دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

خانوم دکتر یا حوری بهشتی؟!!

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۷ ق.ظ

دوران دبیرستان، بنا به فرمودۀ دوست عزیزی که بهم گفت گروه خونی تو کمیاب ترینه (AB) و کلّی هندوانه زیر بغلم گذاشت دچار اندکی توهّم گردیده و با این تصور که من خیلی کمیاب و ارزشمند هستم(!) پام به سازمان انتقال خون باز شد و این پروسۀ ایثار و فداکاری تا سالها ادامه داشت.

.

یادمه اولین باری که رفتم سازمان انتقال خون، از سوالات و توضیحات آقای پزشک مربوطه در مورد رفتارهای پرخطر و افعال خاک برسری(!) اونقدر خجالت کشیدم و سرخ و سفید شدم که بندۀ خدا خودش فهمید این بچه از بیخ مرخصه و ویروس HIV حتی به زور پس گردنی هم حاضر نیست وارد بدن این بدبخت پاستوریزه بشه و درنتیجه جواز ورود به سالن اهدای خون رو امضا کرد.

.

بعدها هر بار که میرفتم واسه اهدای خون، اول توی اتاق پزشک سرک میکشیدم. اگه دکتر، آقا بود (مخصوصا اون آقای دکتر مهربون اولی) میرفتم داخل. ولی اگه دکتر، خانوم بود مثل یابوی کتک خورده، چهارنعل در میرفتم تا روز دیگه.

حتی اتفاق میفتاد که برای یک اهدای خون تا چهار یا پنج مرتبه وارد سازمان شده و به خاطر این موضوع با گوشهای آویزون برگشته بودم!

.

برام قابل هضم نبود و خجالت میکشیدم که یه خانوم بیاد از جوون دبیرستانی مثل من در مورد رفتارهای پرخطر سوال کنه و بپرسه که آیا در این مدت از این کارهای خاک بر سری انجام دادی یا نه؟

خب زشته. یعنی چی این حرفا؟!

(توضیح: آره میدونم. نیازی نیست سر تکون بدین. بعله. تولد در عهد بوق این چیزا رو داره دیگه!)

.

فکر میکنم حوالی سال 74 یا 75 بود که در مرکز انتقال خون تهران اشتباه مرگباری مرتکب شدم. بعد از خونگیری، زودتر از زمان استاندارد از جام بلند شده و نشستم روی صندلی، که ناگهان همه چیز در کسری از ثانیه کات شد تا صحنۀ بعد که چشمام رو باز کردم و دیدم روی تخت درازم کردن و کلی سفیدپوش بالای سرم هستن و یه خانوم دکتر ریز نقشی بالای شکمم نشسته و داره شونه هام رو محکم تکون میده و سرم رو میکوبه به تخت و با پوزیشنی که انگار سوار خر شده خودش هم بالا و پایین می پره!

.

اولش تعجب کردم که این حرکات احمقانه چیه؟

بعدش فکر کردم احتمالاً مُردم و اومدم بهشت و اینم حوری بهشتیه!

ولی هرچقدر به ذهنم فشار آوردم در هیچ روایتی نخونده بودم که خوشامدگویی حوریان بهشتی به این شکل باشه!

.

درنهایت دو ساعت اونجا نگهم داشتن و اون آقای دکتری که مجوز خونگیری منو امضا کرده بود خییییلی از دستم عصبانی بود و میگفت:

ــ آخه مردحسابی. اومدی خون دادی زرتی از جات بلند شدی؟ نگفتی که با این قد 2 متری(!) فاصله قلب تا مغزت چقدر زیاده؟!

من فکر میکردم نهایتاً فشارم افتاده و برام عجیب بود که چرا اینقدر سخت میگیرن قضیه رو

اونها هم چیزی به من نگفتن . هرچند که بعدها واقعیت رو فهمیدم.

.

.

داشتم عرض میکردم که دوران مجردی سالی 4 مرتبه اهدای خون میکردم. هربار هم سوالات پزشکان تازه تر و به روزتر میشد.تا اینکه به جرگۀ متاهلین پیوستم.

بعد از یکی دوسال با خودم گفتم بد نیست دوباره پروسه اهدای خون رو شروع کنم. رفتم سازمان انتقال خون. این بار پزشک مربوطه با اینکه خانوم بود ولی دیگه نگرانی نداشتم. چون متاهل بودم و تصورم بر این بود که قرار نیست به یکسری سوالات احمقانه پاسخ بدم. اما :

.

ــ متاهلین؟

ــ بعله

ــ توی چندماه گذشته خودتون یا همسرتون به دندونپزشکی مراجعه کردین؟

ــ همسرم ماه گذشته جراحی دندون داشت.

ــ متاسفم آقا. شما تا تاریخ .... نباید اهدای خون داشته باشین. گمشین بیرون.

ترق (صدای پس گردنی)!

*****************

یکسال بعد:

ــ توی چندماه گذشته خودتون یا همسرتون خالکوبی یا تاتو انجام دادین؟

ــ والله خانوم دکتر. از شما چه پنهون. وسط یکی از ابروهای همسرم کم پشت بود. به پیشنهاد دکترشون رفتن تو یه کلینیک زیر نظر خود دکتر تاتوی ابرو انجام دادن و ...

ــ خیر آقا. تا یکسال بعد شما امکان اهدای خون ندارین.

ترق (صدای اردنگی)!

*****************

دوسال بعد:

ــ شما تو چند ماه گذشته به استانهای .... و ... سفر کردین؟

ــ خانوم دکتر. اکثر ماموریتهای من به این استانهاست.

ــ برین گمشین بیرون آقا !

 ترق (مهم نیست صدای چی بود. بی خیال)

*****************

الان بیشتر از 10 ساله که پامو تو سازمان انتقال خون نذاشتم.

به نظر میرسه تو این مملکت، دوران تاهل بیشتر از دوران تجرد رفتارهای پرخطر به همراه داره!

یه جورایی از برخورد پزشکان احساس انگل جامعه بودن بهم دست داده!

.

ضمن اینکه به علت حجامت و فصد خونی که هرسال انجام میدم (هرچند اونهم زیر نظر پزشکه و توی کلینیک انجام میشه) جزء مغضوبین حساب شده و میدونم که نباید از شعاع یک کیلومتری سازمان انتقال خون رد بشم وگرنه با کلنگ و ساطور میفتن دنبالم!

 *****************

پ.ن 1) اون موقع بین سازمان انتقال خون و بحث حجامت و فصد خیلی اختلاف وجود داشت. اگه حجامت میکردی دیگه محال بود بذارن تا یک سال خون بدی. چون مشکوک به ایدز و هپاتیت بودی. نمیدونم الان این مشکل برطرف شده یا نه.

پ.ن 2) این مطلب رو یک نوشته انتقادی محسوب نکنین لطفاً. فقط بذارین جزء خاطرات. بهرحال شکی نیست که یکی از دلایل سلامت بالای خونهای اهدایی در سازمان انتقال خون کشورمون همین سختگیریهای زیاده. خدا خیرشون بده.

پ.ن 3) چندسال قبل با یکی از دوستان پزشکم داشتیم خاطرات گذشته رو مرور میکردیم. جریان بیهوش شدنم رو بعد از اهدای خون توضیح دادم و گفتم که فشارم اومده بود پایین!

خندید و گفت:

فشارت افتاده بود؟! مرد حسابی ایست قلبی کرده بودی! خدا رحم کرده که تا قبل از (نمیدونم چند ثانیه) برت گردوندن!

اونجا بود که بعد از سالها علت نگرانی و وحشت واضح در چشم پزشکان سازمان انتقال خون تهران و خرسواری خانوم دکتر رو متوجه شدم.

بنابراین جا داره اینجا از خانوم دکتری که 20 سال قبل بنده حقیر رو به زندگی (یا بهتر بگم، زنده موندن) برگردوندن تشکر ویژه ای داشته باشم (هرچند زنده بودن در این دنیا چندان آپشن دندون گیری هم نیست!)

و خدمتشون عرض کنم:

خانوم دکتر عزیزی که نه اسمتونو میدونم و نه اگه دوباره ببینمتون، می شناسم. ولی قطعاً شما به اندازه تمام حوری های بهشتی برای من دارای ارزش و احترام هستین.

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.