دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

خلوتی برای ساده نویسی

دانش آموز شماره 13

نویسندگان

حجکم مقبول حاج آقا

دوشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ

مکان: مشهد مقدس 

زمان : حدود 10 سال قبل

جزئیات ماجرا از زبان قهرمان داستان:

بدجوری هوس تایلند و پاتایا کرده بودم! از طرفی هم وضع مالی مون خیلی خوب بود (بهرحال پسر حاجی بازار بودیم دیگه) و از طرف دیگه میدیدم که جلوی چشمم جوونها دارن میرن و میان و سر من بدبخت بدجوری کلاه رفته!

تنها مشکلم فقط شخص حاجی (پدر محترم) بود.

چون اگه می فهمید پسرش پا به بلاد کفر و سرزمین فسق و فجور گذاشته بدون شک حکم مهدورالدم بودن من رو صادر و چه بسا که خودش هم اجرا میکرد!

مگه می شد با حاجی شوخی کرد؟ حاجی از معتمدین بازار و ردّ مُهر بر تخت پیشونیش جا خوش کرده و تو هر دستش نیم کیلو انگشتر آویزون بود.

چندباری خواستیم حاجی رو بپیچونیم و بریم. ولی نشد. خیلی زرنگتر از این حرفا بود.

تا اینکه با همفکری دوستان راهکار خوبی پیدا کردیم.

.

حاجی سالی چندبار سفرهای زیارتی میرفت. کربلا و حج عمره و ...

اتفاقاً یک ماه بعد هم قرار سفر عمره داشت و دو هفته نبود.

پس بهترین زمان برای این بود که با دوستان بریم تایلند و قبل از اینکه حاجی برگرده ما زودتر برگردیم و بگم که رفته بودم مثلا تهران برای کار و این چیزا .

بابای مسئول آژآنس رو درآوردیم تا زمان رفت و برگشتمون رو بین سفر عمرۀ حاجی قرار بده.

خلاصه همه چی درست شد.

.

حاجی همیشه سفرهای زیارتیش رو با کاروان تهرانیها میرفت. بعنی از مشهد پرواز میکرد میرفت تهران از اونجا با دوستان تهرانیش عازم سفر زیارتی میشد و برمیگشت تهران و بعدش هم مشهد.

با سلام و صلوات حاجی رو راهی تهران کردیم که به کاروانش برسه.

3 روز بعد هم پرواز خودمون از مشهد بود.

.

رسیدیم تایلند.

گفتیم قبل از هرچیز بریم استخر هتل یه خستگی درکنیم. 

با خوشحالی پریدیم توی آب و مشغول شنا بودیم که ناگهان...

حاج آقا رو دیدیم که لب استخر نشسته!!

.

نامرد دست انداخته بود گردن یه گوگوری مگوری و داشت از لیوان بهش زهرماری می داد!

نه انگشتری تو دستاش بود و نه ته ریشی و نه ...

همه چیز برام در یک لحظه روشن شد:

تازه فهمیدم که سفرهای زیارتی ایشون یعنی کجا !

اینجا بود که فهمیدم چرا با کاروان تهرانیها (مثلا) میرن زیارت و از مشهد با پرواز مستقیم نمیره!

و خیلی چراهای دیگه برام روشن شد.

نگاهمون با هم تلاقی کرد.

رنگ حاجی پرید!

گفت پسر تو اینجا چه غلطی میکنی؟ (یعنی پرروتر از بابام تابحال ندیدم بخدا)

.

خلاصه: در همون استخر میزگردی برگزار و قرار بر این شد که من و دوستام چیزی رو به خونواده و اطرافیان لو ندیم ولی خرج سفر همه ما به عهده حاجی باشه!

سفر به پایان رسید و برگشتیم مشهد و چند روز بعد هم حاج آقا از زیارت تشریف آوردن!

ته ریششون هم دراومده بود و حجکم مقبول ی بود که بهش پرتاب می شد و یکی دو گوسفندی هم که قربانی شد و ادامۀ داستان.

.

.

پ.ن) این خاطره رو از زبون شوهرخواهر قهرمان داستان شنیدم. شبی که داشت تعریفش میگرد، گفت که همین الان از حجره حاجی اومدیم و با یکی دو تا حجکم مقبول حسابی تلکه اش کردیم!

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.