دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

جن های پُرخور !

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۲۸ ق.ظ

آقای مدیرعامل گیر سه پیچ داده بود برای اینکه باید بره پیش یکی از دعانویس های معروف شهر! چندبار به بهانه های مختلف اومدم منصرفش کنم نشد که نشد.

این بزرگوار علیرغم اینکه تحصیلکرده اروپا هم بود و در تمام دورانی که می شناختمش هرگز اعتقادی به مسائل ماورایی نداشت، اما از طرف دیگه، حاصل تمام عمرش در شرف فنا رفتن بود. ورشکستگی کارخونه و اقساط معوقه بانک و ضرر و زیانی نزدیک به 8 میلیارد تومن! مگه شوخیه؟!

بنابراین سعی و تلاش برای انصرافش از تصمیمی که گرفته بود هیچ فایده ای نداشت. بهرحال همه آدمها زمانی که به درجه ای از استیصال و ناامیدی برسن مانند یک غریق، به هر خس و خاشاکی چنگ میندازن و دست به حرکاتی میزنن که در زمانهای عادی از اونها بعیده.

درنهایت گفتم: منم باهات میام!

اگه بگم کنجکاو نبودم دروغ گفتم. بهرحال افتخار ملاقات با چنین اعجوبه هایی همیشه میسر نیست. مخصوصاً کسی که معرّفش گفته بود تعداد زیادی جن، دست بسته در خدمت ایشون هستن!

وارد خونۀ این آقای دعانویس معروف شدیم. حدود 10 نفر قبل از ما توی نوبت بودن و همگی هم توی یک اتاق نشسته بودیم و ملت به نوبت میرفتن جلو و مشکلشون رو میگفتن.

چیزی که برام جالب بود اینکه قبل از رفتن، تصور میکردم مراجعه کننده ها معمولا خانمها هستن ولی برخلاف تصورم، نصفشون آقا بودن که 3 تاشون هم برای رفع مشکلات مالی مربوط به کسب و کارشون اونجا حضور داشتن.

به نظر میرسید که سیاستهای حکیمانۀ دولت وقت (محمودجون!) در راستای از بین بردن تولید و صنعت کشورمون، اگر برای امثال آقای مدیرعامل و دیگر دست اندرکاران حوزۀ تولید، ضرر و زیان و فلاکت و نابودی به همراه داشت، اما حداقل برای این دعانویسها سودآوری خوبی به ارمغان آورد!

(این موضوع مربوط به سال 91 هست و بنده در مقام یک دوست کنار آقای مدیرعامل بودم نه همکار)

حاج آقای دعانویس قصۀ ما برای هر مشکلی که مراجعه کننده ها بهش میگفتن راهکارهای مختلفی میگفت.

از دفن کردن فلان دعا توی قبرستون تا انداختن دعا توی آب و ...

اما همۀ این دستورالعملها اعم از هدف ایجاد محبت مجدد بین زن و شوهر تا حل بحران هسته ای در یک چیز مشترک بودن:

اینکه حاج آقا باید همون شب میرفت بالای کوه و گوسفندی قربونی میکرد تا جن هاش گوشت اون گوسفندا رو بخورن و کار مراجعه کننده رو راه بندازن!

بعضی ها یک گوسفند و بعضی ها هم دوتا.

(بستگی به میزان سنگینی گره ای که توی زندگیشون افتاده بود)

هر گوسفند هم 400 هزار تومن.

البته حاجی هم که در راه رضای خدا کار میکرد و اصلاً پول نمیگرفت!

تا وقتی که نوبت ما برسه مشغول شمردن گوسفندها و محاسبه درآمد حاجی بودم.

زمانی که به 12 گوسفند رسید، نمیدونم چرا ناخودآگاه یک خشم نهفته از پدرم در وجودم مستولی شد و خواستم بلند شم برم بابامو بیارم این صحنه رو نشونش بدم و بگم:

پدرجان. چرا یه عمر به ما گفتی درس بخون؟ نتیجه ش چی شد؟ اینکه هر روز صبح از بوق سگ باید پاشیم بریم دوش بگیریم و صورتمون رو سه تیغه کنیم تا مورچه روش بکس و باد کنه (البته اصل این واژه بکسوات هست) تا شب مثل اسب، چهارنعل بدویم و آخر شب هم مثل شترمرغ تیرخورده دست ازپا درازتر برگردیم.

اونوقت این حاجی که اینجا نشسته  اونم با یک تیپ منحصر بفرد(!) یعنی یک کت روی پیراهنی که هرگز رنگ اتو به خودش ندیده در کنار یک پیژامۀ راه راه که پایینش رو هم توی جورابش کرده در عرض یک ساعت 4 میلیون و 800 به جیب بزنه!

چی می شد اگه ما رو به جای اینکه بفرستی مدرسه و دانشگاه، میذاشتی پیش یکی از همین دعانویس ها شاگردی کنیم، الان چندتا جن داشتیم و یه گوشه مشغول کاسبی مون بودیم...

اما ناگهان یادم اومد که نه؛ این پولا که تو جیب حاجی نمیره. قراره همه شون گوسفند بشه بره تو معدۀ جن های نازنین!

واسه همین بی خیال بابام شدم و برگشتم به دنیای واقعیت

یک نفر مونده به اینکه نوبت ما بشه، کمی جلوتر رفتم و کنار خود حاجی نشستم. داشت دستورالعمل بعدی رو به آقایی میداد که معتقد بود ملک مرغوبی داره و فروش نمیره به خاطر اینه که سنگش کردن و باید همین امشب واسه جن هاش یه گوسفند قربونی کنه و بده بخورن و ....

نمیدونم چرا این زبون بی صاحب من بی موقع باز شد و به شوخی گفتم:

حاج آقا. ببخشیدها! این جن های شما یه خورده پرخور نیستن؟!

اگه میدونستم که این شوخی چه عواقبی برام داره غلط میکردم به زبون بیارم!

حاجی فقط برگشت یه نگاه به من کرد و لبخند زد.

البته لبخندی از جنس زهرخند!

ما آخرین نفر بودیم. آقای مدیرعامل شرح ماجرا رو گفت و حاجی هم چندتا دعا نوشت و دستور آتش زدنشون رو داد و 800 تومن هم بابت دوتا گوسفند رفت تو پاچۀ مدیرعامل!

ضمن اینکه اضافه کرد مورد شما خیلی سنگینه و باید همین امشب فلان کار رو براتون انجام بدم (اصطلاحش یادم نیست. چیزی بود تو مایه های سفره و سطل و آب و این چیزا)

باز دوباره اون ذات پلید شوخی کردن اومد سراغم و به حاجی گفتم:

حاج آقا. ببخشید که فضولی میکنم. ولی این جن های شما اینقدر گوشت قرمز مصرف میکنن کلسترول خونشون بالا نمیره؟! حالا نمیشه ما به جاش براشون مرغ و ماهی بیاریم؟

این بار حاجی رفلکس فوری از خودش نشون نداد. با نهایت خونسردی، دستورالعمل و زمان مخصوص آتش زدن دعاها رو به آقای مدیرعامل داد و گفت که حاضر شیم بریم برای همون کاری که نمیدونم چی بود! (همون سطل آب و سفره و اینها)

آخرش هم هم برگشت و به من گفت:

بیا بریم زیرزمین تا مرغ و ماهی نشونت بدم!!!

:-(

ادامه دارد...

۹۵/۰۸/۲۹
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.