دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

اشتباهات مرگبار من در حوزۀ کاری

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ق.ظ

قصد دارم از 2 اشتباه مرگباری که در حوزۀ کاری و طی این سالها انجام دادم بنویسم. اشتباهاتی که مقصرش تماماً خودم بودم اما خدا رو شکر هردوشون بخیر گذشت.

هرچند نوشتن در مورد اشتباهات کاری، شاید برای امثال بنده و همکارانم حرکتی غیر حرفه ای محسوب بشه و در رزومه مون تاثیر نامطلوبی به جا بذاره.

اما در واقع چندان اعتقادی به این موضوع ندارم و درست یا غلط، فکر میکنم فایدۀ به اشتراک گذاشتن اونها خیلی بیشتر از ضررهای احتمالیشه.

اشتباه اول

با مدیرعامل محترم اون سازمان خراب شده (که یکی از بزرگترین برندهای کشورمونه) کمی اختلاف نظر پیدا کردم. اختلافات بالا گرفت. قصد داشتم بخشی از شهر مشهد رو به دست آقای خ که خیلی بهش اعتماد داشتم (و این اعتماد هم در مدت کوتاهی ایجاد شده بود) بسپرم که مدیرعامل مدام سنگ اندازی می کرد.

کار به جایی رسید که به خاطر همین آقای خ رفتم تهران و جلوی مدیرعامل ایستادم و کلی از طرح خودم دفاع کردم و آخرش هم با ذکر این عبارت که : اگه راه حل دیگه ای دارین بسم الله! حرفمو تموم کردم و منتظر پاسخ شدم و مدیرعامل چون جوابی نداشت سکوت کرد و درنهایت گفت:

ــ خودت میدونی ولی من نسبت به اون آقا اصلاً احساس خوبی ندارم.

برگشتم و طبق برنامۀ خودم راه رو ادامه داده و زمانی متوجه اشتباه مرگبارم شدم که یکی از چک های سنگینش برگشت خورد! مبلغی که اگه تا آخر عمر کار می کردم نمی تونستم جبرانش کنم.

خوشبختانه در عرض 2 روز و با کمک بزرگان و معتمدین و همچنین پیگیری های شبانه روزی خودم و همکاران، مشکل حل شد و چند تریلی حامل بار از نیمه راه برگشت دادیم.

واقعاً خدا رحم کرد. هم به خودم و هم به سازمان که کمترین خسارتی وارد نشد.

مدیرعامل اومد مشهد. رودررو شدن با ایشون خیلی برام سخت بود.

بهرحال شکست در برابر کسی که از نظر سن و سال از خودت کوچکتره و نصف تو هم تجربه کاری نداره واقعاً سنگینه.

می ترسیدم از روبه رو شدن و اینکه با نگاهش تحقیرم کنه

(البته ایشون مدرک دکترای اقتصاد داشت و بنده هم فارغ التحصیل از کلاسهای شبانه نهضت سواد آموزی. بنابراین بیشتر از من می فهمید)

تا شب خبری ازش نشد. نمیدونم چرا نیومد دفتر. هنوز هم نفهمیدم.

شب بهم زنگ زد و گفت دارم برمی گردم تهران، بیا فرودگاه.

رفتم. دیدم داره قهوه می خوره.

نشستم و کاغذ رو بهش دادم.

گفت این چیه؟ گفتم متن استعفا .

کمترین کاری بود که میتونستم بکنم. اگر اشتباه بچه گانه ای مرتکب شده بودم که تماماً تقصیر خودم بود ولی حداقل می تونستم مثل یک مرد استعفا بدم.

نگاهی به کاغذ کرد و خندید و پاره ش کرد و گفت مگه من میذارم بری؟

خیلی حرف زد و خواست از دلم در بیاره و کلی هندونه زیر بغلم داد و از اشتباهات کاری خودش مثالها زد ولی درنهایت بعد از کلی گپ و گفت و شوخی بهش گفتم:

ــ ولی من میرم جناب دکتر!

چون باید می رفتم.

و رفتم

سالها از این قضیه گذشته و هنوز هم اعتقاد دارم که بهترین تصمیم رو در اون زمان (منظورم استعفاست) گرفتم.

 

اشتباه دوم

تازه رفته بودم به یکی از شرکتهای توزیع لوازم خونگی. سمینار بزرگی در پیش داشتیم. تجربۀ این نوع سمینارها رو نداشتم.

با دیدن طرح های سفر خارج از کشور که پدیده عادی در بین دست اندرکاران این حوزه بود شاکی شدم!

یعنی چی؟ چرا سفر خارجی؟  دهه!

جفت پامو تو یه کفش کردم که سفر باید داخلی باشه. یعنی چی که ملت برن پولشون رو تو شیکم مردم کشورهای حوزه خلیج فارس بریزن؟!

البته اینجا مسئولیت کامل بر عهده خودم بود و کسی نبود که بهم گیر بده.

شب سمینار، با غبغبی آویزون (که انگار دارم شاخ غول از وسط نصف میکنم) شروع کردم به اراجیف گفتن و از سفرهای داخلی دفاع کردم که ملت کف زدن و همین تشویق اول باعث شد که گوشهام دراز بشه!

با گوشهای دراز صحبتهامو ادامه دادم و همگی رو دعوت کردم به اینکه پولمون رو تو کشور خودمون خرج کنیم و اجازه بدیم هموطن خودمون در حوزه گردشگری از این پول استفاده کنه که دوباره کف زدن و این تشویق دوم باعث شد که گوشهام چند سانتیمتر دیگه هم درازتر بشه!

دیگه اونقدر پررو شده بودم که در ادامه حرفام به صورت غیر مستقیم از برندهای رقیب هم دعوت کردم که این راه رو ادامه بدن(!) و مشتریانشون رو به سفرهای داخلی ببرن تا این حرکت نهادینه بشه که ملت بیشتر از قبل کف زدن که همین تشویق آخری باعث دراومدن یک دم 73 سانتی از پشتم شد!

در حالیکه به اندازه یک اسب آبی جو زده بودم پروموشن اون شب رو برای خرید سبدهای کالا، سفر به جزیره زیبای کیش اعلام کردم و متاسفانه فکر میکردم که من چقدر می فهمم!

اما در واقع به اندازه همون اسب آبی هم نمی فهمیدم.

چرا که ملّت غیور و همیشه در صحنۀ تشویق کنندۀ حقیر، مجموعاً 2 سبد کالا سفارش دادن!

تیر خلاص هم زمانی شلیک شد که سازمان رقیب، در همون شب و در وسط سمینار به یک یک مشتریان ما پیامک فرستاد که با همین سبد کالا میبرمتون دوبی! 

اشتباهی مرگبار

که می تونست یک مدیر فروش رو به اندازه یک عمر، انگشت نمای خلق کنه.

ساعتهای وحشتناکی رو سپری کردم. آخرای شب یکی از همکاران از تهران زنگ زد و گفت:

ــ سعید خودتو نجات بده که صاحب کارخونه داره با تبر* میاد سراعت!

تجسم کردم اون صاحب کسب و کار بدبختی که به منِ احمق جو زده گوش دراز اعتماد کرده و باعث گند زدن به فروش یکسالش شده و درحالیکه از گوشش داره دود میزنه بیرون و با شلوار خونه و یک تبر به دست در حال دویدن از تهران به سمت مشهده در عین ترسناک بودن چقدر می تونه خنده دار باشه!

  :-)

تا صبح بیدار بودم و چون اولین تجربه ام در این حوزه بود واقعاً نمیدونستم باید چه گِلی به سرم بگیرم.

خدا خیرش بده یکی از اساتید بزرگوار رو که همون نیمه های شب به دادم رسید و درحالیکه دست راست بنده به دست چپم میگفت شکر زیادی نخور، ایشون تونست در مدت کمی با تغییر پروموشن و ایجاد سبدی جدید و با تناسبی معقول بین سفر دوبی رقیب با سفر کشور ارمنستان توسط ما، ضربه مهلکی رو به رقیب وارد کنه.

(قدر اساتید رو باید دونست) 

به دستور استاد هم فردای همون روز طی ارسال پیامک به یکایک مشتریان، ضمن اینکه به صورت مستقیم و غیر مستقیم بهشون عرض کردم که بنده حقیر غلط کردم و شکر زیادی خوردم(!) پروموشن جدید اعلام شد و موفقیت بسیار خوبی نصیب سازمان ما گردید و بنده هم به این درک رسیدم که :

بهتره اجازه بدیم یکسری اعتقادات در حوزۀ وطن دوستی محدود به همون شعارها باقی بمونه! چرا که خیلی وقتها بین حرف تا عمل فاصله زیادی وجود داره.

هفته بعد استعفای خودم رو اعلام کردم و اصلا  مهم نبود که می پذیرن یا نه.

اشتباهی کرده بودم که اگه استاد به دادم نرسیده بود هیچ راه بازگشتی نداشتم.

بنابراین باید میرفتم.

و رفتم

علیرغم گذشت چند سال از این موضوع، همچنان معتقدم که بهترین تصمیم در اون زمان گرفته شد.

************************

تبر* ) یک واقعیتی در حوزه فروش کشورمون هست. اگر محصولی به مدد تفکرات درست و روشهای صحیح شخص شخیص مدیر فروش موفق بشه، مدیران و صاحبان اون صنعت در بوق و شیپور جار میزنن که ما با اتخاذ سیاستهای درست و اصولی باعث موفقیت محصولمون شدیم!

(در این حالت معمولاً مدیر فروشی در کار نیست و روایت داریم که در این مواقع تشکر از زحمات مدیر فروش از گناهان کبیره محسوب میشه!)

و اگه خدای نکرده اشتباهی در محاسبات ایجاد بشه، اونوقته که با تبر و داس و بیل و کلنگ میان سر وقت مدیر فروش بیچاره!

پ.ن) از این فرهنگ ژاپنی ها (و به طور اخص سامورایی هاشون) خیلی خوشم میاد که بعد از اشتباه، به جای فرافکنی، هاراگیری (خودکشی) میکنن!

البته خودم جراتشو ندارم

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.