دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

اندر چالش های سفر به سرزمین لبخندها (4)

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ

چالش ششم

«هم اتاقی عزیز»

قبل از برنامه ریزی مقدمات حرکت، از تمام عزیزان همسفر تقاضا کردم که بر اساس بدنامی(!) کشور تایلند، تعارف رو کنار گذاشته و اگه به هردلیلی (مخصوصاً ترس از اهل منزل!) قصد همراهی جمع رو ندارن، اطلاع بدن تا معادل ریالی هزینۀ سفر به حسابشون واریز بشه.

فکر میکردم نهایتاً 10 نفر انصراف خودشون رو اعلام کنن اما زمانی که دیدم تعداد 45 نفر به 17 نفر تنزل پیدا کرد ضمن اینکه آمار خوبی از zz های همکار با سازمان به دستمون اومد(!) بیش از پیش خراب قدرت، جبروت و ابهت بانوان هموطن شدم

(آیکون لُنگ انداختن در برابر جامعه نسوان)

حالا بماند اینکه بعد از سفر، گندش دراومد که دو نفر از همسفران گرامی به اهل منزل اعلام فرموده بودن که عازم مالزی هستن(!) و همچنین خراب اون شیرمردی شدم که قبل از حرکت، به در و همسایه و فامیل و آشنا جار زده بود که عازم کربلاست!

در قسمت قبل عرض کردم که یکی از عزیران، پدر هنرمندش رو با ما همراه کرد تا افتخار همنشینی و تلمّذ در محضر این پیر فرزانه(!) رو داشته باشیم.

مشتری دیگه ای هم اعلام کرد که نمیاد و به جای خودش، پسرش رو میفرسته و البته مشکل از جایی شروع شد که تلفنی به حقیر تاکید کرد که آرش (یعنی آقازاده شون) فقط باید با اینجانب هم اتاق باشه و بر این اساس که این بزرگوار از قدرترین مشتریان شرکت می باشند، بالاجبار چیدمان اتاق ها بهم خورد و بنده به جای همجواری با جناب مدیرعامل، با آرش خان عزیزمون هم اتاق شدم.

از خود فرودگاه مقصد، آرش به موبایلش چسبیده بود و Love می ترکوند تا وقتی که سوار هواپیما شدیم و کنار هم نشستیم و تا زمان شروع پرواز (و خاموش کردن موبایلها) بالاجبار از بیانات گهربار این دو کبوتر عاشق کسب فیض کردم.

آرش تنها مجرد این سفر بود و دوست دختری داشت که والدۀ گرانقدر فولاد زره در برابرش کم میاورد. تا حدی که خود منم از شنیدن صدای پر جذبۀ این دوشیزۀ محترمه پای تلفن، ماستامو کیسه کردم!

در تمام طول سفر، لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه حرکاتمون توسط آرش به ایران مخابره می شد. تا حدی که موقع نوشتن این خاطرات، به فکرم رسید قسمتهایی که فراموش کردم رو از این دوشیزه گرامی بپرسم!

مکالمات تکراری آرش در هتل:

ــ عزیزم. الان با آقای یگانه صبحونه خوردیم و برگشتیم بالا. بوس بوس!

ــ عزیزم. تا 10 دقیقه دیگه با آقای یگانه عازم باغ وحش هستیم. بوس بوس!

ــ عزیزم. الان دارم با آقای یگانه میرم خرید. بوس بوس!

و ...

فکر نمیکنم پرسنل و دست اندرکاران هیچکدوم از سازمان ج.ا.س.و.س.ی یا ضد ج.اس.و.س.ی دنیا اینطوری به مافوقشون دقیقه به دقیقه گزارش بدن.

البته این مکالمات تا حدی قابل تحمل بود و وقتی هم که شروع میکردن به صحبت، ادب حکم میکرد که اتاق رو ترک کنم تا زمانی که آرش اصرار کرد اگه ممکنه بمونین و بیرون نرین!

گفتم: چرا؟ گفت: دوستم یه خورده مشکوکه!

گفتم: به چی مشکوکه؟

گفت: میگه باید مطمئن بشم که خانوم همراهتون نیست!!!!!

خیلی بهم برخورد. اما بهرحال وظیفه میزبانی و حرمت مهمون باعث شد که اعتراض نکنم. البته کلی باهاش حرف زدم (شاید درمجموع بالای 10 ساعت) که درست نیست از الان اینقدر خودتو پایین آوردی و حرمت حریم خصوصی خودتو حفظ نمیکنی. اما حکایت همیشگی یاسین و جانور درازگوش بینمون حکمفرما بود.

حتی اونقدر تابلو کرد که اکثر مهمونا هم جریان این فلاکت و ذلالت رو فهمیدن و هرکدوم به نوبۀ خودش آرش رو تنها گیر میاورد و می خواست درس زندگی بهش بده که بازهم فایده ای نداشت.

دیگه برام عادی شده بود و پذیرفته بودم که در راستای اثبات این مهم که هیچ موجود مونثی با من و آرش  نیست، بنده باید یکی از ارکان ثابت مکالمات تصویری آرش با این فرشتۀ نازل شده از آسمون باشم تا اینکه:

یه بار رفتم دوش گرفتم و با این تصور که فقط آرش تو اتاقه، با یک حوله(هوله) استخری دور کمر، خوشحال و سوت زنان از حموم اومدم بیرون که ناگهان:

ــ عزیزم. الان آقای یگانه هم از حموم اومد بیرون تا حاضر بشیم بریم برنامه کِشتی ...!

با دیدن زاویه تصویر خودم در موبایل آرش دقیقاً مثل تام (کارتون تام و جری) که از دیوار رد میشه قالب هیکلش رو دیوار می مونه، به صورت افقی خودمو پرت کردم تو حموم!

پسرۀ احمق. کله مو آوردم بیرون و کلی لیچار بارش کردم.

دیگه کار به جایی رسیده بود که اگه میخواستم برم WC یا حموم، در رو پشت سرم سه قفله میکردم تا یهو در باز نشه و این مکالمه رو بشنوم:

ــ عزیزم. توی اتاق، فقط من هستم و آقای یگانه که همونطور که می بینی داره ...!

و صد البته وقتی که دوش گرفتنم تموم میشد، ترجح میدادم با کت و شلوار از حموم بیام بیرون!

زن ذلیل دیده بودیم و شنیده بودیم. ولی دوست دختر ذلیل (اونم به این حد مرگبار) نه بخدا

به قول مادربزرگ مرحومم انگار این پسره رو چیزخور کرده بودن!

یکی از مهمونا میگفت خیلی دوست دارم آرش رو یه جایی تنها گیر بیارم و یه فصل کتکش بزنم. آخه مرد هم اینقدر ذلیل و بدبخت؟! حتی خودم چندبار هوس کردم که شماره این دختره رو بگیرم و بشورم و پهنش کنم روی بند ولی خب نمیشد دیگه.

مدتهاست که عکس گرفتن رو به کلی کنار گذاشتم مثلا در تمام مدت سفر ارمنستان فقط یک عکس با گوشیم از یک درخت گرفتم و در سفر تایلند هم سه تا عکس از یک حیوون تو باغ وحش. ترجیح میدم این وظیفه خطیر رو برعهده همراهان بذارم و هنوز هم سیل عکس هاست که درحال سرایز شدن به تلگرام حقیره.

دیروز آرش چندتا عکس دیگه برام فرستاد که با دیدن یکی از عکسها خشکم زد!

ابله دیوانه وقتی که خواب بودم ازم عکس گرفته بود. اونم با زیرپوش رکابی! اونم درحالیکه خودش روی تخت اونطرفی دراز کشیده و جوری سلفی گرفته بود که هردومون تو عکس بیفتیم تا احتمالاً برای نیمه گمشده ارسال کنه و زیرش بنویسه:

عزیزم. همونطور که می بینی فقط من و آقای یگانه تو اتاق هستیم که اونم کپۀ مرگشو گذاشته و خوابیده.

حساب کنین برای امثال بنده که در فرهنگ خاص (و شاید هم فرهنگ بسته) بزرگ شدیم که جلوی مادر خودمون هم بدون پیراهن حاضر نمیشیم و حتی مقاومتم در برابر پوشیدن شلوارک در تایلند تا روز چهارم طول کشید (توی خونه خودم هم شلوارک نمی پوشم) عکسهای با این وضعیت که برای دختر مردم ارسال شده چقدر می تونه سنگین باشه.

شدیداً احساس مورد سوء استفاده قرار گرفتن بهم دست داده.

البته با توجه به صحبتهایی که بعداً با پدر آرش داشتم، متوجه شدم که این معضل رو کل خونواده دارن و هدف پدر از فرستادن آرش این بوده که شاید اون دختره از سرش بره بیرون! دلم برای پدر آرش سوخت. پدری که باید تمام اموال و دارایی خودشو (فقط یک دربند مغازه ایشون در مشهد 7 میلیارد قیمت داره) بذاره برای تک پسری که ... بگذریم

(قابل توجه خانمهای محترم: لطفاً تو کامنتاتون آدرس و تلفن آرش رو نخواین که نمیدم!)

بهرحال هرچی بود گذشت. این رو هم اضافه کنم که آرش پسر بسیار مودب و مهربونی بود. اونقدر مودب که تا روز آخر سفر، علیرغم اینکه بارها ازش خواستم من رو به اسم صدا کنه ولی همیشه به فامیل صدا میکرد و از فعل جمع استفاده می کرد.

*************************************************

به نظر میرسه نوشتن این چالش ها داره مشابه سریالهای شبکه جم میشه و بیشتر از این نباید کششون بدم.

گم شدن گوشی موبایلم در بانکوک (توی تاکسی جا گذاشتم) و دو روز بدون گوشی سر کردن و برگشت گوشی در نهایت ناباوری توسط راننده تاکسی و اینکه هیچ پولی رو اضافه بر کرایه آوردن گوشی قبول نمی کرد در مقایسه با اینکه لیدر هموطن و فارسی زبون برای پیدا کردن گوشی حقیر، طلب 2000 بات رو کرده بود یکی دیگه از سندهای افتخار ایرانی بودنمون رو بهم آشکار کرد.

آخرین روزمون در پاتایا هم رفتیم جزیره مرجانی که جای بسیار عالی و زیبایی بود. دوستان رفتن شنا و من موندم کنار وسایل (چندان علاقه ای به شنا ندارم اونم تو دریا) روی یکی از این صندلی های ساحلی دراز کشیده بودم که بوی حیوون مرده به دماغم خورد. فکر کردم شاید جنازۀ جک جونوری چیزی اون دورووراست . حتی زیر صندلی ها رو نگاه کردم که چیزی نبود. بو شدیدتر شد. دیدم خانم محترمی اونطرف روی نیمکت دیگه ای نشسته و داره غذا می خوره! با اینکه آدم فضولی نیستم ولی جلو رفتم و کمی باهاش حرف زدم. بانویی تایلندی که مثل بقیه هموطنانش بسیار خونگرم و مهربون بود و در حال خوردن خوراک خرچنگ و سبزیجات.

ازش خواستم اگه میشه اون بشقاب رو بده نگاهی بندازم. گرفتم و کمی بو کردم.

وووووویییییییییی

حدسم درست بود. بوی مُردار از توی اون بشقاب میومد! از صحنه چندش شدنم خنده ش گرفته بود.

بشقابو بهش دادم و برگشتم دراز کشیدم. باورم نمیشد (و هنوز هم نمیشه) که با چه ولعی اون غذا رو می خورد. موقع خوردن هم زیرچشمی بهم نگاه می کرد و از حالت چندش شدنم می خندید.

**********************************

عکس اول) نمای شهر پاتایا از پشت بوم هتل

عکس دوم) جزیره مرجانی (از بابت سانسورها هم عذرخواهم) اونیم که دستمه آب معدنیه بخدا !

ادامه ندارد :)

۹۶/۰۳/۱۶
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.