دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

یک عمر دویدیم و ...

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ

اگر از بحث باورهای ادیان و مذاهب مختلف در مورد کیفیت زمان وقوع مرگ چشم پوشی کنیم و صحبت بزرگان طریقت و عرفا رو هم فاکتور بگیریم، در حالت بسیار ساده شده، معتقدم که در لحظه وقوع مرگ، پرده ها از جلوی چشم کنار رفته و بسیاری از واقعیت ها آشکار میشن و احتمالاً خواهیم دید که تمام یک عمر دوندگی و چهارنعل تاختنهامون، صرفاً بر روی صفحه تردمیل بوده.

در طول زندگی بی حاصلم با دو گروه افراد مسن مواجه بودم.

1) اکثریتی که همچنان تا پایان عمر، به این دوندگی ادامه دادن.

2) اقلیتی که به باور متفاوتی رسیده و ترجیح دادن که در دنیای واقعی کمی طعم و مزه زندگی کردن رو بچشن.

اگر از مورد 2 (یعنی اقلیت ها) بگذریم، همه ما افرادی رو دیدیم که با داشتن بهترین امکانات و ثروت زیاد، کیفیت زندگیشون با امثال بنده تفاوتی نمیکنه و همچنان در حال دوندگی هستن.

مثلا ثروت میلیاردی داره ولی ساعت 6 صبح از خونه ش میزنه بیرون و تا دیروقت کار میکنه

یا مالک چند کارخونه ست و هنوز هم در جزئی ترین هزینه های آبدارخونه سازمان دخالت میکنه

و صدها مثال مشابه که شما بهتر از من میدونین.

دردناک اینجاست که به این روش زندگی افتخار هم میکنه.

و دردناک تر اینکه با 70 سال سن احساس وظیفه میکنه که هر جوونی رو می بینه این افکار و باورهای  پوسیده رو به زور تو حلقش بچپونه!

زمانی (حوالی سال 79) در یک گروه صنعتی مشغول به کار شدم و مدیریت یکی از واحدهای تولیدی برعهده حقیر بود (البته واژه مدیر صرفاً برچسب اینجانب بود وگرنه همیشه اعتقاد دارم که مدیریت یعنی حمالّی بیشتر)

حاج آقا (مالک این دم و دستگاه) خودش به صورت روزانه و عصا به دست میومد تا به شرکتهاش سرکشی کنه.

هرگز یادم نمیره روز پرداخت بیمه تامین اجتماعی بود و حسابدار محترم باید امضای چک پرداخت بیمه رو از حاج آقا میگرفت و میرفت سازمان تامین اجتماعی و در کنارش هم به یکی دو بانک سرکشی میکرد که براش آژانس گرفته شد تا به کارها برسه. نیم ساعت نشد که حاج آقا به من زنگ زد و نزدیک 2 ساعت همراه با عصبانیت و حرص خوردن، پای تلفن درس زندگی داد که چرا آژانس گرفتین و چرا فلانی رو با اتوبوس نفرستادین! و ...

بنده خدا کاهش هزینه ها رو در این چیزا می دید.

با نهایت پوزش و عذرخواهی از دوستان بابت بی ادبی باید عرض کنم که به نظر میرسه این پدیده ج ی ش کردن به سیستم مدیریت، اپیدمی شایع مالکین (اکثراً مسن) کسب و کارها در کشورمونه.

حاج آقا هرازگاهی میومد کارخونه و حتی با آبدارچیمون جلسه میذاشت و از قیمت چای می پرسید و اینکه چرا چای ارزون تر نخریدین.

البته خداروشکر تلمّذ حقیر در مکتب حاج آقا زمان زیادی نبرد و بعد از مدت کوتاهی از اونجا استعفا داده و فرار کردم و چند سال بعد مثل توپ صدا کرد که مدیران واحدهای دیگه دست در دست یکدیگر داده اند به مهر و کلی از خجالت حاج آقا دراومدن (نزدیک 800 میلیون تومن اختلاس!)

برگردیم سر صحبت اصلی

یکی از دوستان خونوادگیمون آقای دکتر داروسازیه که خیلی اهل دله و دوست داشتنی. حدود 60 سال سن داره و هرازگاهی که از شهر محل زندگیش رد میشم بهش سر میزنم و انصافاً (و برخلاف اکثر همسن و سالاش) حرفهای عمیق و جالبی میزنه.

مدتی قبل دیدمش. خیلی خسته بود. میگفت صبح و بعدازظهر داره کار میکنه.

بهش گفتم دکترجان. تو که دیگه نیاز مالی نداری. دوتا دکتر داروساز جوون بذار اینجا و برو واسه خودت زندگی کن. تفریح کن. کارهایی که یک عمر وقت نداشتی انجام بدی رو انجام بده. دست خانومت رو بگیر و دنیا رو بگرد و ...

جوابی بهم داد که هنوز مثل گوشواره از گوشم آویزونه. گفت:

حکایت من و امثال من، حکایت اون خره که یک عمر ساعت 5 صبح می برنش سر جالیز تا بار ببره. یه روز صاحبش زمین رو میفروشه و بی خیال کار و کشاورزی میشه. به خره هم میگه که از امروز آزادی. برو تو صحرا واسه خودت عشق و حال کن. اما فردا صبح راس ساعت 5 می بینه که خره واستاده سر همون جالیز و منتظره!

**********************************

یاور مشیرفر عزیز که انصافاً حق استادی به گردن حقیر و بسیاری از همقطاران متممی رو داره در کامنتی، دو بیت شعر از نظامی گنجوی فرمودن که باعث ویرایش مجدد این پست شد.

آن پیر خری که می کشد بار

تا جانش هست می کند کار

آسودگی آنگهی پذیرد

کز زیستن چنین بمیرد

پ.ن) در پاسخ به کامنت یاور عزیز:

صرف یک فنجان چای تلخ با شما بزرگوار رو نعمت بزرگی برای خود می دونم. به امید روزی که چنین افتخاری نصیبم بشه.

۹۶/۰۴/۰۵
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.