بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

در محضر حاج آقا و متخصصین گوش و حلق و بینی!

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۰ ق.ظ

دیروز صبح پرواز داشتم به یکی از شهرهای زیبای شمالی و امروز هم برگشتم. مهمون نوازی، محبّت و میزبانی مدیران محترم شرکت دعوت کننده، واقعاً جای تقدیر و تشکر داره و از همه این عزیزان سپاسگزارم.

.

داخل اتوبوس باند فرودگاه افتخار حضور در کنار روحانی جوانی رو داشتم که در تمام این مدت با گوشی موبایلش مشغول صحبت بود و خدا خیرش بده که تمامی اطرافیان رو از الطاف بیکران و صحبتهای گُهربار خودش بی نصیب نذاشت!

شاید هم اصرار داشت به اینکه زکات علم و دانش خودش رو به زور لگد در حلق اطرافیان بچپونه. نمیدونم.

.

قطعاً گوش دادن به صحبتهای دیگران کار درستی نیست.

ولی خب اینجا فعل گوش دادن در کار نبود.

بلکه ما در اینجا از فعل شنیدن حرف میزنیم. اونهم بدون هیچ قصد و اراده ای از سمت خودمون.

.

حاج آقا در مدت کمتر از 10 دقیقه ای که داخل اتوبوس بودیم بیش از 18 مرتبه از واژه رویکرد استفاده کرد:

.

رویکرد شما باید طوری باشه که ...

من قبلا هم عرض کردم که رویکرد این قضیه باید ...

شما رویکرد رو اشتباه انجام دادین!

و ...

.

پای پله های هواپیما محور صحبتهاش به این سمت رفت:

شما در جبهه اصلی قرار نگرفتین...

تغییر جبهه باید اولین استراتژی شما باشه...

من به حسن آقا گفتم که سیستم برخورد با این بحران رو درست مدیریت نکردی!

و ...

.

راستش نفهمیدم حسن کیه ولی مشاوره تلفنی حاج آقا اونقدر سنگین و علمی(!) بود که برای دقایقی منظورش از کلمۀ حسن رو احتمال قریب به یقین سیدحسن نصرالله یا حسن روحانی تعبیر کردم.

.

روی صندلی هم که نشستیم (از بخت و اقبال خوبم، صندلی حاج آقا پشت سر  من قرار داشت) همچنان آموزش های حوزه مدیریت استراتژیک برقرار بود و بنده هم نهایت حُسن استفاده رو بردم و با خودم میگفتم جای افرادی مثل مایکل پورتر، راسل اکاف و هنری مینتزبرگ و دیگر دوستان و بزرگان حوزه مدیریت استراتژیک اینجا واقعاً خالیه.

.

سرانجام بنده و تمام مسافرین پرواز (و احتمالاً گروه کروی پروازی و به احتمال قریب به یقین، پرسنل زحمتکش برج مراقبت) همگی متوجه شدیم که حسن آقایی بوده که با مریم خانوم (همسرشون) دعوای خانوادگی داشتن!

و گویا حاج آقا زیاده از حد جوگیر شده بود و اینطوری مشاوره میداده.

خراب مشاوره دادنت شدم حاجی.

.

.

از حاجی که بگذریم، از شانس و اقبال خوب، صندلیم کنار بانوی محترمی افتاد که فرزند حدوداً 2 ساله تو بغلش داشت و این کوچولو هم با یک اسباب بازی که نفهمیدم چیه در طول پرواز، معاینه کاملی از چشم و گوش و حلق و بینی اینجانب به عمل آورد.

البته اول کار، مادر گرامی کلّی خجالت کشید و یکی دوبار بچه رو دعوا کرد که گفتم اشکالی نداره و راحت باشین و گویا ایشون هم از خدا خواسته، گرفت خوابید و بچه هم به معاینات بالینی خودش بر روی حقیر ادامه داد.

.

اما وقتی که در پرواز برگشت، صندلی من دقیقاً افتاد کنار یک خانم محترم دیگه که یک بچه کوچیک توی بغلش داشت، بطور نگران کننده ای به بخت و اقبال و شانس اعتقاد پیدا کردم.

البته این یکی بچه ش دختر بود و خیلی هم مهربون.

تازه زبون باز کرده بود و چند باری به من اشاره کرد و گفت بابا !

از خجالت قرمز شده بودم. (البته اینکه چرا من باید خجالت بکشم رو هنوز نفهمیدم)

راستش تا اون موقع فکر می کردم فقط اهالی محترم و موجه و مومن و با تقوای کشور دوست و برادر ترکیه هستن که دربدر دنبال باباشون می گردن.

.

دختر کوچولوی قصه ما هم احتمالاً قصد داشت در آینده خانوم دکتر متخصص گوش و حلق و بینی بشه البته با این تفاوت که معایناتش رو توسط انگشت انجام میداد.

و البته 3 بار هم عینکمو برداشت پرت کرد کف زمین.

.

مادرش کلی معذرت خواهی کرد که برای راحتیش گفتم:

نگران نباشین. از اینا (!) دوتا بزرگ کردم و عادت دارم.

(ولی خب بچه های خودم الحمدلله هیچوقت علاقه ای به حوزه پزشکی و معاینات بالینی از خود نشون ندادن)

.

اواخر پرواز رو هم که کلاً تو بغل من  سپری کرد و وقتی تحویل مادرش دادم پیراهنم کمی خیس شده بود.

تا جاییکه یادم میاد اون قدیما پوشکهای مای بی بی قابل اعتمادتر بود.

.

***************

پ.ن 1) پرواز برگشت با ایرلاین کیش ایر اومدم. برخلاف چندین تجربه و تصوّرم از هواپیماهای MD ، این یکی فوق العاده راحت و خوب بود. امیدوارم این شرکت هواپیمایی همچنان به مشتری مداری خودش ادامه بده. مخصوصاً سرمهماندارش که خیلی خیلی خوش برخورد بود و کلی باهم شوخی کردیم. (البته آقا بودن ایشون)

پ.ن 2) این سندرم ولنتاین مثل اینکه همچنان ادامه داره. امشب یک نمونه دیگه رو از نزدیک شاهد بودم!

۹۵/۱۱/۲۹
سعید یگانه