بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

بلای مضاعف

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۹ ق.ظ

تابستون دوسال قبل با خونواده عزم شمال کشور نمودیم (جای همه دوستان خالی). در راه برگشت از یک جادۀ فرعی و نه چندان پر رفت و آمد و بعد از گذر از یک پیچ طولانی، ناگهان جاده کمی متفاوت و زردرنگ شد.

فکر کردم احتمالا کامیونی چپ کرده و بارش توی جاده ریخته زمین. اما محمولۀ پخش شده روی جاده ثابت نبود و تکون می خورد! 

نزدیکتر که شدیم با کمال تعجب دیدیم که سطح جاده پُره از جوجه ماشینی یک روزه!

شاید بالای هزار تا.

.

ماشینو نگه داشتم. چند تا خودروی دیگه هم توقف کرده بودن.

متاسفانه تعداد زیادی از جوجه ها له شده بودن که شاید نشون دهندۀ بی شعوری بعضی از هموطنانمون بود.

نمی دونم چطور یک آدم میتونه با ماشین از روی گلّه جوجه یک روزه رد بشه!

.

با کمک دو پسرم (که انگار در بهشت خدا قرار گرفته بودن) و رانندگان خودروهای دیگه و خونواده هاشون مشغول وظیفه مهم جوجه جمع کنی از سطح جاده شدیم.

البته هیچ کامیونی چپ نکرده بود.

شاهدان (البته شاهدان پیاده) گفتن کامیون حمل جوجه ناگهان درش باز شده و چندین جعبه پر از جوجه از اون پرت شده توی جاده. راننده هم متوجه نشده و به راهش ادامه داده.

.

خلاصه جوجه ها رو جمع کردیم توی سبد ها. اما هیچکس دنبال کامیون نرفته بود و مونده بودیم با این همه مخلوق خدا چیکار کنیم.

یکی گفت کاری نمیشه کرد. نمیتونیم این همه حیوون رو اینجا ولشون کنیم. بهتره هرکدوم یکی دو تا سبد از جوجه ها رو ببریم خونه!

.

گفتم من که نمیتونم. خونه من از اینجا حداقل 800 کیلومتر فاصله داره. علاوه بر اون، من آپارتمان نشین هستم و 200 تا جوجه رو کجای دلم بذارم؟!

البته بنده زاده ها قبلاً جبران زحمات جوجه جمع کُنی رو تقبل کرده و هرکدوم یک دونه واسه خودشون برداشته بودن.

خلاصه توی همین گیر و دار بودیم که دیدیم کامیون حمل جوجه که گویا چند کیلومتر دورتر متوجه قضیه شده سروته کرده و برگشت.

.

جوجه ها رو تحویل دادیم و بابت 2 جوجه ای که بچه هام برداشته بودن ازش اجازه گرفتیم.

بنده خدا راننده اونقدر خوشحال بود که می خواست 10 تا دیگه هم به ما بده که قبول نکردم و گفتم همین دوتا واسه هفت پشتم کافیه.

.

از راننده پرسیدم جوجه ها رو کجا می برین؟

گفت از ساری می برم به رفسنجان!

با اینکه از دامپروری صنعتی اطلاعات زیادی ندارم ولی بهرحال همه میدونیم که جوجه کشی توسط دستگاه، کار سختی نیست و حتی توی یک اتاق هم میشه انجامش داد.

پس چرا باید برای حمل جوجه یکروزه این همه مسافت (معادل نصف ایران) طی بشه؟

البته پاسخم رو بعداً دریافت کردم.

.

همراه با سمفونی زیبای جوجه ها بعد از چند ساعت رسیدیم خونه. جعبه ای مهیا و دو مهمون عزیزمون رو مستقر کردیم. البته این رو هم بگم که انتخاب پسر بزرگم از بین اونهمه جونور، جوجه ای بود با پای شکسته. احتمالاً می خواست هر دو دانش دامپروری و پرستاری رو باهم تجربه کنه!

چند روز بعد اون جوجه معلول به رحمت خدا رفت و ما موندیم با معضلی جدید.

صدای جیک جیک مکرر و اعصاب خوردکن جوجه ای که تنها مونده بود!

چاره ای نداشتم. مجبور شدم برم بازار برای خرید یک جوجۀ دیگه در راستای رفع تنهایی و قطع شدن صدای زیبای بازمانده جاده های شمال.

.

اما متاسفانه آخر تابستون بود و جوجه یکروزه پیدا نمیشد. جوجه های بزرگ رو هم که من نمی خواستم یا به عبارت دیگه نمی تونستم نگهداری کنم. چقدر به خودم فحش دادم که کاش تعارف آقای راننده رو قبول میکردم و چندتا جوجه بیشتر برمی داشتم.

خلاصه یکی از پرنده فروشها گفت الان فصل جوجه یک روزه نیست و نمی تونی پیدا کنی. اما من جوجه بلژیکی دارم.

گفتم این دیگه چه جورشه؟

گفت بیا ببین.

رفتیم پشت مغازه. توی یک قفس چند تا جونور بود که باید با ذره بین نگاشون میکردی!

تا اون موقع جوجه بلژیکی ندیده بودم. خیلی کوچولو بودن. چیزی در حد جوجه بلدرچین.

یه جورایی مهرش به دلم نشست که ایکاش نمی نشست!

یه دونه خریدم (البته گرون هم بود) و خوشحال بودم که مهمونمون از تنهایی دراومده و از بابت سروصدا خیالم راحته. ولی زهی خیال باطل!

.

متاسفانه واقعیت تلخی رو نمی دونستم:

جوجه مرغهای نژاد بلژیکی به پرسروصدا بودن معروفن!

به عبارت دیگه بلای مضاعفی بود که بر سرم نازل شد!

بدون اغراق حتی یک شب خواب راحت نداشتیم.

اون دوتا گودزیلای دهه هشتادی(!) که خودشونو راحت کرده بودن و فقط موقع بازی با جوجه ها میومدن وسط.

بدبختی مال بنده و همسر گرامی بود که خاطرۀ بیدارخوابی سالهای دور از دست بچه ها دوباره برامون زنده شد.

به نوبت باید این جوجه رو تو دستمون نگه می داشتیم تا خوابش ببره و همین که میذاشتیمش پیش اون یکی جیغ و دادش میرفت هوا ! صبح و ظهر و شب و نصف شب هم حالیش نبود.

خلاصه داستان عجیبی داشتیم.

.

از اون طرف، جوجه ماشینیِ اول داستان، به طرز عجیبی رشد میکرد. تابحال همچین چیزی ندیده بودم. بطوریکه بیشتر از 20 روز نتونستیم نگهش داریم. قد و هیکلش داشت اندازه خودم می شد!

طی مشورت با یکی از دوستان که کمی از دامپروری صنعتی اطلاعات داشت متوجه شدم این جوجه از نژاد جوجه هاییه که "اصلاح نژادی" روشون انجام گرفته و در عرض 45 روز نزدیک 3 کیلو میشن (همونایی که بین مردم اشتباهاً به مرغ هورمونی معروفه)

گویا تکنولوژی مربوط به تکثیر و هچ کردن (از تخم درآوردن) این نوع جوجه ها هم انحصاریه و چندتا مجتمع تو ایران هستن که این کار رو انجام میدن و به مرغداریهای سراسر کشور ارسال میکنن.

اونجا بود که به پاسخ سوالم رسیدم که چرا یک محموله جوجه یک روزه از ساری به رفسنجان میرفت.

.

بر عکس اون، جوجه بلژیکی عزیردردونه و پرسروصدا تا وقتی که در محضر مبارکش کسب فیض میکردیم هیچ قصد و نیّتی مبنی بر رشد از خود نشون نداد که نداد.

(عکس روبرو که از اینترنت کش رفتم تصویر یک مادر و کودک از این نژاد هست)

درنهایت بعد از گذشت حدود 20 روز میزبانی، جوجه خرس(!) داستانمون رو تحویل یکی از همکارانم دادم که حیاط داشت و جوجه مینیاتوری نژاد بلژیکی رو هم مجانی تحویل یک پرنده فروش دیگه دادم و دو روز هم سر کار نرفتم و فقط خوابیدم.

۹۵/۰۴/۰۳
سعید یگانه