دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

۰۵ شهریور۰۰:۴۶

بعضی وقت ها با دوستان و همکارانم صحبت از متمم میشه و همیشه میگم که شخصاً امید زیادی به دانش آموختگان این دانشگاه یا محیط مجازی یا آموزشگاه غیر مجازی (یا اصلاً هر اسم دیگه ای) برای آینده کشورم دارم و ناب ترین تفکرات رو در اونها دیدم.

هرچند خودم حضور فعالی در متمم ندارم و بهیچوجه خودم رو یک متممی نمیدونم ولی اقرار کرده و میکنم که بسیاری از عزیزان متممی در حکم اساتیدی هستن که همیشه ازشون یاد گرفتم و میگیرم.

عدم حضور فعالم به این دلیله که همیشه سعی کردم در واقعیت زندگی کنم و بر اساس چندین پارامتر در حوزه علم پزشکی که بهم میگه زمان زیادی برای این بخش از زندگی (یعنی حضور در کره خاکی) ندارم بنابراین بهتره که به کارهای مهمتری مشغول باشم (که قطعاً یادگیری 4 موتوره و گازکوب در حوزه این کارهای مهم قرار نمیگیره)

این رو هم اضافه کنم که ضمن ادای احترام به مقام شامخ گوینده اش، اما هیچ اعتقادی به "زگهواره تا گور دانش بجوی" ندارم و قبلاً هم عرض کردم که اگه مثل ابوریحان بیرونی در بستر مرگ باشم از آخرین عیادت کننده، هر درخواستی داشته باشم، قطعاً سوال علمی نخواهد بود!

درواقع (به درست یا به غلط) متمم رو مثل باغ میوه ای می بینم که درختان تنومند با میوه هایی با بالاترین کیفیت داره و هرکس به فراخور نیاز و خواسته خودش، مشغول بهره برداری از اونجاست.

خیلی ها بالای درخت مشغول چیدن میوه هستن و عده ای هم در شاخه های میانی تر و تک و توکی مثل بنده هرازگاهی وارد باغ میشیم و به چند عدد سیب کوچک و پلاسیده پای درخت قانعیم.

و شک ندارم که اگر در دهه دوم یا حتی سوم زندگی ام بودم همه دوستان، بنده رو در بالاترین شاخه می دیدن که حریصانه مشغول چیدن میوه هستم و همیشه حسرت میخورم به اینکه اگر زندگی، دنده عقب داشت (بقول جملات قصار پشت کامیونها) و کمی چشم دلم بازتر بود و آینده رو میدیدم، در زمان دانشجویی که محل سکونتم پشت دیوار دبیرستان البرز بود، تمام سعی و تلاشم رو میکردم تا با دانش آموزی به نام محمدرضا شعبانعلی در اونطرف دیوار ارتباط پیدا کنم.

امیدوارم تمامی عزیزان قدر متمم، محمدرضا و همکلاسی های خودشون رو بدونن تا مثل بنده و امثال نسل بنده و ماقبل از ما، تا این حد گرفتار آزمون و خطا نشن.

بگذریم

از مقدمه بالا که عبور کنیم، باید عرض کنم که از مدتها قبل نوعی نگرانی در مورد عزیزان متممی در من ایجاد شد که قادر نیستم در قالب چند کلمه بیانش کنم.

واقعاً نمی تونم و نمیدونم که چه اصطلاحی باید به کار ببرم بنابراین ترجیح میدم به ادامه بحث بپردازم به این امید که از داخل متن، منظورم تا حدی روشن بشه.

********************************

فکر میکنم تجربه اینطور نشون داده که ما مردمی هستیم که چندان با حمل بار سنگین راحت نیستیم.

اگه بار علمی بالایی داریم (یا فکر میکنیم که داریم!)

اگه وزن سیاسی سنگینی داریم

اگه بار ثروت زیاد و اعداد و ارقام سنگین بانکی رو حمل می کنیم.

اگه...

در رفتارمون نوعی غرور وجود داره که یادگاری از پیشینیان ماست.

پیشینیانی که صدمه هاشون به نسلهای آینده، اگه امروز مشخص نشه ولی مطمئنم روزی معلوم خواهد شد که چه بلایی بر سر فرزندانشون آوردن.

ما ملتی هستیم که هیچگاه زندگی نکردیم و همیشه ناراضی بودیم.

اگر علاقه به باستانشناسی داشتیم اما مجبور شدیم دندونپزشکی بخونیم.

علاقه به موسیقی داشتیم ولی سر از دانشکده مدیریت درآوردیم.

اهل شعر و ادبیات بودیم و هنوز هم نفهمیدیم که در دانشکده مهندسی چکار میکنیم.

شاید تمام اینها فقط برای فرو بردن عقده والدینی بود که به طرز بیمارگونه ای بین فامیل و اطرافیان غبغبشون رو باد کنن و افسوس که اونها هم میراث والدین خودشون رو حمل می کردن.

و در این شلم شوربای رقابت و خرتوخر جامعه، نفهمیدیم چی شد که بعضی مهارتها و مشاغل اونقدر ارزشمند و مقدس شدن که دانش آموختگان و شاغلین در اونها هنوز هم به دیگران از بالا به پایین نگاه می کنن!

غافل از اینکه این تفکر، شاید نوعی جهالت از جنس جهان سومی محسوب بشه.

********************************

بی ربط به موضوع:

هرچند واژه های مقدس بودن و قداست و خط قرمزها در بسیاری از مواقع، تابع عنصر زمان و مکان هست که اگه امروز منِ نوعی توان و جرات نوشتن در موردش نداشته باشم اما نه هزارسال بعد بلکه 10 سال آینده فرزند من و شما در مورد اون بدون هیچ واهمه ای خواهد نوشت.

در این مورد مثال واضحی میزنم. در دهه هفتاد شمسی در همین کشور، مقام رئیس جمهور، نوعی تابو و خط قرمز بود و خود بنده اگر قصد داشتم به یکی از سیاست های مرحوم رفسنجانی اعتراض کنم، باید آستین خود را برای فرو رفتن چوب (یا بهتر عرض کنم تنۀ درخت) آماده می کردم! و اگر کسی به من میگفت که چند سال بعد، رئیس کتابخانه ملی ایران (آقای خاتمی) رئیس جمهور میشه و ملس ترین فحش خورها رو داره، بهش میخندیدم. مگه میشه به رئیس جمهور اعتراض کرد؟!!!

********************************

در مجموع بر اساس همین طبقه بندی های عجیب و کودکانه، تا چند سال قبل اونهایی که احساس میکردن مغز متفکر هستن، وارد رشته ریاضی شدن و کمی ضعیف ترها وارد رشته علوم تجربی و همواره دانش آموزان حوزه علوم انسانی، با تحقیر روبرو بودن. تحقیری که فکر میکنم فقط در ایران میشه دید.

اما به مرور، وسایل ارتباط جمعی پیشرفت کرد و امروزه حتی خود پزشکان و مهندسان (به عنوان نمایندگان دو رشته ریاضی و تجربی) نمیدونن چرا بیشتر از اینکه در مورد حوزه تخصصی شون بنویسن، تبدیل به کارشناسان، مفسران و تحلیلگران و آسیب شناسان حوزه های مختلف علوم انسانی شدن!

متفکرینی که در حال لم دادن از روی مبل منزل در زمینه های جامعه شناسی، روانشناسی، مدیریت، اقتصاد و امثالهم کارشناسی های جالبی می کنن که البته هیچ اشکالی هم نداره. این حق همه ماست.

شاید هم ندونیم در کشورهای پیشرفته و بلاد کفر (از جمله امریکای جهانخوار) تنها دانش آموختگان حوزه علوم انسانی (مخصوصاً حقوق) می تونن به ریاست جمهوری و رهبری جامعه و مملکت خودشون فکر کن نه مهندسین و پزشکان و افراد ارزشمند از نوع تفکر ایرانی!

بازم مثل همیشه از بحث دور شدم. ببخشید

در مجموع مطالعۀ بدون تفکر و پیشرفتهای سطحی (و بقول عامیانه تحصیل بدون جنبه!) باعث شد که از هر رشته ای که فارغ التحصیل شدیم اون رو ارزشمندترین رشتۀ ممکن بدونیم که زندگی بدون اون اصلاً ممکن نیست.

مهندس، خودشو ارزشمندترین میدونه و در بحث های مختلف، هزار و یک مثال داره برای اثبات این ادعا

پزشکان حوزه های مختلف هم همینطور

دانش آموخته رشته جنگلداری به نوعی دیگر

خبرنگاران هم که قربونشون برم با داشتن انواع و اقسام تریبونهای مختلف درحال تاختن هستن

مدیریت و اقتصاد و جامعه شناسی و تاریخ خونده ها هم به جای خود

همه اینها یک طرف. بیسوادانی که دوست دارن انگشت در هر سوراخی بکنن و در حوزه های مختلف خزعبلات بنویسن (منظورم خودمه) رو کجای دلمون بذاریم؟!

باری

********************************

خلاصه اینکه درس خوندیم و رشتۀ مثلاً MBA رو با افتخار تموم کردیم و هنوزم هرکجا که میریم، سنگینی مدرک اونو داخل کیفمون حمل می کنیم و اگه وضعیت جامعه اجازه میداد، از گردنمون هم آویزون می کردیم!

تفکر سیستمی رو پاس کردیم و لقمه کردیم و جویدیم.

مادربزرگ راسل اگاف رو با پدربزرگ پیتر سنگه وصلت دادیم و فکر کردیم خیلی می فهمیم. اما دریغ از ذره ای نگرش سیستمی که اگه در وجودمون نهادینه میشد، وضعیتمون این نبود.

خیلی دردناکه که بعد از اینهمه سال، هنوز هم زمانی که از تفکر سیستمی بحث میشه بهترین مثالش رو در میدان جنگ و رفتن روی مین توسط رزمندگان کشورمون یا حرکتهای قهرمانانۀ کامیکازه های ژاپنی می بینم که هیچکدومشون هم واحدی به نام تفکر سیستمی در هیچ دانشگاه حقیقی یا مجازی پاس نکرده بودن.

هرکدوممون می تونیم ساعتها از این حوزه حرف بزنیم و جملات زیبا بگیم.

اما در میدان عمل؟!

ترجیح میدم ادامه ندم.

********************************

چقدر حرف زدم. بریم سر اصل مطلب ! (فحش ندین لطفا)

چند روز قبل یکی از دوستان عزیز متممی، از کمرنگ تر شدن دوران یکی از حوزه های مهندسی یاد کرده بود (حالا به درست یا غلط) که شخصاً تا حد زیادی با فرمایش ایشون موافقم

دوست متممی دیگری در پاسخ به ایشون علیرغم اینکه مطالب بسیار زیبا و قابل تاملی نوشت، اما متاسفانه از واژه هایی استفاده کرد که تمام نگرانی هایی که در تصوراتم بود دوباره بالا گرفت.

نگرانی هایی که فکر میکردم سالها بعد (در زمان دست گرفتن چرخهای اقتصاد و چه بسا سیاست این کشور در دست متممی ها ) اتفاق بیفته ولی متاسفانه خیلی زودتر آشکار شد.

متممی اول رو استاد خودم میدونم

متممی عزیز دوم رو خیلی بهش علاقمندم شاید به این دلیل که همنام پسر بزرگمه و 5 سال با هم اختلاف سنی دارن و دلتنگی ناشی از یکسال و نیم دوری از فرزندانم در این مورد نقش داره. شاید به خاطر قلم جادوییش. شاید هم... نمیدونم.

در مجموع قصد دفاع از هیچ کس رو ندارم. الحمدلله هردوی این بزرگواران در میزان سواد و قدرت قلم، بنده حقیر رو در جیب ساعتی خودشون قرار میدن.

ولی اجازه میخوام مثالی بزنم:

حدود بیست و اندی سال پیش:

یعنی زمانی که هر جنسی، قبل از تولید فروخته میشد. در کارخونه ای کار میکردم که روزی مهندس خط تولید قهر کرد و نیومد. اگه بدونین چه داستانی داشتیم. فقط همینو بگم که مدیرعامل گفت اگه زنم قهر میکرد میرفت خونه باباش، اینقدر منت نمیکشیدم که منت اینو (منظور آقای مهندسه) کشیدم.

حدود 8 سال پیش:

مدیر یک کارخونه بودم با 180 نفر پرسنل که 9 نفر مهندس (اکثراً خانوم) برای بخش آزمایشگاه کنترل کیفیت اونجا کار میکردن و بقیه هم اکثراً از جنس کارگری و بقول عامیانه خشن و زمخت بودن.

مهندس ها بقول معروف با شاه و وزیر فالوده نمیخوردن و خیلی از بالا به پایین به دیگران نگاه میکردن. مشکلی با این موضوع نداشتم. چون اونها هم مقصر نبودن. بهرحال تفکرات ننگینی که سالهای طولانی در وجودشون نهادینه شده بود رو نمیشد مثلا با یک یا چند جلسه سخنرانی از ذهنشون پاک کرد.

در بخش فروش دو نفر فروشنده داشتیم که در وضعیت وحشتناک بازار اون دوران (که الان بسیار بدتر شده) فروش محصولات برعهده اونا بود. 

چندبار مهندسا به فروشنده ها گیر دادن. فروشنده ها هم اعتراض کردن و نهایتاً تونستیم بینشون صلح موقت برقرار کنیم.

تا اینکه روزی این مشکل خیلی بالا گرفت. تا حدی که آقای مسئول فروش اومد و گفت برام به فکر جانشین باش.

از شدت عصبانیت منفجر شدم. مسئول سرویس شرکت رو فرستادم و گفتم تا ساعت 12 همه مهندسا باید تو اتاق من باشن (چون 3 شیفت کاری داشتیم اکثر مهندسا off بودن)

بنده خدا رفت و همه شون رو از تو خونه و بازار و رختخواب کشید بیرون و آورد کارخونه

یادمه یکی از بدترین و شدید اللحن ترین تشرهام در تمام مدت کاری مربوط به اون روز بود. کلاً ادب رو کنار گذاشتم و بهشون حرفای بدی زدم که مضمونش اینا بود:

« اگه فردا هیئت مدیره همۀ شما 9 نفر رو همراه با خودم از اینجا بندازه بیرون آب از آب تکون نمیخوره و مطمئن باشین پس فردا از من و شما بهتر میارن سر کار. ولی کافیه یکی از این فروشنده ها نباشه

همه مون به نون شب محتاجیم.

اقساط کارخونه میره رو هوا.

خانم مهندس فلانی به پول لاک و رنگ موی خودت می مونی.

آقای مهندس فلانی قسط 206 تازه خریداری شده تو نمیتونی بدی.

اگه عرضه دارین آشغالایی که تولید کردین رو خودتون بفروشین بسم الله این شما و اینم بازار وحشی امروز. وگرنه .... یک بار دیگه ببینم به بچه های بخش فروش از گل نازک تر گفتین، خودم با ... میندازمتون بیرون! »

بهیچوجه چنین اخلاق و ادبیاتی ندارم. اما اون روز واقعاً وحشی شده بودم.

نمی تونستم بذارم تفکرات متعفن و پوسیده ای از جنس ارزشمندتر دونستن یک مهارت نسبت به مهارت دیگه باعث بشه به خاک سیاه بشینیم.

فروش محصولاتمون هم کاری تخصصی بود که از عهده هرکسی برنمیومد و تمام ورودی درآمد به همت همین دو فروشنده انجام میشد که با هزار بدبختی پیداشون کرده و آموزششون داده بودیم.

(راستی. خدا همه رفتگان رو بیامرزه. یکی از دوتا نیروی فروش که عرض کردم چندماه قبل به رحمت خدا رفت)

خب اگه نتیجه گیری شما اینه که میخوام بگم واحد فروش (یا فروشنده) نسبت به واحد تولید و کنترل کیفیت(مهندس) ارزشمندی بالاتری داره پس احتمالاً هنوز هم نتونستم منظورم رو واضح برسونم. چون بهیچوجه منظورم این نیست.

منظورم اینه که:

این بالا و پایین رفتن ارزشمندی ها (البته از دید ما) تا حد بسیار زیادی تابع زمانه دوستان.

20 سال قبل وضعیت طوری دیگه ای بود.

8 سال قبل وضعیت طور دیگه ای شد که امروز بسیار وحشتناک تره

کسی چه میدونه

شاید فردا و فرداها یکی دیگه پیدا بشه و تشر بزنه سر مدیر فروش و مدیر بازاریابی و حتی مدیر برند سازمانش و بگه:

«از فردا نبینم به نگهبان از گل نازک تر بگین»

********************************

سال گذشته دعوای بین واحد مالی و فروش و توزیع با مدیرعامل بالا گرفت. مشکل همیشگی سازمانها. مدیرمالی میگفت من کارم حساس تره. مسئول توزیع میگفت من. مسئول فروش هم بهشون می خندید و میگفت شما هنوز تو قرون وسطا سیر میکنین و ادامه خزعبلات

بهشون گفتم آخه شما کی میخواین بفهمین این بچه بازی ها آخر و عاقبت نداره

ما همگی 4 چرخ یک ماشین هستیم. حالا برین خودتونو پاره کنین و اثبات کنین که چرخ جلوی سمت راننده مهمتر و ارزشمندتره یا چرخ عقب سمت شاگرد!!

جالب اینجاست که همه شون هم (بجز مسئول توزیع) دوره MBA رو پاس کرده و مثلا تفکر سیستمی رو می فهمیدن!

آخر جلسه یکیشون گفت:

آقای یگانه. حالا ما که شدیم چرخهای ماشین. شما کجای ماشین هستین؟

گفتم: من همیشه نقش بوق رو داشتم و خواهم داشت!

********************************

درنهایت امیدوارم این داستان همینجا ختم بشه و ادامه پیدا نکنه.

همونطور که دوران تعارف تکه پاره کردنها و بزرگنمایی ها و قداستهای بیهوده گذشته، بیایم و اجازه ندیم که برخلاف جو حاکم کشورمون و برخلاف رویه ای که توسط بزرگان مملکتمون (که اگه از نزدیک ببینیم، چندان بزرگ هم نیستن!) دوره توهین ها و بی اخلاقی ها آغاز بشه.

این حرکت می تونه توسط متممی ها آغاز بشه.

یاور مشیرفر، فواد انصاری، علی کریمی، صدرا علی آبادی، امیر تقوی، حمید طهماسبی، سعید فعله گری، حسن کشاورز، علیرضا داداشی و دهها عزیز متممی دیگه سرمایه های این کشور هستن.

اجازه ندیم رفتاری که از نسل های قبل بهمون هدیه داده شده، در ما هم نمود پیدا کنه.

کشور ما اتفاقات دردناک زیادی به خودش دیده دوستان

اونهایی که در یک سنگر جنگیدن و هیچ چیز براشون مهم نبود جز حفظ خاک و ناموس، خیلی هاشون امروز دشمن هم شدن.

اونهایی که زمانی در یک خط فکری قرار داشتن و چه تعارفها که برای هم تکه و پاره نمیکردن، امروز به طرز وحشیانه ای درحال توهین و رسوا کردن همدیگه هستن.

بزرگواری که زمانی محبوب قلب ها بود امروز یکی از بالاترین و ملس ترین فحش خورها رو داره!

دنیای مرگ بر... و درود بر...  و تعارفات بیجا و اینها رو کنار بذاریم و برای اولین بار قبل از اینکه متممی باشیم، بیاییم این رفتار ایرانی و ایرانیزه رو از خودمون دور کنیم.

پ.ن) امیدوارم منظورم رو درست رسونده باشم. این نوشته رو فقط یک درددل بدونین و دیگر هیچ

سعید یگانه | ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۶

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.