دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

هیتلرجان! آسوده بخواب که ما بیداریم

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

اهل کاشانم ...

همیشه به این جمله سهراب سپهری حسادت کردم. چقدر خوبه که یه نفر بتونه با خیال راحت بگه اهل کجاست.

راستش از شما چه پنهون، یکی از سخت ترین سوالاتی که ازم میشه و جواب روشنی براش ندارم اینه که بپرسن :

اهل کجایی؟!

مثل همین امشب که یه نفر ازم همین سوال رو پرسید و وقتی که مثل همیشه بهش گفتم:

ــ چه اهمیتی داره که اهل کجا باشم؟

حضرت آقا بهشون برخورده! (انگار که میدونم و نمی گم!) و مجبور شدم به احترام سن و سالش بگم:

ــ مگه قراره که همۀ عالم و آدم مثل مرحوم سهراب در دو کلمه قادر به گفتن پاسخ باشن؟ خب نمیدونم اهل کجام. دعوا که نداریم! بیا و خودت این معادله رو حل کن:

پدرم اهل تبریزه

مادرم تهرانی (البته تهرانی اصیل)

محل تولد خودم: نیشابور

اون برادرم: تهران

اون یکی برادرم: ارومیه (اون موقع رضاییه بود) البته این برادرم به رحمت خدا رفته

برادر دیگرم: مشهد

با همه اینها، بیشترین اقواممون اصفهانی هستن! (پرتقال فروش یک عمره که پیدا نشده. دنبالش نگردین!)

و چنین شد که اون بنده خدا وقتی که نتونست این معادله رو حل کنه، مثل اکثر همقطارانش (از نظر سن و سال) با حالتی متفکرانه و گویی که قراره مشکل بزرگی رو حل کنه این ضرب المثل ابلهانه رو بکار برد:

ــ ببین زنت اهل کجاست. تو هم اهل همونجایی! (چقدر بدم میاد از شنیدن این خزعبلات)

و بنده هم بر اساس رهنمود گُهربار اون پیر دنیادیده، جامه دران سر به بیابون گذاشتم و رفتم که ببینم زنم اهل کجاست! (الان از وسط بیابون دارم پست میذارم)

********************************

علاوه بر این، خاطره پررنگی از دوران کودکی (نه تنها از محله ای خاص، بلکه از شهر خاصی) هم ندارم. شهرهای زندگی خانواده ما (بر حسب شغل دولتی پدر) تهران و ارومیه و مشهد و سبزوار و فردوس و طبس و نیشابور بوده (البته خاطرات طبس بعد از زلزله معروفش از بقیه متفاوته) و همه اینها بجز سالهایی بوده که خودم با مردمان اهل کویر از نزدیک در ارتباط بودم. (مخصوصاً بیرجند و استان سیستان و بلوجستان)

به همین دلیله که اگه بخوام از خاطرات کودکی و محله بچگی هام بگم و بوی شکوفه بهارنارنج و بادوم و خرما و نارگیل و خرزهره رو به یاد بیارم و یک سوم محتوای وبلاگ رو بهش اختصاص بدم، نمی تونم.

بنابراین هرگز نتونستم معنا و مفهوم تعصب قومی و قبیله ای رو درک کنم و از این نظر (خدا رو شکر) دربند و گرفتار این زنجیر نیستم.

اینکه من از فلان قوم ایرانی هستم پس بر دیگران برتری دارم! و شروع کنم به نبش قبر و چند تا اسم از منطقه خودم پیدا کنم که آدمای خوبی بودن و فلان دانشمند شدن و الان تو ناسا ی امریکا هستن(!) و بهمان ورزشکار شدن و بیام واسه خطّه خودم یک شعار بی مسمّا انتخاب کنم و ورودی شهرم رو مزین به اون شعار کنم که :

به شهر فلان، شهر چی چی های برتر خوش آمدید! واقعاً نمی فهمم این چیزا رو.

احتمالاً به دلیل همین موضوع هم هست که یه شب بیدارخوابی به سرم میزنه و پست "شاید 2000 سال بعد" رو می نویسم.

تا اینجا از واژه های شاید و احتمالاً زیاد استفاده کردم. ولی با قاطعیت اعتراف می کنم که به یک چیز مطمئنم:

اگه چیزی به اسم نژاد و قومیت نباشه و تعریف مرز از روی زمین برداشته بشه قطعاً این همه کشتار و خونریزی نخواهیم داشت.

فکر میکنم از بحث اصلی دور شدم. خدمتتون عارضم که:

اطراف مشهد، منطقه ای هست که مردمانش تعصّب شدیدی به قومیت خودشون دارن. تا حدی که حتی به خواستگار غیر از اون منطقه هم جواب نمیدن (چه مثبت چه منفی!)

یه بار یه بدبخت مادر مرده خدا به کمر زده بخت برگشته تو جاده اون منطقه یه تصادف کوچیک کرد. تا به خودش اومد، دید 300 نفر با داس و تبر و بیل و سیمینُف(!) و ... ریختن سرش!

اون تصادف هیچ جراحتی ایجاد نکرد. اما انتقام اهالی اون منطقه (که چرا به ماشین همولایتی ما زدی!) شیر والده گرامی رو به طور کامل از دماغش درآورد و ایمان دارم که بستری چند شب این بیچاره در آی سی یو هم باعث بخشیده شدن تمام گناهانش شد.

یکی از دوستان تعریف میکرد که سالها قبل برای خواستگاری از همسرش همراه با خانواده رفته بود به شهر(...) که وسط مجلس از رفت و آمدها و استرس میزبان احساس کرد وضعیت خاصی به وجود اومده. بیرون از پنجره رو نگاه کرده دیده چندین موتور سوار با زنجیر و قمه(!) ایستادن که ما نمیذاریم یه نفر از شهر (...) بیاد و از شهر ما دختر بگیره! میگفت خدا رو شکر عموی عروس خانوم از معتمدین و ریش سفیدان اون شهر بود که غائله ختم به خیر شد!

فکر میکنم بد نباشه هرازگاهی برای مظلومیت هیتلر اشک بریزیم و بگیم:

هیتلر جان. آسوده بخواب که ما بیداریم !

چند سال قبل داشتم با مالک کارخونه ای که اهل همون منطقه بود صحبت می کردم. مکالمه رو توجه بفرمایید:

اون: آقای یگانه. برای دخترم خواستگار اومده.

من: مبارکه حاج آقا. می شناسینش؟

اون: بله. خونواده شونو کامل می شناسیم. پدر داماد سالها همکار خودمون بوده. رفت و آمد خونوادگی داریم. وضعشون هم خیلی خوبه. زمین فلان جا مال اوناست (این زمین در اون موقع یعنی حدود 12 سال قبل چیزی نزدیک 2 میلیارد تومن قیمت داشت!) فلان کارخونه هم مال بابای پسره ست. خود پسره هم 6 واحد آپارتمان داره در بهترین منطقه شهر. آدمای خیلی مومن و درستی هم هستن و ...

من: نظر دخترتون چیه حاج آقا؟

اون: اتفاقاً خیلی همو میخوان.

من: حاج آقا. خب چرا دودل هستین؟ باور کنین من حاضرم با این چیزایی که گفتین زنش بشم!! الان مشکل چیه؟

اون: نه ... آخه میدونین... چیزه... یعنی .... یعنی واقعا خوبن ها... ولی چیزه.... اهل ... (منطقه جغرافیایی قبیله حاج آقا) نیستن!

اللهم اشف کل مریض!

*******************************

پ.ن) بر اساس تجربه سالها زندگی و معاشرت با مردم شهرهای مختلف کشور یک چیز رو فهمیدم:

یکسری رفتارها و خصوصیات مشترک رو نمیشه انکار کرد. مثل صبوری مردمان کویر . ولی:

مدل ذهنی مبتنی بر تقسیم بندی بد یا خوب بودن افراد بر اساس منطقه جغرافیایی، احمقانه تر از اونیه که فکر میکنیم.

۹۶/۰۲/۲۰
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.