بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

پردۀ اول

چندسال قبل در یک واحد تولیدی خصوصی

توی کارخونه نشسته بودیم و بقول معروف داشتیم زندگیمونو میکردیم که ناگهان آژیر به صدا دراومد!

آتش سوزی از انبار شروع شده و در حال گسترش بود.

اونم کجا؟ توی یک کارخونۀ تولید کاغذ!

تا به خودمون اومدیم دیدیم اکثر 60 پرسنل خط تولید اون شیفت در حال فرارن. البته کاملاً حق داشتن.

چون هرلحظه امکان انفجار مواد شیمیایی داخل انبار مواد اولیه بود و پیامدش هم فاجعه ای غیر قابل تصوّر.

اما در این وسط چند نفر به سمت آتش هجوم بردن ازجمله مدیرعامل، مدیر کارخونه و بندۀ حقیر.

.

سوال) آیا فقط ما چند نفر شجاع بودیم؟

پاسخ) بهیچوجه!

جهت اطلاع و محکم کاری اعتراف می کنم که بنده حقیر مثل مرغ از سایه خودم هم می ترسم!  ضمن اینکه بجز دو مدیر دیگه (سهامداران اصلی) اون چند پرسنل عزیز خط تولید که تا حد زیادی اومدن وسط، درحقیقت نهایت بزرگواری و معرفت و انسانیتشون رو نشون دادن و هرگز چنین وظیفه ای نداشتن.

.

پس علت زدن به دل آتش چیست؟ دلیل کاملاً واضحه:

اونجا یک واحد تولیدی خصوصی بود. همین

واحدی که سرمایه اش سالها عرق جبین همراه با وام های سنگین بانکیست.

.

پس در این حالت، رفتن در دل آتش به تنها پارامتری که نیاز نداره شجاعته.

اصلاً مگر در وضعیتی که هر یک ثانیه ادامۀ آتش سوزی، مانند دسته های پول و اسکناسیه که از جیب صاحبان سرمایه به هدر میره، میشه منتظر ماموران آتش نشانی نشست؟ هرگز!

زمانی که مامورین محترم امداد رسیدن آتش مهار شده بود و صد البته چهره های ما هم شبیه پلنگ صورتی بعد از انفجار خودروی معروفش!

پردۀ دوم

چندسال قبل تر از اون در یک سازمان غیرخصوصی

 آتش سوزی در محل کارخونه اعلام شد. نهایت زحمت مدیرعامل محترم که با چشمان غیرمسلح خودم دیدم این بود که از داخل پژوپارس با پلاک قرمز و توسط تلفن همراهش آمارگیری می فرمود!

آماردهندگان جان برکف(!) مدیران و پرسنلی بودن که از پشت میزشون تکون نخوردن مگر برای تماشای آتش سوزی و احیاناً فیلمبرداری از این مراسم برای نشون دادن به دیگران

(البته اون زمان هنوز شبکه های اجتماعی مثل امروز بوجود نیومده بود وگرنه کلاغ های کور آسمون هم نفری یک دوربین همراه از جیبشون در میاوردن برای عکس و فیلمبرداری)

.

سوال) به نظر شما آیا چنین افرادی خودشونو به دل آتش می زنن؟

پاسخ) راستش تجربه نشون داده که هیچ دلیلی برای این کار وجود نداره!

چرا که اونجا یک واحد تولیدی غیرخصوصی است.

.

در این حالت، آتش سوزی چه 10 ثانیه ادامه داشته باشه چه 10 ساعت، تفاوت محسوسی در فیشهای دریافتی آخر ماهشون نخواهد داشت.

اونها هیچ نگرانی از بابت بدهکاری و اقساط بانک و هزار و یک درد دیگه ندارن.

راستی یادم رفت بگم:  اونها مسئول HSE هم دارن (که اکثراً معروف به پست پسرخاله ایه)

اونها هرگز مسئولیت پرداخت حقوق دهها خونواده رو بر دوش خودشون احساس نمی کنن تا مجبور بشن درصورت خرابی وضع بازار (از پارامترهای دیگه می گذریم) ملک شخصی شون رو برای پرداخت حقوق و اقساط عقب افتاده بانک به نصف قیمت بفروشن!

.

به همین دلیل زمانی که آقای مدیرعامل غیرخصوصی قصۀ ما زحمت کشید و بعد از اتمام آتش سوزی(!) برای بازدید به محل کارخانه قدم رنجه فرمود، مثل همیشه و مانند بقیۀ همقطاران خودش، حساس ترین دستور ممکن رو صادر کرد:

تا فردا گزارش روی میزم باشه!

و احتمالاً هم بعد از صدور این فرمان سنگین و حیاتی تشریف برد برای دریافت خدمات ماساژ تایلندی در راستای رفع خستگی و سنگینی ناشی از چنین دستور محیّرالعقول و عظیمی!

 در طی یکسال و اندی که بالاجبار در بخش غیرخصوصی و در محضر مدیران حرفه ای(!) و کاربلد(!) و اندیشمند(!) این حوزه شاگردی و تلمّذ می کردم، این حرکت شگفت انگیز (یعنی همین دستور تنظیم گزارش) یکی از رفتارهای لاینفک اونها بود.

.

هرجا کم میآوردن

هرجا پاسخی نداشتن

هرجا که نیاز به فرار از فکر کردن داشتن

این بهترین و راحت ترین راه حل ممکن بود.

.

هرچند این داستان بخش دردناک دیگری هم داره. اینکه اگه فرض رو بر این بذاریم که گزارش نویسی پرسنل با زحمت فراوان و بدون هیچ مشکلی انجام بشه، اما تابحال ندیدم این گروه از مدیران، توانایی تجزیه و تحلیل این گزارش ها رو داشته باشن! و کشوی میزهاشون پره از گزارش هایی که حتی خونده نشده. 

(اجازه میخوام زودتر از این بخش عبور کنم تا بیشتر آبروریزی نشده!)

 

علاوه بر مورد فوق، پدیدۀ دیگری هم در این دم و دستگاه پوشالی اونها زیاد به چشم میاد.

اینکه بعد از جلسات و مخصوصاً در مواقعی که راه حل در دسترسی وجود نداشت با جمله معروف دیگری هم بسیار آشنا بودیم:

"حالا برین یه کاری بکنین" !

.

اما در سازمان خصوصی ما نمی تونستیم به دیگران بگیم که برین یک کاری بکنین

بلکه ما باید خودمون کار می کردیم!

.

ما هرگز نمی تونستیم مثل مدیران بخش غیر خصوصی، در هر وضعیتی ساعت 4 بعدازظهر در منزل به استراحت مشغول باشیم. بلکه در تمام سه شیفت کاری باید حداقل یکی از مدیران کلیدی در محل کارخونه حضور می داشت.

.

چه شبهایی که تا صبح توی کارخونه بودیم.

زحمت کشیدیم، عرق ریختیم، خون دل خوردیم، آزمون و خطا کردیم.

و نهایتاً شدیم یکی از 3 تولید کننده برتر کشور از نظر کیفیت.

.

هرچند روال تعریف شده و استاندارد اینه که باید کار می کردیم تا درآمد کسب کنیم اما در یکسال آخر با تمام توان کار کردیم تا فقط مجموعه زنده بمونه (کسب درآمد پیشکش!) و بتونیم سفره رو باز نگه داشته تا قریب 170 خانواده از اون ارتزاق کنن.

(از برکات سیاستهای اعجاب آور دولت گل و بلبل محمود عزیز!)

.

همچنین یکی از حرکتهای خوبی که در اون واحد خصوصی نهادینه شد این بود که:

هیچ مشکلی بدون راه حل توسط مدیرعامل پذیرفته نمی شد.

یعنی درصورت گزارش هر مشکل باید حداقل یک راه حل هم ارائه می کردیم.

مهم نبود که راه حل ارائه شده پذیرفته می شد یا نمی شد، اصلاً به درد می خورد یا نه.

بلکه مهم این بود که در آن واحد خصوصی همۀ ما باید فکر می کردیم.

.

البته این رفتار ناشایست(!) ــ یعنی فکر کردن ــ رو هنوز در سازمانهای غیرخصوصی به چشم خودم ندیدم.

نمیدونم شاید هم در بخش غیرخصوصی، فشار آوردن به سلولهای خاکستری برای مدیران زیاد خوب نباشه و باید اون قسمت پنهان در بالاترین نقطۀ اندام رو برای روز مبادا نگه دارن.

.

راستی، برای تشخیص تفاوت بین مدیران این دو حوزه اصلاً نیاز به زحمت اضافی نیست.

چرا که با اولین جملات خروجی از دهان مبارکشان، بخوبی قابل تشخیص هستن!

.

در واحد خصوصی فوق الذکر هنگام کار، برادر برادر رو نمی شناخت.

چرا که اثبات برادری در اونجا بر اساس ارزش آفرینی تعیین میشد (مثل بقیۀ سازمان های خصوصی).

.

حتی اینجانب علیرغم دارا بودن یکی از پست های کلیدی اونجا بازهم هر لحظه آمادۀ این بودم که با کمترین ناکارآمدی، خداحافظی اجباری داشته باشم همراه با رد کف کفش مدیرعامل (مالک مجموعه) بر پشت شلوار که احتمالاً توشۀ راهم قرار بگیره.

حتی اگه شب قبل با مدیرعامل و خانواده هامون در منازل همدیگه مهمان بازی و میزبان بازی کرده باشیم.

این چیزها بهیچوجه شوخی بردار نبود.

.

درمجموع شاید از یک دیدگاه بتونیم مهمترین تفاوت بین این دو حوزه رو در ثبات اونها ببینیم.

.

در حالت ایده آلِ یک بخش خصوصی، هرچقدر وجود ثبات خنده دار باشه، اما ثباتی که در حوزه غیرخصوصی دیده میشه اونقدر محکمه که حتی اگر مردم و رسانه ها شدیداً به اونها انتقاد کنن و یا عملکردشون رو به سخره بگیرن اتفاق خاصی نخواهد افتاد.

حتی اگه خروجی شاهکارهاشون باعث به خاک سپاری برندهای قدیمی و ملی ما (با چند دهه سابقه) بشه باز هم تفاوتی نمی کنه و نهایتاً با لبخندی از کنار اون گذر کرده و احتمالاً هم مدتی بعد به پست بالاتری منتقل خواهند شد.

.

البته تفاوتهای دیگری هم بین این دو حوزه در کشورمون مشهوده:

.

یک مدیر در سازمان خصوصی درصورت ناکارآمدی استعفا میده یا استعفاش میدن!

اما در سازمانهای غیرخصوصی معمولاً عشق به خدمت مانع از استعفا می شه!

.

در بخش خصوصی برای یافتن یک مدیر کارآمد چه بسا باید مدتها انتظار کشید و آزمون و خطا انجام داد

اما در حوزه غیرخصوصی، احتمالاً  برای جلوگیری از هدر رفتن سرمایه های ملی (که مدیران مادرزادی هستن) پست مدیریتی جدیدی ساخته خواهد شد. (حتی به بهای فاتحه خوندن به بعضی واژه های تخصصی)

.

درنهایت، شخصاً اعتقاد دارم که اگر مرحوم مغفور اسحاق نیوتون درجامعۀ امروز ما زندگی می کرد احتمالاً یک قانون دیگه هم به قوانین معروفش می افزود:

در یک سیستم دارای ثبات، مدیران از بین نمیروند. بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند!

(قانون جابجایی پست!)

.

درخاتمه بدون اینکه کاری به این داشته باشیم که اصلاً این ثبات خوبه یا نه، فقط اشاره ای به جملۀ قلقلک دهندۀ پیتر دروکر (به نقل از متمم عزیز) میکنم و شما عزیزان رو به خدای بزرگ می سپارم:

.

Stability Kills Awareness

(ثبات آگاهی را می کُشد)

.

******

پ.ن 1) قطعاً تعمیم این مطلب برای همۀ مدیران دور از انصاف و منطق می باشد. انشاالله که در بخشهای غیرخصوصی مدیران خوب و ارزش آفرین هم داریم!

پ.ن2) در متن به جای واژه غیرخصوصی می توان از واژه بسیار آشنای د و ل ت ی هم استفاده نمود!

۹۵/۰۷/۲۶
سعید یگانه