بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

.

.

.

پردۀ اول

.

زمان: بیست و اندی سال قبل

مکان: همین خراب شده! (یعنی مملکت خودمون)

.

امید چندانی برای راهیابی به جام جهانی نبود. مثل بچۀ آدم بازی میکردیم. یکی می بُردیم و دوتا می باختیم. ادعامون هم فراتر از آسیا نمیرفت. به عبارت دیگه جایگاه و حدّ خودمونو می شناختیم.

.

باخت های تیم ملّی کمی آزاردهنده و پشت سرش فشار افکار عمومی زیاد شد.

البته اون زمان افکار عمومی مثل امروز تا این حد فشار وارد نمیکرد. شاید به این دلیل که هر ننه قمری (اول از همه خودمو عرض کردم) تریبونی در اختیار نداشت تا در هر مورد بیربط و باربطی اظهار نظر کنه (مجدداً نوک این پیکان، اول از همه به سمت خودمه)

.

وضعیت به جایی رسید که " مایلی کهن" باید میرفت و رفت. برکنار شد. ما موندیم و یک تیم بدون مربی.

مثل همیشه انواع گزینه ها روی میز بود (البته اون موقع هنوز گزینه نظامی اختراع نشده بود تا همیشه روی میز باشه)

.

چند نشریۀ محدود اون دوران شروع کردن به مسابقۀ پیش بینی اینکه این سرمربی میشه یا اون. (منظورم ضمیر اشاره است. این و اون دو کُره هنوز کوچولو بودن)

منتظر ایکس و ایگرگ هایی بودیم تا هدایت تیم ملی رو به دست بگیرن که ناگهان با گزینۀ عجیب و غیرمنتظره ای روبرو شدیم:

.

والدیر ویه را (المتخلّص به بادو)

یک مربی دست چندم کشور برزیل. نفهمیدیم از کجا پیداش کردن (چون اون زمان هنوز لُپ لُپ هم اختراع نشده بود)

بهرحال مهم این بود که تیم ملی بدون سرمربی نمونه. راهیابی به جام جهانی پیشکش.

.

خلاصه اینکه "ویه را" سرمربی شد. قرار نبود شق القمر کنه. قرار هم نبود اتفاق خاصی بیفته

اما ناگهان ورق برگشت.

طی مدت کوتاهی، کیفیت بازی های تیم ملی ما از زمین تا آسمون فرق کرد.

.

هنوز بازی ایران و ژاپن (سال 76) رو به صورت محو و کمرنگ در خاطرم دارم که علیرغم اینکه "علی اکبر استاد اسدی" پاس به دروازه بان (عابدزاده) رو کمی محکمتر فرستاد و یک گل به خودی تقدیم ژاپن کرد (البته تا جایی که یادم میاد و اگه اشتباه نکنم این گل مورد قبول داوری واقع نشد) و در نهایت هم بازندۀ میدون بودیم، اما بازی استثنائی و عجیبی از خودمون نشون دادیم. بازی ای که شاید تا چند ماه قبلش تصوّر نمیکردیم که بتونیم اینقدر عالی باشیم.

.

کیفیت بازی ها متفاوت شده بود و ما هم به عنوان تماشاگر، لذت می بردیم از این تغییر مثبت

البته همچنان به ورود جام جهانی امید زیادی نداشتیم.

آخه مگه میشد بریم استرالیا و توی خاک اونا حداقل 2 تا گل بزنیم و برگردیم؟

مگه کشکه؟

کسی جرات فکر کردن جدی به این موضوع رو نداشت.

.

تا اواخر بازی ایران و استرالیا همه چیز طبق همین پیش بینی جلو رفت. استرالیا بهتر بازی میکرد و از نظر همه، پیروز میدان بود. ضمن اینکه 2 گل از استرالیا خورده بودیم.

امیدی به صعود نداشتیم که ناگهان یک گل زدیم و بعد از دقایقی هم خداداد عزیزی (با پاس علی دایی) گُل معروف به استرالیا رو زد و یک ملت رو منفجر کرد و صد البته همراه با نعره های جگرخراش جواد خیابانی که بازی رو گزارش میکرد (از شما چه پنهون، هنوزم فکر میکنم تیم اورژانس در استودیو حاضر شد تا جوادخان خیابانی رو از سکته در بیاره!)

ویه را هم خونسرد از کنار زمین، بازی رو هدایت میکرد و فکر میکنم نهایت هیجانش جایی بود که بعد از گل دوم، سیگاری که انداخته بود رو زمین برداشت و دوباره شروع به کشیدن کرد!

.

خلاصه اینکه همه چیز عوض شد و ما رفتیم جام جهانی

ویه را هم تبدیل شد به یک مربی محبوب ملّی.

.

مردی متواضع ، کاردان ، بدون ادعا و هیچگونه حاشیه.

بچه های تیم ملی براش سر می دادن.

فرزند نداشت ولی بچه های تیم، بچه های خودش بودن. یادمه برای ورود یکی از بازیکنانمون به ایران (نمیدونم عزیزی بود یا باقری) دسته گل خرید و با همسرش رفتن برای استقبال به فرودگاه.

.

اما از اونطرف:

ما بُرده بودیم.

ما خیلی مهم بودیم.

ما دیگه خدا رو بنده نبودیم.

ما مثل همیشه خودمونو گم کردیم و یادمون رفت تا چند ماه قبلش چه وضعیتی داشتیم و به چه حداقل هایی راضی بودیم.

.

مثل همیشه کارشناسان اومدن وسط.

انواع و اقسام مصاحبه ها و افاضات در مورد اینکه تیم ما خیلی قدرتمنده و

"اصلاً ما برزیلی بودیم واسه خودمون و خبر نداشتیم!"

و نهایتاً استحقاق ما خیــــلی بالاتر از ویه را ی گُمنامه!

.

ویه را رو انداختن بیرون!

و پیروزمندانه رفتن دنبال یک مربی معروف تر برای اینکه مثلاً وضعیت بهتر بشه اما نشد !

بعد از مدت کوتاهی که مرحوم ایویچ هدایت تیم رو بر عهده گرفت (و داستانش مفصله) سرانجام عنوان سنگین سرمربی تیم ملی برای جام جهانی به دستان توانمند جلال طالبی سپرده شد!

(البته بنده برای ایشون بسیار احترام قائلم. مرد بسیار باشخصیتی بود و نمیدونم الان در قید حیاته یا خیر)

.

همسر ویه را در جایی گفته بود که من و همسرم داشتیم زندگیمونو میکردیم که یک نامه از فدراسیون فوتبال ایران اومد. از شوهرم دعوت به کار کرده بودن. نمی دونستیم بریم ایران یا نه. اما فقط به این دلیل که نامه، با عبارت "به نام خدا" شروع شده بود به همسرم گفتم بریم. کشوری که نامه هاش با اسم خدا شروع میشه مردم خوب و خداشناسی داره! خلاصه اومدیم و نمیدونم چی شد که علیرغم این همه موفقیت، آخرش شوهرمو با اردنگی انداختن بیرون!

طفلک گویا هنوز ذات ایرانی رو نمیشناخت! شخصاً به عنوان یک ایرانی، اگه روزی و در هر کجای دنیا، ویه را رو ببینم ترجیح میدم سرمو بندازم پایین و راهمو کج کنم!

.

.

.

.

پردۀ دوم

.

.یکی از آشناها می گفت رفته بودیم یه تیکه زمین بر اساس بودجه و پس انداز محدود کارمندیمون بخریم به این امید که باغچه کوچولویی در حاشیه شهر درست کنیم و آخر هفته ها با زن و بچه مون بریم عشق و حال.

.

نظرمون روی یک زمین 600 متری بود. رفتیم دنبال مالک.

بنده خدا (مالک زمین) همین که نشست تو ماشین ما (سمند) یه نگاه تحقیرآمیزی انداخت و گفت:

شما چطور این آشغالا رو سوار میشین؟!

چند دقیقه بعد هم ناله هاش بلند شد که من عادت به صندلی این ماشینا ندارم و کمرم درد گرفت.

.

راست میگفت. وقتی ماشیناشو دیدیم متوجه شدیم حق داشته. یک تویوتا کمری و یک هیوندای سانتافه جلوی منزلش پارک بود.

اما بخش دردناک داستان اینجاست که وقتی از افراد محلی استعلام گرفتیم تازه متوجه شدیم که تا همین چند ماه قبل، تنها داراییش چند زمین کشاورزی و یک تراکتور بوده!

.

یادآوری: سال 1386 سال عجیبی برای ملّت ما بود. زمین ها به طرز وحشتناکی گرون شد و خیلی ها عوض شدن.

..

..

پردۀ سوم

.

.

همه مصطفی رو دوست داشتیم. من بیشتر از بقیه. کلاً موجودی دوست داشتنی بود.

دیپلم ردی داشت و حسابدار اداره. پسر ساده و بی آلایشی که چند سال قبلش ازدواج کرده بود.

خیلی همسرشو دوست داشت. هر زمان تنها میشدیم کلّی برام حرف میزد و از همسرش تعریف میکرد.

.

با عشق و علاقۀ عجیبی تا آخر وقت اضافه کاری می موند تا مخارج دانشگاه همسرش رو تامین کنه (از حق نگذریم. بهرحال دانشگاه آزاد در یک شهر دورافتاده خرج بالایی داشت) و نمیدونست روزی خواهد رسید که همین همسر عزیز جلوش وایمیسته و میگه:

.

تو در حد من نیستی. من تحصیلات دانشگاهی دارم! خجالت میکشم شوهرم دیپلم ردی باشه.

.

یک بعدازظهر پنجشنبه که کسی تو اداره نبود، در اتاق حسابداری تنها بودیم.

مثل بچه گریه میکرد و فقط به دنبال پاسخ به یک سوال:

چرا انسان اینقدر سریع می تونه عوض بشه؟

.

الان ازش بی خبرم ولی یادمه در همون زمان و بعد از جدایی، حداقل یکسال زیر نظر پزشک داروی ضد افسردگی مصرف میکرد. فکر میکنم هنوز هم بعد این همه سال همسر سابقشو دوست داره.

.

.

.

.

.

باری

.

یکی میاد اشتباهاً به تیم خودش گل میزنه. ناگهان ورق برمیگرده و یادمون میره که تا چند روز قبل ( چرا چند روز قبل؟ تا همین چند ساعت قبل از بازی) چی میگفتیم و چقدر مسخره میکردیم.

اصلاً یادمون میره که در همین بازی، کی بهتر بازی کرد!

حتی گزارشگر عزیزمون هم بدون هیچ قصد و غرض قبلی (چون گزارش فوتبال سریع انجام میشه) این اتفاق رو به زحمات ما ربط میده و ناخواسته به زبون میاره که اونقدر بچه های ما فشار وارد کردن که یارو به خودشون گل زد! عجب

.زد!

.

خلاصه اینکه غرض از مزاحمت یادآوری این نکته بود که :

ما زود یادمون میره

خیلی زود

.

نمیدونم. شاید هم حافظۀ چند ثانیه ای معروف خانم دوری در انیمیشن نمو رو بر اساس این بیماری فراگیر ملّت ما ساخته باشن.

.


انیمیشن معروفی که باعث شد اشتباهاً تصور کنیم همۀ ماهی ها حافظۀ چند ثانیه ای دارن. در صورتیکه اینطور نیست. حداقل در مورد ماهی کپور.

اصلاً اساس ماهیگیری ورزشی در تمام دنیا بر همین استواره که حافظۀ بسیاری از ماهی ها (از جمله کپور) خیلی بهتر از ما انسانها کار میکنه و اگه کسی موفق بشه کپور بزرگ (تروفه) صید کنه که ردّ صید قبلی بر روی لب های ماهی باشه، یک برنده و قهرمان محسوب میشه.

چون صید کپوری که حتی چند سال قبل به دام افتاده باشه کار هرکسی نیست.

.

چی میگفتم و به کجا رسیدم؟! (آیکُن سر خاروندن)

.

بگذریم

.

در این بحبوحۀ بازیهای جام جهانی داشتم فکر میکردم اگه اتفاقی بیفته و رانش زمینی وسط بازی بعدی انجام بشه و بادی بیاد و یکی این وسط عطسه ای بکنه و در مجموع ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست یکدیگر دهند به مهر تا توپی اشتباهاً وارد دروازه طرف مقابل بشه، به احتمال قریب به یقین، داستان ما هم به سرعت متفاوت خواهد شد و جناب کی روش برامون بسیار کم و حقیر خواهند بود!

مخصوصاً الان هم که پاسخ تمام زحمات(!) رو گرفتیم و صدرنشین هستیم. (خدایا کمی جنبه لطفاً)

و چه بسا بریم یقۀ زیدان رو بگیریم که هی تو! بهت افتخار میدیم و منّت سرت میذاریم که هدایت یوزهای ایرانی رو بهت بسپاریم. (حال، بماند که طبق تجربه، نمیدونیم چی میشه که هدایت تیممون سرانجام، به جای زیدان به دست استاداسدی ها خواهد افتاد!)

.

شواهد تاریخی نشون میده این درد تازه ای نیست.

چرا که در قرن هشتم هم بنده خدایی که احتمالاً مشابه این موارد رو دیده بوده از سر سوز دل و ترس اینکه اشک ناشی از سوز دل، سرانجام باعث پرده دری (آبروریزی) بشه، جوش میاره و میگه:

.

یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

.

.

.

.

.

پ.ن 1)  خدای نکرده اشاره به واژه گدا رو تعبیر به چیز خاصی نکنین. چون اگه منظور از این واژه رو صرفاً مادیات و پول در نظر بگیریم، مطمئن و معترفم به این واقعیت که خودم در برابر حداقل 40 میلیون نفر در این ممکلت یک گدا محسوب میشم.

.

پ.ن 2) امیدوارم از اشتباهات فوتبالی بنده صرفنظر بفرمایید. منظورم از این نوشته، چیز دیگری بود نه پرداختن به بازی فوتبال. راستش هرچند در مورد فوتبال بیسواد مطلق محسوب میشم اما بی علاقه نیستم.

آخه میدونین، از شما چه پنهون، بی علاقگی به فوتبال و ندیدنش هم نوعی باکلاسی محسوب میشه!

مثل ندیدن تلویزیون و انجام ندادن کارهای معمولی و حال خوب کُن و امثالهم که تب عجیبی شده متاسفانه. 

(یعنی درد و عقده های حقارتمون تا کجاها که نرفته؟!)

میثم مدنی عزیز خیلی بهتر از من در این مورد حق مطلب رو ادا کرده که حتماً قرار نیست علمی بخندیم.

.

پ.ن 3) آخرین مسابقاتی که دیدم (تا قبل از بازی چند روز قبل ایران و مراکش)  مربوط به جام جهانی 98 فرانسه بود! بعد از اون ازدواج کردم و غرق در کار شدم و متاسفانه خیلی بیش از حد، زندگی رو جدی گرفتم و کودکانه و حقیرانه فکر میکردم که کارهای مهمتری از دیدن بازی فوتبال و تماشای فیلم دارم و الان فهمیدم که چه اشتباه بزرگی کردم. 

امروز با کمال صداقت اعتراف میکنم: خاک بر سرم!

.

پ.ن 4) حالا که به اینجا رسید بذارین یک حس عجیب رو هم باهاتون در میون بذارم. اینکه یک مسابقه فوتبال ببینی و در ناخودآگاهت منتظر دایی و عزیزی و باقری و مهدوی کیا و عابدزاده و زرینچه و خاکپور (یا حداقل مشابه اونها) باشی، اما ناگهان ببینی حتی یک نفر از بازیکنای تیم ملی فوتبالتو نمیشناسی! حتی اسماشون هم برات نا آشناست. چهره هاشونم متفاوت از اون دوران. واقعاً حس عجیبیه (در این مورد بهم اعتماد کنین)

.

پ.ن 5) یه اعتراف تلخ دیگه هم بکنم و رفع زحمت کنم. چند باری اسم سردار آزمون به گوشم خورده یا اینور و اونور به چشمم خورده بود. از شما چه پنهون (روم به دیفال) تصور میکردم اینم یکی مثل سردار آجرلو باشه (یعنی نظامی ارشدی که وارد حوزه ورزش شده) چند شب قبل تازه متوجه شدم یه بابایی هست که اسمش سرداره و فامیلیش آزمون و بازیکن تیم ملیّه!

خدایا العفو

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۱
سعید یگانه

.

.

فیلم های ایرانی زیادی دیده ام که طبیعتاً تعدادی از اونها به عنوان فیلم هایی قوی (به نسبت توانایی سینمای ایران) در خاطرم ثبت شده و برعکس، خیلی ها هم خیر.

اگه قرار باشه بلافاصله و سریع اسم 3 فیلم تاثیرگذار ایرانی بر روی خودم رو نام ببرم (بدون اینکه قرار باشه به آثار معروفی مثل هامون، ناخدا خورشید، آژانس شیشه ای و آثار جناب اصغر فرهادی و امثالهم فکر کنم) قطعاً فیلم "تنهایی" یکی از اونهاست.

البته این اثر به دلیل "تله فیلم" بودن، قطعاً از تلویزیون پخش شده (که ندیدم) ولی نسخه ای از اونو در لپ تاپ دارم و هرازگاه نگاهی بهش میندازم. مثل امشب.

.

به نظرم "شهاب حسینی" پدیدۀ جالبی در سینمای ماست. هیچ کجا نمی بینیم که از این بازیگر به عنوان یک بازیگر قدرتمند و حرفه ای یاد بشه. در تمام بازیهاش هم رگه هایی از تصنّعی بودن حرکات رو می بینیم.

اما علت اینکه از اون با وازه "پدیده" یاد کردم این بود که این پسر بیش از حد دوست داشتنی و دلنشینه.

۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۳
سعید یگانه

.

.

پیشنهاد: مطالعۀ این متن به خانم های محترم توصیه نمیشه.

.

.

هرچند گفته شده تظاهر و ریا به هر نوعی، منفور و مذموم و ناپسنده، اما واقعیتی که به چشم می بینیم و با تمام وجود لمس می کنیم اینه که همۀ ما کم و بیش (کمابیش هم درسته) دچار این وضعیت هستیم.

.

اینکه بهترین لباس ها رو در مهمونی و مجالس عروسی و امثالهم می پوشیم تا چهرۀ جذاب تری نسبت به چهرۀ روزمرّه به نمایش بذاریم می تونه کمترین و بی ضررترین مصداق این موضوع باشه.

.

اینکه در زمان شروع یک رابطه جدی (استخدام یا ازدواج) خواسته یا ناخواسته سعی می کنیم (در زمان مصاحبه یا جلسۀ خواستگاری) خودِ باسوادتر، داناتر، مهربان تر، حرفه ای تر و در مجموع: خودِ بهتری نسبت به خودِ واقعیمون نمایش بدیم هم می تونه نمونۀ جدی تر ــ و البته دارای عواقبی دنباله دار ــ باشه.

۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۹
سعید یگانه

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۳
سعید یگانه

.

.

بدون شک برای هر مشکلی، راه حلی وجود دارد که به دست متخصص و کاربلد اون حوزه قابل حل خواهد بود.

.

طبیعتاً اگر گیربکس ماشینم خراب بشه برای رفع این مشکل به دبیر تاریخ مدرسۀ فرزندم مراجعه نمیکنم.

.

یا اگه خدای نکرده نیاز به جراحی قلب باز داشته باشم، آویزون هندوانه فروش سر کوچه نخواهم شد.

(بماند که بعضی ها برای استناد به موفقیت های چشمگیر اقتصادی مملکت دست به دامن گوجه فروش سر کوچه شون هم میشدن)

.

همانطور که برای طراحی نقشه واحد مسکونی (یا تجاری) از یک پزشک متخصص کمک نخواهم خواست.

.

مابه افراد کاربلد و متخصص هر حوزه احتیاج داریم و باید بر اساس چندین پارامتر (که موضوع بحث ما نیست) بهشون اعتماد کنیم.

.

اما در بعضی موارد هم متاسفانه علیرغم مهم و حیاتی بودن یک موضوع، نه تنها از متخصص حوزۀ مربوطه کمک نمی خواهیم بلکه حتی دیده شده به کسانی مراجعه می کنیم که با عقل سلیم جور درنمیاد.

۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۴
سعید یگانه

.

پردۀ اول

.

گروه بازرگانی یکی از معروف ترین برندهای کشورمون اومده بودن برای مذاکره. یک خانوم به همراه سه آقا. (خانومه سرپرست سه آقای همراهش بود)

مدیرعامل ما خیلی از اون خانوم خوشش اومد

(استغفرالله. خجالت داره بخدا. فکرتونو اصلاح کنین. از نظر همکاری عرض کردم)

بنابراین به زیردست خودش یعنی آقا رضا (اینجا در موردش نوشتم) گفت:

.

هرطور شده بخرش! من اینو(!) میخوام.

.

البته بنده در اون مقطع مثل تمام عمرم هیچ کاره و فقط نظاره گر جریان بودم. آقای مدیرعامل (مالک مجموعه) با اینکه ذاتاً انسان خوب و درستکاری بود، اما بهرحال (خواسته یا ناخواسته) به مدد سالها مدیر بودن، دچار توهّم همیشگی مدیران این مرزو بوم بود:

۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۰۸
سعید یگانه

.

تصوّر بفرمایید صحبتهای زیر در یک جمع چند نفره بیان میشه.

.

گوینده:

آقا دیروز داشتم یا حسن آقا میرفتم باغ که ناگهان...

.

نفر اول: حسن X رو میگی؟؟؟ همونی که بچه ش معتاد شد؟!

نفر دوم: نه بابا معتاد نشد که. به جرم خرید و فروش مواد گرفتنش!

.

.

.

گوینده:

حالا بی خیال اینا. داشتم میگفتم که با حسن میرفتیم باغ حاجی اصغری که یهو...

.

نفر سوم: حاجی اصغری؟؟؟ همونی که زنشو طلاق داد؟

نفر چهارم: مگه نمیدونین؟ زنش بهش خیانت کرد و با یه مرد دیگه گرفتنش! و ...

۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۶
سعید یگانه

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت و خوشمزه در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۸
سعید یگانه

امروز یک خرید ساده و پیش پا افتاده و البته بسیار حیاتی و ضروری باعث شد این مطلبو بنویسم. (منظورم از ضروری س.ی.گ.ا.ره که برای امثال ما بدبخت بیچاره ها حکم آب حیات داره ولی برای جلوگیری از بدآموزی! شما هرچی دوست دارین به جاش تصور کنین. مثلا قرص زیرزبونی!)

وارد یک سوپر قدیمی شدم. از اونایی که هنوز هم با لفظ بقالی می شناسیم. پیرمردی پشت پیشخان بود (پیشخوان اشتباهه. پیشخان درسته)

.

خریدامو کردم. شد 9500 . یه اسکناس ده تومنی بهش دادم. دنبال 500 تومن پول خرد میگشت که برگردونه.

از طرفی چون توقف دوبله کرده بودم، باید زودتر برمیگشتم (علیرغم خلوتی خیابون)

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۷
سعید یگانه

مقدمه

مثل همیشه اول سال شد و نُخاله های دفتر مرکزی (تهران) دور هم نشستن و خروجی جلسات صد من یه غازشون هم مثل همیشه فشار به نمایندگان استان ها بود.

البته این پدیده رو هر سال می بینیم. یعنی اول سال میشینن دور هم و مغزهای ناقصشون رو مثلا کار میندازن و احساس میکنن که باید تغییری انجام بدن و در نتیجه کلی هارت و پورت میکنن، اما یکی دو ماه بعد همون مسیر و اشتباهات همیشگی رو ادامه میدن.

بر همین اساس، از روز چهارشنبه، مثل سوهان روح و خوره به جون ما افتاده بودن بابت تسویه حساب پایان سال.

طبیعتاً مشکل خاصی وجود نداشت و مثل همیشه چک های تسویه حساب توسط مشتریان برامون پست میشد و ما هم میفرستادیم تهران که این پروسه نهایتاً تا آخر فروردین ماه انجام میشد.

اما این بار اونقدر زر زدن و روی اعصابمون راه رفتن که عصبانی شدم و گفتم خودم اول هفته میرم چک ها رو میگیرم و میفرستم براتون (فقط خفه شین!)

البته حجم اصلی مطالبات ما صرفاً بر روی 3 یا 4 مشتری بود که دو نفرشون در منطقه خراسان جنوبی بودن و بقیه رو تسویه کرده بودیم.

آقای مدیرعامل پیشنهاد کرد با هم بریم که بهش گفتم نیازی نیست. خودم بدون توقف میرم و سریع برمیگردم. 

۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۹
سعید یگانه