دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

مگه مجبوری؟

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ق.ظ

امروز در محضر دوست بزرگوار شصت و چند ساله ای بودم که از خاطرات سفرهای مختلفش به گوشه و کنار دنیا تعریف می کرد و دل ما فقیر فقرا رو می سوزند. واقعاً خوش به حال اینجور افراد که هر زمان دلشون میگیره، سواحل زیبا و دلفریب بلاد کفر به زیبایی هرچه تمامتر در نقش اسید چاه بازکن برای دل نازک و حساسشون ایفای نقش میکنه!  :-)

 دو تا از خاطراتش جالب بود که عرض میکنم. البته به زبون خودش (ضمیر اول شخص)

 

خاطره اول

 جزایر لنکاوی

 

با دوستم 2 نفری رفته بودیم لنکاوی.

وقتی رسیدیم هتل (که به صورت کلبه های جنگلی و وسط دل یک جنگل انبوه قرار داشت) به علت پرواز طولانی و معطلی های دیگه، اونقدر خسته بودیم که سریع افتادیم رو تخت و خوابیدیم.

نزدیک صبح، هوا هنوز گرگ و میش بود که یک لحظه چشمامو باز کردم و دیدم دوستم نشسته پشت میز و داره میوه می خوره.

توی عالم خواب و بیداری بهش گفتم مرد حسابی نصفه شبی داری میوه می خوری؟ و غلت زدم رومو اونور کردم تا دوباره بخوابم که با دیدن دوستم که روی تخت اونوری خوابیده بود خشکم زد!

 پس این کیه؟!

 مثل فشنگ از جا پریدم و دیدم یک میمون(!) نشسته پشت میز و خیلی ریلکس داره میوه کوفتش میکنه!

 خلاصه کافه رو بهم ریختم و مغلطه ای کردم دیدنی. طوریکه نصف هتل از خواب بیدار شدن.

بنده خدا مسئول شیفت شب هتل اومد و برگه ای روی دیوار اتاقمون نشون داد که روش نوشته بود حتماً در بالکن رو قفل کنین تا میمون ها وارد نشن و ما هم از شدت خستگی به اون برگه نگاه نکرده بودیم (هرچند نگاه هم میکردیم انگلیسی بلد نبودیم!)

جزایر لنکاوی پر از میمونه بطوریکه روزهای بعد، یکی از سرگرمی هامون این بود که به میمون های روی بالکن غذا بدیم. اونقدر هم پررو بودن که اگه در بالکن رو قفل نمی کردیم با اعتماد به نفس دستگیره رو فشار میدادن و میومدن داخل مهمونی!

 [من که منفجر شدم از خنده. مخصوصاً جایی که دوستشو با میمون اشتباه گرفته بود!]

 

.

خاطره دوم

 سفر سنگاپور

 [قبل از تعریف این قسمت باید عرض کنم که راوی محترم هر دو خاطره دارای چشمان آبی و موهای روشن هستن]

 حدود 10 سال قبل با یکی از دوستام رفته بودیم مالزی و سنگاپور. یه شب دل درد شدیدی گرفتم بطوریکه غیر قابل تحمل بود. با دوستم رفتیم درمونگاه.

حالا مشکل اینجا بود که نمی تونستیم با پزشک درمونگاه (که گویا خانوم دکتر بسیار باتقوا و با فضیلت و منوّر الچهره ای بوده) ارتباط برقرار کنیم.

اون بنده خدا (خانوم دکتر) سعی میکرد به انگلیسی شکسته بسته ازم سوال کنه که چی رو با چی خوردی و از کی شروع شده و اینها.

من که در مورد زبون غیر مادری از بیخ راحتم!

دوستم با اینکه کمی انگلیسی بلد بود و مثلاً نقش دیلماج رو برعهده داشت ولی اونقدری بلد نبود که در این زمینه مشکلی حل کنه. درمجموع داستان خنده داری داشتیم.

تا اینکه خانوم دکتر پرسید ور آر یو فرام؟

 دوستم گفت داره ازت می پرسه اهل کجایی؟

(جالب اینکه دوستم به جای پاسخ دادن، از من پرسیده که بهش بگم اهل کجاییم؟!)

منم ناگهان گفتم فرنس! (فرانسه)

راستش خواستم جلوی دکتر کلاس بذارم که مثلا چون فرانسوی هستم نمی تونم انگلیسی حرف بزنم!

بهرحال  موهام روشنه و چشمام آبی، هم شک نمیکرد و هم کلاسمون جلوی خانوم دکتر حفظ می شد!

 ناگهان دیدم خانوم دکتر با خوشحالی داره یه چیزایی بلغور میکنه و بلافاصله دوید رفت.

 دوستم گفت: پاشو بریم که گند زدی!

 گفتم چی شد؟

 گفت حرف نزن. بریم. گفته پزشک کشیک همکارم فرانسویه و رفته خبرش کنه تا بیاد!

 خلاصه جفتمون مثل کره خر کتک خورده در رفتیم!

 [خب عزیزم . مگه مجبوری دروغ بگی؟!]

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.