دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

زیرخاکی از نوعی دیگر!

پنجشنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۰۳ ق.ظ

به نظر شما این عکس چیه؟

پاسخ: این عکس، مربوط به  آخرین یافتۀ حفّاریهای اینجانب از خرت و پرت های قدیمی منزل والده محترم است که می توان آنرا نوعی زیرخاکی عهد بوق دانست که البته آنرا به نام دیگرش (یعنی دفترچه خاطرات) نیز می شناسیم.

این دفترچه خاطرات مربوط به سال 1374 و متعلق به دو احمق به نامهای سعید (یعنی بنده حقیر) و علیرضا (دوست و همکلاسی بنده) است که امروز با مطالعه آن، به واقعیت دردناکی پی بردم. اینکه پت و متی هم در دنیای واقعی وجود داشته (و احتمالاً هنوز هم دارد) !

شکی ندارم که اگر این دفترچه به دست همسر گرامی اینجانب یا همسر محترمه آقای علیرضا بیفتد، بدون هیچ درنگی، فردا ساعت 8 صبح در دادگاه خانواده تقاضای طلاق خواهند نمود! پس بصورتی کاملاً مخفیانه چند خط از مودبانه ترین قسمت آن را در این محفل نورانی بازنویسی کرده و آن را در سرجای خود قرار می دهم تا در حفاریهای نسلهای آینده، احتمالاً عبرتی شود برای آنان!

هان ای دل عبرت بین و خلاصه از این حرفا...

لازم به ذکر است که بروزرسانی(!) این دفترچه خاطرات بصورت روزانه انجام نمی شد (اینقدر بیکار نبودیم دیگه) و بطور متوسط ماهی یکبار ثبت خاطرات انجام میگردید.

*****************************

بخشی از خاطرات مودبانه (!) تیرماه 74:

برای تعطیلات دانشگاه به همراه علیرضا اومدیم مشهد. من که بایستی تحت عمل جراحی قرار میگرفتم راهی بیمارستان شدم. یک خانوم پرستاری تو بخش بود که من مثل سگ ازش می ترسیدم! خیلی ابهت داشت. هزارماشالا سبیلش از بابام پرپشت تر بود! تازه از این مقنعه هایی هم سرش میکرد که کل چونه شو می پوشوند وگرنه احتمالاً ریش ستاری شو می تونستیم ببینیم! دوبار چنان بهم آمپول زد که اگه خر بهم لقد (لگد) میزد اینقدر دردم نمی گرفت!

متاسفانه همزمان با این موضوع، بدشانسی وحشتناکی هم توی زندگیم افتاد و اونهم گرفتن گواهینامه رانندگی توسط علیرضا بود که بیچارگیهای من شروع شد.

هر روز راس ساعت 4 بعدازظهر مثل بُز سروکله ش پیدا می شد و به زور کتک منو سوار ماشین باباش میکرد و به زور چاقوکشی بهم شام زورکی میخوروند! به این بهانه که شیرینی گواهینامه مو باید بدم. هنوز نفهمیدم که یه آدم عاقل چندبار شیرینی میده!

و من که بعد از عمل جراحی مثل خانمهای زائو که سزارین کردن، دست به شکم راه میرفتم، هرگز دردهایی که توسط چاله چوله های خیابون تحمل کردم رو از یاد نخواهم برد.

و اما بدبختی بالاتر، تصادفهای مکرر علیرضا بود که تصادف اول، دقیقاً در اولین روز گرفتن گواهینامه و تصادف دوم هم در دومین روز گرفتن گواهینامه و همینطور الی اخر!

و جالب اینکه در تمام این تصادفها هم مقصر، خود علیرضا بود که با این حال، بعد از تصادف، یقۀ طرف رو میگرفت و ارث باباش رو هم میخواست که صدالبته یه فصل کامل کتک میخورد!

یه شب بابای علیرضا داشت با خونواده میرفت طرقبه واسه شام که منو هم با خودشون بردن. جاتون خالی، کلی موجودات فرازمینی زیبا اونجا بودن که من و علیرضا از ترس باباش سر بلند نکردیم ولی حاج آقا هزارماشالا با نگاههاش، چش و چار دخترای مردم رو درآورد! جوون هم جوونهای قدیم

...

********************************

پ.ن) اگه می دونستم که خوندن خاطرات بعد از اینهمه سال، می تونه اینقدر لذت بخش باشه حتماً روزانه نویسی می کردم.

۹۶/۰۱/۰۳
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.