دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

پرایمینگ ذهنی

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ

اوایل ازدواج بین چند خونه ای که برای سکونت دیده بودیم، یک انتخاب بین من و همسر گرامی مشترک بود. طبقۀ همکف منزلی قدیمی با حیاطی بزرگ و اختصاصی و صاحبخونه ای که از دوستان و همکاران قدیمی پدرم بود.

درحقیقت اهل آپارتمان نشینی و لوکس گرایی و تجملات نیستیم و با زندگی سنتی راحت تریم. مخصوصاً خود بنده که خراب باغبونی و جک و جونور و این چیزا هستم. بطوریکه هر زمان خونه حیاط دار داشتم، به مرور زمان شعبه دوم باغ وحش شهرمون در اونجا تاسیس می شد!

.

طبقه بالا (صاحبخونه) دارای 4 یا 5 دختر بود که البته هیچوقت تعداد دقیقشونو نفهمیدم. همیشه هم خونه ما پلاس بودن و وقتی که از سرکار برمیگشتم مثل شغالی که چشمش به سگ گله میفته درمیرفتن!

بعدها همسرم گفت که این عزیزان همیشه می گفتن شوهرت مثل برج زهرماره و ازش می ترسیم!

(جل الخالق)

.

البته هرازگاهی هم حاج خانوم همسایه تشریف فرما می شد و خاطراتش رو از اجنه های مختلفی که توی حیاطمون زندگی میکردن(!) بازگو میکرد. انگار نه انگار که ما داریم اینجا زندگی میکنیم.

هرچند خداروشکر ما مشکل خاصی با این موضوع نداشتیم.

.

یک شب نشسته بودیم تو خونه که دخترای طبقه بالایی ریختن پایین و با خودشون یک فیلم ویدئویی ترسناک آوردن. اون موقع هنوز CD نبود و اوج حکومت فیلمهای VHS بود.

.

اگه فیلم های ترسناک رو به دو گروه ترسناک صحنه دار و دلهره آور تقسیم بندی کنیم شخصاً با اینکه خورۀ فیلم هستم و مشکلی با دیدن فیلمهای دلهره آور (مثل ارّه) ندارم اما هدر دادن وقت برای دیدن فیلم ترسناک صحنه ای (حاوی صحنه هایی از قبیل اسکلت و قبر و روح و سر بریده و این مزخرفات) رو نوعی حماقت می دونم. به عبارت دیگه معتقدم که اعصابمون رو  از تو جوب(جوی) آب پیدا نکردیم که این صحنه ها رو ببینیم.

.

باری. عرض میکردم که دخترا اومدن با خوشحالی فیلمو تو دستگاه گذاشتن (تا بترسن و بلرزن) و منم به بهانه اینکه اونا راحت باشن و مثلاً دود پیپ اذیتشون نکنه رفتم ته سالن نشستم به کتاب خوندن.

ولی هرازگاهی از بالای عینک نگاهی به فیلم مینداختم.

از اون فیلمای قدیمی ترسناک صحنه ای و اعصاب خوردکنی بود که در باز می شد و یکی با سر بریده میومد تو و از این طرف یه روح میومد کله اینو گاز می گرفت و از اون طرف یه جن میومد لگد تو شیکم اون یکی میزد و این چشم اونو میخورد و اون پای اینو گاز میگرفت و اون گوش اینو می جوید و خلاصه از این مزخرفات!

.

اونا مدام جیغ می زدن و چشماشون رو می گرفتن و به زیبایی مشغول صرف فعل خودآزاری بودن و بنده هم که ناسلامتی تنها مرد توی جمع بودم مثلاً داشتم کتاب می خوندم و اهمیتی نمی دادم.

حتی چند باری هم به حالت تمسخر بهشون تیکه پروندم.

اما اعتراف می کنم که اعصابم شدیداً تحت الشعاع این صحنه ها قرار گرفته بود.

.

نصفه شب فیلم به پایان رسید و مهمون بازی تموم شد. مهمونای گرامی رو درحالیکه مسابقۀ اعتراف به این گذاشته بودن که تا مدتها از تاریکی خواهند ترسید و حتی تنهایی جرات رفتن به دستشویی ندارن(!) بدرقه کردیم.

شریک زندگی در حال جمع کردن ظرف و ظروف بود و بنده هم خواستم برم مسواک بزنم که ندا دادند:

یک نمکدون از بعدازظهر زیر تخت حیاط افتاده. اگه میشه بیارش که ظرفا رو جمع کنم!

نصفه شب؟!  تخت؟! حیاط به اون تاریکی؟! ...

(بعدازظهر اون روز مهمون دیگه ای داشتیم و روی تخت چوبی قدیمی حیاط که برای پذیرایی از مهمانان محترم آماده سازی شده بود نشسته بودیم و میوه می خوردیم گویا این نمکدون فلان فلان شده افتاده بوده زیر تخت)

.

خواستم از زیر بار این مسئولیت خطیر فرار کنم اما از طرفی دیدم که خیر سرم تازه دامادم و اگه بخوام بهونه ای بیارم ممکنه هزار و یک فکر به سر شریک زندگی خطور کنه! که شاید مثلاً (زبونم لال) می ترسم!

نخیر آقا. من و ترس؟!

.

خلاصه رفتم به سمت حیاط. اما اشتباه مرگبارم این بود که مثل بچه آمیزاد از در نرفتم بلکه پنجره هال رو باز کردم و خزیدم روی تخت که دقیقاً پشت پنجره قرار داشت.

زیر تخت رو نگاه کردم دیدم نمکدون اون طرف افتاده. به صورت سینه خیز کشون کشون رفتم اون طرف تخت و نمکدون رو برداشتم و آهسته سرم رو بالا آوردم که چیزی پشت گردنم رو نوازش کرد.

با وحشت سرم رو برگردوندم.

خشکم زد.

دوتا پای سیاه بالای سرم بود!

.

.

تابحال به صداهای ناخودآگاهی که موقع ترس و وحشت از حنجره مون درمیاد توجه کردین؟!

صداهایی که هرگز در حالت عادی هرچقدر سعی کنیم محاله با اون کیفیت و وضوح تکرار بشه! و ایضاً رفتارهایی مثل پریدن و جست زدن و حرکات موزونی که در این مواقع از خودمون بروز میدیم که در حالت عادی بازهم تکرارناپذیره. خواستم عرض کنم که در اون لحظه همۀ اینها رو باهم تجربه کردم!

با دیدن دو پای سیاه بالای سرم، به صورت کاملاً ناخودآگاه و در کسری از ثانیه و با نعره ای خاص و تکرارنشدنی و جستی شدید از روی تخت پریدم وسط باغچه!

.

چراغا روشن شد و ملت ریختن پایین و بنده رو در حال شوک آوردن تو خونه. آب قندی بود که تو حلقم ریخته می شد و خارهایی بود که از بدنم درمیاوردن و حاج خانوم صاحبخونه هم لنگان لنگان دوروبر اتاق راه می رفت و ذکر خروج جن می خوند! شب عجیبی بود.

.

درمجموع چیزی به نام آبرو و حیثیت و شرف و اعتبار در پیشگاه تمام کسانی که اون شب موقع دیدن فیلم مسخره شون کرده بودم و همچنین حاج آقا و حاج خانوم همسایه و صد البته عیال گرامی باقی نموند.

.

اون دوتا پای سیاه هم شلوار خودم بود که روی بند رخت در انتظار خشک شدن زمان رو سپری می کرد!

.

آبروریزی ایجاد شده نزد همسایه ها رو با اسباب کشی زودهنگام به بهانه نزدیک تر بودن به محل کارم(!) حل کردیم و دیگه ندیدمشون. خداروشکر همسرگرامی هنوز هم اون صحنه رو به روم نیاورده.

.

.

.

مقدمۀ بالا (یعنی خراب این مقدمۀ طولانی خودم شدم!) رو عرض کردم برای روشن تر شدن موضوع پرایمینگ ذهنی

.

برای این واژه (که البته معادل دقیقی هم در زبون شیرین مادری ما نداره) گریزی میزنم به تعریف معروف محمدرضا شعبانعلی عزیز:

.

« اتفاقات و تجربیاتی که ساعتها، دقایق و ثانیه های قبل داشته ایم و بر روی نگرش و قضاوت و رفتارمان در همین لحظه خاص تاثیر زیادی دارد»

محمدرضا در ادامه توضیح میده :

کلاسیک ترین مثال در این زمینه، آزمایش معروفیست که در یکی از دانشگاهها بر روی دو گروه دانشجو انجام شد. به اونها گفتن که قراره جدول کلمات متقاطع حل کنن. در عین حال هیچکدوم از افراد دو گروه نمی دونست کلماتی که باید به عنوان حل جدول پیدا کنن با هم متفاوته.

به گروه اول کلماتی مثل "شجاعت، تهور، مردانگی، ریسک پذیری" و امثالهم داده شد.

به گروه دوم کلماتی از جنس "حماقت، بیشعوری، نادانی، سفاهت و ...." ارائه گردید.

.

دقایقی بعد از حل جداول، به دانشجویان هر دو گروه، عکس یک کوهنور درحال صعود از یک صخره رو نشون دادن و گفتن که در چند جمله نظر خودشون رو بگن.

.

پاسخهای گروه اول:

عجب مرد شجاعی. شهامت بالایی داره. ریسک پذیری اش قابل احترامه

و انواع و اقسام جملات مثبت در ستایش این کوهنورد.

.

پاسخهای گروه دوم:

عجب آدم احمقی! چقدر بیشعوره! مگه این آدم زن و بچه نداره؟!

و جملاتی از جنس منفی برای قضاوت کوهنورد

.

.

بیشترین استفاده از پرایمینگ در دنیا در حوزه رسانه انجام میشه و اونقدر قدرتمنده که می تونه قضاوت و مدل ذهنی افراد رو به راحتی تحت تاثیر قرار بده. 

.

مثلاً نشون دادن صحنه های انفجار و ترور و قتل و سر بریدن و حرکات انتحاری همراه با ندای الله اکبر و بلافاصله بعدش هم نشون دادن مکه و کعبه و عبادت مسلمونها به راحتی تونسته کاری کنه که تعداد افرادی که در تمام دنیا از همه معتقدین به اسلام نفرت و وحشت دارن یک رقم میلیاردی باشه.

.

بوجود اومدن واژه های خودی و غیر خودی یکی از دستاوردهای همین پرایمینگه که در زمان های مختلف هم مصداقهاش متفاوته.

.

زمان نوجوانی ما آنچنان ذهنمون توسط رسانه ها (البته اون زمان رسانه ای تاثیر پذیرتر از فیلم های آبگوشتی صدا و سیما وجود نداشت) پرایم شده بود که هر ریش داری رو خوب و مومن و درستکار تصور می کردیم و هر چپه تراشی رو کافر و آدمکش و بی وجدان!

و اگه در اون زمان کسی به ما میگفت روزی خواهد رسید که بیشترین آمار دزدی و چپاول بیت المال این مملکت توسط افراد ظاهرالصلاح و دارای ریش و نمازخون انجام خواهد شد قطعاً باور نمی کردیم.

.

انتخاب بیشتر روسای جمهور در زمان حال و هوای انتخاباتی هم نه بر اساس آگاهی(!) بلکه بر اثر همین پرایمینگ انجام میشه.

.

در خاطره فوق هم ذهن اینجانب بر اثر دیدن فیلم ترسناک، پرایم شده بود :-)

شاید اگه به میزان تاثیر و قدرت پرایمینگ ذهنی بر روی خودمون آگاه باشیم تفاوت محسوسی در رفتارهای روزمره مون ایجاد بشه و کمتر اجازه بدیم که در نقش موش آزمایشگاهی ایفای نقش کنیم.

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.