دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

مقسی

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ق.ظ

اوایل سال 87 برای انجام کاری فوری، سریعاً پریدم فرودگاه و تونستم یک بلیت توپولوف ایران ایرتور به مقصد تهران بگیرم. من ردیف اول (کنار راهرو) نشستم و یک آقای محترم ردیف وسط و پسربچه ای هم که خونواده ش اونطرف نشسته بودن، کنار پنجره جا خوش کرد. منتظر بودیم مسافرگیری به پایان برسه و درها رو ببندن و حرکت کنیم.

داشتم روزنامه می خوندم که آقای محترم نگاهی به بیرون کرد و با حالتی اندیشمندانه فرمود:

ــ اینجا مملکت نیست بخدا !

.

با تعجب نگاهش کردم و سری تکانیدم و گفتم مگه چی شده؟ فرمود:

ــ میری فرودگاه لندن می بینی باند فرودگاه برق میزنه. اینجا رو نگاه کن چه کثافتیه.

(خوب تا اینجا مشخص شد که این بزرگوار لندن تشریف بردن)

.

کمی که گذشت دوباره گفت:

ــ نگاه کن توروخدا

گفتم چی شده؟ اشاره به بیرون کرد و گفت:

ــ آخه این رنگ هواپیماست ؟

در امتداد انگشتش نگاه کردم. منظورش رنگ سفید بوئینگ 727 شرکت آسمان بود و در ادامه گفت:

ــ میری فرودگاه دوبی حال میکنی از رنگ هواپیماهاشون. این چیه؟ سفید مزخرف.

 یک بعله کشدار گفتم و دوباره مشغول مطالعه روزنامه شدم.

البته در فکر اینم بودم که خوش بحالش تا اینجا فهمیدیم که غیر از لندن، دبی هم تشریف فرما شدن و بهرحال دستی هم در تخصص رنگ شناسی هواپیما دارن.

.

درها بسته شد. مهماندار شروع کرد به گفتن همون حرفای همیشگی. دوباره آقای محترم فرمود:

ــ توروخدا صداشو نگاه کن! (البته تا الان هم نفهمیدم که صدا رو چطور میشه نگاه کرد) میری تو پروازای خارج با صدای مهموندار حال میکنی(!) اینجا حالت بهم میخوره.

به اجبار بازهم گفتم بعله و غرق در تفکر که به چه طریقی میشه با صدای یک مهموندار هواپیما حال کرد؟!

و البته این فرضیه هم در ذهنم نقش بست که این بزرگوار قطعاً خارج از ایران زندگی میکرده و احتمالاً به اشتباه گذرش به ایران افتاده.

.

موتورهای توپولوف شروع کردن به دور گرفتن و ما هم که عقب هواپیما بودیم طبیعتاً بیشتر از دیگران از صدای زیبای موتورها کسب فیض می نمودیم که ناگهان آقای محترم با صدایی بلندتر فرمود:

ــ آقا مملکت نیست که. گندشون بزنن

گفتم باز چی شده ؟ با همان صدای بلند و رسا فرمود:

ــ تو پروازهای ترکیه اصلاً صدای هواپیما داخل نمیاد 

و همچنان بازهم گفتم بعله

.

تیک آف که شروع شد آقای محترم ساکت شد و چشماشو بست. نگاهی بهش کردم. رنگش کمی پریده بود. با شروع اوج گیری کمی عرق کرد.

گفتم حالتون خوبه؟

گفت مرسی (البته مرسی رو هم سعی کرد با لهجه فرانسوی مشابه مقسی تلفظ کنه که به نظرم نمره قبولی هم گرفت!) 

بعد از لحظاتی ادامه داد:

من فوبیای پرواز دارم.

گفتم پس بهتره چشماتونو ببندین و به چیزی فکر نکنین اینطوری راحت ترین (و صد البته من هم راحت تر بودم!)

.

وسط پرواز، آقای محترم کمی به آرامش اولیه خودش برگشت و چندباری هم از پنجره بیرون رو نگاه کرد ولی مثل اینکه خوشبختانه وسط آسمون چیزی برای گیردادن پیدا نکرد!

.

پذیرایی انجام شد. نگاهی متفکرانه ای به غذا کرد و گفت:

ــ نمی دونم این آشغالها رو چطوری میخورین!

(انگار نه انگار که داره به مخاطبش توهین میکنه)

با اینکه کمی بهم برخورد ولی با لبخندی مصنوعی بهش گفتم چرا ؟

گفت تو پرواز امارات بهت غذایی میدن که ... (بهرحال فهمیدیم که تجربه پرواز با ایرلاین امارات رو هم داشته)

هرچند که تمام غذا رو هم با غرولند و فحش به زمین و زمان خورد!

.

کمی گذشت. آقای محترم دوباره چشماشو بست و من درحالیکه یک بطری آب معدنی کوچک دستم بود و جرعه جرعه می خوردم و غرق افکار خود، حواسم به همه جا بود جز داخل کابین، هواپیما یه تکون شدید همراه با کم کردن لحظه ای ارتفاع داشت (همون چاله هوایی خودمون) 

چشمتون روز بد نبینه. آنچنان ضربه ای بهم وارد شد که آب معدنی از دستم پرید بیرون و با زدن چند چرخ در هوا روی 3 تا خانم در ردیف کناریمون افتاد.

تا چند ثانیه هنگ بودم که چی شد؟

دیدم آقای محترم بغلم کرده! (ضربه ای که عرض کردم از پریدن ایشون در بغل بنده بود)

با وحشت گفت:

چی شد؟ سقوط کردیم؟!

گفتم آخه سقوط که اینجوری نیست (انگار خودم بارها تجربه سقوط داشتم!) این فقط یک چاله هوایی بود.

با حالت ترس آمیخته با طلبکاری گفت:

یعنی چی ؟ تو آسمون مگه چاله داریم؟!

.

کمی شک کردم. بنده خدا ترس مرگ تو چهره ش موج می زد.

یکی دو دقیقه ای طول کشید تا بخودش بیاد و دست از بغل کردن من برداره!

گفتم اگه احساس میکنین حالتون خیلی بده بگم مهموندار بیاد.

گفت نه. آب دهنشو قورت داد از گوشه چشم نگاهی به من کرد و گفت:

این اولین بارمه سوار هواپیما شدم!

.

 البته نمی دونم چرا ولی لهجه ش خیلی متفاوت شد. چیزی از جنس لهجه شمال شرقی کشور عزیزمون.

ترجیح دادم چیزی نگم.

بنده خدا خیلی خجالت زده بود. ولی نتونستم جلوی نفس امّاره رو بگیرم و خیلی محترمانه بهش گفتم:

آخه شما طوری از فرودگاهها و هواپیماهای خارجی صحبت کردین که من فکر کردم...

گفت نه همه شون درسته. ولی تمامش حرفای پسرخالمه که زیاد خارج میره !

تا رسیدن به مقصد، چند بار دیگه هم از من و اون چندتا خانم ردیف کناری عذرخواهی کرد و موقع خداحافظی بهش تعارف کردم که اگه کاری چیزی تهران داره...

که اونم با خیال راحت از اینکه دیگه خطری نیست دوباره شد همون آقای محترم و بسیار جدی فرمود :

مقسی

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.