بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

مصداق های عینی حکایت "پِهِنِ تر"

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۰۱ ب.ظ

قبل از هر چیز این حکایت خیلی معروف رو که تبدیل به یک لطیفه فراگیر شده بازگو میکنم تا به اصل موضوع برسیم.

اینطور معروفه که استاد شفیعی کدکنی (از زبان هوشنگ ابتهاج) این خاطره رو تعریف کردن:

«...ابتهاج تعریف میکرد که در مراسم کفن ودفن بنده خدایی شرکت کردم، دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تازه و خیس (به عبارت عامیانه پِهِن تر) گوسفند، توی کف قبر ریختن!
از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که: این چه رسمیه که شما دارین؟

گفت: توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما مدتهاست برای مرده هامون اینکار رو انجام میدیم و توی قبرش پِهِن تر میریزیم!

هوشنگ گفت که چون این مطلب برام تعجب آور بود،سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف،بهش گفتم:

کجاش نوشته؟

طرف هم بلافاصله بخش آیین کفن و دفن میت رو آورد که بفرما.

دیدم نوشته:

" کف قبر مسلمان،مستحب است یک وجب پهن تر باشد" !

.

***************

.

تابحال هیچ جایی ندیده و نشنیدم که این دو بزرگوار (شفیعی و ابتهاج) در مورد این حکایت موضع گرفته باشن. ولی پیشداوری و اعتقاد خودم بیشتر بر اینه که این داستان ساختگی باشه.

.

اما چندان مهم نیست.

چون ما ایرانیها معمولاً از داستانهای ساختگی به نتایج شگفت انگیزی میرسیم!

برای اثبات موضوع بد نیست سری به کانال های تلگرامی (مخصوصاً از جنس انگیزشی و مثبت اندیشی) بزنیم.

.

فارغ از درستی یا ساختگی بودن حکایت "پهن تر"، مصداق های عینیش در جامعه ما واقعاً شگفت آوره.

دیشب خبری شنیدم از ورشکستگی یکی از تولید کنندگان قدیمی و صاحب یکی از خوشنام ترین برندهای ایران که 2 سال قبل برای مدت کوتاهی در خدمتشون بودم.

چیزی که باعث شد استعفا بدم این بود:

روزی مدیرعامل، در معیت یک آقای شیک پوش وارد شعبه شد و ایشون رو به عنوان مشاور امور راهبردی و... (نمیدونم بقیه ش چه کوفت و زهرماری بود!) به مجموعه معرفی کرد. همونجا هم به همه اعضاء سازمان گفت که باید به رهنمودهای گهربار معظم له گوش جان بسپارند!

.

بالاجبار با این استاد بی بدیل حوزه بازاریابی مشغول صحبت شدم. بنده خدا همون اول سوتی هاش شروع شد. البته زبون چرب و نرمی داشت و به راحتی تونسته بود گوشهای مدیرعامل رو دراز کنه!

.

صحبتمون داشت تبدیل به بحث می شد که گفتم :

آقای محترم، شما استاد بنده هستین و قطعاً میدونین که در حوزه مارکتینگ، این موضوع قابل پذیرش نیست

و اون هم بلافاصله جواب داد:

.

مارکتینگ همونطور که از اسمش معلومه مال سوپرمارکته!!!!!!!

.

آنچنان از شنیدن این عبارت متفکرانه از زبان شخصی که برای نجات یک سازمان اومده بوده شوکه شدم که سریعاً قلم و کاغذ برداشته و استعفامو نوشتم.

هرکس دیگه ای به جای من بود قطعاً جامه می درید و سر به بیابون میذاشت.

.

دیشب که شنیدم جناب استاد، کار خودشو به خوبی انجام داده و تیر خلاصو به سازمان شلیک کرده، ناخودآگاه یاد دیالوگ بین خودمون افتادم و داستان "پِهِن تر"

.

پارسال هم از زبون یکی از دانشجوهای رشته حقوق (که قراره خیر سرش وکیل بشه و جلوی قاضی وایسه و از حق اون بدبخت مادرمرده ای که اینو وکیل خودش کرده دفاع کنه) به جای "شُرب خَمر"  شنیدم که گفت: "شَرب خُمر" !!

.

البته بنده خدا دانشجوی پیام نور بود و به علت عدم حضور در پیشگاه اساتید، قطعاً تلفظ خیلی از اصطلاحات به گوشش نرسیده بود دیگه.

.

فکر میکنم همه شما دوستان مصداق های عینی از حکایت "پِهِن تر" رو در اطراف خودتون دیده باشین

۹۵/۱۱/۲۴
سعید یگانه