دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

استخدام در برندهای بزرگ یا شرکتهای گمنام؟

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۲ ق.ظ

پیش نوشت: این مطلب از دی ماه 94 در این وبلاگ درحال خاک خوردن بود و بر اساس بعضی اتفاقات ترجیح دادم امشب از زیر خاک درآورده و با چند تا پوف بازنشرش کنم. لازم به ذکره که نگارش این مطلب مربوط به زمانی بوده که زندگی رو کمی سخت تر و جدی تر می گرفتم و با اسم مستعار "جاوید"مطالبم رو  لفظ قلم می نوشتم.

******************************

بدون شک یکی از پارامترهای اصلی تصمیم گیری برای ورود به بازار کار و انتخاب شغل، میزان معروفیت و مقیاس بزرگی یا کوچکی سازمان و برند موردنظر می باشد.

بطورمثال اگر شخصی قصد ورود و استخدام در عرصۀ فروش لبنیات را داشته باشد، در انتخاب میان دو گزینه "شرکت کاله" و "ماست بندی جاوید" قطعاً نیاز به زمان زیادی برای فکر کردن نخواهد داشت!

ولی آیا بزرگی و اعتبار یک برند تا چه حد نقش تعیین کنندۀ نهایی را برای همکاری (حداقل در کشورمان) ایفا می نماید؟ بقول قدیمی ها که می گفتند "آواز دهل شنیدن از دور خوش است" تصمیم گرفتم خلاصه ای کوتاه از تجربیاتم در بعضی از برندهای بزرگ کشورمان را فقط با هدف اندکی تنویر ذهن دوستان تقدیم حضور نمایم.

البته شاید روزی هم برسد که شرح کامل تجربیات همکاری با بزرگترین برندها و سازمانها را در یک مجموعه تحت عنوان "جلد دوم رسالۀ دلگشا" و با نام مستعار "جاوید زاکانی" تقدیم جامعه کنم. هرچند که تجربه مصاحبه با برندهای بزرگ هم قابلیت چاپ "جلد سوم رسالۀ دلگشا" را دارد!

.

تجربه اول

یکی از معروفترین و بزرگترین شرکتهای تولید لوازم خانگی کشور

(برندی بسیار بزرگ دردست مدیرانی بسیار کوچک!)

.

برای اینکه نام این برند پرآوازه را بشنوید فقط کافیست که یک ایرانی باشید. همین.

سازمان مربوطه آنقدر بزرگ است که تمامی کارمندان و پرسنل حوزه لوازم خانگی کشور به نوعی آرزو دارند که روزی در این سازمان عظیم مشغول به کار شوند.

عنوان واقعی اینجانب: خدمتگزار   

برچسب اجتماعی اینجانب: مدیر فروش جنوب شرق کشور

خلاصه ماجرا:

کارناوالی زیبا از مدلهای فروش پیش پا افتاده مربوط به دوران پارینه سنگی و از آن دردناکتر، اصرار مدیران بر تداوم این سیاستها.

تلاشهای مذبوحانه در برابر هجوم بی رحمانۀ رقبای چینی.

ورود یکی از مدیران عرصه لبنیات کشور به هیئت مدیره و به تبع آن دستور فروش مویرگی به سبک لبنیات برای فروش لوازم خانگی!

برگزاری انواع جلسات و سمینارهای کودکانه و بی حاصل و پشت پرده آن هم (برخلاف ظاهر فرهیختۀ مدیران) دعواهایی به سبک حمام زنانه بین صاحبان تصمیم و سنگ پایی که همیشه نقش حلقه مفقوده را ایفا می کرد!

و درنهایت، استرسی که پایه و اساس کیفیت زندگی ام شده بود.

سرانجام بعد از آزادی از این دارالمجانین، راه کلینیک کاشت مو را پیش گرفته تا مشت مشت موهای سرم را که در این ایام کنده بودم دوباره به سرم بچسبانم!

 

.

 

 تجربه دوم

بزرگترین شرکت تولید کنندۀ(...) در خاورمیانه

(برندی بسیار بزرگ در دست متخصصین خودکشی برند! )

.

عنوان واقعی: باز هم خدمتگزار

برچسب اجتماعی: سرپرست فروش بخش VIP

خلاصه: چه گویم که ناگفتنم بهتراست. باور بفرمایید توانی که در این شرکت بزرگ برای متقاعد کردن مدیرانش به تصحیح سیاستهای فروش و بازاریابی صرف نمودم، اگر نصف آن انرژی را به همراه یک فروند فرغون در راستای هدف مقدس مخ زدن جناب بیل گیتس حرام میکردم، در کمترین حالت متصوره، اکنون در مقام داماد این بزرگوار برایتان مطلب می نوشتم!

دوران عجیبی بود. یکی از واضح ترین مصداقهای "خودکشی برندها" در کشورمان را از نزدیک شاهد بودم.

جنگ فرسایشی بین واحد فروش با واحد مالی، آنهم در راستای هدف مقدس روکم کنی(!) یکدیگر، شاید نشان از تفکر سیستمی ذاتی ما ایرانیان داشت و بس!

هیچ روزی بدون جنگ اعصاب، استرس، ناامیدی و فحش به خود و هفت نسل قبلم بابت استخدام در این شرکت سپری نشد و درنهایت با الهام از فیلم "رستگاری در شاوشانگ" توانستم با هزار بدبختی جانم را برداشته و از این خراب شده فرار کنم!

لازم به ذکر است که این شرکت بسیار عظیم و پرآوازه که از کوچک و بزرگ در این کشور، بخوبی آن را می شناسیم، هم اکنون در گروه باقالی ها در حال سیر و سلوک می باشد.

رقیب عزیز و محترم این برند که درآن سال، فریادها سر  می دادم که الا یا ایهاالمدیران ابله! هرآنچه دارید دودستی تقدیم این رقیب خواهید کرد، به زیبایی تمام این برند عظیم را کنار زد و به خاک سیاه نشاند.

(نوش جانش و گوارای وجودش!)

.

تجربه سوم

یکی از معروفترین برندهای (...) کشور

(که در زمانی نه چندان دور بالاترین سهم بازار را در بین مصرف کنندگان ایرانی داشت)

.

عنوان واقعی: همچنان خدمتگزار

برچسب اجتماعی: مدیرفروش مشهد

استخدام در این شرکت عظیم و خوش آوازه، یکی از آرزوهای من بود. الان که به گذشته برمیگردم دردناکترین بخش مربوطه را 2 ماه دوندگی و پیگیری برای همکاری با آنان می دانم که پس از استخدام، زمان همکاری به یک هفته هم نرسید!

هرگز فکر نمیکردم که این برند دارای اینهمه مشکلات باشد. با افسوس فراوان، حتی ردپایی از مشکلات مالی عمدی (اسمش را هرچه می خواهید بگذارید) هم در آنجا دیده می شد و از یک طرف وضعیت طوری بود که ذره ای امید در جهت بهبود آن نمی دیدم و از سوی دیگر ممکن بود پای من بدبخت بیخبر از همه جا هم گیر باشد!

لذا بعد از یک هفته عرض کردم که بنده غلط کردم و خداحافظ!

هنگام خداحافظی هم در مقام جناب نوسترآداموس برایشان پیشگویی کردم که تا یکسال دیگر خبری از این شعبه نخواهد بود.

که البته فهمیدم در رمالی و پیشگویی هم استعداد ندارم. چرا که کمتر از 5 ماه بعد، پرسنل با بدترین وضع ممکن از بزرگ و کوچک اخراج شدند و ...

.

تجربه چهارم

نمایندگی یک شرکت جدید اروپایی در ایران

(عرضه چند مدل جدید سیگارت)

.

عنوان واقعی: بازهم خدمتگزار

برچسب: آخرش خودم هم نفهمیدم چه کاره بودم!

 لازم به ذکر است کارکردن در شرکتهای دخانیات علیرغم نفرین های این دنیایی و آن دنیایی اش تجربه ای متفاوت و جذاب می باشد که شاید یکی از دلایل آن، قانون ممنوعیت تبلیغ دخانیات در کشورمان باشد.

روز اول مصاحبه استخدامی از مدیر مربوطه پرسیدم دستم چقدر باز است؟

گفت همه جوره!

گفتم تا چه حد در اجرای سیاستهایم اختیار دارم؟

گفت ما به شما ایمان داریم(!) و حداقل تا 6 ماه هیچ دخالتی در کار شما انجام نمی دهیم تا این برند جا بیفتد (و ادامه چپاندن هندوانه ها زیر بغل حقیر)

باری،به دستور بنده و چراغ سبز مدیر محترم، دهها باکس سیگار در مناطق مختلف شهر توسط ویزیتورها به رایگان گذاشته شد. در همین اثنا برای کاری فوری، چند روزی به تهران آمدم که از شرکت زنگ زدند که سریع برگرد بیا کارت داریم!

برگشتم. دیدم شعبه مشهد که یک ماه از عمرش نگذشته درحال جمع شدن است.

جای همه دوستان خالی، چه نمایش طنزی را شاهد بودم.

مدیرعامل با نماینده مشهد دعوا کرده و از این طرف مدیرمنطقه هم قهر کرده بود و خلاصه... مهدکودکی بود جالب! همه درحال روکم کنی یکدیگر بودند!

گفتم : خانمها و آقایان! من دربست مخلص همه شما عزیزان هستم. لطف کنید بنده حقیر را وارد این حاشیه ها نفرمایید و اگر امکان دارد حساب ما را تسویه کنید برویم دنبال کار و زندگی و بدبختی خودمان.

گفتند فردا بیا.

فردا هم خوشحال (که امروز پولدار میشوم!) رفتم شرکت. حسابرس محترم که از مرکز تشریف آورده بودند فرمودند به دستور و امضای شما تعداد x باکس سیگار رایگان توزیع شده

گفتم منظور؟؟؟؟

گفت آره دیگه!

هرچقدر گفتم عزیزان من، قرار ما بر این بوده که رایگان توزیع بشه ...

گفتند سندش کو؟!

گفتم ما حرف زدیم!

گفتند آره دیگه!

خلاصه: تمام حقوق مدت کوتاه همکاری بنده به علاوه 119 هزار تومان وجه نقد از جیب مبارک تحویل شرکت محترم گردید تا خدای ناکرده گرفتار حق الناس این مستضعفین نگردم!

خوش به حال تمامی عزیزانی که لذت استعمال این دهها باکس سیگار را در مناطق مختلف شهر به حساب جیب حقیر بردند! (نوش جانشون. عمراً اگه اجازه بدم دست تو جیبتون کنین ها!)

درمجموع تجربه ای جالب بود!

 (نتیجه اخلاقی 1: زیاد دربند لاخ سبیل و حرف مردونه و این چیزها نباشیم. به نظر میرسه دوره اش گذشته!)

(نتیجه اخلاقی 2: بارها عرض کردم که بجز یکی دو مورد، همیشه در برندها و سازمان های ایرانی خدمتگزاری کرده و از این بابت افتخار هم میکنم. یکی از اون یکی دومورد که گفتم همین سازمان بود)

ضمناً بعد از این نحوه تسویه حساب کردن با این بزرگواران شدیداً احساس بوشوک بودن (همان یار صمیمی و دیرینه لوک خوش شانس) به من دست داده که تا امروز هم به طرز نگران کننده ای با من همراه می باشد!

 

.

دیگر بزرگانی که صابونشان را کم و بیش بر تنمان حس نمودیم:

 یکی از معروفترین برندهای لوازم آرایشی کشور آلمان در کشورمان.

قدیمی ترین برند لوازم (.).. فرانسوی درکشور (مضحک ترین مصاحبه ای که در تمام عمرم بخاطر دارم)

برند معروف و انحصاری (...) در ایران (این برند هم آرزوی دوم بنده برای همکاری بود که انجام نشد ولی مصاحبه شیرینی داشت!)

بزرگترین برند تولید لوازم (...) در کشور (یکی از صد برند برتر ایران)

بازهم یک برند لوازم خانگی بسیار بزرگ و ثروتمند و البته نه چندان معروف در آن زمان (نزدیک بود موقع مصاحبه کتک بخورم! فکر می کنم چون بهشون گفتم شما کلاهبردارید و پول شما حرومه ناراحت شدن!)

 

پرده دوم

تجربه آخر

یک شرکت بازرگانی گمنام لوازم خانگی

.

برچسب: اینجا از این جلف بازیها نداریم!

حدود 2 سال قبل مثل بچه آدم(!) مصاحبه با خود مالک اصلی مجموعه که دلش برای سرمایه اش از همه بیشتر می سوزد انجام شد. بین من و ایشان هم هیچ مدیر منطقه و مدیر برندینگ و مدیر منابع انسانی و مشاور فلان و  خلاصه هیچ شخص دیگری وجود نداشته و ندارد.

در یک کلام پرسیدم از من چه می خواهید؟

ایشان هم در یک کلام فرمودند بالابردن سهم بازار و سودآوری. من سود می خواهم و تو هم آمده ای که به من و خودت سود برسانی. حالا می خواهی با یک ویزیتور شروع کنی یا ۱۰ تا برای من مهم نیست. من فقط تو رو میشناسم. (ای قربون هرچی آدم چیزفهمه!)

.

زمان روزانه: حداکثر ۶ ساعت کار کاملاً آزاد بدون حضور و غیاب و ساعت کاری مشخص.

میزان استرس: در بالاترین مقدار ثبت شده توسط دستگاههای پیشرفته(!) یک چهلم و هفتم برندهای بزرگ و مشابه (بیشترین استرس را در طول مدت همکاری فقط در یک ترافیک خیابانی تجربه کردم!)

میزان دریافتی: نزدیک به 2 برابر دریافتی مدیران برندهای بزرگ و مشابه

 .

دوستان عزیز:

هدف از نوشتن مطلب فوق، صرفاً به اشتراک گذاشتن تجربه هایی بود که اگر ۲۰ سال قبل کسی به بنده اینها را می گفت با دید بازتری انتخاب مسیر نموده و شاید امروز اندکی وضعیتم بهتر بود.

ضمن اینکه خوشبختانه اکثر مخاطبین این وبلاگ، از اساتید و با تجربه های بازارکار بوده و در عین حالی که امیدوارم نحوه نگارش کمی طنزمایه و کودکانه اینجانب را بر بنده می بخشایند، اعلام می کنم در اینجا قصد بی احترامی به هیچ برندی را نداشتم و عاجزانه از دوستان استدعا دارم بحث کلیّت و تعمیم و مخصوصاً تناقض یابی را از این نوشته دور بدارند.

هدف، فقط و فقط ارائه ذره ای دید بازتر به تازه کاران است و دیگر هیچ.

بهرحال در بین مخاطبین شاید باشند دانشجویانی که چند صباح دیگر قصد ورود به بازارکار را داشته و امیدوارم صرفاً تحت تاثیر بزرگی نام برند تصمیم نهایی را اتخاذ ننمایند.

ماحصل این تجربه ها برای این حقیر آن است که:

زین پس هرگز با هیچ برند و سازمان بزرگی در این کشور دست همکاری نخواهم داد

و شاید هم برداشت و نتیجه گیری عزیزان از این تجربه ها چیز دیگری باشد. درنهایت اگر این تجربیات بنده حتی برای یک نفر هم در هنگام تصمیم گیری مفید واقع گردد خدای بزرگ را شاکرم که به وظیفه ای کوچک عمل نموده ام.

پ.ن ) میزان ساعت کاری و استرس پایینی که در اینجا ذکر گردیده در مقایسه با کارهای بیهوده و استرسهای احمقانه در شرکتهای بزرگ خصوصی دیگر است. و با سازمانهای دولتی که در بین مدیرانش چیزی تحت عنوان فکر کردن هنوزهم جزو تعریف نشده هاست و بزرگترین استرس آنجا هم دغدغۀ خدمتگزاری به مردم می باشد(!) بهیچوجه قابل مقایسه نیست.

پ.ن 2) میزان خدمتگزاری حقیر در برندها و سازمانهای غیر ایرانی مجموعاً به 6 ماه هم نرسیده و هم اکنون که با دید بازتر به مسائل نگاه میکنم بهیچوجه حاضر به پذیرش (و حتی مصاحبه کاری) با برندهای غیر ایرانی هم نیستم.

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.