دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

جن های پُرخور (قسمت دوم)

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ق.ظ

سه تایی عازم زیرزمین مخوف و تاریکی شدیم که جون میداد برای ساخت فیلم ترسناک. یه سطل خالی ماست کاله با کمی خاک باغچه و مقداری آب از شیر حیاط، مثلاً قرار بود که مشکل مدیرعامل رو حل کنه.

علاقه ای به تعریف جزئیات ندارم، اینکه مثل احمقها مجبور شدم (مثلا به خاطر رفاقت) چه کارهایی انجام بدم.

اما کلیاتش اینه که همون اول آقای مدیرعامل خودشو کشید کنار و از من خواست که آب توی سطل رو بهم بزنم! (مشخص بود بدجور ترسیده)

حاجی هم OK داد.

مثل احمقها مشغول همزدن آب توی سطل شدم و حاجی هم داشت با زبون عجیب و غریب ورد میخوند و به جنهاش دستور میداد(!) که ناگهان آب سنگین شد! یه شیء اضافه توی آب اومد!

گفت برش دار!

با ترس و لرز دست کردم توی آب دو تا میخ زنگ زده و پوسیده درآوردم (جل الخالق این دیگه چیه؟)

به دستور حاجی همزدن رو ادامه دادم. دوباره آب سنگین شد و یه چیز دیگه!

دردسرتون ندم. پنج شش تا میخ و یه تکه مفتول آهنی پیچیده شده و یه قفل کوچیک از آب درآوردیم!

فشار زیادی بهم وارد شده بود. شاید از سر لجبازی با حاجی به روی خودم نمیاوردم. ولی داشتم یواش یواش احساس نیاز به پوشینۀ بی اختیاری بزرگسالان میکردم(!) که حاجی گفت تمومه.

اون آت و آشعالها رو برداشت و گفت امشب باید برم بالای کوه این طلسم ها رو باطل کنم. حتماً فردا دوباره بیاین تا دستور بعدی رو بدم.

وقتی اومدیم بیرون به دوستم گفتم:

اگه هوس بود همون یه بار بس بود! فردا خودت برو. من دیگه پامونمیذارم اونجا

رسیدم خونه.سنگینی عجیبی حس میکردم در تمام وجودم! اصلا حال خوبی نداشتم. دوتا قرص خواب انداختم بالا و رفتم خوابیدم.

نزدیک صبح با درد شدیدی بیدار شدم. صورتم چنان دردی میکرد که قابل تحمل نبود. انگار یه نفر با مشت گذاشته باشه تو صورتم!! با هزار مصیبت دوباره خودم رو خوابوندم تا ساعت نزدیک 9 صبح که آقای مدیرعامل از خونه حاجی زنگ زد و گفت:

صورتت چیزی شده سعید؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

دنیا روی سرم خراب شد. گفتم تو از کجا میدونی؟

گفت صبح که اومدم اینجا حاجی پرسید:

ــ صورت دوستت چطوره؟ !!!!

منم بهش گفتم نمیدونم. مگه چیزی شده؟

گفت وقتی طلسم ها رو باطل کردم یه تعداد جن عصبانی شدن. یکیشون رو فرستادم سروقت اون دوستت (یعنی من) اونم اومد بالا سرش یه ضربه لگد محکم تو صورتش زد و رفت!!!!!!!!

بعد هم به مدیرعامل گفت به دوستت بگو:

بازم مرغ و ماهی میخوای نشونت بدم؟!

:-(

۹۵/۰۹/۰۱
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.