دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

۰۷ بهمن۰۳:۰۴

در دوران خدمت سربازی، یکی از عزیزانی که خیلی دوستش داشتیم، جناب سروان فرهاد ... بود. پسر بسیار لوطی و با معرفت، با لهجه تهرونی غلیظ و خیلی هم مومن خالص بود.

عقاید خاص خودش رو هم داشت مخصوصاً در حوزه ماوراءالطبیعه! در هر حال هرجا که هست خدا حفظش کنه.

یه روز داشت تعریف میکرد که :

«رفته بودم فلان اداره برای بهمان کار اداری. گفتن اون آقای مسئول مربوطه نیست و دو ساعت دیگه میاد. با خودم گفتم برم نمازخونۀ اداره استراحت کنم تا برگرده. ولی از شدت خستگی خوابم برد. تا اینکه با صدایی بیدار شدم.دیدم حدود 10 تا 12 خانوم (بدون حجاب) بالای سرم ایستادن و مشغول رقص و پایکوبی هستن! (توجه داشته باشید که این اتفاق در یک نمازخونه افتاده نه یک دیسکو!) و جالب اینکه موهای هرکدوم از این خانومها به یک رنگ بود: آبی، سبز، قرمز، زرد، بنفش و ...! اونا از من {فرهاد} دعوت کردن که باهاشون برقصم! ولی ناگهان یادم افتاد که اینها اجنه هستن و سریعاً فلان آیه رو خوندم و اونها ناپدید شدن!...»

(البته اگر فرض رو بر صحت فرمایش این بزرگوار بذاریم، به نظر میرسه که جناب آقای فرهاد قصۀ ما به دلیل خونسردی مثال زدنی و اینکه در اون موقعیت، دقیقاً آیۀ موردنظر به ذهنشون رسیده و تونستن این وضعیت بحرانی رو به خوبی مدیریت کنن، بهترین گزینه در کشورمون برای سپردن بخش مدیریت بحران هستن!)

« بعد از مدتی اون صحنه ناپدید شد و نشستم تا روحانی پیشنماز اومد. جریان رو بهش گفتم. ایشون هم فرمود که این نمازخونه (نمیدونم وقف نامه یا یه همچین چیزی) نداره و در این مواقع احتمال حضور اجنه در این مکانها هست و خوب شد که باهاشون نرقصیدی وگرنه دیوانه می شدی! »

*******************************************

نزدیک 20 سال از اون تاریخ گذشته و من دیگه فرهاد رو ندیدم و هیچوقت هم فرصت فکر کردن به این موضوع رو پیدا نکردم شاید به این دلیل که برام اهمیتی نداشت.

تا چند سال قبل که به عنوان مدیر فروش در یکی از برندهای آرایشی مشغول به کار شدم که در اونجا بعد از سالها این خاطره آقا فرهاد برام زنده شد!

با اینکه علاقه چندانی به این حوزه (آرایشی بهداشتی) ندارم. ولی خب بقول مرحوم فنی زاده دروغ چرا؟؟؟

هم حقوقش وسوسه انگیز بود و هم به دعوت یکی از دوستان که به گردنم حق داشت (مدیرعامل اونجا) ترجیح دادم که وارد این حوزه بشم.

صبح روز اول، جلسه معارفه ای تشکیل شد برای معرفی حقیر؛

و من هم نشستم بین حدود 40 تا دختر خانوم ویزیتور و سرپرست فروش. اما نفهمیدم چه اصراری بود که اون خانومهای محترم اصرار داشتن که حتماً تمام محصولات شرکت رو اول روی خودشون امتحان کنن!

رنگ موهای سبز و قرمز و حنایی و شرابی و نوشابه ای و نسکافه ای و  ...

و از اون بدتر، رنگ لاک هایی که کمترین تناسبی با هیچ رنگ دیگه ای در تمام هیکلشون نداشت!

روز اول بخیر گذشت.

روز دوم (زمان استراحتشون) داشتم از راهرو رد میشدم که ناگهان دنیا تیره و تار شد.

بوی لاک!!!!!!!!!

هرگز در تمام طول زندگیم بوی دو چیز رو نتونستم تحمل کنم و کافیه به مشامم برسه و گلاب به روتون درجا بالا بیارم:

یکی لاک و دیگری تریاک ! (عجب قافیه ای!)

دیدم چندتا از خانومهای ویزیتور، توی یکی از اتاقها مشغول امتحان رنگ های مختلف لاک بر روی ناخنهاشون هستن.

با اینکه مطلقاً شخصیت بد اخلاق و تندی در محیط کار ندارم ولی ناخواسته، برخوردم کمی شدید شد و با جدیت درخواست کردم که برای صافکاری نقاشی(!) تشریف ببرن طبقه بالا (اتاقکی در پشت بوم)

خودم هم رفتم توی حیاط و دو تا سیگار پشت سر هم روشن کردم که بوی لاک از مشامم خارج بشه!

روز سوم هم در بین رنگین کمان رنگهای بی ربط و عجیب و غریب سپری شد!

روز چهارم بود که عیال مربوطه نگرانم شد. کمی لاغر شده بودم! به علت از دست رفتن اشتها !

و چنین شد که در روز ششم در راستای حفظ جان و جلوگیری از مرگ به علت عدم اشتها(!) و بر اساس این حدیث که حفظ بدن از اوجب واجبات است با نهایت شجاعت و جدیت به دوست عزیزم تلفن زدم و گفتم:

من غلط کردم!! خداحافظ

و  به روش چهارنعل، الفراااااار !

موقع خداحافظی با اون طبیعت زندۀ هفتاد رنگ ، و با آخرین نگاه به پرسنل محترم اونجا مجدداً به یاد صحبتهای فرهاد افتادم.

اما امشب:

جایی مهمون بودیم که خانوم خونه رفت توی اتاق و کمی بعد بوی لاک از اتاق زد بیرون!

گلاب به روتون خیلی جلوی خودم رو گرفتم.

خوشبختانه خونه قدیمی بود و بالکن خوبی داشت برای روشن کردن سیگار!

خلاصه اینکه پیچیدگیهای ذهن انسان خیلی جالبه دوستان

با بوی ناخوشایند لاک امشب، دوباره خاطرات اون شرکت و به دنبالش، داستان آقا فرهاد و اجنۀ هفت رنگش برام تداعی شد.

سعید یگانه | ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۰۴

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.