دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

استفادۀ ابزاری از شوهر

پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۰۶ ق.ظ

دو تا زن توی متروی شلوغ دم غروب، که همه مثل کنسرو ساردین بهم چسبیده بودیم، دعواشون شده بود.

جملاتشون اولیه شون اینقدر فانتزی بود که کلی تحلیلش طول می کشید!

مثلاً زدی تو صورت من!

حالا اینکه توی فضایی که دستت رو تو دماغ خودت هم نمی تونی بکنی چه جوری تونسته دستش رو بیاره بالا بچرخونه و بزنه تو صورت یارو کمی جالب بود.

بعد از کمی جیغ و شیون، ناگهان کانال عوض شد و از سلیطه گری های دم خونه رفتن، سوق پیدا کرد به سمت کلمات قصار خانم رییس های دهه پنجاه!

و ادامۀ مذاکرات هم تبدیل شد به نسبتهای آنچنانی شغل های شریف!

زنی که مدعی بود کتک خورده می گفت حامله است و اگه بچه ش طوری بشه پدر این (ج...ه) خانوم رو در میاره!

و من فکر می کردم یعنی چند ماهشه که تونسته سوار مترو بشه؟ احتمالا یک تخته ش و یا بیشتر کمه که چنین خبطی مرتکب شده.

و از اون گذشته، در راستای این تهدید چیکار می خواد بکنه ؟

مثلاً این دخترک رو تا روز زایمانش کت بسته نگه داره تا ببینه بچه سالم به دنیا میاد یا نه؟!

اما کمی بعد تصمیمش عوض شد و گفت که به شوهرش می گه پدرش رو در بیاره و به (...)ش بذاره!!!

و من از این همه سخاوت و استفاده ابزاری از شوهر شدیداً شگفت زده شدم!

لامصب چه کارهایی از شوهرش می کشید!

بعد میگن چرا مردها اینقدر هرز می پرن!

کمی بعد تر دو مرتبه هوارش رفت بالا که دختره ی عوضی (لا..ی) می ندازمت لا دست شوهرم تا اونقدر (...) تا جونت درآد !

چند تا دختر خوش قد و بالای دور و برم که از خنده سرخ و سفید شده بودن، یکیشون گفت:

الان تهدید کرد یا تشویق؟!

خلاصه تو همین حرف و حدیثها دخترک ریزه میزه ای را که مثل گنجشک می لرزید به ته واگن فرستادن که گویا همون متهم ردیف یک بود، نشوندیمش و هنوز از اون سر واگن، تهدیدهای شاخدار می رسید و از کرامات شوهرشان پرده برداری می کردند!

کمی بعد تر دخترک دیگری هم که دوست این یکی بود و در نقش متهم ردیف دو بود به ما رسید و معلوم شد بی هوا دستشان به صورت خانم باردار خورده و هرچه هم خواسته اند معذرت خواهی کنند نتیجه نداده ولی وقتی او شروع کرده اینها هم جوابش را داده اند و او جری تر شده است.

علی ایحال ایستگاه بعد پیاده شدند و اما اینها از این واگن و آنها از آن واگن و شاهدان عینی می گفتند جنگ در ایستگاه شدت گرفت و کار به مداخله مردان هم کشیده شده!

پ ن) درست است که نوشته من ته مایه طنز داشت ولی افسوس که عین حقیقت بود و حکایتی واقعی از فشار زندگی روزمره مردم شهرم و فرهنگی که روز به روز بیشتر به قهقرا می رود...

************************************************************

متن فوق نوشته استاد عزیزم سرکار خانم "لعیا . ب" می باشد که ضمن تشکر، اعلام میکنم پیش از این هم یک مطلب از ایشان در این پست آمده است.

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.