر دیگه. من نمیام.

ولی ایشون فرمودن که این بار نمیشه. تنوع مدل ها بالا رفته و نمی تونم مثل سابق برم برات یک گوشی بردارم و بیام. بهتره خودت هم باشی.

و در ادامه گفت: حالا که فردا تعطیله و برای اینکه تا شنبه بی گوشی نباشی بیا یک گوشی نیمه خراب اضافه دارم. رفت سراغ کمدش (کمدی که بنام کمد آقای ووپی می شناختیم و از شیر مرغ تا نعش آدمیزاد توش پیدا میشد) و بعد از کلّی بهم ریختن و گشتن، با یک جعبه برگشت.

یک عدد آیفون 3GS چندین سال کارکرده

گوشی ای که جزء حذفیات زندگیش بود.

.

کمی باهاش ور رفت و گفت: فکر میکنم یکی دو روزی برات کار کنه تا شنبه بریم بازار.

پشت گوشی ترک بزرگی داشت و علامت سیب گاز زده هم تا نصفه محو شده و نشون دهنده این واقعیت بود که احتمالاً این گوشی بدبخت در کنار کارهای تعریف شده اش و با حفظ سمت، نقش حریف تمرینات جودو و کُشتی ایشون رو هم بر عهده داشته!

.

اما نقطه عطف داستان از جایی آغاز شد که فردای اون روز کمی با این گوشی کار کردم و نمیدونم چه اتفاقی افتاد و چه فعل و انفعالات هورمونی و شیمیایی در مغزم ایجاد شد (قدیما بهش میگفتن عاشق شدن) که به برادرم گفتم چند روز دست نگه دار. عجب گوشی خوش دست و خوبیه!

و هیچکس فکر نمیکرد که این چند روز به 5 سال افزایش پیدا کنه.

یعنی تا نیمه های سال 96 (همین یکی دوماه پیش)

گوشی ای که به قول برادرم هیچ موبایل فروشی حاضر نبود 50 هزار تومن بابتش بده و حتی شک داشتیم که یکی دو روز بخواد دووم بیاره.

.

الحق و الانصاف که همراه خوبی بود. با داشتن حافظه 8 گیگ همه کارامو بدون هیچ مشکلی راه مینداخت. البته همون روزهای اول نصف برنامه هاشو به اضافه تمام بازیها حذف کردم و فقط تماس و پیامک و وبگردی و شبکه های اجتماعی (که اون زمان اوج ولگردیهام در این شبکه ها بود) رو با همین انجام می دادم.

.

اما یک مشکل اساسی هم وجود داشت.

یک عیب بزرگ از دیدگاه اکثریت جامعه:

گرفتن این گوشی در دست، از دیدگاه اطرافیان یه جورایی باعث آبروریزی هم بود!

چند باری اهل منزل و اطرافیان دست به دست هم داده بودن که با سیاست های اخلاقی و غیر اخلاقی شر این گوشی رو از سرم کم کنن که البته موفق نشدن.

چند باری هم رئیس گیر داد که باباجان. جمعش کن این دسته خر رو ! آبرومونو بردی.

حتی اوایل سال 95 روزی جناب رئیس منو به دفترش احضار کرد و یک عدد آیفون جدید (نمیدونم 6 یا 7. هنوز هم نفهمیدم) جلوم گذاشت و گفت اینو واسه خودم خریدم. ببین اگه خوشت میاد برو یکی از فروشگاه بردار. تا آخر سال قسطی از حقوقت کم میکنم.

(ایشون بجز شرکتی که توش کار میکنیم، یک فروشگاه بزرگ تعاونی هم دارن)

نیم ساعتی دستم گرفتم و کمی باهاش کار کردم ولی نتونستم ارتباط عاطفی(!) برقرار کنم. علتشو نمیدونم. شاید به این دلیل که از آیفون های جدید انتظار طراحی بهتری داشتم. شاید هم به این خاطر که چیز عجیبی در اون ندیدم. ولی در هرصورت، این گوشی جدید ارزش بالاتری نسبت به گوشی قبلی برام ایجاد نمی کرد. (بجز حفظ آبرو!)

برای همین گفتم مرسی. باهاش راحت نیستم. همون قبلیه کارمو راه میندازه.

.

خلاصه اینکه هرجایی میرفتم باید جواب این و اونو میدادم که این چیه دستم گرفتم.

البته از اون طرف هم بعضی افراد بودن که وقتی میدیدنش با ذوق و شوق فراوونی میگفتن:

واااااای! این تری جی اسه؟ هنوز داری؟ (یک نمونه ش همین چند ماه قبل بود)

فکر میکنم اگه یک توله ماموت ماقبل تاریخ رو به عنوان حیوون خونگی نگهداری میکردم، کمتر تعجب میکردن که در سال 96 یک تری جی اس داغون رو دستت ببینن.

.

یادمه حدود دوسال پیش به دلایلی مجبور شدم عشقمو(!) ببرم پیش تعمیرکار که مشکلشو رفع کنه. دکمه کم و زیاد کردن صداش کنده شده بود.

بنده خدا موبایل فروشه تا اینو دید 7 بار سرشو کوبید به دیوار و هرکاری کرد بهش بدم، ندادم.

گفت ازت میخرم! (تا بندازم تو سطل آشغال!) ولی جون مادرت بذارش کنار. بیا هر گوشی ای که خواستی بهت میدم و چند ماهه باهات حساب میکنم!

و بنده هم با جدیت و صدای پر احساس آمیتاب پاچان در فیلم های هندی گفتم:

نه. من دوستش دارم!

خلاصه اینکه دکمه کناری هم قابل درست شدن نبود و همونجوری آوردمش و دو سال دیگه هم باهاش کار کردم.

.

ضمن اینکه شکستگی پشت قابش باعث شده بود که به مرور زمان، گرد و خاک هم واردش بشه و کار به جایی رسید که وقتی میخواستم عکس بگیرم، انگار از پشت شیشۀ مشجر حموم پر از بخار عکاسی کنی، سوژه مورد نظر به اذن خدا پا درمیاورد و برای حفظ آبروش چهارنعل فرار میکرد.

 .

تا اینکه در شهریور 96 بعد از یک روز خسته کننده اومدم خونه و شب آماده خواب شدم. گوشیمو برداشتم و چند خط کتابی که دانلود کرده بودم خوندم و خوابم برد...

.

« شب اول »

 .

در خواب دیدم شخص سفید پوشی بهم نزدیک شد. چهره ش خیلی آشنا بود. انگار قبلاً دیده بودمش.

احساس می کردم کسیه که مُرده و الان اومده به خوابم.

اومد نزدیک و گفت: سعید سلام

گفتم سلام. ببخشید شما؟؟

گفت: یعنی منو نشناختی؟

ناگهان به یاد دوست مرحومم فریدون افتادم و با ذوق و شعف گفتم: فری تویی؟!

گفت: فری جد و آبادته! استیوَم

گفتم استیو؟ آره دارم یادم میاد. جناب آقای استیو جابز. درسته؟ استیو جابز معروف؟

گفت: ابله! مگه استیو جابز غیر معروف هم داریم؟

گفتم خب حالا فرمایش؟

گفت: امشب اومدم توی خوابت تا ازت خواهشی بکنم. جون هر عزیزی که دوست داری تو رو به هر مقدساتی که قبول داری قَسَمِت میدم برو یک گوشی بخر که آبرو اعتبار و حیثیت منو به گند کشیدی!

گفتم آخه برای چی؟ اتفاقا دارم با این کارم اثبات میکنم که محصول تو چقدر باکیفیته.

گفت آخه مرد حسابی. سال 2017 کسی تری جی اس دستش میگیره؟ زشته عزیز من. برو یک نوکیا ساده بخر اما اینو دستت نگیر. باور کن روزی صدبار جنازه م توی گور میلرزه.

 .

چهره معصومی داشت. اونقدر معصوم که دلم براش سوخت.

گفتم باشه استیو جون. از فردا میفتم دنبال خرید گوشی. حالا به نظرت چی بخرم؟

گفت اصلاً مهم نیست. فقط اینو بذار کنار.

 

در بین همین گفتگو بودیم که ناگهان سر و کله یک بانوی باوقار و صالحه و ماجده پیدا شد.

استیو معرفی کرد: ایشون خانوم حورالعین بهشتی هستن!

 

سلام کردم. جواب نداد

گفتم: استیو جون ببخشید ها ولی گویا ایشون یا ادب ندارن یا اینکه لال تشریف دارن.

گفت: اولا زبون تو رو نمیفهمه. ثانیا نمی تونه با تو ارتباط بگیره چون باید حتماً مُرده باشی!

گفتم پس تو چطور تونستی با من ارتباط بگیری؟

گفت: مرد حسابی. اونقدر رفتم پیش حضرت حق عجز و لابه و ناله و مویه و التماس کردم و گفتم که یک جونور از خدا بیخبر در سال2017 با در دست گرفتن تری جی اس داره آبرو و اعتبار و شرف و حیثیت منو در بین مردم جهان خاکی می بره که شخصاً دستور داد بیام به خوابت!

.

گفتم OK و مشغول برانداز کردن حوری خانوم شدم. از بالا تا پایین و از پایین تا بالا.

ناگهان استیو گفت: هوووووووو! به چی نیگا میکنی؟

گفتم: استیو مطمئنی این حوری بهشتیه؟ آخه اینجوری نیستن اینا

گفت مگه تو دیدی؟

گفتم: ندیدم. ولی شنیدم قدشون خیلی بلنده. اما الان دارم می بینم که قد و قواره این حوری اندازه من و توئه.

و یواش در گوشش گفتم: باورکن بهت انداختنش استیو !

استیو کمی فکر کرد و گفت از کی شنیدی؟

گفتم: عرضم به حضور آقای خودم که شما باشی، راستش ما بزرگی داشتیم به نام سعدی شیرازی که در جایی نوشته:

 

    شخصی بالای منبر گفت ایهالناس. من به شما دعایی یاد میدم که اگه اونو بخونین، خداوند متعال در اون دنیا به شما حوری ای خواهد داد که سرش در مشرق زمین و پایش در مغرب زمین باشد. یکی بلند شد و گفت حاجی دعاتو واسه خودت نگه دار که من اصلا از این حوری ها نمیخوام. گفت چرا؟ گفت آن حوری که سرش پیش من باشه ولی در شیراز و بغداد ترتیبشو بدن به چه دردم میخوره؟!!

 .

رنگ استیو پرید. کمی مکث کرد و گفت: خیلی بی ادبی سعید!

گفتم: بی ادب چیه؟ من فقط نقل قول کردم. تازه با ادبانه هم ترجمه کردم. خود سعدی که خیلی بدتر از این نوشته!

گفت: حالا این آقای سعدی کی هست؟

گفتم: شاعر و بزرگ ادب ایران

با چشمانی گشاد گفت: بزرگ ادبتون این بوده؟!! پس بگو به خاطر همینه که نسل شما اینقدر با ادب تشریف دارن! وقتی بزرگِ ادبتون سعدی باشه بهتر از این درنمیاین دیگه. همه دنیا می شناستون از هنرمندیهایی که در پیج این و اون انجام دادین.

گفتم: ببین به کشورم توهین نکن که بهم برمیخوره ها! منم به امریکا فحش میدم.

گفت: بده ببینم.

گفتم: آمریکای پدرسگ!

گفت این چه فحشی بود؟

گفتم: راستش به قول ابراهیم رها 40 ساله داریم به امریکا فحش میدیم و خواستم تنوعی بشه و فحش تکراری ندم. همین

استیو گفت: فعلا بیا این بحثو بذاریم کنار. داره صبح میشه. بابای اینم (یعنی حوری خانوم) ممکنه نگران بشه که دخترش شب کجا بوده! من برم اینو برسونم خونه شون فردا دوباره میام.

یادت باشه تا فردا باید گوشی رو خریده باشی ها.

 .

***************

از خواب پریدم.  احساس کردم این خواب، خیلی واقعیه و بهتره بهش عمل کنم! بنابراین در کمال شگفتی و ناباوری به اطرافیان اعلام کردم که قصد دارم گوشیمو عوض کنم.

دوباره گوسفندی بود که به قربانگاه فرستاده شد و پرچم و بنرهایی بود که اعلام میکرد فلانی قصد خرید گوشی داره. حتی چند تا از همسایه ها شربت توزیع کردن و یک گروه از هنرمندان و خوانندگان محلی هم چند شب در کوچه مون برنامه های شاد و آموزنده اجرا کردن.

 .

به برادرم گفتم یک گوشی ایرانی بخر برام. چون کار سنگینی با گوشیم انجام نمیدم. یه GLX هم کارمو راه میندازه.

اما ایشون به اتفاق همسرم این بار گفتن که دیگه به حرفای احمقانه ت گوش نمی کنیم! بعد یک عمر روزه داری نمیذاریم با .... افطار کنی! یا یک گوشی آدمیزادی(!) انتخاب میکنی یا خودمون میریم می خریم.

حتی یکی دو ساعت هم دراین مورد بحث کردیم ولی درنهایت برنده میدون اونها بودن و تصمیم نهایی بر این قرار گرفت که بنده ظرف یکی دو روز برم تحقیق کنم و گوشی های مختلف رو ببینم و یک مدل غیر ایرانی (به قول خودشون آدمیزادی) انتخاب کنم.

 .

و چنین شد که بالاجبار و ناخواسته وارد بازی "انتخاب گوشی" شده و دغدغه جدیدی به دغدغه های روزمره م اضافه شد.

 .

برای اولین بار در عمرم به بازارچه موبایل شهرمون رفتم. داشتم ویترین ها رو نگاه میکردم که بعضی فروشنده ها میومدن بیرون و میگفتن: جناب در خدمتیم!

و چون همیشه از این حرکت بیزار بوده و هستم، باعث میشد که اون مغازه رو کلاً بی خیال بشم.

.

با یکسری حرکت های احمقانه در فروش (از جمله همین نحوه کشوندن مشتری به داخل فروشگاه) اساساً مشکل دارم. فروشنده ای که این کارو بکنه کلًا از چشمم میفته و حتی میرم چند خیابون اونورتر تا به فروشگاههای دیگه سرکشی کنم.

مورد دومی که باعث میشه از اون فروشنده بیزار بشم اینه که ببینم با کارهایی مثل شُل فروشی و زیرفروشی (یعنی نامردی محض) قصد داره ناتوانی خودشو در مهارت فروش جبران کنه.

 .

توی بازار چرخ می زدم. تنوع گوشی ها به طرز عجیبی بالا بود و از طرفی تا اون روز هیچوقت به انتخاب و خرید گوشی فکر نکرده بودم. مثل بچه ای که برای اولین بار میره بازار برای خرید و نمی تونه تصمیم بگیره. چون تا قبل از این مامانش براش خرید میکرده (نقش مامان در این پلان رو همونطور که عرض کردم برادرم به عهده داشت)

خلاصه اینکه انتخاب خیلی سخت بود.

.

یاد صحبت های دکتر بری شوارتز در کتاب معروف  "دشواری انتخاب" افتادم (با ترجمه و کوشش ارزشمند محمدرضا شعبانعلی عزیز)

مخصوصاً قسمت اولش که گفته بود یک روز رفتم بازار شلوار جین بخرم اما هنگ کرده برگشتم. درواقع دکتر شوارتز قصد داشت فقط یک شلوار جین معمولی بخره. همین

[هرچند شخصاً فکر میکنم آخرش هم نتونست بخره. چون همه دیدیم که در یکی از سخنرانی هاش با شورت (ببخشید شلوارک)  واسه خلق الله سخنرانی میکنه!]

 .

منم فقط می خواستم یک گوشی بخرم که کارمو راه بندازه. همین.

ولی به عنوان یک فرد بی اطلاع، مدام پاسکاری میشدم بین فروشندگانی که بر اساس پروموشن های شرکت های مختلف، مدلهای خودشونو تجویز می کردن.

[ آخه عزیزان من. ناسلامتی خودمون پیر این بازی ها هستیم. اگه مَردین بیاین تو بازار لوازم خونگی اونوقت ببینم چند مرده حلاجین!]

 بگذریم

 ..

بنابراین اینجا نیاز به فیلتری داشتم که بتونم سریعاً گزینه های مختلف رو بذارم کنار و روی چند انتخاب محدود کار کنم.

.

اجازه میخوام کمی به گذشته برگردم. به دوران کودکی و عارضه ای که شدیداً در ذهنم پررنگ بود و اسمشو نمیدونستم (که البته امروز همه اون اصطلاح رو بلدیم)

از بچگی، با دیدن ماشین های مختلف توی کوچه و خیابون، تجسم انسان های زنده ای در قالب شخصیت های گوناگون برام تداعی میشد و یادمه که پژوهای 504 قدیمی (به قول یکی از دوستان هموبلاگی: پژو آخوندی) یکی از معروفترینشون بود.

 .

پژو 504 تناقض عجیبی داشت. نمای جلو و طراحی چراغ های جلو طوری بود که انگار با یک آدم عصبانی و خشن روبرو هستم که اخم شدیدی کرده ولی در نمای پشت، مظلومیت عجیبی رو حس میکردم که دلم براش کباب میشد. 

.

تویوتا کارینا با دو چراغ دایره ای معروفش برام تداعی کنندۀ یک بچه خوب و درس خون مدرسه ای بود که همیشه 20 می گیره و خیلی هم پاستوریزه ست.

 .

BMW همیشه برام آقای جوانی بود که خیلی باهوشه (و نه الزاماً درسخون) ولی خب چندان پاستوریزه نیست و شیطنت هایی انجام میده.

.

بنز های اون زمان (مخصوصاً با اون چراغ های خربزه ای شکل) برام تداعی کننده حاج آقاهایی بودن با یک متر شکم که داشتن میرفتن حجره شون تو بازار (یا در حال برگشتن بودن)

 .

کادیلاک رو به نوعی سالار ماشینهای دیگه می دیدم که همه بهش احترام میذارن و انگار مواظب بقیه است و راهنماییشون میکنه.

.

 امروز همه می دونیم که اینها نمایانگر پدیده ای به نام آنتروپومورفیسم در ذهن افراد بوده و یکی از موفقیت برندهای مطرح جهانی هم پررنگ کردن همین پارامتر در ذهن مصرف کننده است.

 .

کجا بودم؟

آهان

داشتم عرض می کردم که برای راحتی در انتخاب باید به فیلتر کردن تعدد گزینه ها فکر میکردم. اما فیلتر کردن بر اساس چه چیزی؟

.

همه برندهای موجود در بازار گوشی های همراه از دیدگاه خودم:

شناخته شده، دارای اعتبار بالا، با کیفیت و قابل احترام بودن.

به عبارت دیگه دو عامل برندآگاهی و احترام برند رو در مورد همه شون داشتم و باید اصل موضوع رو در چیز دیگه ای تعریف میکردم. چیزی که بتونه مشکل منو حل کنه و ارتباطم رو با اون برند به خوبی برقرار کنه.

یه جورایی مثل ازدواج! ممکنه 10 گزینه برای انتخاب شریک زندگی داشته باشیم که همگی دارای بالاترین پارامترهای جامعه پسند امروز باشن اما فقط می تونیم با یکیشون ارتباط بگیریم.

(البته انشاالله که فقط با یکیشون ارتباط بگیریم!)

یعنی در اینجا عنصر ارتباط (Relevance) برند برام پررنگ تر میشه و به صورت غیرمستقیم باید به دنبال تمایز خاصی بین این همه برند با کیفیت و دارای احترام باشم.

سوال مهم در اینجا این بود که من از یک گوشی چه چیزی می خواستم؟

بازی که نمیکنم.

کارهای سنگین و خاصی که انجام نمیدم.

فیلم که نگاه نمیکنم.

دغدغه کیفیت بالای عکاسی هم ندارم.

(اصلاً چرا گوشی بخرم پس؟!)

.

بنابراین هیچ نیازی نبود که وارد بازی برتری فنی این گوشی بر اون یکی بشم.

همه گوشی ها نیازهای منو برطرف میکردن. یک میان رده عادی هم برام کافی بود. پس فقط یک گزینه برام باقی می موند:

طراحی ظاهری

و اینکه بعد از یک عمر، حداقل بخاطر حرف دیگران، گوشی ای بخرم که بقول اونها کلاس داشته باشه!

خب در اینجا بحث آنتروپومورفیسم هم تا حد زیادی به کمک میاد:

اگه فرض رو بر این موضوع قرار بدم که در راستای طراحی ظاهری، من به دنبال گوشی ای باشم با این مشخصات:

.

جنسیت مرد

سن و سال تقریبا بالا و جا افتاده

کمی موی جوگندمی

متین و باوقار

نه چندان فراگیر که دست همه کس باشه

.

پس کارم خیلی راحت میشه و واقعاً هم شد!

چون در همون وهله اول دو برند الجی (که همیشه خانم می بینمش!) و سامسونگ (به علت فراگیر بودنش) از دور انتخابم حذف شد. به همین سادگی

.

 با توجه به اینکه اکثر عزیزان و مخاطبین این وبلاگ، از همکاران و دست اندرکاران مرتبط با حوزه های بازار و مارکتینگ و برندینگ و این چیزها نیستند باید عرض کنم که همچنان به عهد خودم از ابتدای تاسیس وبلاگ متعهدم و اینجا هیچ بحث تخصصی نداریم و اضافه می کنم که شخصاً در حوزه لوازم خانگی برای دو برند ال جی و سامسونگ احترام بسیار بالایی قائل هستم.

.

رسیدم به تازه وارد جمع. تازه واردی که معتقدم باید برای مدیران این برند کلاه از سر برداشت که اینچنین زیبا بازار رو تسخیر کردن: هواوی

علیرغم طرح های زیبا و فوق العاده ای که داشت و اینکه ایمان دارم در آینده نزدیک بازیگر اصلی عرصه گوشی های همراه دنیا خواهد شد (الانشم خیلی به این جایگاه نزدیکه) اما به نوعی در ذهنم یادآوری خانم جوانی را میکرد با کلی آرایش، که بعد از خروج از حموم، داستانش بکلی عوض میشه!

 .

درنهایت جستجو برای پیدا کردن یک موجود خاص و نسبتاً کمیاب، منو رسوند به آقای جنتلمن!

بلک بری

 .

فروشنده هم کلی در مورد اینکه این گوشی های بلک بری عالی هستن و اطلاعاتتون محفوظ می مونه و همون شایعات همیشگی که از رئیس جمهور امریکا تا رانندۀ پیشنماز مسجد محلۀ ما (یعنی افراد مهم و تعیین کننده سرنوشت سیاسی!) همه بلک بری دستشون می گیرن سخن ها گفت.

به عبارت دیگه بر اساس عامل "امینت ذهنی خریدار نسبت به محفوظ بودن اطلاعات شخصی" سعی بر فروش جنسش داشت.

 .

در جوابش گفتم: ولی من نه رئیس جمهورم و نه آدم مهم. هیچ چیز خاصی هم در گوشیم ندارم و اگه گوشیم دزدیده بشه، دزد گرامی به تنها چیزی که دست پیدا میکنه احتمالاً فقط لیست مخاطبینه و نه بیشتر. نه عکس توی گوشیم نگه میدارم. نه با گوشیم میرم تلگرام و نه حتی سیستم ایمیل گوشیمو فعال کردم. حالا بذار بدزدن. حتی برای گوشیم قفل هم نذاشتم!

و البته نیازی نبود که بخوام براش تشریح کنم که برای چه منظوری به سمت بلک بری (مدل پریو) اومدم.

 .

خلاصه اینکه تصمیممو گرفته بودم و همون شب در مورد بلک بری با علمای فن (شامل اخوی و دوستش) مشورت کردم که همگی یکصدا رای منو زدن که بابا جان این گوشی اگه خراب بشه گارانتی نداره و از این حرفا

بهشون گفتم حالا مگه اونایی که گارانتی دارن چه شاخ غولی میشکنن؟

نظر این دو بزرگوار روی یکی دو مدل سامسونگ بود که بهشون گفتم اصلا حرف سامسونگ رو نزنین.

ضمن اینکه همون روز متوجه شده بودم که از نظر طراحی ظاهری، گوشی های مستطیلی بدون انحنای لبه  رو بیشتر از بقیه ترجیح میدم.

شب آرام آرام از راه رسید و با ذهنیت بلک بری priv به خواب رفتم...

 .

 « شب دوم »

 .

استیو این بار تنها اومد.

پرسیدم حوری خانوم کجاست؟

گفت با هم قهر کردیم!

پرسیدم چرا؟

گفت: امروز چند ساعتی گم شده بود. وقتی اومد کلّی سوال پیچش کردم که هیچی بروز نداد که کجا بوده ولی من فکر میکنم رفته طرفای شیراز و بغداد!

 گفتم استیو جون بی خیال. گیر دادیا. اصلاً من غلط کردم یک داستان برات گفتم. شیراز و بغداد کجا بود باباجان؟ این یک اصطلاحی بود که قدیما به جای شرق و غرب عالم استفاده می کردن. حال ول کن و غیرتی نشو. میخوای بیام وساطت کنم آشتی تون بدم؟ بگم اصلا اشتباه از من بوده که به تو اطلاعات غلط دادم؟

گفت نه ولش کن. راستی برای گوشی چیکار کردی؟

گفتم: نظرم روی بلک بریه.

یهو داغ کرد!

گفت تو آیفون رو میذاری کنار، بلک بری میخری الاغ؟ نبینم این کارو بکنی که خودم بیچاره ت میکنم!

اونجا بود که فهمیدم به تنها برندی که حساسه بلک بریه.

گفتم آخه بقیه برندها نظرمو جلب نکرد. فقط از طراحی خاص این آقای جنتلمن خوشم اومد.

با حرص و کمی تمسخر پرسید: اسمم که گذاشتی براش! حالا میشه بفرمایید واسه آیفون چه اسمی گذاشتی؟

گفتم: راستش استیو جون. ببخشیدها روم به دیوار. ولی اونقدر این سیب گاز زده رو در دست این و اون دیدم که کلا ر...ده شده به کلاس و ابهتش(!) و ترجیح میدم اسمی براش نذارم.

فکر میکردم الان دوباره داغ میکنه و آماده بودم که گارد بگیرم ولی در کمال تعجب گفت:

اینو که قبول دارم. راست میگی. از این بالا دارم می بینم که دختربچه و پسربچه های 10 ساله هم کمتر از آیفون نمیخوان! حیف اونهمه خون دل. راستی سعید. تو دنبال چی هستی؟

گفتم خب معلومه. دنبال گوشی! تازه اونم تو گیر دادی. وگرنه من که داشتم زندگیمو میکردم و شب ها به جای همنشینی با توی نرّه خر، داشتم خواب جزایر قناری و سواحل هاوایی رو میدیدم!

گفت: نه. منظورم اینه که چه پارامترهایی در انتخاب گوشی برات مهمه؟

گفتم: راستش به این نتیجه رسیدم که تنها پارامتر مهم برای من فقط می تونه طراحی گوشی باشه. یک طراحی سنگین و متین و باوقار و نه چیز دیگه. من نه بازی می کنم نه شبکه اجتماعی میرم و نه کارهای تخصصی خاصی انجام میدم و نه با گوشی فیلم نگاه میکنم که قرار باشه دنبال سخت افزار و مشخصات فنی بالا باشم. کارهای روزمره ام با یک میان رده هم انجام میشه.

گفت: متوجه شدم. به نظرم از فردا برو دنبال آقای خاص بگرد!

گفتم: آقای خاص دیگه کیه؟

گفت: احتمال میدم همونی باشه که تو دنبالشی. طراحی خاص که از دور امضای خودشو داره. مستطیلی بدون انحناء و به قول خودت ریشه دار و متین: سونی!

ضمناً من دیگه باید برم. معلوم نیست این جونورکجاست. شیرازه یا بغداد؟!

(فکر می کنم خیلی غیرتی شده بود)

.

***************

از خواب بیدار شدم. کمی فکر کردم و دیدم مثل اینکه خدابیامرز راست میگفت. سونی همه مشخصاتی که در بالا گفتم رو یکجا داره. یک آقای موقر و میانسال و جا افتاده با موهای جوگندمی که دست هرکسی(!) هم نیست.

البته یک مشکل اساسی وجود داشت:

در شهر ما نمایندگی رسمی سونی وجود نداره و اکثر فروشندگان هم تمایلی به فروش این کالا ندارن. احتمالاً به دلیل حاشیه سود پایینش.

به چند فروشگاه سرکشی کردم. متاسفانه حتی فروشندگانی که سونی پشت ویترینشون بود بازهم تمایل به فروختن هواوی و سامسونگ داشتن.

حتی از سونی بد هم میگفتن. اینکه هرکی خریده پشیمون شده! و از این جملات کودکانه

.

احساس کردم باید برم اطلاعات درست رو از جای دیگه بگیرم. بنابراین رفتم سراغ علامه گوگل و بعد از چند سایت ارزشمند مثل دیجی کالا و زومیت و امثالهم که اطلاعات مفیدی داشتن، هدایت شدم به یک سایت عجیب و غریب که چند ساعتی توش بودم و نهایت حُسن استفاده رو بردم!

به قول سهراب که میگفت: چیزها دیدم روی زمین...

چیزهایی دیدم که ...

به بخشی از اونها توجه فرمایید:

 

اولی نوشته بود سونی گوشی خوبیه. اصلا خداست...

بعد، یکی دیگه اومد و کلّی حرفای تخصصی نوشت و مثلا ثابت کرد که سامسونگ بهتره...

اون یکی گفت داداچ همه اشتباه میزنین. اچ تی سی دستتون نگرفتین تاحالا...

یهو یگی دیگه پرید وسط و نوشت: شما تابحال آیفون دستتون نگرفتین بدبختای دهاتی که اینقدر زر زر می کنین!

قبلیه هم نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت : داداچ اونی که دستت گرفت (بووووووووق) من بوده نه آیفون!

خلاصه خر تو خر شد و کل کافه بهم ریخت

یکی گفت خاک تو سرتون که ادب ندارین...

یکی دیگه نوشت: مگه اینجا چاله میدونه؟ اگه خونواده تو توی چاله میدون بزرگ شدن ولی ما احترام داریم...

قبلیه دوباره برگشت و گفت: خفه شو مادربووووووووووووووق (این یکی بوق تریلی بود البته!)

.

درنهایت با اینکه از این سایت اطلاعات بدردبخوری در مورد مشخصات گوشی نصیبم نشد اما چیزهای دیگری دستگیرم شد. اینکه... (بگذریم)

یک مدل از گوشی های سونی اکسپریا رو انتخاب کردم و به کسانی که بی صبرانه منتظر شنیدن "بعله" معروف بودن اعلام کردم که تصمیم نهایی گرفته شد. و دوباره رقص و پایکوبی و جشن و قربانی کردن گوسفند و ادامه داستان.

.

« شب سوم »

 

منظر استیو بودم. نیومد. مجبور شدم توی اون فضا برم جلو تا رسیدم به رودخونه زیبایی و دیدم استیو و حوری اونجا هستن.

استیو داشت یه گُل زیبا میداد به حوری و خلاصه یکسری صحنه های نزدیک به 18+

خوشحال شدم که باهم آشتی کردن.

یک اهن و یالله گفتم و رفتم جلو. خودشونو جمع و جور کردن.

.

گفتم مبارکه استیو مثل اینکه سوءتفاهم برطرف شد.

با خوشحالی گفت: آره دیگه. دیروز بعد رفتن تو، کلّی باهم حرف زدیم و قسم خورد که نه شیراز رو میشناسه و نه حتی اسم بغداد به گوشش رسیده.

ازش پرسیدم: راستی این بانوی صالحه و عفیفه که نه شیراز رفته و نه بغداد، چند سالشونه؟

گفت: دوازده هزار و هفتصد سال.

گفتم ولی خیلی خوب مونده ها. خداوکیلی بهش نمیخوره بیشتر از هشت هزار و پونصد و هشتاد و پنج سال داشته باشه.

یهو پرید یقه مو گرفت(!) و گفت: منظورت از این حرف چی بود؟!

ــ کدوم حرف استیو جون؟ ول کن یقه رو

ــ نه تو منظوری داشتی که عمدا گفتی 8585 سال!!!!! من ذات خراب شما ایرانی ها رو می شناسم. این عدد خاص رو شماها برای مسائل خاک بر سری استفاده می کنین!

یقه مو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ببین احترام خودتو نگه دار. من بی منظور گفتم. ضمناً آخرین بارت باشه به ایرانی فحش میدی. یادت هم باشه هیچوقت یک ایرانی رو تهدید نکن!

گفت: اگه بکنم مثلا میخوای چیکار کنی؟

سریع گفتم: آمریکای پدرسگ! (و چند قدم فرار رو به عقب انجام دادم)

.

دوباره دست به یقه شدیم و چند تا فحش دیگه هم بینمون رد و بدل شد تا اینکه حوری خانوم اومد جدامون کرد. خدا رو شکر کردم که قد و قواره حوری اندازه خودمونه. اگه قرار بود اندازه ش اونی باشه که سعدی گفت، چطور میخواست جدامون کنه؟!

باری

بعد از آشتی به استیو گفتم: با آقای خاص به توافق رسیدم و فردا یه مدل برمیدارم.

پرسید: سونی؟

گفتم آره دیگه. راستش تنها برندی بود که باهاش حال کردم. هرچند هنوز هم یه خورده بلک بری روی دلم مونده!

ترجیح داد بخش دوم حرفمو نشنیده بگیره و گفت: سونی از برندهای مورد علاقه منم بود خیلی دوستش داشتم. هرچند رتبه جهانیش دیگه مثل سابق نیست. اما برای امثال ما قدیمیها همچنان اعتبار و وجهه خاصی داره.

گفتم: راستی شنیدم یک برند دیگه هم بوده که خیلی بهش علاقمندبودی: MIELE

گفت: آره. میله آلمان واقعاً خاص بود. یادش بخیر. من که مُردم ولی لباسشوییش هنوز توی خونه مون داره کار میکنه.

و ادامه داد: راستی تونستی راحت و بدون مشکل به این نتیجه برسی که سونی آخرین انتخابته؟

جریان دعواها و درگیری های لفظی در اون سایتها رو براش گفتم.

سری تکون داد و به افق خیره شد.

پرسیدم چی شد؟ چرا رفتی تو فکر؟

گفت: یاد حرفای شهریار افتادم.

گفتم: منظورت شاعر معروف تبریزه؟

گفت: نه بابا. دکتر شهریار شفیعی، مرد اول برندینگ کشور خودتون.

گفتم: عه! مگه تو هم می شناسیش؟

گفت: هم می شناسم و هم بسیار براش احترام قائلم. راستش دارم فکر میکنم به اینکه دکتر شفیعی در جایی گفت که:

.

ببینین اونوری ها چیکار کردن که کالاشون (گوشی آیفون) با اینکه به صورت قاچاق میاد ایران و هیچ گارانتی جوابگویی هم در ایران نداره و حتی نمیدونیم از کجا اومده، اما طوری برندسازی کردن که وقتی اسم آیفون میاد و بهش میگن بالای چشمت نوعی ابرو وجود داره، رگ گردن مردم میزنه بالا و حاضرن به پاش دعوای ناموسی بکنن.

 .

گفتم: خب تو که باید حداقل خوشحال باشی که از اونور دنیا اینطوری گند زدی به فرهنگ انتقاد و گفتگو در کشور ما!

گفت: هعی بابا. الان دیگه چه فایده ای داره. این چیزا وقتی زنده بودم به دردم میخورد نه الان.

.

یهو به خودش اومد دید حوری خانوم نیست. دوباره رگ های گردنش برافراشته شد. دوتای دنبالش گشتیم دیدیم اونطرف تر کنار رودخونه نشسته و قلاب انداخته و ماهیگیری میکنه!

ترجیح دادم تنهاشون بذارم. از استیو خداحافظی کردم و بیدار شدم.

.

***************

 

گوشیمو قبل از ظهر آوردن. هنوز هم نفهمیدم کی پولشو داد! هربار پرسیدم گفتن کادوئه.

چند ماهی هست که دارمش

یک همراه با وقار، یک یار شیک و جذاب!

علیرغم اینکه زمان زیادی رو با گوشی موبایل حروم نمی کنم (فقط در ساعات کاری) با این حال روز به روز بیشتر به این پیرمرد سالخورده که مدتهاست از مقام های نزدیک قهرمانی به میانه های جدول برترین برندهای دنیا سقوط کرده علاقمند میشم.

نصف برنامه هاشو پاک کردم. همچنین بازی ها رو

همکارم چند تا اپلیکیشن مختلف روش گذاشت از جمله اینستاگرام که سریع حذفش کردم.

ترجیح دادم همونطور که از اول اینستا نداشتم بعد از این هم نداشته باشم.

اما:

3GS همچنان روی میز کارم حضور داره و یادگاریست از دوران عشق پاکی که با هم داشتیم!

یادگاری از استیو عزیز

مردی که نامش تا ابد جاودانه خواهد بود.

.

« شب آخر »

 

استیو اومد و گفت: سعید خیلی خوشحال شدم ازآشناییت. احتمالا دیگه نمی بینمت اما منتظرم اگه اومدی اینجا(!) با همدیگه یه کسب و کاری راه بندازیم.

گفتم: منم خوشحالم از اینکه دیدمت. جالبه بدونی در بین تمامی بزرگان معاصر یکی از افرادی که شخصاً براش احترام قائل بودم و هستم، تو بودی استیو.

همدیگه رو بوسیدیم و گفتم: راستی حوری کجاست؟

استیو گفت: نمیدونم. همین دورووراست.

گفتم: از شک کردن بی مورد دست برداشتی یا نه؟

گفت: آره. مشکلمون کلاً حل شد و با هم حرف زدیم. حتی پیش یه روانشناس حرفه ای هم رفتیم که اون دنیا رفته بود زیر تریلی و اینجا کسب و کاری راه انداخته و مشکل انسانها و حوری ها رو حل میکنه. بهرحال نمیشه زندگی رو با شک و تردید ادامه داد.

گفتم آفرین. خیلی خوشحالم که اینو می شنوم. بهش سلام برسون. مواظب خودت باش.

اشک توی چشماش حلقه زد و گفت: منتظرتم سعید! زودتر بیا !!

:-(

 خداحافظی کردم و خواستم بیدار شم که ناگهان گفت:

سعید!

 ــ جانم استیو

کمی فکر کرد و گفت: هیچی. برو

گفتم: نه مثل اینکه یه چیزی میخواستی بگی

گفت: ولش کن مهم نیست.

گفتم: این آخرین دیدارمونه. نذار چیزی تو دلت بمونه. بگو عزیزم

سرشو انداخت پایین و گفت:

فاصله شیراز تا بغداد چقدره؟!

۹۶/۰۹/۲۴
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.