بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

احساست چیه؟

چهارشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

ذاتاً با جماعت خبرنگار و گزارشگر و این قبیل افراد مشکل دارم. جماعتی که به مدد در اختیار داشتن تریبون های مختلف نه تنها خودشونو ارزشمند میدونن بلکه از نظر وقاحت و پررویی دست هر موجودی رو هم از پشت بستن.

بماند که اگه قرار باشه از زیانها و صدمات وحشتناک حرفه شون برای جامعۀ بشریت حرف بزنیم، مثنوی هفتاد من کاغذ طلب میکنه.

.

حوالی سالهای 73 یا 74 بود که تهران زندگی می کردم و مثلاً دانشجو بودم.

روزی رفتم سازمان مدیریت صنعتی برای سرکشی به دوستان و موقع خداحافظی مجله ای بهم دادن که مقاله جالبی توش بود، طوریکه اومدم و نشستم روی یکی از نیمکت های پارک ملت (حاشیه خیابون ولیعصر) و غرق خوندنش شدم که ناگهان چندین نفر مثل مور و ملخ ریختن روی سرم.

اونم چه کسانی؟ افرادی که همیشه ازشون بیزار بودم و هنوزم هستم.

گزارشگران لوس و بی مزه و بی خاصیت صدا و سیما.

.

همونایی که از خونۀ مادربزرگشون، کفگیر برنج و ملاقۀ آش رشته رو برمیدارن و توی خیابون یقۀ ملت بدبختو میگیرن و می پرسن:

با دیدن این کفگیر و ملاقه چه احساسی به شما دست میده؟!

.

و طرف هم کلی حرف میزنه که آره چقدر زیباست. با دیدن این به یاد قدرت خدا میفتم! به زیباییهای مملکتم فکر میکنم! به اینکه ما بهترین مردم دنیا هستیم که چنین کفگیر و ملاقه هایی تولید می کنیم

و خلاصه کلی اراجیف احمقانه برای پر کردن برنامه هاشون.

یکی هم نیست بهشون بگه:

آخه مردک! به تو چه که مردم چه احساسی دارن.

والا بخدا

.

داشتم عرض میکردم. تا اومدم به خودم بجنبم یک میکروفون به اندازۀ جارودستی پاکبانان زحمتکش رفت تو حلقم و یک دوربین همقد و اندازه خود فیلمبردار اومد تو صورتم.

گزارشگر رو شناختم.

همون آقا کچله معروف که اون زمان، چپ و راست به ملت تو خیابون گیر میداد و سوال پیچشون می کرد.

.

آقا کچله گفت: سلام.

اجباراً گفتم: علیک سلام.

با نهایت بی ادبی یک آلبوم عکس گذاشت وسط مجله ای که داشتم میخوندم و گفت:

می تونم بپرسم با دیدن این عکس چه احساسی به شما دست میده؟!

(عکس دو کودک زاغه نشین بود که فکر میکنم کنار یک سطل زباله بازی می کردن)

.

طبیعتاً باید اینجا کلی حرف میزدم و از احساسم میگفتم که آخی! نازی! چه بچه های نازنینی که دارن اینجا بازی می کنن. ما باید به فکرشون باشیم. مسئولان ما باید به فکر ریشه کن کردن فقر باشن!! و خزعبلات دیگه

.

ولی نامردی نکردم و بلافاصله آلبوم عکس رو بستم و دادم دست خودش.

و چند ثانیه به آقای گزارشگر زل زدم و سری به نشانه تاسف تکانیدم (که نفهمید از صدتا فحش براش بدتر بود) و بعدش  گفتم:

مصاحبه نمی کنم. لطف کنین تشریف ببرین.

.

اما گزارشگر از من پرروتر بود. شروع کرد به بحث کردن که چرا نمی خوای مصاحبه کنی و از این حرفا.

.

بهش گفتم: دوست عزیز ادب حکم میکنه شما اول اجازه بگیرین. شاید من یک قاتل فراری باشم و نخوام کسی بفهمه الان تو خیابون ولیعصر نشستم!

.

بنده خدا با اینکه جا خورد ولی از رو نرفت.

گفت من باید از تو گزارش تهیه کنم! (افتاده بود سر لج)

اینو که گفت بیشتر بهم برخورد.

ولی متاسفانه از کودکی طوری تربیتمون کردن که باید احترام بزرگتر رو نگه داریم وگرنه با اون عصبانیتی که داشتم احتمالاً کاری دست خودم و اونا می دادم.

.

خلاصه آخرش با حالتی شبیه التماس گفت حالا تو 2 جمله حرف بزن چیزی نمیشه که!

دیدم نخیر. مثل اینکه زبون فارسی اینجا کارآیی نداره!

گفتم باشه.

.

دوباره شروع شد. سه دو یک ...

ــ آقا سلام

ــ سلام (این بار با روی باز جواب دادم!)

آلبوم رو گذاشت و گفت:

ــ با دیدن این عکس چه احساسی به شما دست میده؟

منم چند ثانیه ای متفکرانه و عمیق به عکس نگاه کردم. بعدش هم سر بلند کردم و گفتم:

ــ هیچ احساسی!

.

فهمیده بود دارم سرکارش میذارم ولی از رو نرفت و ادامه داد:

ــ می تونم بپرسم چرا؟

خیلی خونسرد گفتم:

ــ چون احساسم نمیاد!

.

ــ خاموش کن بریم  آقا (جمله دلنشین آقای گزارشگر بعد از شنیدن جمله آخرم)

.

خب عزیز من چه اصراری داری که به اجبار از مردم گزارش تهیه کنی؟

وقتی که می بینی طرف علاقه ای به مصاحبه نداره (و ایضاً از قیافه تو و تمام همکاران عزیزت هم حالش بهم میخوره) چرا اصرار می کنی که حتماً باهاش مصاحبه کنی؟

میخوای لجبازی کنی؟

اینم نتیجه ش

.

 وقتی داشتن شرشونو کم میکردن پرسیدم پخش نمیکنین که؟

گفت مگه با اون گندی که زدی میشه پخشش کرد؟!

خیالم راحت شد

گذشت....

.

پنج شنبه شب همون هفته با قطار عازم مشهد بودم.

روز جمعه ناگهان مادرم منو از خواب بیدار کرد و گفت:

سعییییییییید چیکا کردی باز؟

گفتم چی شده مادر من؟

گفت فلانی و فلانی و فلانی و .... زنگ زدن و گفتن دیشب از تلویزیون نشونت دادن که آبروریزی کردی!

.

دردسرتون ندم. نامردها تکه های مختلف فیلم رو به هم وصل کرده و توی برنامه تا هشت و نیم که اون زمان خیلی پرطرفدار بود نشون داده بودن.

(حتی جایی که گفته بودم شاید من قاتل فراری باشم و ...)

جالب اینکه که قبل از پخش، مرحوم رضا صفدری (مجری برنامه) گفته بود حالا نظرتون رو به یک مصاحبه جالب جلب می کنم!

متاسفانه اون موقع (حدود 23 سال قبل) هنوز موبایلی نبود و ارتباطات مجازی به این شکل وجود نداشت (بهتر بگم: اصلاً وجود نداشت) و برخلاف امروز، بیشترین سرگرمی ملت رو برنامه های صدا و سیما تشکیل می داد و بر همین اساس، از اره و اوره و شمسی کوره تا معلم کلاس اول دبستانم این صحنه رو دیده بودن.

مدتها تو دانشگاه و فامیل و دوست و دشمن انگشت نمای خلق شدیم بر اثر لجبازی آقای گزارشگر.

البته خودم تا این لحظه این فیلم رو ندیدم (چون توی قطار بودم) و بر اساس شنیده هام عرض می کنم.

.

پ.ن) یادی شد از مرحوم رضا صفدری عزیز

 جزء معدود مجریهایی بود که دوستش داشتم البته زمانی که تلویزیون نگاه می کردم 

زود از بین ما سفر کرد. روحش شاد

۹۵/۰۴/۰۹
سعید یگانه