دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

چگونه شبکه های اجتماعی را ترک کردم

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ق.ظ

پ.ن) این پست نزدیک به سه هزار و پانصد کلمه بوده و اطمینان کامل میدم که با نخوندنش هیچ چیز از دست نخواهید داد (مثل بقیه پست های این وبلاگ)

.

به احترام بیش از دوسال و چند ماه که از ترک کامل و بدون بازگشت اینجانب از شبکه های اجتماعی گذشته احساس میکنم می تونم این اجازه رو به خودم بدم که چند خطی در موردش بنویسم.

مثل همیشه قرار نیست شعار بدم و جملات زیبا و انگیزشی بکار ببرم و از عبارت نخ نمای چاقوی دو لبه برای شبکه های اجتماعی استفاده کنم و در مورد بد بودن یا خوب بودنش نظر بدم (فکر میکنم هنوز به اون درجه از پیری و جمود مغزی نرسیده باشم) و خدای نکرده روم به دیوار زبونم لال چیزی از جنس راهکار برای مخاطبینم (که همگی از خود بنده داناتر و عاقل تر و فهمیده تر هستن) داشته باشم.

بلکه این پست هم مثل اکثر نوشته های وبلاگ بر پایه تجربه شخصی بوده و به حکم تجربه بودنش این امکان رو داره که برای یک نفر دیگه هم به درد نخوره و حتی از نظر علمی کاملاً غلط باشه.

.

بعضی رفتارها در زندگی ما هست که یه جورایی نقش غار تنهایی و پناهگاه ما رو برعهده داره و بعضاً (تاکید میکنم بعضی هاشون) ممکنه مغایر با تعاریف مربوط به هنجارهای فرهنگی و ارزشی و عرفی و قانونی و مذهبی بوده و ترجیح بدیم چندان علنی برگزارش نکنیم!

.

مثل کسی که در زمان ناراحتی و غم و اندوه و تنهایی، به الکل پناه میبره و به حکم جبر جغرافیایی، اگه اون طرف دنیا متولد شده باشه با گردنی افراشته میره بار و یکی دو پیک زهرماری میزنه و شنگول میشه ولی اگه این طرف دنیا پا به زندگی گذاشته باشه احتمالا میره در کنج پستو و چهار لیتری ع.ر.ق سگی رو میره بالا و احتمالاً بعدش انگشتی به زمین میکشه و به زبونش میذاره و با گذروندن جمله معروف مزۀ لوطی خاکه(!) در ذهنش، خودشو تسلّی میده (و البته تا خود صبح هم بالا میاره!)

معمولاً در گفتار عامیانه و خودمونی، این رفتارها رو به اسم خلاف اون شخص می شناسیم.

.

احتمالاً داستان معروف زیر رو شنیدین که یه بابایی رفت دکتر و گفت:

 

آقای دکتر. یه نسخه ای، معجونی چیزی بدین که 120 سال عمر کنم.

  .

دکتر پرسید: اهل دود و دم هستی؟ گفت نه آقای دکتر. ابداً

دکتر گفت: یعنی حتی سیگارم نمیکشی؟ گفت نه. خدا نکنه

  .

دکتر مجدداً سوال کرد اهل آبکی و شنگولی جات چی؟ گفت: خدا مرگم بده. این چه حرفیه؟

دکتر گفت یعنی حتی ماءالشعیر هم نمیخوری؟ گفت: نه آقای دکتر

 .

دکتر این بار یواشکی پرسید: اهل لایی کشیدن هستی؟! گفت نه آقای دکتر این حرفا رو نزنین تو رو خدا.

دکتر گفت: یعنی حتی یه دوست دخترم نداری؟ گفت نه

 .

دکتر گفت: خب برو بمیر مرتیکۀ حیف نون! 120 سال عمر با عزت میخوای که چه خاکی به سرت بریزی؟!

خدا رحمتش کنه دوست عزیزی که سالها قبل این داستانو برام تعریف کرد و نتیجه اخلاقی خاصی ازش گرفت.

اعتقاد داشت که هر کسی توی زندگیش حداقل یک خلاف پنهان داره و اگه دیدی انکار کرد مطمئن باش دروغ میگه!

(البته این مرحوم ذاتاً شخصیتی جدی و بی تعارف داشت!)

.

یادمه اون موقع خیلی بهم برخورد و حتی در برابر این حرف جبهه گرفتم.

شاید به این دلیل که در ذهنم افراد دارای خلاف (مخصوصاً خلاف پنهان) رو در پوشش یک فرد معتاد به مواد مخدر یا عرق خور یا خانوم باز تداعی میکردم و همچنین عبارت معروف "در خلوت آن کار دگر" حضرت حافظ به ذهنم رسید و فکر میکردم نه تنها خودم در این موارد پاستوریزه هستم بلکه بسیاری از مردان دیگر اطرافم مثل پدر و امثالهم، از قاعده مستثنی هستن.

البته این خدابیامرز در پاسخ به جبهه گیری کودکانه من، پاسخ دندون شکنی داد و گفت:

مگه خودت مثل اسب سیگار نمی کشی؟ خب این خلاف توئه!

.

امروز که با دید بازتری به اطرافم نگاه می کنم مصداق های این خلاف رو در زندگی افراد می بینم.

هرچند لازم میدونم قبل از ورود به بحث به این دلیل که واژۀ خلاف، ذاتاً بار معنایی منفی با خودش حمل میکنه، این اعتقاد دوست مرحومم رو اندکی تعدیل کرده و در راستای تنویر ذهن دوستان و اینکه خدای نکرده همین اول کار به علت اشاعه فساد و فحشا و منکر و براندازی و امثالهم وبلاگم ف.ی.ل.ت.ر نشه چند مثال بزنم:

.

آقای دکتر داروسازی از دوستان، علاقه عجیبی به کوهنوردی داره. شکی نیست که اگر برنامۀ کوهنوردی این بزرگوار به صورت هفتگی یا نهایتاً روزی یکی دو ساعت باشه مشکلی نیست. خیلی هم خوب

اما این بنده خدا از زن و بچه و داروخونه و زندگیش میزنه و مثل بز کوهی، سرش رو میزنی بالای کوهه و تهش رو میزنی توی دره!

یک بار با اهل منزل دعوا کرد و برای رهایی از فشار این قضیه به پناهگاه و غار تنهایی خودش(یعنی کوه) پناه برد.

اما وسط زمستون توی یک متر برف. اونم تنها (کاری بسیار خطرناک)

و خدا رحم کرده بود که ماشینی رسید و از دست گلّه گرگ نجاتش داد!

البته ایشون به درجه ای از خودآگاهی رسیده که خودش هم اعتراف میکنه: خلاف من کوهنوردیه. حتی از خودش شنیدم که میگفت از ترس زنم جرات نمیکنم، وگرنه خیلی وقتها نصفه شبی هوس میکنم بزنم کوه و چند روز برنگردم (بین خودمون باشه. دارم یواش یواش شک میکنم که احتمالاً بالای اون کوه خبراییه!)

.

.

یکی به موسیقی علاقه داره. خیلی هم خوب.

اما یکی دیگه اونقدر خودش رو غرق در این موضوع میکنه (ضمن اینکه قرار نیست از این راه منبع درآمدی داشته باشه) و از زندگی و خانواده و همه چیزش میزنه در راستای این علاقه.

نمیدونم تابحال کارگر زحمتکشی رو دیدین که در فلان نقطه کشور شب و روز عرق بریزه و از شکم زن و بچه بزنه و ماهی چند بار خودشو برسونه تهران تا در کنسرت فلانی و بهمانی شرکت کنه؟ و به خاطر این موضوع چند بار هم از سر کار اخراج شده باشه؟!

.

و صدها مثال مشابه که قطعاً همه ما در زندگی و اطرافیان (و حتی خودمون) انواع و اقسامش رو دیدیم. از کسی که به طرز بیمارگونه و افراطی ورزش میکنه تا کسی که هر زمان دچار کمی تنش و استرس میشه یک کیلو شیرینی خامه ای میخوره!

.

شکی نیست که این پناهگاه و غار تنهایی که با عنوان خلاف ازش یاد کردیم، اگه از حدی بیشتر بشه و غیر قابل کنترل، می تونه ملبس به ردای نه چندان زیبای اعتیاد بشه و البته اگه قرار باشه که تعریف اعتیاد رو کامل تر کنیم باید بگیم: رفتارهای تکرار شونده ای که شخص به مضر بودنش آگاهه ولی قادر به کنترلش نیست.

حالا چرا زیر این عبارت خط کشیدم و بولدش کردم؟

اجازه بدین با یک مثال احمقانه اما تقریباً ملموس کمی داستان رو شفاف تر کنم:

دو نفر داعشی رو در نظر بگیرین که اگه روزی 10 سر انسان رو از تن جدا نکنن روزشون شب نمیشه!

یکیشون اعتراف میکنه که از این کار خسته شده اما نمی تونه ترکش کنه و میدونه که بیماری خطرناکی داره. این شخص رو میشه یک معتاد مثبت(!!) در نظر گرفت که میشه بهش کمک کرد یا حداقل اینکه روی درمانش سرمایه گذاری کرد.

اما اون یکی اعتقاد داره که اصلاً برای این کار خلق شده و داره خدمت ارزشمندی(!) در راستای تحکیم دین و اعتقاداتش میکنه. این شخص حتی لیاقت به کار بردن واژه معتاد (بی خیال مثبت و منفی!) رو هم نداره و بهتره بذاریم به ارزش آفرینی خودش ادامه بده و در نهایت هم در اون دنیا در بغل حورالعین بهشتی آروم بگیره.

مجدداً تاکید میکنم که قرار نیست اینجا بحث علمی داشته باشیم و این تعاریف برای روشن تر شدن موضوعه.

لذا در این نوشته هرکجا صحبت از اعتیاد شد منظورم مورد اوله (اعتیاد مثبت). یعنی کسی که به بد بودن این عمل معتقده ولی به راحتی قادر به ترک نیست.

 

***************

.

به نظر شما علت اصلی گرایش به یک خلاف یا افتادن در دام اعتیاد چیست؟

.

اگه دنبال پاسخ های علمی تکراری و نخ نما شده ای مثل محیط خانوادگی و فرهنگی و دوستان باب و ناباب و زغال مرغوب و جنس نامرغوب هستین، این شما و اینم صدها هزار محتوای مشابه (و کپی پیست) در محیط های مجازی و غیر مجازی. هرچند پاسخ به این سوال که آیا اینها تونستن کار مفیدی انجام بدن یا خیر رو هم ازش میگذرم و به عهده خود شما بزرگواران میذارم.

.

فکر میکنم پاسخ به سوال فوق راحت تر و ساده تر از اینه که قرار باشه بپیچونیمش. چون همۀ علت ها رو می تونیم در یک عامل خلاصه کنیم:

طرف دوست داره و ازش لذت می بره. همین!

(از قدیم ریاضیش میشده دودوتاچارتا)

.

از خودم مثال میزنم:

بنده 24 ساله که به صورت سنگین سیگار میکشم (مصداق بارز یک معتاد واقعی)

اما علیرغم مهیا بودن همه شرایط برای پیشرفت(!) این اعتیاد، مثل زندگی مستقل از 18 سالگی، حضور طولانی در محیط های گوناگون و نقاط مختلف این کشور (حتی جاهایی که اعتیاد به تریاک نه تنها مذموم نیست بلکه یک فرهنگ غالب بین مردمه) و همچنین افتخار همنشینی با دوستان بسیار ناباب (مخصوصاً دوران خدمت سربازی) پس چرا تریاکی نشدم؟! و از اون مهم تر چرا اصلاً وسوسه نشدم که یک بار امتحان کنم؟

.

آیا به نفس امّاره غلبه کردم؟! (صدای خنده حضار)

آیا تربیت خانوادگی در این مورد موثر بوده ؟ (باز هم صدای خنده حضار)

آیا... (بازهم...)

خیر. هیچکدوم.

.

بازهم دلیل، واضح تر از اونیه که قرار باشه بحث رو بپیچونم.

بنده از بوی سوختن توتون سیگار لذت می برم. طوریکه از دوران کودکی با استشمام بوی سیگار چهاردست و پا میرفتم سمت اون (البته الانم همینطورم) و عطر سیگار (این سرطان دوست داشتنی) رو با هیچ چیز عوض نمیکنم.

اما از بوی تریاک به حد مرگ متنفرم طوری که اگه همسایه تریاک بکشه من اینجا بالا میارم.

(باز هم ریاضیش میشه دودوتاچارتا)

.

علیرغم اینکه پدر بنده از ورزشکاران بنام دوران خود بوده و شدیداً از هر نوع دود متنفر هستن و خط قرمز ایشون دود و سیگار بوده و هست و به قول سعدی هر آنچه ایشان به سالی نکشیدند را بنده حقیر به روزی کشیدم!

(البته اصل این عبارت اونقدر بی ادبانه و زشته که نمیشه بهش اشاره کرد! اونهایی که باید میگرفتن، گرفتن. بهرحال سعدی بوده و استاد ادب!)

البته باید این رو اضافه کنم که تنها دو نفری که هرگز سیگار در دست بنده ندیده و نخواهند دید، پدر و مادرم هستن.

.

حالا با توجه به واقعیت فوق، اگر عالم و آدم و ملائک و انس و جن دست در دست یکدیگر دهند به مهر برای تریاکی کردن حقیر، آیا فایده ای داره؟

اجازه بدین برگردیم به آقای دکتر فوق الذکر

یک بار خواستم خلاف دکتر (کوهنوردی) رو با یکی از خلاف های شخصی خودم (ماهیگیری) جایگزین کنم.

بهش پیشنهاد کردم بریم ماهیگیری و به زور بردمش.

ولی چه فایده.

دُکی جون از دست زدن به کرم و همچنین بوی ماهی بشدت متنفر بود.

از این طرف بنده مثل س.گ از ارتفاع می ترسم طوریکه حتی پشت بوم خونه مون هم نمیرم.

حالا به نظر شما :

آیا آقای دکتر ماهیگیر میشه؟

یا بنده کوهنورد؟!

اگه فحش نمیدین باید عرض کنم که مقدمه قصه ما تموم شد(!) و بریم سر اصل مطلب

شکی نیست که معضل درگیری با شبکه های اجتماعی در زندگی امروز می تونه بدون هیچ تبصره و ماده ای در دایره اعتیادات قرار بگیره و صد البته قشر عظیمی از مصرف کنندگانش، قلباً تمایل به ترک این عادت دارن (و میشه در دایره معتادین مثبت طبقه بندی بشن!)

.

بنده هم درگیر این اعتیاد بودم. زندگیم خلاصه شده بود در گوشیم.

یک پام توی لاین بود یک پام توی فیس بوک.

پای دیگرم در وایبر و دیگری در تلگرام 

(فکر میکنم بهتون اثبات شد که در گروه چهارپایان قرار میگیرم)

البته اون موقع هنوز اینستاگرام پررنگ نشده بود.

.

عکس پروفایلم همیشه این بود!

شاید به این علت که هیچگاه نفهمیدم چرا ما انسانها مثل گربه ای که خودشو پف میکنه و موهاشو سیخ میکنه تا دشمن رو گول بزنه و خودش رو قوی تر جلوه بده، ما هم سعی می کنیم با روتوش و دست کاری عکس و زیباتر نشون دادن خود، دیگران رو گول بزنیم.

و در پاسخ به هرکسی که می پرسید این چیه؟

ترجیح میدادم چیزی در مورد اجدادمون یادآوری نکرده و فقط به این جمله بسنده کرده و بگم:

عکس جوونیامه!

تا اینکه یک روز آقای مدیرعامل گیر سه پیچ داد که احمق جان! اینقدر جلوی ملت کلاس میذاری و بعد که شماره تو میگیرن با دیدن عکس پروفایلت رم می کنن! دیدم راست میگه بنده خدا.

عکسو عوض کردم و عکس خودمو گذاشتم.

ولی متاسفانه دیگه هیچکس منو نمی شناخت!

.

البته تک و توک وبلاگ خوانی می کردم. ولی وبلاگ نویسی نمی کردم.

در یکی دو سایت تخصصی هم عضو بودم و هرازگاهی مطلب می نوشتم. ولی عمده افاضات و فرمایشات و آراء و نظریاتم در محیط لاین بود. بهرحال زمانی که پای شبکه های مجازی تلف میشد اونقدری بود که جا برای چیز دیگه ای باقی نذاره.

.

تا اینکه ورق برگشت.

فکر میکنم بهار یا تابستون 94 بود که تب تند موج سواری ملت عزیزمون در راستای تحریم خرید خودروهای ایرانی آغاز شد. ملت همیشه در صحنه، چشم ها رو بستن و دهان ها (و ایضا انگشت ها) رو بکار انداختن و همون محتواهای احمقانه ای که همه یادمونه تولید میشد.

مخصوصاً اون قسمت که جواب خون عزیزانمون در تصادفات جاده ای رو باید خودروسازان بدن!!

.

در همون ایام در یکی از گروه های تلگرام که تازه واردش شده بودم و اشتباهاً احساس میکردم افراد فرهیخته ای در اونجا هستن مطلبی نوشتم که بعدها کامل ترش کردم که در همین وبلاگ موجوده (اینجا)

این مطلب دست به دست گشت.

.

چقدر فحش شنیدم!

اونقدر که از خودم تا زن و بچه و هفت نسل مونث قبل و بعدم بیمه شدن!

شدم جیره خور دولت!

مفت خور!

آقا زاده! (و ایضاً حرومزاده!!)

و ...

شاید هم نفهمیده بودم که در این محیط ها علیرغم صحبت های زیبا و کلاس های ظاهری و عکس های ماورایی پروفایل، اما در بحث تفکر و فشار به مغز، به سان اجداد غارنشینمون، فقط تقسیم بندی خودی و غیرخودی وجود داشت و دیگر هیچ.

.

خیلی دردم اومد.

دردم اومد از اینکه اون زمان که اکثر همین فحش دهندگان عزیز، کیف مدرسه به پشت و لواشک در دست در کوچه و خیابون به فکر نوشتن مشق و دیکته شبشون بودن، بنده حقیر خطاب به یکی از مدیران خودروساز این کشور با شدیدترین لحن گفتم که اگه در این مملکت کاره ای بشم، اولین کارم این خواهد بود که تمام خودروسازی ها رو تعطیل میکنم و شما رو میفرستم برین گاو بچرونین!

(بنده از سالها قبل مخالف صددرصد وجود صنعت خودروسازی از بیس و پایه در این کشور بوده و هنوز هم هستم)

.

یادمه دوران بدی رو سپری کردم طوریکه چند روزی فعالیت هامو کم کردم. اما ترک نکردم.

چون هنوز اتفاق اصلی نیفتاده بود.

.

تا اینکه روزی مشغول مکاتبه و سوال و جواب با یکی از اساتید بزرگوار حوزه مدیریت کشور بودم. کسی که شاید تا چند روز قبل حتی فکر نمیکردم که بتونم با چنین شخصی ارتباط داشته باشم. 

چه جوّ صمیمی و دلنشینی بود.

تا اینکه ناگهان:

صدای آزار دهنده پیام های تلگرام شروع شد و روانم رو بهم ریخت.

مدیر یکی از سازمانهای پخش، چیزی فرستاده بود در مایه های اینکه:

ما در فلان زمان چه غلطی می کردیم و بعضی ها سوسمار می خوردن؛  و در فلان دوران چه شکری می خوردیم و اونا ملخ می خوردن؛  و آااااااای زنده باااااد کوروش و داریوش و قُلی و فِری و ننۀ اقدس و  ..... ایرانی نیستی اگه نفرستی و آریایی نیستی اگه منتشر نکنی و بچه بابات نیستی اگه فلان کارو نکنی و ...

و زیرش هم یه عده خل و چل دیگه به به و چه چه و عکس و شعر و ...شعر و ادامه داستان.

در این لحظه بود که اتفاق اصلی افتاد.

لحظه ای که زندگیم تغییر کرد.

تنفر وحشتناک و غیر قابل وصفی سراسر وجودمو گرفت.

تنفری که هیچگاه در زندگی تجربه ش نکرده بودم.

از طرفی تغییر ذائقه هم بی تاثیر نبود. تفاوت بین محتواهای ارزشمندی که دنبالش بودم و فاضلابهایی که به زور خودشونو در گوشیم جا میکردن.

اگه بخوام عامیانه تر بگم:

وقتی ذائقه ت به چلوکباب عادت کنه خیلی برات سخت میشه که پِهِن گوسفند به خوردت بدن!

تصمیم سرنوشت ساز در همون لحظه گرفته شد. همه شبکه های اجتماعی رو بلافاصله حذف کردم.

این داستان خروج بنده از این محیط ها بود.البته هنوز تموم نشده. بلکه تازه شروع شده! اینهمه مقدمه گفتم که برسم به اینجا

واقعیت اینه که در هر اعتیادی، خروج به تنهایی هنر نیست.

.

خیلی ها از شبکه های اجتماعی خارج میشن و بعد از چند روز (یا حتی چند ساعت) دوباره بر میگردن.

با دوستشون دعوا می کنن و بلافاصله تصمیم می گیرن که دیگه نرن اینستا اما فردا صبح روز از نو و روزی از نو.

خیلی ها حتی هروئین رو ترک میکنن اما بعد از مدتی بر میگردن.

خیلی ها بر اساس دستورات نخ نما شدۀ یک کف دست نان و یک قوطی پنیر رژیم غذایی جدیدی رو آغاز کرده و حتی چند کیلو کم میکنن اما در حسرت لاغری پایدار می مونن.

.

بنابراین مهم اینه که چطور میشه ترک کرد و دیگه بر نگشت؟

پاسخ رو بر اساس روضه هایی که در مقدمه عرض شد می دونم:

نقطه مقابل لذت. یعنی تنفر

خیلی ها هروئین رو ترک کردن و هرگز سراغش نرفتن.

اما نه به زور دکه های ترک اعتیاد و نصیحت ریش سفیدهای فامیل.

بلکه ابتدا به مرحله تنفر واقعی رسیدن و بعد نسبت به ترک اقدام کردن

.

مطمئنم که اگه اون تنفر ایجاد نمیشد احتمالاً منم برمیگشتم. چون مجبور میشدم از کیسه ای به نام اراده خرج کنم که خودش داستانی جداگانه داره.

.

امروز که به گذشته نگاه می کنم، تمام اون فحش های زشت و ناراحت کننده رو یکی از بزرگترین نعمت های زندگیم و آخرین پی ام همکارم در فلان سازمان پخش رو از الطاف بزرگ میدونم.

و ناخودآگاه از همه شون ممنونم که باعث ایجاد چنین تنفر عظیمی در من شدن.


البته حدود چند ماه بعد از این قضیه (یعنی دوسال قبل) همکاری با سازمان جدیدی رو آغاز کردم که به اجبار مدیرعامل باید تلگرام رو دوباره نصب می کردم!

مثلاً بابت کارهای شرکت و توهّماتی که در سازمان های ما موج میزنه که فکر میکنیم با فعالیت در شبکه های اجتماعی قراره چه اتفاقی بیفته.

.

تلگرام دوباره نصب شد و هنوز هم دارم

اما این بار کاملاً متفاوت از دوران قبل از دو سال پیش

هنوز همکارانم نمی تونن درک کنن چرا وارد محیط تلگرام نمیشم.

کانال ها و گروه ها رو بدون باز کردن حذف می کنم.

پاسخ به پی ام هاشون ممکنه تا یکی دو روز هم زمان ببره

(درصورتیکه پاسخ به کامنت های وبلاگم بلافاصله بعد از نشستن پای لپ تاپه)

حتی به اکراه وارد کانال شرکت میشم.

شاید به این دلیل که اونها تجربه چنین تنفر عظیمی رو نداشتن..

در این مورد احتمالاً بعدها مطلبی خواهم نوشت که چطور تونستم انگل های زندگی امروز (از جمله موبایل و تلگرام) رو در زندگیم تا نهایت امکان کمرنگ کنم.

چقدر این تنفر رو دوست دارم که باعث شد هرگز حتی برای یک بار لحظه ای به بازگشت فکر نکنم.

چه تنفر زیبایی که وقتی همکار عزیزم، لطف کرد و سر خود(!) برای گوشیم اینستاگرام نصب کرد، در حذفش لحظه ای درنگ نکردم (هیچوقت اینستا نداشتم و ترجیح میدم هرگز نداشته باشم)

.

چقدر برام دردناکه وقتی می بینم وبلاگ نویسان ما از این محیط ارزشمند به اون محیط سطحی مهاجرت کردن

و چقدر دردناک تر که بعضی سایت های تخصصی و ارزشمندی که تا مدتها قبل، روزانه پست میذاشتن، امروز فعالیت اصلی شون در شبکه های اجتماعیست.

طوریکه تولید محتوا در سایت اصلی رو فراموش کردن.

و چقدر برای خودم لذت بخشه که مسافری هستم که از دنیای شبکه های اجتماعی به دنیای وبلاگ نویسی اومدم و حاضر نیستم لحظه ای به اون زمان برگردم.

.

نتیجه اخلاقی:

قدرت تنفر رو دست کم نگیریم.

برای ترک هر نوع اعتیادی (البته اگه تصمیم واقعی به ترک داریم) بهتره قبل از هر اقدامی، بیشترین زمان و انرژی رو در راستای یدست آوردن گوهر ارزشمندی به نام تنفر واقعی بکنیم.

با زمان بندی و خودتحریمی و دستوراتی مشابه رژیم غذایی و هفت راهکار ترک تلگرام و شش راهکار ترک اینستاگرام و امثال این بازیها و همچنین دعوت دیگران و نصیحت ریش سپیدان سیه مو(!) و امثالهم نه تنها به جایی نخواهیم رسید بلکه حتی دغدغه ای به دغدغه های زندگی پر از دغدغۀ امروزمون اضافه خواهد شد.

(خط آخرو عمداً نوشتم برای یکی از دوستان که دفعه دیگه دقدقه ننویسه!)

:-)

۹۶/۰۸/۰۹
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.