به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

دانش آموز شماره ۱۳

به همین سادگی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

گوسفند فهمید، تو نفهمیدی؟!

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۴۶ ق.ظ

دو شب از شروع نمایشگاه لوازم خانگی مشهد گذشت که بصورت چراغ خاموش میرم اونجا و وضعیتو رصد میکنم و مثل همیشه دلم میسوزه بابت سرمایه های زبون بسته ای که پرپر میشن بوسیلۀ برندهایی که مثل فضلۀ کلاغ از در و دیوار سبز شدن و هرکدومشون هم با روشهای بازاریابی دوران پارینه سنگی عاجزانه سعی در گرفتن سهم بزرگی از بازار دارن و غافلن از اینکه چه آینده ای در انتظارشونه.

همه اینا یک طرف و دعوت زورکی همکاران سابق و فروشندگان لوازم خونگی که به زور یقه ما رو میگیرن و با پس گردنی و اردنگی میبرن تو غرفه هاشون واسه پذیرایی، و درنتیجه، فشار ناشی از عذاب دنیوی که بر اثر تناول زورکی آبمیوه و چای و نسکافه بهم دست میده هم یک طرف!

.

متاسفانه از دوران کودکی تا امروز حوزه WC هم دقیقاً مثل مسواک و حوله (هوله هم درسته) دچار شخصی سازی بود بطوریکه یادم نمیاد دستشویی مدرسه و دانشگاه رو از نزدیک درک کرده باشم.

.

امشب مالک یکی از برندهای لوازم خونگی یقۀ منو گرفته بود که چرا وضعیت بازار اینطوریه و فروش محصولمون راضی کننده نیست و داریم ورشکست میشیم و صد تا چرای دیگه

(انگار بنده حقیر در مقام رییس جمهور یا حداقل وزیر اقتصاد باید جوابگو باشم!)

.

کلی براش روضه خوندم و گفتم در اون زمان که باید فلان کارها رو میکردی، نکردی و اون موقع که باید از بازار دور میشدی، نشدی و در کل، جایی که باید دورخیز می کردی، نکردی.

الان چه انتظاری داری؟

وقتی که همه پروموشن هاتو همون روزهای اول رو کردی، الان چیزی در بساط نداری برای ارائه

و از این دست خزعبلات.

.

ولی به نظر میرسید که بین ما دونفر، وضعیت معروف اون جانور درازگوش و تلاوت یاسین حکمفرما بود!

انگار نه انگار

فقط دوست داشت حرف خودشو بزنه و انتظار داشت حل مشکلشو در یک جمله بشنوه!

.

آخرش نزدیک بود چندتا لیچار بارش کنم ولی خوشبختانه ساعت 10 شب شد و چراغای نمایشگاه رو خاموش کردن و رفتم سمت خونه.

(اصولاً مشکل دارم با افرادی که ازت درخواست مشاوره میکنن ولی بین صحبتات، بازم حرف خودشونو میزنن)

.

در تمام طول مسیر برگشت، ناخودآگاه به این کلیپ (که چند ساله  در آرشیوم دارم) فکر میکردم:



خیلی دوست داشتم این کلیپو نشونش بدم و با پررویی تو چشماش نگاه کنم و بگم:

آقای مدیر، آقای فهمیده، آقای تحصیلکرده، آقای فرهیخته، آقای کراوات زده، آقای بافرهنگ، آقای اهل کتاب و مطالعه، آقای باشعور، آقای های کلاس، آقای ...

اون گوسفند فهمید که باید دورخیز کنه، تو نفهمیدی؟!

۹۵/۱۰/۲۲
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.