دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

همون بهتر که نداریم

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۰۴ ق.ظ

آورده اند که جناب کریمخان زند (معروف به وکیل الرّعایا) در باغ، مشغول عشق و حال شاهانه بود (مثلاً فرض کنیم قلیون میکشید!) که صدای داد و قال شنید.

پرسید چه خبر شده؟

گفتن یه بابایی داره خودشو میزنه و تیکه پاره میکنه و میخواد شما رو ببینه.

گفت بیارینش ببینم چی میخواد.

یارو رو آوردن. افتاد به دست و پای کریم خان و گفت:

.

ای وکیل الرعایا! من کوری مادرزاد بودم. دیشب مردی نورانی به خوابم اومد و گفت:

.

برخیز که من پدر کریم خان زند هستم و میخوام تو رو شفا بدم. دستی به چشمانم کشید و من بینا شدم!

.

کریم خان بعد از شنیدن حرفای یارو، به جلّاد دستور داد که چشمهای این مرد رو از حدقه دربیار!

.

اطرافیان دیدن شاه خیلی غضبناک شده و پریدن جلو برای وساطت.

.

البته میدونیم که وکیل الرعایا ذاتاً مرد خوش قلبی بود.

درنهایت هم به خاطر احترام به وساطت ریش سفیدهای حاضر در جمع، از دستور کور کردن چشم اون بنده خدا گذشت.

اما امر به فلک کردن داد و موقع انجام حکم فلک، با عصبانیت به اون مرد گفت:

.

مردتیکۀ پدرسوختۀ فلان فلان شده. اون بابای گوربه گور شدۀ من تا زمانی که زنده بود، سر گردنۀ بید سرخ خر می دزدیدحالا که من شاه شدم چی شده که اون بابای خر دزد من نورانی شده و شفا میده؟!

..

.

بعضی وقتا فکر می کنم ای کاش امروز هم چند نفر مثل کریم خان و امیرکبیر داشتیم.

شاید دیگه امروز جهان سومی نبودیم. ولی افسوس

هرچند به قول یکی از دوستان :

"اگر هم داشتیم قطعاً همون کاری رو باهاشون میکردن که با امیرکبیر و کریم خان کردن"

فکر میکنم راست گفت بنده خدا.

همون بهتر که نداریم!

۹۶/۰۱/۱۹
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.