دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

احقاق حقی احمقانه به روش استکتاب

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ب.ظ

زمانی که مرحوم دکتر مصدّق والی فارس بود، یکی از بزرگان و معتمدین شیراز به نام ادیب (یا ادیب الدّوله) نامه ای دریافت کرد بدون هیچ نام و نشونی که در اون فقط یک جمله نوشته شده بود:

جناب ادیب. ای مرتیکۀ قرمساق! به ریش توپی تو   ری د م !!!

(با عرض پوزش از مخاطب گرامی بابت بی ادبی. اما بهرحال واقعیت تاریخیه و باید درست نقل قول بشه)

.

جناب ادیب بسیار از این جریان شاکی شد و سریع رفت سراغ مرحوم مصدّق که باید نویسندۀ این نامه رو پیدا کنی تا من پدرش رو دربیارم و حقّش رو کف دستش بذارم و از این اراجیف.

مرحوم دکتر مصدّق هرچقدر سعی کرد که آرومش کنه و بهش بفهمونه که باباجان، بی خیال شو و پیگیر هر قضیه ای نباش و هرچیزی ارزش پیگیری نداره که بخوای دنبال احقاق حق باشی و اینها ولی به گوش جناب ادیب نرفت که نرفت.

.

خلاصه، با توجه به نفوذی که آقای ادیب در شیراز داشت با زد و بندی که با رییس شهربانی اون زمان و دیگر بزرگان انجام داد قرار بر این شد که آقای ادیب یقۀ هرکسی که بهش مشکوکه رو بگیره و بیاره توی محکمه تا در برابر مرحوم مصدّق و دیگر بزرگان شیراز دستخطش مطابقت بشه با اصل نوشته (استکتاب)

.

گفته شده حدود 40 نفر از جوانان و لات و لوت های شیراز که آقای ادیب بهشون مشکوک بوده گردآوری شدن. قاضی (یا رییس پلیس یا هرکس دیگه ای) به همه شون قلم و کاغذ داد. رفت پیش نفر اول و گفت بنویس:

جناب ادیب. ای مرتیکه قرمساق به ریش توپی تو ...!

(دقیقاً مثل معلمی که داره دیکته میگه با وضوح کامل هم عنوان میکرد)

جماعت حاضر همگی زدن زیر خنده!

ادیب سرخ و سفید شد ولی هیچی نگفت.

.

استکتاب کننده رفت پیش نفر دوم و با وضوح بالاتر گفت: بنویس:

جناب ادیب. ای مرتیکۀ ....

خنده ها بلندتر از قبل شد بطوریکه گفته شده حتی مرحوم مصدق هم نتونسته جلوی خنده شو بگیره و ادیب هم از شدت خشم فقط می تونست سکوت همراه با خودخوری کنه!

.

به نفر دهم نرسیده بود که جناب ادیب از جا بلند شد و داد زد :

آقا غلط کردم! هرکی این کار رو کرده خیلی هم خوب کرده!

و مجلس رو ترک کرد.

.

.

خیلی برام عجیبه وقتی که این طرف و اون طرف می بینم یا می شنوم که ملّت برای هر چیز کوچکی که با مذاکره به راحتی حل میشه، لقمه رو هزار بار دور سرشون می پیچونن و به طرفشون میگن:

پدرتو درمیارم...

شکایت میکنم...

حقمو ازت میگیرم....

فکر کردی مملکت قانون نداره...

و ...

احتمالاً این عزیزان یا تابحال پاشون به محکمه نرسیده یا اینکه یادشون رفته اینجا ایرانه!

.

.

پ.ن) جریان استکتاب در حضور مرحوم مصدق رو سالها قبل از نوشته های مرحوم اصغر میرخدیوی خوندم که به علت عدم موجود بودن کتاب اصلی و همچنین نبودن هیچ محتوایی در این رابطه در اینترنت بر اساس اندک حافظه بجا موندۀ سالهای دور کودکی اون رو نوشتم.

۹۵/۰۷/۱۴
سعید یگانه

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.