دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

لیوان مهمون

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ب.ظ

حدود 3 سال قبل به اتفاق چند نفر از اقوام رفتیم شمال (جای همگی خالی) هرچند بطورکلی مسافرتهای دسته جمعی رو دوست ندارم ولی خب این یکی بدک نبود. چند روزی در شهر زیبای فریدونکنار اقامت داشتیم.

یه شب گیر سه پیچ دادن که فردا صبح باید بریم تله کابین نمک آبرود. گفتم:

شرمنده تمامی دوستان و همراهان عزیز. چون شدیداً ترس ارتفاع دارم ترجیح میدم پاهام روی زمین سفت خدا باشه! شماها برین تله کابین. منم میرم ماهیگیری.

صبح همه شون دسته جمعی رفتن به سمت نمک آبرود و منم بساطمو برداشتم و رفتم سمت رودخونۀ کنار شهر سرخرود. قلاب انداختم و توی عالم خودم بودم که یک فروند هیوندای سانتافه کنارم توقف کرد.

آقای محترمی پیاده شد. سلام کرد و پرسید: چطوره؟!

از نحوه سوالش احساس کردم که با یک ماهیگیر حرفه ای روبرو هستم.

در جوابش گفتم امروز یه خورده باده و بعید میدونم بتونیم چیزی بگیریم. ولی خوشحال میشم کنارتون باشم.

پیاده شد و بساطشو کنارم پهن کرد و قلابشو انداخت. یکریز و بدون توقف حرف میزد و خاطره میگفت و تفسیر سیاسی و اقتصادی میکرد و دوتا فحش به احمدی نژاد میداد و یکی هم به شهردار تهران و ...

(سکوت یکی از ارکان اولیه و انکارناپذیر ماهیگیری با قلابه که این دوست عزیز ما گویا در جریان نبودن)

یکی دوساعتی که گذشت پرسید: نسکافه میخوری؟!

گفتم نه ممنون (موقع ماهیگیری چیزی نمیخورم)

گیر داد که باید بخوری! (نمیدونم اگه نسکافه خوردن زوره، پس سوال پرسیدنت چیه؟)

از توی سبدش یه فلاسک آب جوش درآورد همراه با یک عدد لیوان و زیر لب گفت:

خب. اینکه لیوان خودمه. حالا بذار ببینم لیوان مهمون کجاست.

با خودم گفتم عجب آدم مجهزی. لیوان مهمون هم داره! ایول

نمیدونم از کجای ماشینش یه لیوان داغون پیدا کرد و گفت ایناهاش اینم مال مهمون عزیزم.

یه دور آب جوش توش گردوند که مثلاً استریل بشه! دو تا نسکافه درست کرد و با هم مشغول خوردن شدیم.

اولین جرعه رو که خوردم احساس کردم یه مقدار بوی ماهی اومد تو دماغم!

درمجموع آدم بد دلی نیستم و به مدد ضرب المثل معروف «انشاالله که گربه است» با خودم گفتم بهرحال اینجا شماله و شاید اومده آب لوله کشی (و شاید هم آب دریا!) رو جوشونده و از این نوع دلداریها به خودم دادم.

خلاصه نسکافه رو به زور خوردم و شروع کردم به جمع کردن بساطم. گفت چرا جمع میکنی؟ گفتم امروز نمیشه ماهی گرفت. هم هوا کمی سرده و هم باده. ولی هستم خدمتتون. (تا شب وقت آزاد داشتم)

کمی که گذشت حضرت آقا ماهی گرفت. ماهی که چه عرض کنم، بیشتر به پلانکتون شبیه بود! یه بچه ماهی 5 سانتی. اونم نه به مدد نوک زدن به طعمه، بلکه گیر کردن قلاب به شکمش.

طفلک همچین ذوق کرد که اگه من یک تروفه 25 کیلویی کپور میگرفتم اینقدر ذوق نمیکردم. سریع دوید و لیوان من (همون لیوان مهمون) رو برداشت و یه آبی توش گردوند و بچه ماهی رو که دل و روده ش هم بیرون بود زنده انداخت توش و گفت:

من همیشه این ماهی کوچیکا رو می برم برای پسرم که باهاشون بازی کنه!

یه نگاه به خودش انداختم یه نگاه هم به لیوان مهمون(!) و تازه فهمیدم که اون بوی ماهی توی این لیوان جریانش چیه!

....

درمجموع روز خوبی بود.

۹۵/۰۸/۱۳
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.