بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

دانـش آمـوز شـمـاره ۱۳

بـه همیـن سـادگـی

شعورم در حـدّ همین نوشـته هاست. کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین. ممنون

نویسندگان

دیروز برای خریدهای روزمرّه رفتم سوپر که چشمم خورد به یک DVD. البته مسوولیت خرید این نوع آثار هنری معمولاً برعهده همسر گرامیست و بنده به این دلیل که به سلیقۀ ایشون اعتماد کامل دارم، چندان دخل و تصرفی در انتخاب آثار سینمای ایران ندارم.

اما پوستر فیلم باعث شد که برش دارم و با دقت نگاهش کنم. تصویر بازیگرانی مثل خانم فاطمه معتمدآریا و هنگامه قاضیانی به همراه آقای امیر آقایی و شهاب حسینی عزیز و نام یک کارگردان فرانسوی (خانم سابین ژمایل) کفایت می‌کرد تا بدون هیچ تردیدی، وجه رو پرداخت کنم و فیلم نیلوفر رو بخرم.

۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۹
سعید یگانه

.

حوالی سالهای اگر اشتباه نکنم 73 یا 74 شمسی بود که در یکی از وزارتخونه‌ها مشغول گذراندن خدمت مقدس(!) سربازی بودم. اونجا در مقام رئیس‌دفتر یکی از گُنده‌ها انجام وظیفه می‌کردم (از آوردن نام اصلی آقای گنده معذورم)

یعنی اگه کسی قرار ملاقاتی با آقای گنده داشت، یـا تماسی گرفته میشد و با آقای گنده کار داشتن، منشی به من وصل می‌کرد تا بعد از هماهنگی های حفاظتی، خط به ایشون وصل بشه یا مراجعه کننده تشریف بیارن داخل اتاق. به زبون امروزی میشه گفت مدیربرنامه‌های آقای گنده بودم!

۱۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
سعید یگانه

زیر لب مشغول مذاکره با خودم بودم: 

گندت بزنن ادارۀ هواشناسی که بازم آمار اشتباه دادی. قرار بود هوا نیمه ابری باشه ولی این رگبار و توفان شدیدو کجای دلم بذارم؟

البته چندان نگران کت شلوار و پیراهن نویی که به خاطر جلسه امروز تنم بود نبودم بلکه بیشتر نگرانیم از کلاه‌گیسم بود! علیرغم اینکه فروشنده گفته بود که این کلاه‌گیس ضد آبه و حتی می‌تونی باهاش بری استخر، اما باد اونقدر شدید بود که بازم می‌ترسیدم.

صحبت با خودم رو ادامه دادم:

۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۵
سعید یگانه

همیشه از بانک ملی بدم میومد. الانم همینطور. چراش زیاد مهم نیست. ولی به تازگی مجبور شدم برم بانک ملی حساب باز کنم. در مورد علتش هم کنجکاوی نکنین که نمیگم.

ولی اگه خیلی کنجکاو هستین باید عرض کنم که از بانک سوئیس باهام تماس گرفتن و گفتن به دلیل تحریم‌ها امکان نگهداری از این حجم بالای چرک کف دست شما رو نداریم. منم مجبور شدم واسه انتقالشون برم بانک ملی.

(انشاالله که ریا نمیشه!)

باری

خانم محترم کارمند بانک ازم پرسید شما تابحال در بانک ملی حساب داشتین؟

۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵
سعید یگانه

.

خوشبختانه یا متاسفانه چیزی از اصول مذاکره (به معنا و مفهومی که امروز می‌شنویم) بارم نیست.

اما به یک نکتۀ حیاتی اعتقاد دارم:

.

یکی از مهمترین ارکان اصول مذاکره، احتمالاً اینه که بتونی اونقدر خویشتن‌دار باشی که وسط برنامه زنده پا نشی طرف مقابل رو زیر مشت و لگد بگیری!

.

امروز بارها این فیلمو دیدم.

۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۶
سعید یگانه

.

.

کمتر از 20 سال سن داشتم. دانشجو بودم و دنیایی داشتم مانند دیگر همقطارانم که امثال خودمون رو بدبخت‌ترین افراد مملکت می‌دونستیم!

دامپروری ما (بهش می‌گفتیم دانشگاه) کافۀ بزرگی داشت که بهترین مکان برای چنین بحث‌های صدمن یه غاز بود.

دور هم می‌نشستیم و از بدبختی‌هامون می‌گفتیم:

.

چرا ما اینقدر بدبختیم؟!

.

چرا باید دانشگاهی بریم که توسط یه مشت یابو اداره میشه؟!

.

چرا باید استاد اقتصاد ما (با مدرک دکترا) بعد از اتمام کلاس بره مسافرکشی؟ (ونک به شهرک‌غرب مسافر میزد)

گند بزنن به این مملکت. اینه آخر و عاقبت ما

۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۷
سعید یگانه

پریروز با یکی از دوستان در حال عبور از کوچه‌ای بودیم که دیدیم یک فروند خودروی BMW وسط کوچه ایستاده. اجباراً توقف کردم. پیرمردی پشت فرمون بود و دخترخانمی که به نظر می‌رسید دخترشه، خم شده بود داخل ماشین و در حال آموختن اصول رانندگی با این خودرو به پدرش بود.

تا اینجای کار مشکلی نداشت. اینکه چند ثانیه یا نهایتاً یک دقیقه از عمر گرانبها و وقت ارزشمند(!) خودمو در راستای انتظار برای آموزش دختری به پدرش صرف کنم چیزی از ارزشهای وجودیم کم نمی‌کنه!

اما به نظر می‌رسید یا خانوم‌معلم قصۀ ما (یعنی دخترخانوم) درس دادن بلد نیست یا اینکه میزان آی‌کیوی شاگرد (یعنی پدر) از حداقل استاندارد هم کمتره.

۲۹ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۲
سعید یگانه

قدیمیا بهتر یادشونه. زمانی بود که تلویزیون‌ها اکثراً 14 اینچ سیاه‌وسفید توشیبا بود یا از این مُبله‌ها.

کم‌کم تلویزیون‌های رنگی اومد که البته تکنولوژی عجیب و محیِرالعقولی با خودش به همراه داشت:

کنترل تلویزیون !

.

مرحوم مادربزرگم که رفته بود زیارت خونه خدا از مکه یه دونه تلویزیون رنگی آورد.

(اون زمان طوری بود که اگه یک دستگاه TV از مکّه نمیاوردی، انگاری که حج مورد قبول خدا واقع نمی‌شد)

خلاصه. تلویزیون اومد داخل خونه‌ای که تنها مشتریش مرحوم پدربزرگم بود.

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۶
سعید یگانه

.

.

ورودی منطقۀ ایرانی نشین جهنم، بسیار کثیف و بهم ریخته بود. کمی جلوتر، به صحنۀ عجیبی برخوردم.

هندوانه های بسیار بزرگی کنار دیوار چیده بودن. ابعادشون چیزی بود در حد گوسفند.

در دلم احسنت گفتم بر شیر پاک خورده ای که تونسته چنین محصولات کشاورزی خوبی عمل بیاره.

.

با خوشحالی به راهنما گفتم:

۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۲
سعید یگانه

 .

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو  ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۱۳
سعید یگانه